تقدیم به پیشگاه سردار شهید غلامرضا بیژنی؛
سلام بر روستایی شهیدی که قاصدک را هدهد آمدنش کرد!
پدرجان! اگر تو، عمویم و سایر شهدای روستایمان، انقلابی نیستید، پس چه کسی انقلابی است؟؟؟ اگر شما انقلابی نبودید، چرا برای دفاع از انقلاب و خاک و ناموس ایران، کشته شدید؟؟؟[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "منبری ها" یادم هست در هیاهوی کلاس درس، معلم مهربانانه نگاهم کرد، آن زمان که همه با صدای بلند میخواندند بابا آب داد... بابا نان داد و من غرق در سکوت، سر در گریبان برده بودم؛ دستی سرم را به آسمان بالا برد و آرام زیر لب آهسته در گوشم میگفت: باباجان داد... بابا زندگی داد... بابا نام داد... و من میخندیدم از بودنم در نگاه معلم که میخندید به بودنم.
, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "منبری ها" یادم هست در هیاهوی کلاس درس، معلم مهربانانه نگاهم کرد، آن زمان که همه با صدای بلند میخواندند بابا آب داد... بابا نان داد و من غرق در سکوت، سر در گریبان برده بودم؛ دستی سرم را به آسمان بالا برد و آرام زیر لب آهسته در گوشم میگفت: باباجان داد... بابا زندگی داد... بابا نام داد... و من میخندیدم از بودنم در نگاه معلم که میخندید به بودنم., به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "منبری ها" یادم هست در هیاهوی کلاس درس، معلم مهربانانه نگاهم کرد، آن زمان که همه با صدای بلند میخواندند بابا آب داد... بابا نان داد و من غرق در سکوت، سر در گریبان برده بودم؛ دستی سرم را به آسمان بالا برد و آرام زیر لب آهسته در گوشم میگفت: باباجان داد... بابا زندگی داد... بابا نام داد... و من میخندیدم از بودنم در نگاه معلم که میخندید به بودنم., شبکه اطلاع رسانی راه دانا , به نقل از "منبری ها" یادم هست در هیاهوی کلاس درس، معلم مهربانانه نگاهم کرد، آن زمان که همه با صدای بلند میخواندند بابا آب داد... بابا نان داد و من غرق در سکوت، سر در گریبان برده بودم؛ دستی سرم را به آسمان بالا برد و آرام زیر لب آهسته در گوشم میگفت: باباجان داد... بابا زندگی داد... بابا نام داد... و من میخندیدم از بودنم در نگاه معلم که میخندید به بودنم., "منبری ها",سالها، ثانیهها گذشتند و تو نیامدی... در روستایمان برایت مراسم گرفتند و یادمان ساختند، بیآنکه اثری از تو باشد.
, سالها، ثانیهها گذشتند و تو نیامدی... در روستایمان برایت مراسم گرفتند و یادمان ساختند، بیآنکه اثری از تو باشد., سالها، ثانیهها گذشتند و تو نیامدی... در روستایمان برایت مراسم گرفتند و یادمان ساختند، بیآنکه اثری از تو باشد., سالها، ثانیهها گذشتند و تو نیامدی... در روستایمان برایت مراسم گرفتند و یادمان ساختند، بیآنکه اثری از تو باشد., ,
,
,
,
,
, ,
در تمام این سالها، کودکی من و خواهر و برادرها و جوانی مادرم به جادهی روستا خیره ماند و هرروز چشمانتظار آمدنت، کوچه خاکی روستاییمان را آبوجارو کردیم و چه سخت گذشت سالهای انتظار و انتظار و انتظار...
, در تمام این سالها، کودکی من و خواهر و برادرها و جوانی مادرم به جادهی روستا خیره ماند و هرروز چشمانتظار آمدنت، کوچه خاکی روستاییمان را آبوجارو کردیم و چه سخت گذشت سالهای انتظار و انتظار و انتظار..., در تمام این سالها، کودکی من و خواهر و برادرها و جوانی مادرم به جادهی روستا خیره ماند و هرروز چشمانتظار آمدنت، کوچه خاکی روستاییمان را آبوجارو کردیم و چه سخت گذشت سالهای انتظار و انتظار و انتظار..., در تمام این سالها، کودکی من و خواهر و برادرها و جوانی مادرم به جادهی روستا خیره ماند و هرروز چشمانتظار آمدنت، کوچه خاکی روستاییمان را آبوجارو کردیم و چه سخت گذشت سالهای انتظار و انتظار و انتظار...,من شدم تنها مونس چشمانتظاری پدربزرگ و مادربزرگ، وقتیکه سوی چشمانشان بدون هیچ کلامی تنها به من خیره میشد و مرواریدی غلطان، بیصدا از گوشه چشم به روی گونههای پر از چینوچروکشان میغلتید.
, من شدم تنها مونس چشمانتظاری پدربزرگ و مادربزرگ، وقتیکه سوی چشمانشان بدون هیچ کلامی تنها به من خیره میشد و مرواریدی غلطان، بیصدا از گوشه چشم به روی گونههای پر از چینوچروکشان میغلتید., من شدم تنها مونس چشمانتظاری پدربزرگ و مادربزرگ، وقتیکه سوی چشمانشان بدون هیچ کلامی تنها به من خیره میشد و مرواریدی غلطان، بیصدا از گوشه چشم به روی گونههای پر از چینوچروکشان میغلتید., من شدم تنها مونس چشمانتظاری پدربزرگ و مادربزرگ، وقتیکه سوی چشمانشان بدون هیچ کلامی تنها به من خیره میشد و مرواریدی غلطان، بیصدا از گوشه چشم به روی گونههای پر از چینوچروکشان میغلتید.,بلند میشدند از لب طاقچه کنار عکس آقایی که سراسر نور بود، قاب عکست را برمیداشتند و من و تو هر دو همزمان در آغوششان بودیم؛ دلم لکزده برای آغوشت و برای آغوششان.
, بلند میشدند از لب طاقچه کنار عکس آقایی که سراسر نور بود، قاب عکست را برمیداشتند و من و تو هر دو همزمان در آغوششان بودیم؛ دلم لکزده برای آغوشت و برای آغوششان., بلند میشدند از لب طاقچه کنار عکس آقایی که سراسر نور بود، قاب عکست را برمیداشتند و من و تو هر دو همزمان در آغوششان بودیم؛ دلم لکزده برای آغوشت و برای آغوششان., بلند میشدند از لب طاقچه کنار عکس آقایی که سراسر نور بود، قاب عکست را برمیداشتند و من و تو هر دو همزمان در آغوششان بودیم؛ دلم لکزده برای آغوشت و برای آغوششان.,وقتیکه رفتند، خدا خیر دهد مردم روستا را سنگ تمام گذاشتند و در آن بحبوحه نبودشان، صدایی به گوش میرسید چقدر سختی کشیدند... حیف اجل امانشان نداد... چشمانتظار رفتند... نیامدی، ندیدند، رفتند...
, وقتیکه رفتند، خدا خیر دهد مردم روستا را سنگ تمام گذاشتند و در آن بحبوحه نبودشان، صدایی به گوش میرسید چقدر سختی کشیدند... حیف اجل امانشان نداد... چشمانتظار رفتند... نیامدی، ندیدند، رفتند..., وقتیکه رفتند، خدا خیر دهد مردم روستا را سنگ تمام گذاشتند و در آن بحبوحه نبودشان، صدایی به گوش میرسید چقدر سختی کشیدند... حیف اجل امانشان نداد... چشمانتظار رفتند... نیامدی، ندیدند، رفتند..., وقتیکه رفتند، خدا خیر دهد مردم روستا را سنگ تمام گذاشتند و در آن بحبوحه نبودشان، صدایی به گوش میرسید چقدر سختی کشیدند... حیف اجل امانشان نداد... چشمانتظار رفتند... نیامدی، ندیدند، رفتند...,ولی من خوب میدانم، خوب میشناسمت، تو بابای من، بابای نبودنها و ندیدنها نیستی... میدانم که برای حضورشان سوروساتی برپا کردهای، به استقبالشان آمدهای و در آغوش کشیدی پدر را و بوسیدی پیشانی چروک مادر را...
, ولی من خوب میدانم، خوب میشناسمت، تو بابای من، بابای نبودنها و ندیدنها نیستی... میدانم که برای حضورشان سوروساتی برپا کردهای، به استقبالشان آمدهای و در آغوش کشیدی پدر را و بوسیدی پیشانی چروک مادر را..., ولی من خوب میدانم، خوب میشناسمت، تو بابای من، بابای نبودنها و ندیدنها نیستی... میدانم که برای حضورشان سوروساتی برپا کردهای، به استقبالشان آمدهای و در آغوش کشیدی پدر را و بوسیدی پیشانی چروک مادر را..., ولی من خوب میدانم، خوب میشناسمت، تو بابای من، بابای نبودنها و ندیدنها نیستی... میدانم که برای حضورشان سوروساتی برپا کردهای، به استقبالشان آمدهای و در آغوش کشیدی پدر را و بوسیدی پیشانی چروک مادر را..., ,
,
,
,
,
, بابا، با....با من نیز دلتنگ حضورت بودم و مجنون بودنت؛ آخر زمان به ستوه آمد و قاصدک را هدهد آمدنت کرد.
, بابا، با....با من نیز دلتنگ حضورت بودم و مجنون بودنت؛ آخر زمان به ستوه آمد و قاصدک را هدهد آمدنت کرد., بابا، با....با من نیز دلتنگ حضورت بودم و مجنون بودنت؛ آخر زمان به ستوه آمد و قاصدک را هدهد آمدنت کرد., بابا، با....با من نیز دلتنگ حضورت بودم و مجنون بودنت؛ آخر زمان به ستوه آمد و قاصدک را هدهد آمدنت کرد.,سر سجاده نیازم بارها حضورت را در قاب پنجره دیده بودم، 27 تابستان گذشت و تو اینک از دیاری آشنا آمدی تا به خانه و کاشانه خویش سر بزنی؛
, سر سجاده نیازم بارها حضورت را در قاب پنجره دیده بودم، 27 تابستان گذشت و تو اینک از دیاری آشنا آمدی تا به خانه و کاشانه خویش سر بزنی؛, سر سجاده نیازم بارها حضورت را در قاب پنجره دیده بودم، 27 تابستان گذشت و تو اینک از دیاری آشنا آمدی تا به خانه و کاشانه خویش سر بزنی؛, سر سجاده نیازم بارها حضورت را در قاب پنجره دیده بودم، 27 تابستان گذشت و تو اینک از دیاری آشنا آمدی تا به خانه و کاشانه خویش سر بزنی؛,میگویم دیار آشنا، چراکه جزیره مجنون خاک وطنم، ایرانم، سربلندی و افتخارم است، مجنون یادآور رزم جنون و عشق است برای وطن، برای من، برای ایران.
, میگویم دیار آشنا، چراکه جزیره مجنون خاک وطنم، ایرانم، سربلندی و افتخارم است، مجنون یادآور رزم جنون و عشق است برای وطن، برای من، برای ایران., میگویم دیار آشنا، چراکه جزیره مجنون خاک وطنم، ایرانم، سربلندی و افتخارم است، مجنون یادآور رزم جنون و عشق است برای وطن، برای من، برای ایران., میگویم دیار آشنا، چراکه جزیره مجنون خاک وطنم، ایرانم، سربلندی و افتخارم است، مجنون یادآور رزم جنون و عشق است برای وطن، برای من، برای ایران.,باباجان، تو هم مثل رفقای شهیدت بازهم در لحظه حساس رسیدی! آخر هر وقت کشورمان فقیر و مظلوم میشود و عدهای که دیروز خود را از زمرهی انقلابیان میخواندند، امروز با جسارتهایشان، خون به دل رهبر و خانوادههای شهدا میکنند، خود شهدا برای یاری امام خامنهای میشتابند.
, باباجان، تو هم مثل رفقای شهیدت بازهم در لحظه حساس رسیدی! آخر هر وقت کشورمان فقیر و مظلوم میشود و عدهای که دیروز خود را از زمرهی انقلابیان میخواندند، امروز با جسارتهایشان، خون به دل رهبر و خانوادههای شهدا میکنند، خود شهدا برای یاری امام خامنهای میشتابند., باباجان، تو هم مثل رفقای شهیدت بازهم در لحظه حساس رسیدی! آخر هر وقت کشورمان فقیر و مظلوم میشود و عدهای که دیروز خود را از زمرهی انقلابیان میخواندند، امروز با جسارتهایشان، خون به دل رهبر و خانوادههای شهدا میکنند، خود شهدا برای یاری امام خامنهای میشتابند., باباجان، تو هم مثل رفقای شهیدت بازهم در لحظه حساس رسیدی! آخر هر وقت کشورمان فقیر و مظلوم میشود و عدهای که دیروز خود را از زمرهی انقلابیان میخواندند، امروز با جسارتهایشان، خون به دل رهبر و خانوادههای شهدا میکنند، خود شهدا برای یاری امام خامنهای میشتابند.,پدر! همین چند روز پیش بود که به ما روستاییها جسارت شد! همان پیرمرد پرحاشیه بازهم نسنجیده حرف زد و گفت کسانی که دیروز در کوچههای روستا بودند، انقلابی نیستند!
, پدر! همین چند روز پیش بود که به ما روستاییها جسارت شد! همان پیرمرد پرحاشیه بازهم نسنجیده حرف زد و گفت کسانی که دیروز در کوچههای روستا بودند، انقلابی نیستند!, پدر! همین چند روز پیش بود که به ما روستاییها جسارت شد! همان پیرمرد پرحاشیه بازهم نسنجیده حرف زد و گفت کسانی که دیروز در کوچههای روستا بودند، انقلابی نیستند!, پدر! همین چند روز پیش بود که به ما روستاییها جسارت شد! همان پیرمرد پرحاشیه بازهم نسنجیده حرف زد و گفت کسانی که دیروز در کوچههای روستا بودند، انقلابی نیستند!,پدر اگر تو، عمویم و سایر شهدای روستایمان، انقلابی نیستید، پس چه کسی انقلابی است؟؟؟ اگر شما انقلابی نبودید، چرا برای دفاع از انقلاب و خاک و ناموس ایران، کشته شدید؟؟؟
, پدر اگر تو، عمویم و سایر شهدای روستایمان، انقلابی نیستید، پس چه کسی انقلابی است؟؟؟ اگر شما انقلابی نبودید، چرا برای دفاع از انقلاب و خاک و ناموس ایران، کشته شدید؟؟؟, پدر اگر تو، عمویم و سایر شهدای روستایمان، انقلابی نیستید، پس چه کسی انقلابی است؟؟؟ اگر شما انقلابی نبودید، چرا برای دفاع از انقلاب و خاک و ناموس ایران، کشته شدید؟؟؟, پدر اگر تو، عمویم و سایر شهدای روستایمان، انقلابی نیستید، پس چه کسی انقلابی است؟؟؟ اگر شما انقلابی نبودید، چرا برای دفاع از انقلاب و خاک و ناموس ایران، کشته شدید؟؟؟, ,
,
,
,
,
, پدر دلم پر از درد بود، اما چه خوب شد که آمدی و همه دردهایم را تسکین دادی... حالا حالم خوب است، خوب و شادم باباجان... ممنونم که دست حمایت شما از سر این مرزوبوم هیچگاه کوتاه نمیشود.
, پدر دلم پر از درد بود، اما چه خوب شد که آمدی و همه دردهایم را تسکین دادی... حالا حالم خوب است، خوب و شادم باباجان... ممنونم که دست حمایت شما از سر این مرزوبوم هیچگاه کوتاه نمیشود., پدر دلم پر از درد بود، اما چه خوب شد که آمدی و همه دردهایم را تسکین دادی... حالا حالم خوب است، خوب و شادم باباجان... ممنونم که دست حمایت شما از سر این مرزوبوم هیچگاه کوتاه نمیشود., پدر دلم پر از درد بود، اما چه خوب شد که آمدی و همه دردهایم را تسکین دادی... حالا حالم خوب است، خوب و شادم باباجان... ممنونم که دست حمایت شما از سر این مرزوبوم هیچگاه کوتاه نمیشود.,پدرم، روستایی انقلابی و سردار دلیر، شهید غلامرضا بیژنی عزیز، به دیارت خوشآمدی...
, پدرم، روستایی انقلابی و سردار دلیر، شهید غلامرضا بیژنی عزیز، به دیارت خوشآمدی..., پدرم، روستایی انقلابی و سردار دلیر، شهید غلامرضا بیژنی عزیز، به دیارت خوشآمدی..., پدرم، روستایی انقلابی و سردار دلیر، شهید غلامرضا بیژنی عزیز، به دیارت خوشآمدی...,به قلم ریحانه خدادوست، از زبان فرزند شهید غلامرضا بیژنی
, به قلم ریحانه خدادوست، از زبان فرزند شهید غلامرضا بیژنی, به قلم ریحانه خدادوست، از زبان فرزند شهید غلامرضا بیژنی, به قلم ریحانه خدادوست، از زبان فرزند شهید غلامرضا بیژنی,انتهای پیام
, انتهای پیام, انتهای پیام, انتهای پیام]
ارسال دیدگاه