گزارش/
دستفروشی در آیینه دستفروشان
آهنگران، نجاران، بزازان، فرش فروشان، قصابان و هزارن شغل دیگری که بنا به فعالیت و جایگاهشان در سطح اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تعریف هویت میشوند. در این بین تنها شغلی که بدون هیچ جا و مکان و یا تعریف خاصی از فعالیتش به جرگه اقتصادی پا نهاد، «دست فروشان» بوده که نه تنها به عنوان یک شغل در عرف جامعه پذیرفته شد، بلکه به مرور زمان گستره قلمروش به تمامی پیادهروها، خیابان و حتی اتوبوسهای بین شهری کشیده و به زودی به جز لاینفکی از بازار عرضه و تقاضا بدل شدند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نوای آبیدر، اغلب دستفروشان را افرادی از قشر فرودست جامعه تشکیل داده که با کمترین تجهیزات و تنها با دارا بودن یک چرخی دستی که در بسیاری از موراد آن هم لازم نیست، بساط کاسبی خود را گسترده و به خرید و فروش خود ادامه میدهند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نوای آبیدر, نوای آبیدر,,
محمد. م، یکی از دستفروشان سطح شهر سنندج در گفتگو با خبرنگار نوای آبیدر اظهار کرد: تنها منبع درآمدم فروش میوه است و با این کار خرج چهار فرزند و مادری پیر را میدهم، مستأجرم و تنها فعالیتی که میتوانم بدون داشتن دغدغه به آنها بپردازم این کار است.
, ,,
کریم.د که به نوعی همکار محمد است از فقدان سرمایه کافی برای اجاره کردن مغازه و یا راه اندازی کسب و کاری مناسبی میگوید.
,,
فاطمه .ز، دستفروش زنی که به راحتی در کنار سایر دستفروشان مشغول به فعالیت است، تابوی دستفروشی زنان در جامعه را از بین رفته میداند و گفت: دستفروشی به شغلی با مالکیت مکان و زمان تبدیل شده است، چه کسی میگوید که ما جا و مکان نداریم، این یک دروغ فاحش است؛ چرا که برخی از ما دستفروشان در قبال جایی که در جلوی مغازهها برای پهن کردن بساطمان استفاده میکنیم به صاحب مغازه اجاره بها پرداخت می کنیم.
,,
وی ادامه می دهد: حتی برخی از مسیرهای پرتردد سطح شهر در قبضه گروهی از دستفروشان درآمده و دیگر جایی برای دستفروشان جدید وجود ندارد.
,,
محمد.م، دوباره به جمع ما باز میگردد و میگوید: هرچند شهرداری به دستفروشان برای فروش کالاهایشان چند ساعتی از روز را اختصاص داده است، اما این چند ساعت (1-4 ظهر و 8-10 شب) جزو ساعات کم تردد و گرم روز است که مردم ترجیح میدهند در خانه بمانند، به همین خاطر دستفروشان مجبورند در سایر ساعات روز به صورت سیار در شهر حضور یابند.
,,
در خصوص اینکه اگر مأموران شهرداری در محل حضور یابند، چه اتفاقی می افتد؟ سئوال کردم و کریم.ف، با لبخند گفت: در غالب موارد قبل از حضور مأموران دستفروشان به هم اطلاع میدهند و در برخی موارد هم مأموران خسته، بیرمق و بیانگیزه هستند که فقط از سر وظیفه جنسی را برداشته و پس از لابه و التماس دستفروش آن را دوباره پس میدهند و با یک تذکر لفظی این غائله ختم میشود.
,,
سعید.ک، که تازه به جمع ما پیوسته است، میگوید: چرا باید آنقدر تند و زننده با موضوع دستفروشی برخورد کرد و تر و خشک را با هم سوزاند؛ خانوادههای زیادی در این شهر وجود دارند که تمام مخارج زندگیشان حول دستفروشی تأمین میشود و سرپرست خانواده چارهای جز دستفروشی ندارد.
,,
فاطمه.ز، صحبت سعید را تأیید کرده و ادامه میدهد: بسیاری از دستفروشان افراد تحصیلکردهای هستند که از زور بیکاری و در پی درآمد تن به این کار میدهند، ما هم به عنوان شهروندان این شهر دارای حقوق شهروندی هستیم اما به دلیل فقر مالی مجبور به ادامه این شغل، در غیر این صورت خود ما نیز از داشتن چنین شغلی چندان شاد و خرسند نیستیم.
,,
او میگوید: نباید فکر کنید که ما هم از وضعیت پیش آمده چندان خوشحال و راضی هستیم. فرزندانم از اینکه دوستانشان بفهمند مادرشان دستفروش است، واهمه دارند و هرگز در زمان انجام کار سراغی از من نمیگیرند، چرا که غرورشان به خاطر فقر و تنگدستی به بازی گرفته خواهد شد.
