حال و هوای امروز شهر من ...
دستبستههایی که مروارید دریاها را خجل کردهاند
اصلاً مهمانهای امروز شهر من، خود مرواریدی بودند در صدفهای پیچیده با سه رنگ پرچم عشق و نام همو که بهخاطرش رفتند و بهتازگی بر روی کشتیهایی که کشتی نجات را تداعی میکنند، بازگشتند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از نکاآنلاین، دو ساعت مانده به زمان آغاز مراسم استقبال، بارش شدید باران، دلها را کمی نگران کرد، اما مردم یکی یکی میآمدند، گویی از کوچه پسکوچه شهر، چشمههایی از دل زمین سر برآورده و از آن نهرهایی همراه با قطرات باران، به سمت خیابان اصلی شهر، جاری شده بود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , نکاآنلاین,حال آنکه این چشمهها یک تفاوت اساسی با حال و روز کمآبی این روزهای شهرمان داشت و اینکه به جای خشک شدن، هر لحظه که میگذشت باوجود بارش شدید باران و تاخیر حدوداً دو ساعته کاروان شهدا، پربارتر می شدند و سیل جمعیت بود که متشکل از هر قشر و حزب و گروهی، و با هر تیپ و منشی به سمت یک میعادگاه جریان داشت و این هنر وحدت آفرین مهمانان شهر ما بود.
همه منتظر تعدادی قوطی مکعبی بزرگ بودند که بر شانه تویوپهای لاستیکی، قرار بود سری به شهر ما بزنند و ما را خراب خود کرده، به حال خود بگذارند و بگذرند، قوطیهایی که تابوت صدایش میزنند، ولی در مثل، از صدف هم با ارزشترند، چراکه گوهر درون آنها، مروارید گرانبهای دریاها را خجل کرده است.
چه زیبا شد اینجای توصیفم، اصلاً مهمانهای امروز شهر من، خود مرواریدی بودند در صدفهای پیچیده با سه رنگ پرچم عشق و نام همو که بهخاطرش رفتند و بهتازگی بر روی کشتیهایی که کشتی نجات را تداعی میکنند، بازگشتند.
و بالاخره مهمانان ما با تاخیر اشتیاق افزا آمدند، از دور که میدیدی، کشتی انگار نمیآمد، چرا که این جمعیت بود که به سمتش میرفت و تنها یک لحظه، مصداق آهنربای واقعی را میشد چشم دید که چگونه، مرواریدهای بیقیمتمان، مرکز ثقل احساسات این شهر شدند و تو گویی نظارهگر بودن بهترین پیشنهاد است.
امروز سرشار بود از تشبیه، تمثیل، استعاره و مگر میشود دستهایی که برای لمس صدف روی این کشتی، به نیت اتصال به منبع عظیم احساس روان میشد را به غیر از خواهش موج برای رسیدن به ساحل آرامش تعبیر کنی؟
مگر میشود چفیه، روسری، پارچه، سربند و شالهایی که از دور به سمت خادمان عرشه این کشتی پرتاب میشد و چند ثانیه بعد در برگشتی کیمیاگونه، طلای متبرک به عشق باز میگشت را به غیر از قطرات جدا شده از امواج در حال التماس توصیف کرد؟
اما راستش را بخواهی التماس امواج را امروز بر گونههای خیس زن و مردی دیدم که هر کدام با هزار نیت، آرزو و خواهش، تنها از دور، دست به سوی میهمانان خوشناممان بلند میکردند، پس از چند لحظه، دست را تکانی میدادند و با حسرتی به اندازه غم عالم، خیره به بدرقه مهمانان مینشستند.
اگر از آن سوی ماجرا نگویم هم انصاف نیست، از ایستگاههایی که با یک صلوات، جرعه جرعهاش خنکای معرفت و عشق به زائران امامزادگان عشق را بر گرمای وجود گنه زدهات زیر باران رحمت الهی، میخکوب میکرد و ناگهان به یاد تشنگی اسرای دست بستهای میافتادی که در سرزمینی به نام کربلا، زهر بیمعرفتی نوشیدند و چه جالب!
«در مورد مهمانان ما گفتهاند، امالرصاص، کربلای 4، دستان بسته و ... .»
نمیشود از دستنوشتههای روی پرچمِ کشیده شده بر تابوتها سخنی را ثبت نکرد که همان درد دل مردم با جوانان 29 سال پیششان بود، یکی از شهدا شفاعت میخواست و دیگری توسلی برای رفع مشکلش میکرد، یکی به شهدا اطمینان ادامه راهشان را میداد و دیگری فقط نوشت: «شهدا شرمندهایم.»
اما زمانهایی بود که ناگهان حرکت کاروان شهدا سنگین و کندتر از همیشه میشد و حدس اینکه چه شده کار سختی نبود، تنها باید به دنبال مادری میگشتی که مویهکنان، مسافران ما را برای رساندن سلامش به فرزندش، قسم میداد و لحظهای بعد در سیل جمعیت غرق و ناپدید میشد.
اما خلاصه کلام اینکه امروز، مهمانان دستبسته ما، در دل دریای خروشان جمعیت مردم شهرستان نکا، ناخدای کشتی اتصالِ با خدای مردمی شدند که پس از 29 سال، بدون آنکه اسم و رسم مهمانان خود را بدانند، تنها آنها را صدا میزدند، غواص ... .
انتهای پیام/
حال آنکه این چشمهها یک تفاوت اساسی با حال و روز کمآبی این روزهای شهرمان داشت و اینکه به جای خشک شدن، هر لحظه که میگذشت باوجود بارش شدید باران و تاخیر حدوداً دو ساعته کاروان شهدا، پربارتر می شدند و سیل جمعیت بود که متشکل از هر قشر و حزب و گروهی، و با هر تیپ و منشی به سمت یک میعادگاه جریان داشت و این هنر وحدت آفرین مهمانان شهر ما بود.
همه منتظر تعدادی قوطی مکعبی بزرگ بودند که بر شانه تویوپهای لاستیکی، قرار بود سری به شهر ما بزنند و ما را خراب خود کرده، به حال خود بگذارند و بگذرند، قوطیهایی که تابوت صدایش میزنند، ولی در مثل، از صدف هم با ارزشترند، چراکه گوهر درون آنها، مروارید گرانبهای دریاها را خجل کرده است.
چه زیبا شد اینجای توصیفم، اصلاً مهمانهای امروز شهر من، خود مرواریدی بودند در صدفهای پیچیده با سه رنگ پرچم عشق و نام همو که بهخاطرش رفتند و بهتازگی بر روی کشتیهایی که کشتی نجات را تداعی میکنند، بازگشتند.
و بالاخره مهمانان ما با تاخیر اشتیاق افزا آمدند، از دور که میدیدی، کشتی انگار نمیآمد، چرا که این جمعیت بود که به سمتش میرفت و تنها یک لحظه، مصداق آهنربای واقعی را میشد چشم دید که چگونه، مرواریدهای بیقیمتمان، مرکز ثقل احساسات این شهر شدند و تو گویی نظارهگر بودن بهترین پیشنهاد است.
امروز سرشار بود از تشبیه، تمثیل، استعاره و مگر میشود دستهایی که برای لمس صدف روی این کشتی، به نیت اتصال به منبع عظیم احساس روان میشد را به غیر از خواهش موج برای رسیدن به ساحل آرامش تعبیر کنی؟
مگر میشود چفیه، روسری، پارچه، سربند و شالهایی که از دور به سمت خادمان عرشه این کشتی پرتاب میشد و چند ثانیه بعد در برگشتی کیمیاگونه، طلای متبرک به عشق باز میگشت را به غیر از قطرات جدا شده از امواج در حال التماس توصیف کرد؟
اما راستش را بخواهی التماس امواج را امروز بر گونههای خیس زن و مردی دیدم که هر کدام با هزار نیت، آرزو و خواهش، تنها از دور، دست به سوی میهمانان خوشناممان بلند میکردند، پس از چند لحظه، دست را تکانی میدادند و با حسرتی به اندازه غم عالم، خیره به بدرقه مهمانان مینشستند.
اگر از آن سوی ماجرا نگویم هم انصاف نیست، از ایستگاههایی که با یک صلوات، جرعه جرعهاش خنکای معرفت و عشق به زائران امامزادگان عشق را بر گرمای وجود گنه زدهات زیر باران رحمت الهی، میخکوب میکرد و ناگهان به یاد تشنگی اسرای دست بستهای میافتادی که در سرزمینی به نام کربلا، زهر بیمعرفتی نوشیدند و چه جالب!
«در مورد مهمانان ما گفتهاند، امالرصاص، کربلای 4، دستان بسته و ... .»
نمیشود از دستنوشتههای روی پرچمِ کشیده شده بر تابوتها سخنی را ثبت نکرد که همان درد دل مردم با جوانان 29 سال پیششان بود، یکی از شهدا شفاعت میخواست و دیگری توسلی برای رفع مشکلش میکرد، یکی به شهدا اطمینان ادامه راهشان را میداد و دیگری فقط نوشت: «شهدا شرمندهایم.»
اما زمانهایی بود که ناگهان حرکت کاروان شهدا سنگین و کندتر از همیشه میشد و حدس اینکه چه شده کار سختی نبود، تنها باید به دنبال مادری میگشتی که مویهکنان، مسافران ما را برای رساندن سلامش به فرزندش، قسم میداد و لحظهای بعد در سیل جمعیت غرق و ناپدید میشد.
اما خلاصه کلام اینکه امروز، مهمانان دستبسته ما، در دل دریای خروشان جمعیت مردم شهرستان نکا، ناخدای کشتی اتصالِ با خدای مردمی شدند که پس از 29 سال، بدون آنکه اسم و رسم مهمانان خود را بدانند، تنها آنها را صدا میزدند، غواص ... .
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
, ]
ارسال دیدگاه