خاطره دیدار عوامل برنامه "سمت‌خدا" با مقام معظم رهبری

شیرین مثل یک حبه قند

شیرین مثل یک حبه قند
رهبری بزرگوارانه از تک تک دوستان تشکر کردند و گفتند که هر وقت بتوانند برنامه را نگاه می‌کنند. بعضی روزها را به دقت و تاحد ممکن هر هفته دنبال کرده بودند و با جزییات نکاتی را یاد آوری کردند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، ساعت حدود نه شب، یکی ازدوستان تماس گرفت و گفت: فردا نیم ساعت به اذان ظهر بیت باشید برای دیدار با رهبری!

, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,

مجالی نبود برای چون و چرا ومی شود و نمی‌شودهای معمول، بی‌شک تعلل مایه‌ی حسرت بود.

,

برای فردا چند برنامه‌ی کاری پشت سرهم چیده بودیم، از جمله سفر نیم روزه‌ای به قم برای یک بازدید.

,

از خیر هیچکدام از کارها نمی‌شد گذشت ولی دیدار نطلبیده هم مراد بود.

,

ظرف چند ساعت تمام برنامه‌ها را وارونه کردم تا قرار دیدار برقرار بماند.

,

حوالی ظهر در کوچه‌های منتهی به میدان فلسطین با زمان مسابقه‌ی  دو گذاشته بودم که مبادا سر وقت نرسد.

,

نزدیکی گشت نگهبانی ایستادم و نفسی چاق کردم؛ انگار نه انگار که تمام راه را دویده بودم، شمرده و آرام به سمت گشت حرکت کردم.

,

چون دیرتر از همه رسیده بودم از هیچ کدام ازعوامل خبری نبود.

,

نبضم تند تند می‌زد، اگر می‌گفتند دیر رسیدی برگرد…

,

چند دقیقه‌ای هم معطل شدم تا نگهبانی استعلام بگیرد.

,

وارد محوطه شدم  و پرسان پرسان خودم را به آخرین پست بازرسی قبل از محل دیدار رساندم.

,

نبضم تند تند می‌زد اگر می‌گفتند…

,

اگر هرچه می‌گفتند به جز: بفرمایید داخل‌؟

,

با هزار سلام و صلوات داخل حیاط شدم، چند قدم جلوتر اتاق ساده‌ای بود که جمع کوچکی در آن منتظر بودند.

,

با دیدن یکی ازدوستان نفس راحتی کشیدم‌، هنوز چند دقیقه‌ای وقت مانده بود تا اذان.

,

نماز را با همان جمع کوچک به امامت رهبری خواندیم.

,

 به اتاق دیگری رفتم و  کنجی کنار دوستان نشستم.

,

مقام معظم رهبری که وارد اتاق شدند بغض گلویم را گرفت.

,

rahbar (1)

, rahbar (1), rahbar (1),

برای حضار چای آوردند، با اشتیاق چای را برداشتم و  بغض را با چای فرو دادم!

,

بزرگتر‌های جمع در مورد برنامه و خدماتشان صحبت کردند و میکروفون یک به یک چرخید به من

,

 نزدیک شد.

,

نبضم تند تند میزد، اگر می‌گفتند بگو، بغض رفته دوباره برمی‌گشت…

,

نوبت که به من رسید ملتمسانه نگاهم را دوختم به رهبری.

,

نمی‌دانستم چرا، اما انگار بغض ابرهای عالم در چشم‌هایم نشسته بود.

,

رهبری حال نزارم را که دیدند خود شروع به سخن کردند.

,

نفس راحتی کشیدم و هرچه دعای خیر در بساط داشتم روانه‌ی فراست و رعایت ایشان کردم.

,

رهبری بزرگوارانه از تک تک دوستان تشکر کردند و گفتند که هر وقت بتوانند برنامه را نگاه می‌کنند.

,

بعضی روزها را به دقت و تاحد ممکن هر هفته دنبال کرده بودند و با جزییات نکاتی را یاد آوری کردند.

,

samtekhod logo

, samtekhod logo, samtekhod logo,

این همه دقت نظر در برنامه تکان دهنده بود و بار مسئولیت را سنگین تر می‌کرد.

,

در آخر گفتند: کتابی هست در مورد زندگی آیه الله قاضی طباطبایی به قلم فرزند مرحوم‌شان سید محمد

,

 حسن طباطبایی به نام آیت‌الحق، اگر از خاطرات این کتاب کمی در مباحث برنامه استقاده شود شیرین

,

 می‌شود، مثل حبه‌ی قندی که یک لیوان آب زلال را شیرین می‌کند.

,

کم کم هنگام خداحافظی بود اما پای رفتن نداشتم.

,

به بهانه‌ی  تعارفات مرسوم ایستادم و به عنوان آخرین نفر از اتاق ‌خارج شدم.

,

همه چیز شبیه یک رویای نیمه تمام بود، شیرین مثل یک حبه قند.

,

نبضم تند تند می‌زد…

,

 دل تنگی خاطره‌ای بود که از امروز تا همیشه در خاطرمان می‌ماند.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه