چند ساعتی در جمع دانش آموزان معتکف؛

وقتی دل‌گویه‌های دانش‌آموزان معتکف همدانی رنگ و بوی معنویت می گیرد

وقتی دل‌گویه‌های دانش‌آموزان معتکف همدانی رنگ و بوی معنویت می گیرد
وقتی از همه خسته ای و حوصله هیچ کاری را نداری منتظر یک اتفاقی، یک معجزه... وارد مسجد که می شوی تازه متوجه می شوی که چه شده و دلت چه چیزی می خواهد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنگ اول، هر ساله همزمان با ماه مبارک رمضان مراسم اعتکاف در سراسر استان همدان برگزار می شود، در این بین دانش آموزان نیز همراه با دیگر اقشار در این مراسم معنوی شرکت می کنند، امسال در این ایام یکصد دانش آموز دختر و پسر به شکل مجزا در مسجد جامع همدان معتکف شدند، به همین منظور خبرنگار زنگ اول در آخرین روز از این مراسم در جمع دانش‌آموزان معتکف رفته و با آنها گفتگویی را انجام داده است که در ادامه این گزارش می آید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, , زنگ اول,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

 

 

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

 

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

 

 

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

 

 

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

 

 

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

 

 

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

انتهای پیام/

,

فضای مسجد قضای دیگری است، نمی دانی باید از کجا شروع کنی، از چه بگویی...! صحنه های زیبایی از دلدادگی معتکفان کوچک که آمده بودند با معبود خویش راز و نیاز کنند...

,

اینجا دیگر دانش‌آموز بالاشهر و پایین شهری قیمتی برایش تعریف نشده، اینجا بهای هر کسی صافی دل و تواضع در برابر خداوند زیبایی هاست.

,

 

,

, ,

 

,

ریحانه اولین دانش آموزی است که توجهم را به خود جلب می کند، محجوب و سر به زیر مشغول ذکر گفتن است، از او درباره حال و هوای این مراسم می پرسم، در جواب می گوید: در اینجا احساس می کنی که به مکه رفته ای و محرم شده ای، من فکر می کردم نتوانم سه روز طاقت بیاورم، داخل مسجد بمانم و بیرون نروم اما الان می بینم اصلا دلم نمی خواهد این فضا را ترک کنم.
او که دانش‌آموز دوره متوسطه است، ادامه می دهد: آمده‌ام اینجا تا ببینم در این کره خاکی چه کاره هستم، می خواهم خودم را آماده کنم که سرباز واقعی امام زمان(عج) باشم.

,
,

صدای قرآن مرا از صحبت های ریحانه دور می کند، صدایی که به من قوت قلب و آرامش می دهد، فاطمه و زهرا را می بینم که غرق در بازیگوشی‌های نوجوانی مشغول خواندن قرآن هستند، به طرفشان می روم، با لبخندی مرا در ادامه گزارش همراهی می کنند، فاطمه از حال و هوای آنجا می گوید: سکوت زیبایی دارد، حس می کنم که به خدا نزدیک تر شده ام.

,

زهرا در ادامه صحبت های دوستش می گوید: رسیدن به خدا واقعا لذت بخش است، همین که ذکر الهی العفو را می گویی آرامش زیبایی به آدم دست می دهد که اصلا قابل توصیف نیست.

,

 

,

, ,

اعتکاف اینجا آدم ها چقدر بزرگ هستند، اینجا اصلا نباید به کوچکی خودت نگاه کنی... عارفه دانش آموز دوره ابتدایی است که به همراه مادرش در این مراسم حضور دارد، او سیزده سال بیشتر ندارد، از دلتنگی هایش در این مراسم می پرسم، می گوید: اینجا بیشتر دلتنگ خدا می شوم.
وقتی از او می پرسم چه چیزی اینجا بیشتر تو را آرام می کند، بغض می کند و می کند: نماز خواندن و مناجات هایی که آخر شب می خوانند مرا آرام می کند.

,
,

 

,

, ,

 

,

خوب که فکر می کنی می بینی این لحظات چقدر برایت ارزشمند هستند، دلت نمی خواهد گزارشت را تمام کنی، انگار خودت هم جزیی از آنها شده ای، حدیث دانش آموز دیگری است که دستهایش را بالا برده و در حال مناجات است، به او نزدیک می شوم و از او معذرت می خواهم که خلوتش را بهم زده ام، او با رویی گشاده همراه با متانت هم صحبتم می شود، از او می پرسم اینجا چه دیده است که اینقدر آرامش دارد، مکثی می کند و می گوید: اینجا آرامشی دارد که با دنیا عوض نمی کنم.

,

او ادامه می دهد: هر سال که مراسم اعتکاف می آیم اینقدر احساس لذت می کنم که به خودم می گویم سال بعد جا نمانم.

,

 

,

, ,

 

,

همینطور که با حدیث مشغول صحبت کردن هستم، حلقه ای از دانش آموزان را می بینم که مشغول نوشتن چیزی هستند، به آنها نزدیک می شوم و متوجه می شوم که دلنوشته های خود را در این سه روز می نویسند.
نازنین اولین کسی است که دلنوشته اش را اینگونه برایم می خواند: خداوندا، نمی دانم چگونه بگویم، شاید خجالت می کشم که با این همه گناه دوباره از تو بخوام که مرا ببخشی، خدای لایزالم با دست تهی آمدنم عیب نیست، عیب است که با دست تهی برگردم، کارت دعوتت را به قلبم ارسال کردی و این ارسال از لطف فرستنده بود نه از لطف گیرنده...

,
,

 

,

, ,

 

,

می خواهم در حصار کوچکم تو باشی و من، من باشم و تو، تو بتابی و من رشد کنم، من تو را بخوانم و تو مرا نگاه کنی... اینها گوشه هایی از زمزمه های زیبای محدثه دانش آموز دبیرستانی است که برای دومین بار است که حال و هوای این فضا را درک می کند.

,

او می گوید: دفعه اول که شرکت می کنی روز اول متوجه نمی شوی که چه جایی آمده ای، اما روز آخر واقعا دل کندن از اینجا سخت است.

,

از او می خواهم اعتکاف را برایم تعریف کند، می گوید: اعتکاف یعنی نهایت اوج کمال و بندگی، از مادیات جدا شدن و تنها با خود خدا بودن...

,

 

,

, ,

 

,

صدای اذان مرا از آن حال و هوا بیرون می آورد، حسی وادارم می کند که دیگر ادامه ندهم، همانجا کنار آدم های اهل دل می نشینم و سکوتی مرا در بر می گیرد... یکبار دیگر لحظه آمدنم و صحبتای دوستان را در ذهنم مرور می کنم و یک جمله از ذهنم می گذرد: اعتکاف فصلی است برای گریستن... فصلی برای ریزش باران رحمت الهی و اوج پاکی.

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه