دلنوشتهای به شهدای غواص
من در چشم 175 ققنوس غرق شدهام
سکوت کن این شب هم سکوت کن قول می دهم ستاره ها سکوتت را چشمک میزنند و آن لحظه است که آسمان پر میشود از نگا ه خسته چشمانت...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از جویباران، اینجا جنگ، بیرحمانه میبارید و در تلاطم آبی اروند رود غرق می شد و تنها غرشی که سکوت را میشکست صدای موشک و خمپاره بود که اوج میگرفتند و میشکافتند هوای دلهرهی دلها را.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, جویباران,و گاه بی اختیار و میان این همه آدم که در میان غبار، نیست میشدند، دف میزدند.
زمین میلرزید، در خفقان عدالت، و خدا شعله اش را در 175 دل عاشق گذاشت و سینهها گُرگرفتند.
آتش زبانه کشید زمین خدا گرم شد...
اینجاست احساس خالصانه یک عشق که میتراود در نگاه خنیاگران دست بسته این حوالی...
امشب در سکوت وحشیانه یک رویا، در تلاطم غصههای جان فرسا و در تمنای لبخندی عارفانه میمیرد...
تو از کدامین دیاری که اینچنین پاک و عاشق پر گشودی به آسمان؟
و اینجاست که ندایی از آسمان می تراود: «بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ»
نبض دلتنگیهایم را اندازه میگیرم و به وسعت نگاههای خسته تو فرسنگهای تنهایی را مینوشم...
گفته بودی میآیی، گفته بودی زمانی که ماهی ها در امتداد تاریک تو سکوت مرا آواز خواندند تو خواهی آمد و من نیز به امید آمدنت به ستاره ات دل بستم، بیا و با دستان بستهات پا قدم های زمان را به تنهایی من محکوم کن.
سکوت کن، این شب هم سکوت کن قول میدهم ستاره ها سکوتت را چشمک میزنند و آن لحظه است که آسمان پر میشود از نگاه خسته چشمانت...
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
چشمانت را؛ وقتی که زبانت را به دار میآویزند و دستان نیرومند افسانهای تو را کور میکنند ناچار و بیرمق خستگیات را فریاد میزنند؛ دوست دارم...
من عاشق آسمانم، از همان روز که تو به آن هجرت کردی و آسمان پر شده از احساس زیبای تو و بهترین سمفونی عارفانهاش را به حراج گذاشت و چنان بارید که گویی میخواست اروند رود اقیانوسی شود پر از تلاطم شنای تو...
تو در آغوش اروند آرام گرفتی و ماهیها در سرخی تو...
و هر سال که میگذرد ماهیهای سرخ اروند را میهمان سفره هفت سین این خانه ها کردیم که بیایی...
وای به حال چشمهای منتظری که تو را ندیدند و رفتند
و امروز، در ژرفای نگاهت مینگرنم و سمفونی چشمانت که رویاهایت را نواختند فریاد میزنم...
امروز، من نیستم؛ من در جولانگاه عشق و در چشم 175 ققنوس غرق شده ام...
شهادت بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ اما تو، تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه میسوزی و بی بهانه بال میگشایی و در کران بیکران آسمان پرواز می کنی...
پایان قصه تو اشک بود، اشک تو دریا و دریای چشمانت تشنگی ماهیهای اروند را سیراب کرد...
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
اروند بود، اما خون تو اروند را به جریان انداخت؛ و تا ابد خواهد ماند تا خون تو در آن در جریان است...
پایانی زیباتر از این؟!
خدا هرکجا باشد تو در جریانی و میتپی؟!
قطعه ادبی از صدیقه باغبانی جویباری
,
,
,
,
,
,
, قطعه ادبی از صدیقه باغبانی جویباری, قطعه ادبی از صدیقه باغبانی جویباری]
ارسال دیدگاه