کودکانه‌هایی از جنس مرصاد؛

منافقینی که با اشک و خشم نابود شدند

منافقینی که با اشک و خشم نابود شدند
منافقین انبار مهمات کرمانشاه را منفجر کرده بودند و بمب‌ها گاهی به ماشین‌های در حال حرکت در جاده خروجی شهر اصابت می‌کرد. هنوز دودی که از جنازه چهارسرنشین زغال شده یک خودرو بر می‌خواست جلوی چشمانم رژه می‌رود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به  نقل از منار، 5 مرداد 1367 بود. نه. چند روز قبل‌تر بود که همراه با خواهر کوچکترم از پشت پنجره طبقه چهارم خانه‌های سازمانی که مشرف به شاهراه ورودی شهر بود شاهد ترافیک سنگین ماشین‌ها شدیم. برای رساندن خبر به مادر با تمام سرعت به آشپزخانه دویدیم. "مامان مامان جاده رو ببین" برای ما چیزی جز یک اتفاق و هیجان نبود. حالت چشمان مادرم وقتی‌که این صحنه را دید دلهره‌ای را به وجودم ریخت. چادر به سر کرد و با سرعت منزل را ترک کرد.....

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, منار,

من و خواهر همچنان چشم‌مان به جاده. صدای بوق ماشین‎ها در ترافیک سنگین همه فضا را پر کرده بود. دیگر ترس جای هیجان را گرفته بود. گرچه مادر قبل از بیرون رفتن به ما گفت "عزیزم هیچی نیست من سریع برمی‌گردم."

,

مادر برگشت ولی ترس و دلهره بیشتر شد. ظهر شد پدرم نیامد. عصر آمد برای بازی از مادر اجازه گرفتم ولی به اولین پله که رسیدم همزمان با شکستن دیوار صوتیِ هواپیمای عراقی خاطراتم برای چند لحظه پاک شد و در حال سقوط از پله‌های آپارتمان دستانِ مهمانِ از راه رسیدهِ پدری‌ام از خرم‌آباد نجاتم داد تا خاطرات دیگری در صندوقچه ذهنم برای همیشه به یادگار بماند.

,

مهمان، نیامده به سراغ پدرم رفت و شب بازگشتند. سکوتی سنگین و دلهره‌آور حاکم شده بود. مادرم اجازه نداد رادیو را روشن کنیم. حس می‌کردم دور و برمان در حال خالی شدن بود. درست حدس زده بودم. خانواده‌ها می‌رفتند تا همسران‌شان با خیال آسوده سنگر را حفظ کنند. مادر عصبی با پدر صحبت می‌کرد. فقط جایی شنیدم که صدایش بالا رفت: "به من یک تفنگ بده، نارنجک هم به خودم می‌بندم و تا آخرین قطره خونم می‌جنگم. لااقل که می‌توانم با نارنجک خودم را وسط‌شان منفجر کنم. ولی تحمل تکه تکه کردن بچه‌هایم را جلوی چشمانم ندارم." برق نبود. در نور کم چراغ فانوسی خواهر و برادر کوچکم را بغل کردم تا آنها مثل من نترسند. دنیای کودکانه‌ام پر از هیولا شده بود. تکه تکه کردن. خون. سکوت پدر. فریاد مادر. اسلحه. نارنجک. سکوت و نگرانی مهمان. ماشین بنزین نداشت. پدر با مهمان به سراغ بنزین رفت و پس از ساعت‌ها با چند لیتر بازگشت.

,

صبح که شد پدرم گفت: "آقای هاشمی رفسنجانی شخصا آمده است و فرماندهی عملیات را به عهده گرفته. نمی‌توانم محل خدمت را ترک کنم. اسلحه تحویل گرفته‌ام." مادرم گفت: "من می‌مانم ولی به خدا اگر دست این نامردها به بچه‌هایم برسد می‌میرم."

,

پدر با هزار زحمت بعداز ظهر همان روز چند ساعتی را مرخصی گرفت تا ما را به جای امنی برساند و برگردد. نگاه کودکانه‌ام شاهد بود که زنی همراه با پنج فرزند خود هفت شبانه روز از شهرستان‌های مرزی حرکت کرده و خود را به کرمانشاه رسانده بود. گرسنه و تشنه. آنقدر سختی کشیده بود که کنترلی بر آنچه که می‌گفت نداشت. میان جمعیتی که می‌خواستند شهر را ترک کنند در شاهراه ورودی شهر روبه‌روی پادگان هوانیروز کرمانشاه در حالیکه جلوتر از فرزندانش راه می‌رفت از زمین و آسمان گلایه می‌کرد. هیچ ایرادی بر وی وارد نبود که از چنگال منافقین گریخته بود و خودش را همراه فرزندانش به اینجا رسانده بود.

,

انبار مهمات کرمانشاه را این از خدا بی‌خبران منفجر کرده بودند و بمب‌ها گاهی به ماشین‌های در حال حرکت در جاده خروجی شهر اصابت می‌کرد. هنوز دودی که از جنازه چهارسرنشین زغال شده یک خودرو بر می‌خواست جلوی چشمانم رژه می‌رود.

,

و آن زنی که هنگام بمبارن هواپیماها در حالی‌که همه از ماشین‌هایشان پیاده شده بودند و اطراف جاده از ترس جانشان پناه گرفته بودند، تکه‌ای گوشت نذری را روبه آسمان بلند کرده بود، راه می‌رفت و جان و سلامتی مردم را از صاحب نذر طلب می‌کرد....
ساعت‌ها در ترافیک ماندیم تا به بیستون در بیست کیلومتری کرمانشاه رسیدیم و همانجا پیاده شدیم و مانند همه زیراندازی پهن کردیم تا من‌هم لقمه‌ای از برنج و پنیر و گوجه‌ای که با عجله داخل قابلمه ریخته شده بود به‌عنوان شام در ترس و اضطراب کودکانه به دهان بگذارم. همه نزدیک به هم نشسته بودند و هر کسی حکایتی می‌کرد. بعضی از نزدیک منافقین را دیده بودند ولی شانس یاری‌شان کرده بود تا اسیر نشوند. بیماران و کارکنان بیمارستان امام خمینی اسلام‌آباد غرب را به خاک و خون کشیده بودند. زبان زنی را که حاضر نبود به امام خمینی(ره) کلام خواسته آنها را بگوید بریده بودند. مردم را در خیابان به رگبار بسته بودند. سربازان‌شان، زن و مرد یک قرص سیانور روی شانه‌های‎شان بود تا به محض اسیر شدن خودشان را بکشند. زنان‌شان بی‌رحم‌تر از مردان‌شان بودند. اینها دهان به دهان می‌پیچید.

,
,

از بلندگوی مسجد صدای الله اکبر بلند شد و اعلام کردند اسلام‌آباد غرب از دست منافقین آزاد شد. چه شوری بین مردم به پا شد. مردها با هم دست می‌دادند. زنان روی یکدیگر را می‌بوسیدند و بچه‌ها هم از این نشاط همدیگر را در آغوش می‌کشیدند. به منزل بازگشتیم ولی خبر رسید که منافقان دوباره پیشروی کرده‌اند. سکوتی سراسر دلهره به محل مسکونی‌مان حاکم شده بود. روز بعد دوباره پدر مارا به جاده سپرد تا به جای امنی رسیدیم و میان اشک‌هایم خداحافظی کرد و به محل کار بازگشت.

,

هنوز هم این خاطره‌ها از کوچه‎پس‌کوچه‌های کودکی‌ام عبور می‌کند...

,

ناله‌های مادرانی که فرزندان‌شان ماه‌ها بدون مهمات از دست منافقین گریخته بودند و خوراک‌شان مار، قورباغه و برنج کپک زده آشپزخانه روستاهایی شده بود که ساکنان‌شان توسط منافقین قتل عام شده بودند.

,

واژه "پوست و استخوان" را با دیدن یکی از بستگان که از چنگال منافقین گریخته بود برای همیشه به خاطر سپردم و صدای هق‌هق‌های مادرش را. با صدایی که از قعر چاه بلند می‎شد می‎گفت "مادر گریه نکن تا جایی که توانستم به درک واصل‌شان کردم."

,

چند روز گذشت. منافقین در تنگه مرصاد به دام افتادند.

,

آخرین صحنه‌ جنازه‌ آنهایی بود که حاضر نشده بودند توبه کنند و از یک تیرچه آهنی از عرض یک خیابان به دار آویخته شده بودند و مردم با اشک و خشم لعن و نفرین‎شان می‌کردند.

,

کودکانه‌های هشت‌سالگیم با مرصاد درهم آمیخت تا به یاد داشته باشم دشمنان و منافقان همیشه در کمینند و ایران اسلامی چه زخم‌ها که بر نداشته است. خاطره‌هایی که در امتداد وضعیت‌های مکرر قرمز و سفید روزگارم را تا مرصاد پشت سر گذاشت. وقایعی که برای هم‌سن و سال‌‎های‎ما با تمام وجود لمس شده است.

,

منافقین در مرصاد از صحنه تجاوز به ایران محو شدند تا چرخ روزگار بچرخد و سال‎ها بعد حتی در پادگان اشرف هم جایی برای ماندن نداشته باشند.

,

فاطمه سپهوند

,

انتهای پیام/ص

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه