طنز
سرنوشت یک شهر به روایت خنده
زهرااسعدبلنددوست طنزنویس گیلانی نوشت:بر اساسِ تحقیقاتِ میدانی که اینجانب انجام دادم، به شهری تاریخی با قدمت 2500 سال رسیدم که سرنوشتِ عجیب، اندر غریبی داشته.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پرنیان گیل:ماجرااینطور بوده که این شهر پر از فرهنگ و تمدن و شجاعت و پهلوون و نامدارو جوونمردو این حرفها، و کلا شاخی بوده واسه خودش تو منطقه ایی به اسم خاوریا..
, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پرنیان گیل:,این شهرم مثه همه ی شهرایِ دانیا واسه خودش، والی داشته که هر چند سال یه بار به انتخاب مردم میومده رو کار. البته ناگفته نماند که این شهر، پیرِ دانایی داشت که مردمش دل قفل کرده بودن به نفسهاش( البته یه عده کلا مخالف همه جا پیدا میشن و اینجا هم مستثنا نبود).
,این پیرِ با تدبیر در طی سالها، مو سفید کرده بود پایِ بی لطفی هایِ حاکمکهایِ شهر و بحرِ حفظِ مردونگی های مرزو بومش. اما به مرحمتِ خود زاده ها و آقا زاییده ها، فقط راه نشون میداد و چاه تحویل میگرفت.ولی دلخوش کرده بود به دعای مادرایِ جوونمردزا و جوونهای پهلون خو.. اصل ماجرا اینکه، از سالیان قبل علی رغم موافقتها و مخالفتهای حاکمکهای کوچیک و بزرگ شهر، چندتا تیرِ چراغ برق تو بعضی از خیابونها کاشتن تا نور و نونِ خونه یِ مردم باشه..
,آمآآآآآآآآآآآآآآ...آمآش خیلی مهمه.. یه گبرزداه ایی از اونوردریاها از دیارِ زورآباد، اومدو گفت:( چی؟؟ چه جسارتا.. برق؟؟ شما؟؟ عمرا،ما اجازه بدیم.. خطرناکه.. ممکنه یه وقت بخواین زندانی هاتونو با صندلی برق، اعدام کنید و این کاملا ضد حقوقِ بشره..)
,حالا انگار مردم شهر خبر نداشتن که خوده این زورآبادیها اولین بار واسه امتحانِ برق، مردم بدبختِ شهِ(سیروشیوا) رو به جریان برق وصل کردنو هنوزم که هنوزه، هی دبه دبه برق ذخیره میکنن محضه همینکارا.
,خلاصه وقتی دیدن زورشون به مردمو پیرِموسپید شهر نمیرسه گفتن هر شهرودیاری به اینا گندمو ماست و کره و.. بده، ما اوخِش میکنیم. حالا بماند که یکی از والیا شاخ و شونه کشیدو گفت:( اون به به رو گوریل انگوری برد..) و زدو بیست درصد به ولتاژِ برقِ شهر اضافه کرد. پیر شهر لبخند زد و مردمِ حلبی آباد نشین از ذوقش کف زدنو رقصیدن.
,ولی والیِ جدید اومد و هی از تعامل با دنیا گفت، اونجا بود که مردم شهر فهمیدن که این والی جدید، زورآبادیها رو دنیا میدونه.. و خدا بخیر کنه.. پس تعامل شروع شد و والی با دست داد.. با پا داد.. با کله داد.. وهی داد.. و هی تبریک گفت.. و هی از پیر شهر مایه گذاشت.. و هی گفت و گفت و گفت، و هی بی دردای شهر ذوق کردنو کف زدنو رقصیدن.. و هی پیرِ شهر سر تکون داد و خطو نشون کشید واسه زورآبادیها.. و هی حلبی آبادیها بندِ پوتین محکم کردن و هی آماده شدن..
,حالا بین خودمون باشه که یه جایی خوندم که یکی از همکارای والی تو توافقات، بعدها به چندتا از دوستاش گفت که :( دعا کنید همه چی بهم بخوره..) حالا چرا؟؟ الله اعلم..
,ولی خب.. من هرچی گشتمو تحقیق کردم از سرنوشت این شهرو مردمش و اینکه آخرش چه اتفاقی افتاد؟! چیزی دست گیرم نشد..
,اما خب، شما لبخند بزن هموطن...
,,
,
,
نویسنده زهرااسعدبلنددوست
,,
انتهای پیام/ج
]
ارسال دیدگاه