و باز دیر می‌رسیم...

و باز دیر می‌رسیم...
سال‌هاست که کارشان کشیدن جور مدعیان فرهنگ و دین و تربیت در فضای جامعه‌ی آلوده به غرب‌زدگی و ریا و تزویر و مادی‌گرای سینه‌چاک کدخداست!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از  سرویس یادداشت آستان‌خبر ـ محمد پرتو

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , سرویس یادداشت آستان‌خبر ـ محمد پرتو, آستان‌خبر , آستان‌خبر ,

بسم رب الشهدا
غروب روز بیستم ماه مبارک و در آستانه شب بیست و یکم ماه رمضان و دومین شب از لیالی قدر، فرصتی دست داد که پس از گذشت 20 شب از ماه مبارک، به تماشای برنامه ماه‌عسل بنشینم. جدای از حرف‌وحدیث‌های امسال برنامه و مهمان‌هایش، آن شب از خانواده اولین غواص شناسایی‌شده دعوت گردیده بود تا مهمان برنامه باشند و صحنه‌های دیدار خانواده شهید با پیکر وی در معراج الشهدا و بخصوص ایثار و ازخودگذشتگی مادر شهید واقعاً درخور تأمل بود و اینکه فرزندانش می‌گفتند در طول این سی سال کسی گریه مادرم را ندید تا هنگام ملاقات چندتکه استخوان فرزند!

,
,

در آستانه‌ی تشییع پیکر شهید غواص سید جلیل میری ورکی در تاریخ 18 تیر در کرج که حالا دیگر یک شهید گمنام نبود! فرصت غنیمت شمرده و چند سطری را که قبلاً برای این قهرمانان همیشه جاودان میهنم نگاشته بودم را کامل نمایم، فرصتی که دوست داشتم در زمان تشییع باشکوهشان دست می‌داد اما نشد! حال این مجال دست داد تا باشد گوشه‌ی چشمی در این ماه رحمت و لیالی قدر بر ما کنند ...

,

...
.
.
.

, ...,
, .,
, .,
, .,

دیر می‌رسم، همیشه دیر می‌رسم، نمی‌دانم چرا ...! هنوز کشف نکرده‌ام که چرا در همه حال دیر می‌رسم! شاید این خصلت ما دهه شصتی‌هاست که به همه‌چیز دیر می‌رسند ...! نمی‌دانم، شاید...!

,

غواص‌ها آمدند و دل‌ها را با خود بردند. کار شهدا دلبری است. مگر می‌شود محبوب جانان بشوی و شهد وصال یار را بچشی و سر بر بالین ارباب عشق بگذاری و جان‌دهی و دلبری نکنی!

,

اسم شهید دل می‌برد، یادش دلبری می‌کند. آنکه دل درراه حق داد، نفسش حق می‌شود، وجودش حق می‌شود. جلوه می‌کند و روشنایی می‌بخشد. آری؛ بااستخوانش، پوتینش، پلاکش، قرآن کوچک جامانده در خروارها خاک و انگشتر خاکی و خونی‌اش، همه‌شان جلوه گری می‌کنند، همه چون پیراهن یوسف دیده‌ی دل بینا می‌کنند! به شرطی که اهل‌دل باشی! و بخواهی که ببینی! خیلی‌ها نمی‌خواهند ببینند؛ بعضی از سر جهلشان و برخی از کینه و دشمنی‌شان!

,

آری؛ غواص‌ها آمدند، آمدند تا دلبری کنند تا به برخی‌ها بفهمانند که هنوز عطر ایثار و شهادت و پایمردی در گوشه گوشه‌ی خاک این مرزوبوم قابل‌استشمام است. فقط باید اندکی دیده جلا داد و تیرگی و سیاهی از دل بربود و آنگاه به نظاره نشست، خواهی دید آنچه را که باید دید!

,

یادمان دادند همدلی و هم‌زبانی را! یادمان دادند که چگونه از مرد و زن و کودک و پیر و جوان و حزب الهی و فشن و مدی و ... با هر سلیقه و گرایشی را می‌شود کنار هم دوشادوش هم قرار داد. کارشان این است. کاری که خیلی از مدعیان از آن عاجزند...!

,

سال‌هاست که کارشان کشیدن جور مدعیان فرهنگ و دین و تربیت در فضای جامعه‌ی آلوده به غرب‌زدگی و ریا و تزویر و مادی‌گرای سینه‌چاک کدخداست!

,

آری؛ این بار هم سر موقع رسیدند! به هنگام و به‌وقت! آنگاه‌که صدای واویلا و واعطشای برخی بلند شد که کم‌آبی‌مان هم از زمین کدخدا سرچشمه می‌گیرد! اصلاً همه گرفتاری بشریت از قهر کدخداست! از بالا رفتن از دکل‌های پول و اختلاس و چرک کف دست‌هایی که یک‌شبه با ورد اساطیری «اجی مجی لاتره جی» ناپدیدشده و سر از جیب برخی پابرهنگان ویلا دار کانادا و آمریکا سر درآورده گرفته تا ناپدید شدن دکل‌ها! همه و همه از نگاه کج کدخدا سرچشمه می‌گیرد و بس! طناب کلفت و زمخت دست‌های بسته‌مان را فقط چاقوی تیز کدخدا را توان بریدن است و لاغیر!

,

در این هیاهو و قیل‌وقال! اما چه به هنگام آمدند تا شهادت دهند بر دستان بسته، بر لب‌های خشکیده بر کنار فرات و دجله و نمک‌های بر زخم پاشیده، بر پوتین‌هایی که بر صورت زخمی و خون‌آلود جولان می‌داد و تیرهای خلاصی که بر شقیقه‌ها می‌نشست! و بدن‌های چرک آلود و خون‌آلودی که زنده‌زنده در خاک شدند!

,

آری؛ آمدند تا گواهی باشند بر جنایت‌های کدخدا و مزدورانشان، سند زنده رویاروی مدعیان حقوق بشر قرن بیست و یکی و سنه چاکان داخلی‌شان!

,

آمدند تا یادمان نرود پشت این لبخندهای ملیح چه ملامت‌هایی نهفته است! آمدند تا بار دیگر نشان دهند فریاد مظلومیت تاریخ را، فریاد « هیهات من الذله » سال 61 هجری را! در همان صحرا شاید چند کیلومتر آن‌طرف‌تر!

,

آری؛ آمدند با دستانی به‌ظاهر بسته، دست‌های بسته‌شان اما هزاران بار به دست‌های باز فرورفته در اختلاس‌ها و رانت‌ها و پشت پرده‌ها و دست‌های گره‌خورده در دستان اربابان زور و تزویر شرف داشت!

,

و بازهم من دیر می‌رسم، آن‌ها آمدند و غوغایی به پا کردند و رفتند و دلبری کردند و دل‌های بسیاری را با خود همراه ساختند و بردند! بردند به آن بالابالاها، از فرش به عرش! و بازهم من به قافله عشق نرسیدم ...

,

سپیده‌دم پنج‌شنبه 18 تیر 94.

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه