سه سال گذشت؛
حکایت دل شکسته ای که بعد از زلزله ارسباران هنوز بازسازی نشده است!/ کنار پسر شهیدم می مانم
مادر شهید که 76سال دارد در دلش آشوب است. آهی میکشد و میگوید؛ همه جا میگویند دولت به خانواده شهدا خوب میرسد. بیایند اینجا ببینند برای ما چه کردهاند؟ تا حالا کاری برای ما نکردهاند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، از زمین لرزه ۲۱مرداد سال ۹۱ ارسباران حدود ۳۲ماه گذشته است اما هنوز هم لرزهها هستند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج, از زمین لرزه ۲۱مرداد سال ۹۱ ارسباران حدود ۳۲ماه گذشته است اما هنوز هم لرزهها هستند.,میآیند و روزهای سخت پس از زلزله را در خاطر میآورند؛ روزهای سخت با پسلرزههای واهمهانگیز و سرمای زمستان و چادر و کانکس. اکنون که چندان به سالگشت سوم آن زمینلرزه نمانده است خبر کانکسنشینی در روستا لرزه در جانها میاندازد.
روستای « آقاکندی» در 24کیلومتری غرب اهر واقع است. مقصد سفر آنجاست؛ برای دیدار با خانواده کانکسنشین. هنگام زلزله 12خانوار داشته است. در زلزله خانهها تخریب شدند اما کسی کشته و مصدوم نشد. حکایت این روستا مشابه صدها روستای دیگر در منطقه ارسباران است که بهدلیل مهاجرت گسترده با کاهش روزافزون جمعیت مواجه شده و رو به ویرانی نهاده است. در گذشتهای نه چندان دور 70خانوار داشته و بقایای خانههایشان هنوز باقی است.
پس از زلزله، بنیاد مسکن، برنامه بازسازی واحدهای تخریب شده زلزلهدیدگان را در محل جدید که در یک کیلومتری جنوب آن واقع است، پی میگیرد. ناگفته نماند که در سال 83 طرح جابهجایی روستای آقاکندی به محل جدید کلید میخورد اما چندان که باید عملی نمیشود. پس از زلزله 8خانوار از 12خانوار باقیمانده در آقاکندی به محل جدید میروند اما 4خانوار از روستای قدیمی خود دل نمیکنند و خواستار ارائه خدمات در روستای آقاکندی میشوند. این 4خانوار والدین و برادران شهید عوض فیضی هستند؛ 4خانوادهای که سختی زندگی در کانکس را متحمل شدهاند و قصد رفتن به محل جدید را ندارند.
- پدر و مادر شهید در کانکس
در جاده اهر- ورزقان و پس از سد ستارخان به سمت شمال میرویم و جاده فرعی وارد میشویم. آقاکندی جدید درست کنار جاده است؛ جادهای که به سوی آقاکندی قدیم و جنگل آباد میرود. در روستای جدید هنوز واحدهای مسکونی 60متری ناتمام به چشم میخورند و بهنظر میآید در حدود 10واحد مسکونی که به اتمام رسیدهاست، زندگی جریان دارد.
یک کیلومتر بعد به روستای آقاکندی قدیم میرسیم که بر اثر زلزله کاملا خراب شده است. خانههای متروک و آوارشده چهره اصلی روستا را تشکیل میدهند. درهای است با آب روان در میان که عمده خانههای متروک و مخروبه در ضلعغربی دره هستند. در ضلعشرقی چند خانه تخریب شده متعلق به والدین و برادران این شهید است که کانکسهای خود را در این بخش جای دادهاند. خانه بهداشت اما در زلزله تخریب نشده و همچنان مشغول ارائه خدمات است.
فیضالله فیضی پدر شهید، خانم نعمتی مادر شهید و فرامرز،کریم و عزیز برادران شهید همراه با همسر و فرزندانشان تنها سکنه روستای آقاکندی هستند.
مهمان این خانواده هستیم و در کانکس نشستهایم. میخواهم همهچیز را بازگو کنند و فرامرز میگوید: «پدر و مادر ما به این آب و خاک وابستهاند. سالها اینجا زندگی کردهاند. دل کندن از اینجا برای مادرم ممکن نیست. در سال 65 که پسرش شهید شد، اجازه نداد در گلزار شهدای اهر دفن شود و آوردیم در قبرستان روستا دفن کردیم. جدایی مادر از اینجا واقعا سخت است. او مگر چه میخواهد؟ میخواهد از فرزندش دور نشود. مرتب به مزارش سر میزند و آرام میگیرد. من و 2برادر دیگرم نیز جایی نرفتیم و بهخاطر پدر و مادرمان اینجا ماندیم.»
- میپرسم پیشنهاد شما برای رفع مشکل چه بوده است؟
فرامرز که یکی از برادران شهید است میگوید: از سال 83 صحبت انتقال به محل جدید بود اما چندان استقبال نشد. خیلیها از روستا کوچ کردند و به اهر و تبریز رفتند. مگر الان در محل جدید چند نفر ساکن شدهاند؟ ما میخواهیم در محل خانههای تخریبشده خودمان خانههای جدید بسازیم. 4خانوار هستیم. در نزدیکی ما روستاهایی هستند که تعداد خانوارهای آنها به عدد 5 هم نمیرسد اما دولت همه امکانات را به آنها داده است.
- بعد از زلزله چه خدمات و تسهیلاتی گرفتهاید؟
فرامرز پاسخ میدهد: ما چیزی نگرفتهایم. خانه پدرم بیمه بود و از بیمه مبلغی گرفته است. تنها یک میلیون وام بلاعوض گرفته و دیگر هیچ وامی از بابت زلزله نگرفته است. متأسفانه رئیس بنیاد شهید گفته است که اینها 57میلیون تومان وام گرفتهاند. نه اینطور نبوده است. البته به ما گفتهاند بیایید به شهر و وام مسکن 40میلیون تومانی بگیرید. اولا با این مبلغ نمیشود خانه خرید، ثانیا مادرم به شهر نمیرود.
پدر شهید میگوید: در محل جدید ما زمین نداریم. با زمینی که برای ساخت خانه اختصاص میدهند، امورات ما نمیگذرد. ما آنجا نمیتوانیم زندگی کنیم.
مادر شهید میگوید: خواسته ما این بود که همینجا خانهمان را بسازیم. نزدیک 3سال است که در چادر و کانکس هستیم. تحمل این وضعیت دشوار است. بچهها به آتش من سوختهاند و اینجا ماندهاند.
پدر میگوید: در این 3سال یکبار هم نیامدند ببینند که در چه حالی هستیم.
میگویم دلیل و ضرورت انتقال روستا به محل جدید وقوع سیل عنوان شده است، آیا شما در طول زندگیتان شاهد سیل در این دره بوده اید؟
مادر جواب میدهد: آب رودخانه کم و زیاد میشود. سیل هم آمده اما حتی به خانه ما که نزدیکترین خانه به رودخانه است، آسیبی نرسیده.
مادر شهید که 76سال دارد در دلش آشوب است. آهی میکشد و میگوید؛ همه جا میگویند دولت به خانواده شهدا خوب میرسد. بیایند اینجا ببینند برای ما چه کردهاند؟ تا حالا کاری برای ما نکردهاند. این وضع زندگی ماست. آیا پدر و مادر شهید باید اینگونه زندگی کنند؟ من نمیتوانم در جای دیگری زندگی کنم. فرزندانم نمیخواهند از ما جدا بشوند، ما از اول با هم زندگی کردهایم. من نمیتوانم به محل جدید بروم. حرفش را هم که میزنم دلم میگیرد. من در کنار مزار پسرم میمانم.
قدری درنگ میکند و ادامه میدهد: زلزله که شد همه رفتند و آن پایین در محل جدید کانکس و چادر گرفتند اما ما اینجا ماندیم. کمکها هم آنجا توزیع میشد. ما از اینجا میدیدیم، به ما سر نزدند. فقط کانکس دادند. تا آنجا میآمدند اما به ما سر نمیزدند. نگفتند آن بالا مادر شهیدی تنهاست. ما تنها ماندیم. من نمیتوانم خوب صحبت کنم. احساس میکنم درد من تازه شده است. یعنی الان پسرم «عوض» وضع ما را میبیند و ناراحت است. به خوابم میآید با همان حال که در سفر آخر رفت. از خواب بلند میشوم اما به کسی چیزی نمیگویم. پسرم نشانهای ندارد (چشمانش پر اشک میشود) کاش فرزندی داشت. ما مگر از دولت چیزی خواستهایم. بگویند آیا در این سالها مادر «عوض» در فلان اداره دیده شده است؟
فرامرز دنبال حرف مادرش را میگیرد و میگوید: به ما گفتند برای پدر و مادرتان در محل جدید خانه بسازید و خودتان اینجا بمانید. اصلا اینها درد ما را متوجه نیستند. ما پدر و مادر خود را تنها نمیگذاریم. ما برادر شهید هستیم اما جایی نرفتیم استخدام شویم، همینجا ماندیم بهخاطر پدر و مادرمان. زلزله فقط خانههای ما را تخریب نکرد بلکه آرامش ما را 3سال است که برده. الان دل مادر من شکسته است. مگر این دل شکسته را میتوانند بازسازی کنند.
پدر ادامه حرف را میگیرد: ما در روستای آبا و اجدادی خود میمانیم و از اینجا جدا نمیشویم. ما اینجا زمین داریم. در محل خانههای تخریبشدهمان میتوانیم خانه جدید بسازیم. برق هست، خط لوله گاز هم از کنار روستا گذشته و به «جنگل آباد» رفته، میتوانند گاز هم بدهند. محل جدید برای ما بیگانه است.
فرامرز هم میگوید: شاید کسانی فکر کنند ما از عنوان شهید استفاده میکنیم تا حرفمان را به کرسی بنشانیم اما واقعا اینطور نیست. ما اگر اهل این کار بودیم الان استخدام شده بودیم و اینجا در روستا نمیماندیم. مادرم ناراحتی قلبی دارد. وقتی صحبت فرزند شهیدش میشود، ناراحت میشود، گریه میکند. او میخواهد اینجا باشد. آیا این خواسته زیادی است؟ به نماینده شهرستان در مجلس گفتهام که ما این مشکل را داریم. به فرماندار سابق هم گفتهام. خودم فرماندار را آوردم و اینجا را دید، وضع ما را دید. چرا کاری نکردند؟ اینها فقط پدر و مادر ما نیستند، مسئولان هم در قبال اینها وظایفی دارند. میگویند وام دادهایم. چه وامی دادهاند؟ 5میلیون تومان وام صندوق گرفتهایم که همه گرفتهاند این به بنیاد ربطی ندارد. ما کجا 57میلیون تومان وام گرفتهایم.
کانکس 20متری که در ایام پس از زلزله با عنوان «پنل ساندویچی» یاد میشد، ویژه نگهداری احشام زلزلهزدگان بود. حالا پدر و مادر شهید دفاعمقدس در چنین کانکسی زندگی میکنند. بخاری نفتی دارند و یخچالی در گوشه آن و لامپی که این خانه (!) را روشن میسازد.
در گوشه اتاق(!) مادر چایی درست میکند. اجاقی با کپسول گاز آنجاست. او هرچقدر هم که از بازسازی و وام بشنود، غرق دنیای دیگری است؛ دنیایی که درک آن، این روزها برای خیلیها سخت است.
مسئولان دوباره حرفهای خود را تکرار میکنند اما در آقاکندی این حرفها خریدار ندارد. آنجا آخرین بازماندههای این روستا نمیخواهند شاهد مرگ روستای آبا و اجدادیشان شوند. آنها به مادری وابستهاند که او وابسته به این روستاست و نمیخواهد دل از آن بکند چون پسر شهیدش آنجاست.
عصر 21مرداد سال 1391زمینلرزه دوگانه 6/4و 6/2ریشتری به مرکزیت اهر و ورزقان در شمالشرق استان آذربایجانشرقی به وقوع پیوست. محدوده این زمینلرزه حدود 5هزار کیلومترمربع عمدتا در شهرستانهای اهر، ورزقان و هریس بود که بعدا به زمینلرزه ارسباران معروف شد.
ارسباران (قرهداغ) منطقهای تاریخی به مساحت 12هزار کیلومترمربع در شمالشرق استان آذربایجانشرقی است که از منظر تقسیمات سیاسی علاوه بر شهرستانهای پیشگفته شامل شهرستانهای کلیبر، خداآفرین و هوراند نیز میشود. بخشهایی از این منطقه تاریخی در محدوده شهرستانهای تبریز، جلفا، مشگینشهر و... قرار گرفته است.
مسئولان تلاش داشتند پایان بازسازی را تا نخستین سالگرد این زلزله اعلام کنند اما این کار به دلایلی که خیلی هم مشخص نیست انجام نشد. مسئولان جدید هم برنامه مشخصی برای اتمام بازسازی منطقه زلزلهدیده ارسباران ارائه نکردند و هنوز بازسازی تمام نشده است چراکه ساختمانهای تخریب شده برخی ادارات مانند اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اهر، برخی آثار تاریخی، مساجد و... هنوز بازسازی نشدهاند.
نویسنده: جعفر خضوعی
میآیند و روزهای سخت پس از زلزله را در خاطر میآورند؛ روزهای سخت با پسلرزههای واهمهانگیز و سرمای زمستان و چادر و کانکس. اکنون که چندان به سالگشت سوم آن زمینلرزه نمانده است خبر کانکسنشینی در روستا لرزه در جانها میاندازد.
روستای « آقاکندی» در 24کیلومتری غرب اهر واقع است. مقصد سفر آنجاست؛ برای دیدار با خانواده کانکسنشین. هنگام زلزله 12خانوار داشته است. در زلزله خانهها تخریب شدند اما کسی کشته و مصدوم نشد. حکایت این روستا مشابه صدها روستای دیگر در منطقه ارسباران است که بهدلیل مهاجرت گسترده با کاهش روزافزون جمعیت مواجه شده و رو به ویرانی نهاده است. در گذشتهای نه چندان دور 70خانوار داشته و بقایای خانههایشان هنوز باقی است.
پس از زلزله، بنیاد مسکن، برنامه بازسازی واحدهای تخریب شده زلزلهدیدگان را در محل جدید که در یک کیلومتری جنوب آن واقع است، پی میگیرد. ناگفته نماند که در سال 83 طرح جابهجایی روستای آقاکندی به محل جدید کلید میخورد اما چندان که باید عملی نمیشود. پس از زلزله 8خانوار از 12خانوار باقیمانده در آقاکندی به محل جدید میروند اما 4خانوار از روستای قدیمی خود دل نمیکنند و خواستار ارائه خدمات در روستای آقاکندی میشوند. این 4خانوار والدین و برادران شهید عوض فیضی هستند؛ 4خانوادهای که سختی زندگی در کانکس را متحمل شدهاند و قصد رفتن به محل جدید را ندارند.
- پدر و مادر شهید در کانکس
در جاده اهر- ورزقان و پس از سد ستارخان به سمت شمال میرویم و جاده فرعی وارد میشویم. آقاکندی جدید درست کنار جاده است؛ جادهای که به سوی آقاکندی قدیم و جنگل آباد میرود. در روستای جدید هنوز واحدهای مسکونی 60متری ناتمام به چشم میخورند و بهنظر میآید در حدود 10واحد مسکونی که به اتمام رسیدهاست، زندگی جریان دارد.
یک کیلومتر بعد به روستای آقاکندی قدیم میرسیم که بر اثر زلزله کاملا خراب شده است. خانههای متروک و آوارشده چهره اصلی روستا را تشکیل میدهند. درهای است با آب روان در میان که عمده خانههای متروک و مخروبه در ضلعغربی دره هستند. در ضلعشرقی چند خانه تخریب شده متعلق به والدین و برادران این شهید است که کانکسهای خود را در این بخش جای دادهاند. خانه بهداشت اما در زلزله تخریب نشده و همچنان مشغول ارائه خدمات است.
فیضالله فیضی پدر شهید، خانم نعمتی مادر شهید و فرامرز،کریم و عزیز برادران شهید همراه با همسر و فرزندانشان تنها سکنه روستای آقاکندی هستند.
مهمان این خانواده هستیم و در کانکس نشستهایم. میخواهم همهچیز را بازگو کنند و فرامرز میگوید: «پدر و مادر ما به این آب و خاک وابستهاند. سالها اینجا زندگی کردهاند. دل کندن از اینجا برای مادرم ممکن نیست. در سال 65 که پسرش شهید شد، اجازه نداد در گلزار شهدای اهر دفن شود و آوردیم در قبرستان روستا دفن کردیم. جدایی مادر از اینجا واقعا سخت است. او مگر چه میخواهد؟ میخواهد از فرزندش دور نشود. مرتب به مزارش سر میزند و آرام میگیرد. من و 2برادر دیگرم نیز جایی نرفتیم و بهخاطر پدر و مادرمان اینجا ماندیم.»
- میپرسم پیشنهاد شما برای رفع مشکل چه بوده است؟
فرامرز که یکی از برادران شهید است میگوید: از سال 83 صحبت انتقال به محل جدید بود اما چندان استقبال نشد. خیلیها از روستا کوچ کردند و به اهر و تبریز رفتند. مگر الان در محل جدید چند نفر ساکن شدهاند؟ ما میخواهیم در محل خانههای تخریبشده خودمان خانههای جدید بسازیم. 4خانوار هستیم. در نزدیکی ما روستاهایی هستند که تعداد خانوارهای آنها به عدد 5 هم نمیرسد اما دولت همه امکانات را به آنها داده است.
- بعد از زلزله چه خدمات و تسهیلاتی گرفتهاید؟
فرامرز پاسخ میدهد: ما چیزی نگرفتهایم. خانه پدرم بیمه بود و از بیمه مبلغی گرفته است. تنها یک میلیون وام بلاعوض گرفته و دیگر هیچ وامی از بابت زلزله نگرفته است. متأسفانه رئیس بنیاد شهید گفته است که اینها 57میلیون تومان وام گرفتهاند. نه اینطور نبوده است. البته به ما گفتهاند بیایید به شهر و وام مسکن 40میلیون تومانی بگیرید. اولا با این مبلغ نمیشود خانه خرید، ثانیا مادرم به شهر نمیرود.
پدر شهید میگوید: در محل جدید ما زمین نداریم. با زمینی که برای ساخت خانه اختصاص میدهند، امورات ما نمیگذرد. ما آنجا نمیتوانیم زندگی کنیم.
مادر شهید میگوید: خواسته ما این بود که همینجا خانهمان را بسازیم. نزدیک 3سال است که در چادر و کانکس هستیم. تحمل این وضعیت دشوار است. بچهها به آتش من سوختهاند و اینجا ماندهاند.
پدر میگوید: در این 3سال یکبار هم نیامدند ببینند که در چه حالی هستیم.
میگویم دلیل و ضرورت انتقال روستا به محل جدید وقوع سیل عنوان شده است، آیا شما در طول زندگیتان شاهد سیل در این دره بوده اید؟
مادر جواب میدهد: آب رودخانه کم و زیاد میشود. سیل هم آمده اما حتی به خانه ما که نزدیکترین خانه به رودخانه است، آسیبی نرسیده.
مادر شهید که 76سال دارد در دلش آشوب است. آهی میکشد و میگوید؛ همه جا میگویند دولت به خانواده شهدا خوب میرسد. بیایند اینجا ببینند برای ما چه کردهاند؟ تا حالا کاری برای ما نکردهاند. این وضع زندگی ماست. آیا پدر و مادر شهید باید اینگونه زندگی کنند؟ من نمیتوانم در جای دیگری زندگی کنم. فرزندانم نمیخواهند از ما جدا بشوند، ما از اول با هم زندگی کردهایم. من نمیتوانم به محل جدید بروم. حرفش را هم که میزنم دلم میگیرد. من در کنار مزار پسرم میمانم.
قدری درنگ میکند و ادامه میدهد: زلزله که شد همه رفتند و آن پایین در محل جدید کانکس و چادر گرفتند اما ما اینجا ماندیم. کمکها هم آنجا توزیع میشد. ما از اینجا میدیدیم، به ما سر نزدند. فقط کانکس دادند. تا آنجا میآمدند اما به ما سر نمیزدند. نگفتند آن بالا مادر شهیدی تنهاست. ما تنها ماندیم. من نمیتوانم خوب صحبت کنم. احساس میکنم درد من تازه شده است. یعنی الان پسرم «عوض» وضع ما را میبیند و ناراحت است. به خوابم میآید با همان حال که در سفر آخر رفت. از خواب بلند میشوم اما به کسی چیزی نمیگویم. پسرم نشانهای ندارد (چشمانش پر اشک میشود) کاش فرزندی داشت. ما مگر از دولت چیزی خواستهایم. بگویند آیا در این سالها مادر «عوض» در فلان اداره دیده شده است؟
فرامرز دنبال حرف مادرش را میگیرد و میگوید: به ما گفتند برای پدر و مادرتان در محل جدید خانه بسازید و خودتان اینجا بمانید. اصلا اینها درد ما را متوجه نیستند. ما پدر و مادر خود را تنها نمیگذاریم. ما برادر شهید هستیم اما جایی نرفتیم استخدام شویم، همینجا ماندیم بهخاطر پدر و مادرمان. زلزله فقط خانههای ما را تخریب نکرد بلکه آرامش ما را 3سال است که برده. الان دل مادر من شکسته است. مگر این دل شکسته را میتوانند بازسازی کنند.
پدر ادامه حرف را میگیرد: ما در روستای آبا و اجدادی خود میمانیم و از اینجا جدا نمیشویم. ما اینجا زمین داریم. در محل خانههای تخریبشدهمان میتوانیم خانه جدید بسازیم. برق هست، خط لوله گاز هم از کنار روستا گذشته و به «جنگل آباد» رفته، میتوانند گاز هم بدهند. محل جدید برای ما بیگانه است.
فرامرز هم میگوید: شاید کسانی فکر کنند ما از عنوان شهید استفاده میکنیم تا حرفمان را به کرسی بنشانیم اما واقعا اینطور نیست. ما اگر اهل این کار بودیم الان استخدام شده بودیم و اینجا در روستا نمیماندیم. مادرم ناراحتی قلبی دارد. وقتی صحبت فرزند شهیدش میشود، ناراحت میشود، گریه میکند. او میخواهد اینجا باشد. آیا این خواسته زیادی است؟ به نماینده شهرستان در مجلس گفتهام که ما این مشکل را داریم. به فرماندار سابق هم گفتهام. خودم فرماندار را آوردم و اینجا را دید، وضع ما را دید. چرا کاری نکردند؟ اینها فقط پدر و مادر ما نیستند، مسئولان هم در قبال اینها وظایفی دارند. میگویند وام دادهایم. چه وامی دادهاند؟ 5میلیون تومان وام صندوق گرفتهایم که همه گرفتهاند این به بنیاد ربطی ندارد. ما کجا 57میلیون تومان وام گرفتهایم.
کانکس 20متری که در ایام پس از زلزله با عنوان «پنل ساندویچی» یاد میشد، ویژه نگهداری احشام زلزلهزدگان بود. حالا پدر و مادر شهید دفاعمقدس در چنین کانکسی زندگی میکنند. بخاری نفتی دارند و یخچالی در گوشه آن و لامپی که این خانه (!) را روشن میسازد.
در گوشه اتاق(!) مادر چایی درست میکند. اجاقی با کپسول گاز آنجاست. او هرچقدر هم که از بازسازی و وام بشنود، غرق دنیای دیگری است؛ دنیایی که درک آن، این روزها برای خیلیها سخت است.
مسئولان دوباره حرفهای خود را تکرار میکنند اما در آقاکندی این حرفها خریدار ندارد. آنجا آخرین بازماندههای این روستا نمیخواهند شاهد مرگ روستای آبا و اجدادیشان شوند. آنها به مادری وابستهاند که او وابسته به این روستاست و نمیخواهد دل از آن بکند چون پسر شهیدش آنجاست.
عصر 21مرداد سال 1391زمینلرزه دوگانه 6/4و 6/2ریشتری به مرکزیت اهر و ورزقان در شمالشرق استان آذربایجانشرقی به وقوع پیوست. محدوده این زمینلرزه حدود 5هزار کیلومترمربع عمدتا در شهرستانهای اهر، ورزقان و هریس بود که بعدا به زمینلرزه ارسباران معروف شد.
ارسباران (قرهداغ) منطقهای تاریخی به مساحت 12هزار کیلومترمربع در شمالشرق استان آذربایجانشرقی است که از منظر تقسیمات سیاسی علاوه بر شهرستانهای پیشگفته شامل شهرستانهای کلیبر، خداآفرین و هوراند نیز میشود. بخشهایی از این منطقه تاریخی در محدوده شهرستانهای تبریز، جلفا، مشگینشهر و... قرار گرفته است.
مسئولان تلاش داشتند پایان بازسازی را تا نخستین سالگرد این زلزله اعلام کنند اما این کار به دلایلی که خیلی هم مشخص نیست انجام نشد. مسئولان جدید هم برنامه مشخصی برای اتمام بازسازی منطقه زلزلهدیده ارسباران ارائه نکردند و هنوز بازسازی تمام نشده است چراکه ساختمانهای تخریب شده برخی ادارات مانند اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اهر، برخی آثار تاریخی، مساجد و... هنوز بازسازی نشدهاند.
نویسنده: جعفر خضوعی
میآیند و روزهای سخت پس از زلزله را در خاطر میآورند؛ روزهای سخت با پسلرزههای واهمهانگیز و سرمای زمستان و چادر و کانکس. اکنون که چندان به سالگشت سوم آن زمینلرزه نمانده است خبر کانکسنشینی در روستا لرزه در جانها میاندازد.
,روستای « آقاکندی» در 24کیلومتری غرب اهر واقع است. مقصد سفر آنجاست؛ برای دیدار با خانواده کانکسنشین. هنگام زلزله 12خانوار داشته است. در زلزله خانهها تخریب شدند اما کسی کشته و مصدوم نشد. حکایت این روستا مشابه صدها روستای دیگر در منطقه ارسباران است که بهدلیل مهاجرت گسترده با کاهش روزافزون جمعیت مواجه شده و رو به ویرانی نهاده است. در گذشتهای نه چندان دور 70خانوار داشته و بقایای خانههایشان هنوز باقی است.
,پس از زلزله، بنیاد مسکن، برنامه بازسازی واحدهای تخریب شده زلزلهدیدگان را در محل جدید که در یک کیلومتری جنوب آن واقع است، پی میگیرد. ناگفته نماند که در سال 83 طرح جابهجایی روستای آقاکندی به محل جدید کلید میخورد اما چندان که باید عملی نمیشود. پس از زلزله 8خانوار از 12خانوار باقیمانده در آقاکندی به محل جدید میروند اما 4خانوار از روستای قدیمی خود دل نمیکنند و خواستار ارائه خدمات در روستای آقاکندی میشوند. این 4خانوار والدین و برادران شهید عوض فیضی هستند؛ 4خانوادهای که سختی زندگی در کانکس را متحمل شدهاند و قصد رفتن به محل جدید را ندارند.
,- پدر و مادر شهید در کانکس
در جاده اهر- ورزقان و پس از سد ستارخان به سمت شمال میرویم و جاده فرعی وارد میشویم. آقاکندی جدید درست کنار جاده است؛ جادهای که به سوی آقاکندی قدیم و جنگل آباد میرود. در روستای جدید هنوز واحدهای مسکونی 60متری ناتمام به چشم میخورند و بهنظر میآید در حدود 10واحد مسکونی که به اتمام رسیدهاست، زندگی جریان دارد.
,یک کیلومتر بعد به روستای آقاکندی قدیم میرسیم که بر اثر زلزله کاملا خراب شده است. خانههای متروک و آوارشده چهره اصلی روستا را تشکیل میدهند. درهای است با آب روان در میان که عمده خانههای متروک و مخروبه در ضلعغربی دره هستند. در ضلعشرقی چند خانه تخریب شده متعلق به والدین و برادران این شهید است که کانکسهای خود را در این بخش جای دادهاند. خانه بهداشت اما در زلزله تخریب نشده و همچنان مشغول ارائه خدمات است.
,فیضالله فیضی پدر شهید، خانم نعمتی مادر شهید و فرامرز،کریم و عزیز برادران شهید همراه با همسر و فرزندانشان تنها سکنه روستای آقاکندی هستند.
,مهمان این خانواده هستیم و در کانکس نشستهایم. میخواهم همهچیز را بازگو کنند و فرامرز میگوید: «پدر و مادر ما به این آب و خاک وابستهاند. سالها اینجا زندگی کردهاند. دل کندن از اینجا برای مادرم ممکن نیست. در سال 65 که پسرش شهید شد، اجازه نداد در گلزار شهدای اهر دفن شود و آوردیم در قبرستان روستا دفن کردیم. جدایی مادر از اینجا واقعا سخت است. او مگر چه میخواهد؟ میخواهد از فرزندش دور نشود. مرتب به مزارش سر میزند و آرام میگیرد. من و 2برادر دیگرم نیز جایی نرفتیم و بهخاطر پدر و مادرمان اینجا ماندیم.»
,- میپرسم پیشنهاد شما برای رفع مشکل چه بوده است؟
فرامرز که یکی از برادران شهید است میگوید: از سال 83 صحبت انتقال به محل جدید بود اما چندان استقبال نشد. خیلیها از روستا کوچ کردند و به اهر و تبریز رفتند. مگر الان در محل جدید چند نفر ساکن شدهاند؟ ما میخواهیم در محل خانههای تخریبشده خودمان خانههای جدید بسازیم. 4خانوار هستیم. در نزدیکی ما روستاهایی هستند که تعداد خانوارهای آنها به عدد 5 هم نمیرسد اما دولت همه امکانات را به آنها داده است.
,- بعد از زلزله چه خدمات و تسهیلاتی گرفتهاید؟
فرامرز پاسخ میدهد: ما چیزی نگرفتهایم. خانه پدرم بیمه بود و از بیمه مبلغی گرفته است. تنها یک میلیون وام بلاعوض گرفته و دیگر هیچ وامی از بابت زلزله نگرفته است. متأسفانه رئیس بنیاد شهید گفته است که اینها 57میلیون تومان وام گرفتهاند. نه اینطور نبوده است. البته به ما گفتهاند بیایید به شهر و وام مسکن 40میلیون تومانی بگیرید. اولا با این مبلغ نمیشود خانه خرید، ثانیا مادرم به شهر نمیرود.
,پدر شهید میگوید: در محل جدید ما زمین نداریم. با زمینی که برای ساخت خانه اختصاص میدهند، امورات ما نمیگذرد. ما آنجا نمیتوانیم زندگی کنیم.
,مادر شهید میگوید: خواسته ما این بود که همینجا خانهمان را بسازیم. نزدیک 3سال است که در چادر و کانکس هستیم. تحمل این وضعیت دشوار است. بچهها به آتش من سوختهاند و اینجا ماندهاند.
,پدر میگوید: در این 3سال یکبار هم نیامدند ببینند که در چه حالی هستیم.
,میگویم دلیل و ضرورت انتقال روستا به محل جدید وقوع سیل عنوان شده است، آیا شما در طول زندگیتان شاهد سیل در این دره بوده اید؟
,مادر جواب میدهد: آب رودخانه کم و زیاد میشود. سیل هم آمده اما حتی به خانه ما که نزدیکترین خانه به رودخانه است، آسیبی نرسیده.
,مادر شهید که 76سال دارد در دلش آشوب است. آهی میکشد و میگوید؛ همه جا میگویند دولت به خانواده شهدا خوب میرسد. بیایند اینجا ببینند برای ما چه کردهاند؟ تا حالا کاری برای ما نکردهاند. این وضع زندگی ماست. آیا پدر و مادر شهید باید اینگونه زندگی کنند؟ من نمیتوانم در جای دیگری زندگی کنم. فرزندانم نمیخواهند از ما جدا بشوند، ما از اول با هم زندگی کردهایم. من نمیتوانم به محل جدید بروم. حرفش را هم که میزنم دلم میگیرد. من در کنار مزار پسرم میمانم.
, مادر شهید که 76سال دارد در دلش آشوب است. آهی میکشد و میگوید؛ همه جا میگویند دولت به خانواده شهدا خوب میرسد. بیایند اینجا ببینند برای ما چه کردهاند؟ تا حالا کاری برای ما نکردهاند. این وضع زندگی ماست. آیا پدر و مادر شهید باید اینگونه زندگی کنند؟ من نمیتوانم در جای دیگری زندگی کنم. فرزندانم نمیخواهند از ما جدا بشوند، ما از اول با هم زندگی کردهایم. من نمیتوانم به محل جدید بروم. حرفش را هم که میزنم دلم میگیرد. من در کنار مزار پسرم میمانم.,قدری درنگ میکند و ادامه میدهد: زلزله که شد همه رفتند و آن پایین در محل جدید کانکس و چادر گرفتند اما ما اینجا ماندیم. کمکها هم آنجا توزیع میشد. ما از اینجا میدیدیم، به ما سر نزدند. فقط کانکس دادند. تا آنجا میآمدند اما به ما سر نمیزدند. نگفتند آن بالا مادر شهیدی تنهاست. ما تنها ماندیم. من نمیتوانم خوب صحبت کنم. احساس میکنم درد من تازه شده است. یعنی الان پسرم «عوض» وضع ما را میبیند و ناراحت است. به خوابم میآید با همان حال که در سفر آخر رفت. از خواب بلند میشوم اما به کسی چیزی نمیگویم. پسرم نشانهای ندارد (چشمانش پر اشک میشود) کاش فرزندی داشت. ما مگر از دولت چیزی خواستهایم. بگویند آیا در این سالها مادر «عوض» در فلان اداره دیده شده است؟
, زلزله که شد همه رفتند و آن پایین در محل جدید کانکس و چادر گرفتند اما ما اینجا ماندیم. کمکها هم آنجا توزیع میشد. ما از اینجا میدیدیم، به ما سر نزدند. فقط کانکس دادند. تا آنجا میآمدند اما به ما سر نمیزدند. نگفتند آن بالا مادر شهیدی تنهاست. ما تنها ماندیم. من نمیتوانم خوب صحبت کنم. احساس میکنم درد من تازه شده است. یعنی الان پسرم «عوض» وضع ما را میبیند و ناراحت است. به خوابم میآید با همان حال که در سفر آخر رفت. از خواب بلند میشوم اما به کسی چیزی نمیگویم. پسرم نشانهای ندارد (چشمانش پر اشک میشود) کاش فرزندی داشت. ما مگر از دولت چیزی خواستهایم. بگویند آیا در این سالها مادر «عوض» در فلان اداره دیده شده است؟,فرامرز دنبال حرف مادرش را میگیرد و میگوید: به ما گفتند برای پدر و مادرتان در محل جدید خانه بسازید و خودتان اینجا بمانید. اصلا اینها درد ما را متوجه نیستند. ما پدر و مادر خود را تنها نمیگذاریم. ما برادر شهید هستیم اما جایی نرفتیم استخدام شویم، همینجا ماندیم بهخاطر پدر و مادرمان. زلزله فقط خانههای ما را تخریب نکرد بلکه آرامش ما را 3سال است که برده. الان دل مادر من شکسته است. مگر این دل شکسته را میتوانند بازسازی کنند.
,پدر ادامه حرف را میگیرد: ما در روستای آبا و اجدادی خود میمانیم و از اینجا جدا نمیشویم. ما اینجا زمین داریم. در محل خانههای تخریبشدهمان میتوانیم خانه جدید بسازیم. برق هست، خط لوله گاز هم از کنار روستا گذشته و به «جنگل آباد» رفته، میتوانند گاز هم بدهند. محل جدید برای ما بیگانه است.
,فرامرز هم میگوید: شاید کسانی فکر کنند ما از عنوان شهید استفاده میکنیم تا حرفمان را به کرسی بنشانیم اما واقعا اینطور نیست. ما اگر اهل این کار بودیم الان استخدام شده بودیم و اینجا در روستا نمیماندیم. مادرم ناراحتی قلبی دارد. وقتی صحبت فرزند شهیدش میشود، ناراحت میشود، گریه میکند. او میخواهد اینجا باشد. آیا این خواسته زیادی است؟ به نماینده شهرستان در مجلس گفتهام که ما این مشکل را داریم. به فرماندار سابق هم گفتهام. خودم فرماندار را آوردم و اینجا را دید، وضع ما را دید. چرا کاری نکردند؟ اینها فقط پدر و مادر ما نیستند، مسئولان هم در قبال اینها وظایفی دارند. میگویند وام دادهایم. چه وامی دادهاند؟ 5میلیون تومان وام صندوق گرفتهایم که همه گرفتهاند این به بنیاد ربطی ندارد. ما کجا 57میلیون تومان وام گرفتهایم.
,کانکس 20متری که در ایام پس از زلزله با عنوان «پنل ساندویچی» یاد میشد، ویژه نگهداری احشام زلزلهزدگان بود. حالا پدر و مادر شهید دفاعمقدس در چنین کانکسی زندگی میکنند. بخاری نفتی دارند و یخچالی در گوشه آن و لامپی که این خانه (!) را روشن میسازد.
,در گوشه اتاق(!) مادر چایی درست میکند. اجاقی با کپسول گاز آنجاست. او هرچقدر هم که از بازسازی و وام بشنود، غرق دنیای دیگری است؛ دنیایی که درک آن، این روزها برای خیلیها سخت است.
,مسئولان دوباره حرفهای خود را تکرار میکنند اما در آقاکندی این حرفها خریدار ندارد. آنجا آخرین بازماندههای این روستا نمیخواهند شاهد مرگ روستای آبا و اجدادیشان شوند. آنها به مادری وابستهاند که او وابسته به این روستاست و نمیخواهد دل از آن بکند چون پسر شهیدش آنجاست.
,عصر 21مرداد سال 1391زمینلرزه دوگانه 6/4و 6/2ریشتری به مرکزیت اهر و ورزقان در شمالشرق استان آذربایجانشرقی به وقوع پیوست. محدوده این زمینلرزه حدود 5هزار کیلومترمربع عمدتا در شهرستانهای اهر، ورزقان و هریس بود که بعدا به زمینلرزه ارسباران معروف شد.
,ارسباران (قرهداغ) منطقهای تاریخی به مساحت 12هزار کیلومترمربع در شمالشرق استان آذربایجانشرقی است که از منظر تقسیمات سیاسی علاوه بر شهرستانهای پیشگفته شامل شهرستانهای کلیبر، خداآفرین و هوراند نیز میشود. بخشهایی از این منطقه تاریخی در محدوده شهرستانهای تبریز، جلفا، مشگینشهر و... قرار گرفته است.
,مسئولان تلاش داشتند پایان بازسازی را تا نخستین سالگرد این زلزله اعلام کنند اما این کار به دلایلی که خیلی هم مشخص نیست انجام نشد. مسئولان جدید هم برنامه مشخصی برای اتمام بازسازی منطقه زلزلهدیده ارسباران ارائه نکردند و هنوز بازسازی تمام نشده است چراکه ساختمانهای تخریب شده برخی ادارات مانند اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی اهر، برخی آثار تاریخی، مساجد و... هنوز بازسازی نشدهاند.
,نویسنده: جعفر خضوعی
, نویسنده: جعفر خضوعی,]
ارسال دیدگاه