,کاوه. ش، دیگر دستفروشی که تا کنون تنها ناظر بحث ما بود، به سخن آمده و می گوید: تحمل آفتاب سوزان، برخوردهای ناشایست برخی مردم، ترحمهای بیمورد برخی از مردم، نزاع و درگیریهای نابجای دستفروشان با یکدیگر، نبود جا و هزاران مشکل دیگر به جزء لاینفک زندگی شخصی و شغلی ما بدل شده است.
,,
وی ادامه دهد: به ما اعلام کردند که شهرداری بازارچههایی را برای سامانبخشی به دستفروشان راه اندازی کرده است که قرار بود به عنوان مرکز عرضه کالا با قیمتهای نازلی در اختیار دستفروشان قرار گیرد، اما دوری از مرکز شهر و بالا بودن اجاره بهای آنها عملاً اجازه حضور در این مکان را از ما سلب کرد.
,,
کاوه.ش گفت : داشتن مدرک لیسانس و بیکاری برای یک مرد چیزی نیست که بخواهم به آن به دید فرمالیته نگاه کنم؛ در واقع امروز به جایگاهی رسیدهام که فکر میکنم درس خواندن به نیت احراز شغل اشتباهی محض است و اگر می توانستم به گذشته برگردم، هرگز به ادامه تحصیلات در سطح دانشگاهی به امید شاغل شدن فکر هم نمیکردم.
,,
راهم را در پیادهروهای سنندج ادامه میدهم به «فوزیه. ک» می رسم، زنی که چهرهاش در تاروپود پارچههایش گره خورده و با گشادهرویی مرا میپذیرد از او میپرسم، فوزیه خانم از شغلت راضی هستی؟ آهی میکشد و میگوید شکر راضیم، همین که میتوانم روزی حلالی برای فرزندانم فراهم کنم خدا را شاکرم.
,,
از او درباره انتخاب شغلش میپرسم و او در جواب میگوید: همسرم در بستر بیماریست و فرزندانم در سنینی نیستند که بتوانند سرپرستی خانواده را به دوش بکشند، خدا رو شکر تنام سالم است و میتوانم کار کنم، کار عار ندارد، همین که از راه حلال کسب شود برایم کافی است.
,,
سامان.ف، دستفروشی که کالایش چایی تازه دم است به صحبتهای ما گوش میدهد. از من در خصوص دلیل سئوالاتم میپرسد و پس از آگاهی ازاینکه یک خبرنگار هستم دیگر به صحبتهایش ادامه نداده و از فوزیه خانم هم میخواهد که ساکت باشد، او می گوید: این حرفا دردی را از ما دوا نمیکند، بلکه باعث میشود که مأموران سدمعبر بهانهای برای برخورد با ما پیدا کنند، ما که مزاحمتی برای کسی نداریم اگر قرار بود که ما هم مغازه داشته باشیم دیگر چه نیازی به دستفروشی و سد معبر کردن بود.
,,
فوزیه.ک، ادامه میدهد: شاید مشکل ما از به این دلیل است که گروهی دستفروشنما باعث شدهاند که این آشفتگی بیشتر شده و ما به عنوان مقصر شناخته شویم.
,,
از او میخواهم بیشتر توضیح دهد و او میگوید: گروهی از مغازداران اجناس مغازه خود را در اختیار افرادی قرار داده تا با فروش اون در قالب دستفروشی بهعنوان شعبه دوم و سیار کسب و کار آنها فعالیت کنند.
,,
از او تشکر می کنم و به فاتح فال فروش میرسم؛
,فاتح چه می فروشی؟ من فال می فروشم
, فاتح چه می فروشی؟,بیشتر توضیح می دهی؟
, بیشتر توضیح می دهی؟ ,,
این مرغ عشقها را میبینی، اینها را تربیت کردهام تا از جعبهای که اشعار حافظ را در آن گذاشتهام فالی را برای مشتری بیرون بکشند.
,,
از او می پرسم فکر نمیکنی برای شاغل بودن کمی بچهای؟ اصلا حافظ را میشناسی؟ او با تبسمی کودکانه به من میگوید: میدانم برای کار هنوز بزرگ نشدهام، اما تابستان است و مدرسه بسته شده؛ به این دلیل فال میفروشم تا بتوانم برای مهر پولی پس انداز کنم. حافظ را هم میشناسم او مرد خوبی است و همیشه به مردم راست میگوید، با آنکه او را ندیدهام اما مردم دوستش دارند، من هم دوستش دارم، می دانی چرا؟! می پرسم چرا؟ و او می گوید پدرم گفته «سرمایه کارم را حافظ به من داده و چون همه او را میشناسن به کار من هم اعتبار داده است» به همین خاطر نگران فروش فالهایم نیستم.
, سرمایه کارم را حافظ به من داده و چون همه او را میشناسن به کار من هم اعتبار داده است,,
راهم را میکشم و برای آخرین بار نزد حاجی علی محمد میروم. او با لبخندی از سر تعجب بمن شکلاتی تعارف میکند. از او می پرسم حاجی با این سنو سال چرا دستفروشی میکنی؟ میگوید خدا رو شکر چهارستون بدنم سالم است و تا به این سن دستم برای کسی دراز نشده است.
,,
از او می پرسم حاجی دستفروشی الان با گذشته چه تفاوتی یافته است؟ با آهی میگوید غصهام میگیرد وقتی میبینم جوانان شهر روزگارشان با دستفروشی طی میشود. در زمان ما دستفروشی شغلی تفننی بود که پس از پایان فصل کشاورزی به آن میپرداختیم، اما متأسفانه حالا با وجود این همه پیشرفت و وفور نعمات الهی به جای کم شدن تعداد دستفروشان روز به روز به تعداد آنها افزوده می شود.
,,
حاجی در ادامه گفت: در زمان ما داشتن سواد از برتریهای یک فرد محسوب میشد اما امروز میبینم که جوانان تحصیلکرده فقط بخاطر نداشتن سرمایه به دستفروشی روی آوردهاند.دلم میگیرد وقتی میبینم انقدر نیرو و سواد جوانان این شهر بیاستفاده مانده و فقط در داد و بیدادهای دستفروشی خلاصه میشود.
,,
در ادامه صحبتهای حاجی علی محمد روزنهای امید بود از اینکه گفت: خدا رو شکر که جوانان ما به درجهای از شعور رسیدهاند که با وجود این همه گرفتاری به کسب و کار هر چند حقیرانه مشغولند، گاهی میبینم که حلقههایی برای خوردن ناهار تشکیل میدهند و از دیدنشان در حال خندیدن و شوخی کردن لذت میبرم، کاش میشد که بندههای نیک نیت و خوب خداوند دست آنان را بگیرند و به زندگیشان مسیری تازه ببخشند.
, ,,
حاجی در پایان گفت: کاش این جوانان بروند و حرفهای را یاد بگیرند حیف است این استعدادها در خیابانها و معابر تلف شود، به این امید که حتما استخدامی و پشت میزی پیش بیاید ننشینند، روزی رسان خدای بزرگ است که به اندازه هر قدمی که برمی داریم به ما پاداش میدهد، امیدوارم جوانان ما یادشان نرود که دنیا به آنها نیاز دارد.
,,
از حاجی خداحافظی کرده و راهم را میکشم. با خود میاندیشم هرچند به مناسبتهایی مختلف از جمله فرارسیدن پاییز و بازگشایی مدارس، ماه مبارک رمضان، تعطیلات عید و ... اجناس مختلف و گاهی بیکیفیت توسط افرادی به نام دستفروشان به خریداران عرضه میشود ناشی از نبود بسترهای فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و یا حتی شخصیتی است و یا اینکه نشان از بیبرنامگی مسئولان مربوطه و عدم توجه به این قشر زحمتکش و البته مزاحم است.
,,
لازم به یادآوری است، رویای کودکانه نقش و شکل زیبایی در قالب دستفروشی با کمک حافظ یافت که تعریفی جدید را به حافظ بخشید، تعریفی که فاصله زمانی حافظ با فاتح را برداشته و او را از شیراز به سنندج در یک ظهر تابستانی به پل فردوسی گره زده است. راستی چقدر جای خالی حافظهای سنندجی برای تأمین سرمایه برای حقیقت و اعتبار بخشیدن به رویای جوانان دستفروش فردوسی خالی است.
,,
این دور باطل را که هر ساعت و هر روز می بینیم و در مقابل وضعیت پیشآمده تلخ و نابهنجاری که از کنترل خارج شده چه باید کرد؟ چه کسانی باید بنشینند و برنامهریزی فکری، بنیادی و کاربردی را به فراخور این اوضاع طرح ریزی نمایند؟ که هم افراد دستفروشی که در پی کسب روزی حلال هستند از دست فروشان ظاهر نما مشخص شوند و هم این آشفتگی سیمای شهری از بین رود؟ جای این سئوال خالی نماند که در این بین تکلیف حقوق عابرین و رانندگان به عنوان شهروندان دیگر این شهر چه خواهد بود؟
,,
در ادامه این گزارش در بخش دوم به سراغ متولیان امر خواهیم رفت تا پاسخ این سئوالات را بیابیم. با ما باشید
,,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه