فرزند شهید حاج عبدالقادر محمدی:
پدرم می گفت: هدف امام خمینی، استقرار حکومت اسلامی و خارج کردن مملکت از زیر سلطه آمریکاست
فرزند شهید حاج عبدالقادر محمدی: پدرم هدف امام خمینی(ره) را تشکیل حکومت اسلامی و قرآنی و خارج کردن مملکت از زیر سلطه آمریکا می دانست.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، فرج الله محمدی فرزند شهید حاج عبدالقادر محمدی در گفتگو با پیشمرگ روح الله گفت: پدرم در روز هجدهم فروردین ماه سال 1274 در روستای سرواله از توابع شهرستان قروه در خانواده ای کشاورز به دنیا می آید و بعد از اینکه به سن ازدواج می رسد، با مادرم شهید خاور محمدی ازدواج می کند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا، , پیشمرگ روح الله,سواد قرآنی
,پدرم سواد قرآنی عجیبی داشت، هر مطلبی را که می خواست بیان کند، از آیات قرآن استفاده می کرد و به همین دلیل، از نفوذ قابل ملاحظه ای در بین مردم منطقه برخوردار بود. خیلی مواقع پیش می آمد که ماموستاهای جوان برای فراگیری قرآن مجید، به پدرم مراجعه می کردند و مدت زمانی را نزد ایشان به فراگیری قرآن مشغول بودند.
,پدرم آن قدر با سواد بود که هر وقت وارد مجلسی می شد، مجلس را در دست می گرفت و شروع می کرد به حرف زدن درباره قرآن و اسلام. ایشان به حدی بر احکام اسلامی تسلط داشت، که همه شنوندگان در برابر حرف هایش سکوت می کردند و حرف هایش را با جان و دل قبول می کردند.
,پدرم، رژیم فاسد پهلوی را قبول نداشت و این مطلب را آشکارا و در خفا بیان می کرد و می گفت: من بر اساس تعالیم اسلامی و قرانی می گویم که این حکومت رنگ و بوی اسلامی ندارد و ضد اسلامی است. یکی از آرزوهای پدرم استقرار حکومت اسلامی و قرآنی بود که با قیام امام خمینی (ره) بر علیه حکومت پهلوی، پدرم به آرزویش رسید.
,هوادار انقلاب اسلامی
,پدرم به مردم روستا می گفت: همواره سعی کنید هوادار انقلاب اسلامی و آرمان های امام خمینی باشید. پدرم می گفت: «هدف امام خمینی استقرار حکومت اسلام و قرآن در این مملکت و خارج شدن از سلطه آمریکاست و این سید اولاد پیغمبر(ص) هدفی جز خدمت به اسلام و قرآن ندارند و نمی خواهند بر مردم ریاست کنند». همین حرف های پدرم باعث عصبانیت گروهک ها شده بود و به همین خاطر تهدیدش کرده بودند که اگر دست از تبلیغ برای حکومت اسلامی برندارد، حتماً کشته خواهد شد.
,پدرم همیشه گروهک ها را فاسد، دزد و مزاحم اهالی روستا معرفی می کرد و از بودن گروهک ها در کنار مردم احساس رنجش می کرد. گروهک ها هم در مقابل به پدرم توهین می کردند و ایشان را هوادار نظام معرفی می کردند.
,با توجه به اینکه گروهک ها بارها پدرم را تهدید به مرگ کرده بودند، به ایشان پیشنهاد دادیم که وسائل خانه اش را جمع کند و به شهر کوچ کند، تا همه کنار هم زندگی کنیم، ولی ایشان قبول نمی کردند و می گفتند: «کاری نکرده ام تا از گروهک ها ترس داشته باشم، من خانه و کاشانه خودم را رها نخواهم کرد».
,تهدید به مرگ
,یک شب که پدرم در مسیر خانه بوده، دو نفر ایشان را تعقیب می کنند و زمانی که موقعیت را مناسب می بینند، پدرم را تهدید به مرگ می کنند. پدرم می گفت: «دو نفر مسلح که یکی از آن ها قد کوتاهی داشت، پشت دیوار مخفی شده بودند و مرا تهدید کردند که در صورت ادامه تبلیغ برای جمهوری اسلامی حتماً کشته خواهی شد». پدرم با دیدن آن دو نفر فریاد می زند: شما که هستید؟ خودتان را نشان دهید. آن دو نفر پا به فرار می گذارند، ولی چند شب بعد به خانه پدرم هجوم می آورند و ایشان را به شهادت می رسانند.
,شهادت
,شب دهم ماه مبارک رمضان دو نفر از اعضای گروهک دموکرات وارد خانه پدرم می شوند. مادرم بعد از شهادت پدرم تعریف می کرد: بعد از افطار و خوردن شام، رخت خواب ها را پهن کردم و خوابیدیم. ساعت نزدیک 1 و یا 2 نیمه شب بود که متوجه شدم دو نفر مسلح بالای سر ما هستند، سراسیمه از جایم بلند شدم و گفتم:
,ـ حاجی! چه اتفاقی افتاده و اینها چه می خواهند؟
,ـ این ها از اعضای گروهک دموکرات هستند و می خواهند مرا به جرم هواداری از انقلاب اسلامی بکشند.
,همین که پدرم این حرف را می زند، یکی از آن دو نفر می گوید: ما از طرف سپاه آمده ایم و می خواهیم شما را به مقر سپاه ببریم. پدرم هم در پاسخ می گوید: «نیروهای سپاه، شبانه و بدون اجازه وارد منزل کسی نمی شوند و برای مردم مزاحمت ایجاد نمی کنند، شما از اعضای گروهک ها هستید».
,آن دو نفر هر طور شده پدرم را با همان لباس خواب، کشان کشان با خود می برند، همین که مادرم می خواهد مانعشان شود، مادرم را هُل می دهند و به زور پدرم را با خود می برند.
,بعد از اینکه پدرم را از درب خانه بیرون می برند، چند متر آن طرف تر با شلیک گلوله به سر پدرم ایشان را در شب دهم ماه مبارک رمضان به شهادت می رسانند. همسایه ها بعد از شنیدن صدای شلیک گلوله، از خانه هایشان بیرون می آیند و پیکر بی جان پدرم را داخل کوچه می بینند.
,من آن موقع ساکن سنندج بودم و همین که خبر شهادت پدرم به من رسید خودم را به روستا رساندم. زمین آغشته به خون پدرم بود، خودم را روی خون به ناحق ریخته شده پدرم انداختم و محل شهادت پدرم را بودسیدم. خون سر پدرم بر روی درخت پاشیده شده بود. این خون تا دو سالی روی درخت خودنمایی می کرد.
,وصیت پدر
,پدرم همیشه به ما وصیت می کرد: «اگر اولاد من هستید به اسلام پشت نکنید و فریب گروهک های خودفروش را نخورید، شهادت نهایت خوشبختی است». خدا را شکر که ما هم نصیحت پدرمان را آویزه گوشمان کردیم و تا آخرین قطره خون پشت نظام مقدس اسلامی را خالی نکرده و نخواهیم کرد.
,دستگیری ضاربین
,مدتی بعد از اینکه آن دو نفر پدرم را به شهادت می رسانند، توسط نیروهای امنیتی و نظامی دستگیر و راهی دادگاه می شوند. آن دو در حضور حاکم شرع اقرار می کنند که بعد از شهادت حاج عبدالقادر به هر روستایی که پا می گذاشتیم، مردم ما را به خاطر شهادت حاج عبدالقادر محمدی لعن و نفرین می کردند.
,قاضی جواهری، بعد از شنیدن صحبت های ضاربین پدرم، خطاب به ما گفت: کاش من به جای پدرتان به شهادت می رسیدم؛ شهادت در ماه مبارک رمضان و با زبان روزه و به دست این دشمنان دین خدا سعادت بسیار بزرگی است که نصیب پدر شما شده است.
,بعد از شهادت پدرم تمام افرادی که ایشان را می شناختند، برایش اشک ریختند و سطح معلومات علمی و دینی ایشان را ستودند.
]
ارسال دیدگاه