حرف های شنیدنی یک آزاده پس از 8سال اسارت؛
شب دوم عید به دام بعثی ها افتادیم / بعد از اسارت کارمند مخابراتی شدم
حسن زاده ، آزاده 8 سال دفاع مقدس می گوید: شب دوم عید سال 61 در منطقه ی دشت عباس عملیات فتح المبین اسیر شدم و در این مدت شکنجه های روحی زیادی بر علیه ما انجام می شد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از پیارم ،مراد حسن زاده هستم فرزند شاهی بچه ی دهستان وچهار فرزند دارم دوتاپسر ودوتا دختر یکی از پسرم دکترا دارند که رئیس دانشگاه پیام نور هستند یکی هم فوق لیسانس دربندرعباس معلم است یکی از دخترام دندانپزشکی است سال اخرشه و آن یکی هم پیرا پزشکی است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیارم , ،مراد حسن زاده هستم فرزند شاهی بچه ی دهستان وچهار فرزند دارم دوتاپسر ودوتا دختر یکی از پسرم دکترا دارند که رئیس دانشگاه پیام نور هستند یکی هم فوق لیسانس دربندرعباس معلم است یکی از دخترام دندانپزشکی است سال اخرشه و آن یکی هم پیرا پزشکی است.,,
شغل شما چیست و در چه تاریخی وارد جبهه شدید و در چه تاریخی اسیر شدید.؟
,,
بازنشسته ی مخابرات، اسیر دوران جنگ تحمیلی که درتاریخ 02/10/1361 اسیر شدم به مدت هشت سال و پنج ماه و بیست و شش روز در اسارت بودم و در تاریخ 15/10/1360 وارد جبهه شدم.
,,
در کدام منطقه خدمت می کردید و در کدام عملیات شرکت داشتید.؟
,,
در منطقه ی دشت عباس عملیات فتح المبین زمانی که من اسیر شدیم شب دوم عیدبود سال 61 از منطقه ی دشت عباس نیروها آماده شدن رفتیم پشت خط سوم عراقی ها ساعت 5 صبح بود درگیر شدیم توی منطقه ی دشت عباس تاساعت 13 بعدظهر درگیر بودیم 80تا تانک فرار کردند و ما به علت تمام کردن مهمات و به دلیل نرسیدن فرماندهی به کمک بچه ها باعث اسیر شدن ما شد.
,,
ما کلا 13 نفر بودیم از 13نفر 3نفر اسیر شدیم و10 نفرهم شهید شدند که بچه های سمت شمال و تهران بودن قسمت ما نبود که شهید بشیم دستان ما رو بستن بردن به طرف پشت جبهه اونجاهم یه خبرنگار بود که یک پایش لنگ بود گفت شما ایرانی هستید گفتم بله گفت منم ایرانی بودم وتوی عراق پناهنده شدم الان عراقی هستم وخبرنگارم هرچی از من سوال پرسید من دروغ بهش گفتم .گفت اسم فرمانده ات چیه گفتم نمی دونم گفت فرمانده گردانت کیه گفتم نمی دانم گفت چرا نمی دانی توکه همش میگی نمی دانم گفتم ندانستن من به خاطره اینکه من سه روز بیشتر نبود که داخل جبهه بودم اگر مدت زیادی بودم که میدانستم ...در صورتی که من مدت ها بود در جبهه بودم گفتم شایدیه روز هم فرمانده ها اسیر بشن به خاطر همین اسامی هیچ کدامشون ندادم بعد از ما پذیرایی کردنند بعد مارو با یک مزدا تک کابین که دورش کلا توری بود سوار کردن نزدیک 50 نفر بودیم داخل این ماشین به طور فشرده ما را بردن بهدشهر انبار و در انجا توی سر دیگ آبگوشت ریختند و گفتن بخورید کلا دستامون خونی و کثیف بود گفتن بادستان کثیف بخورید تا عادت کنید بعد مارو یکی دو روز بردن بغداد یه ورزشگاه کوچک بود داخل اون ما 330 نفر بودیم اونجا هوا خیلی سرد بود بعد از شب اول صبح امار گرفتن دیدن یه نفر کم است ماخیلی خندیدیم نگاه کردیم دیدیم یکی زیر سر ما خوابیده بود توی همون سالن ما هم غذا میخوردیم هم دستشویی میرفتیم خیلی سخت بود بعد اعتصاب غذا کردیم به مدت سه روز چون عراقی ها از نخوردن غذا و خواندن نماز میترسند مجبور شدم مارو ببرن یک اوردوگاه دیگه،330 نفر بودیم که 7 ساعت توی شهر دست بسته ما را چرخاندند در حین چرخواندن مردم عراق با گوجه های لحه شده به طرف ما پرت می کردن بعد رفتیم اوردوگاه یه اتاق 3در4 بود 30الی 40 نفر داخل اون اتاق بودیم نصف بچه ها خوابیده بودن بقیه هم ایستاده . اردو گاه هم که میرفتیم باید برهنه میشدیم مینشستیم 60 تا کابل توی کمرمان میزدن بعد میگفتن برید بعد مخ اون خبرنگاره رو زدم که زیاد به من گیرنده وچند تا سوال که بچه کجایی؟
,در این حد بهش جواب دادم .
,یه بار هم آوردنمون کربلا اولین جایی که رفتیم حرم حضرت علی (ع) رفتیم اونجا هم نظافت کردیم خیلی کثیف بود بعد رفتیم حرم امام حسین (ع) بعدحرم حضرت ابوالفضل است استثنا"فرق میکرد اونا هر کدام رب ساعت زیارت کردیم این یکی یک ساعت گفتن برید داخل از ابوالفضل خیلی حساب میبردن /
,چی شد که رفتید جبهه ؟ من کرمان سرباز بودم اموزشی افتادم اصفهان من نرفتم دیگه رفتم تهران در دوران سربازی 6ماه اول خدمتم بود که اسیر شدم .
,,
لحظه ایی که خبر آزاد شدنت را شنیدی چه احساسی داشتی ؟ از بس عراقی ها به ما دروغ گفته بودن باور نداشتیم تا اینکه سوار اتوبوس شدیم باورم شد رفتیم لب مرض با اتوبوس های سپاه اومدیم کرمانشاه بعد اومدیم تهران بعدش بندرعباس بعدهم اومدیم به اغوش گرم خانواده. زمانی که رفتم 2 تا بچه داشتم اون موقع خونه ام دهستان بودم مدرک سیکل است شغل من قبل اسارت خریدفروش گاو گوسفند بود و بعد از اسارت کارمند مخابرات شدم .
,,
اگر دوباره جنگ شود حاضرید برید جبهه.؟
,,
من آن موقع یک نفر بودم اما اگر هم الان جنگ بشه 5 نفریم دوتا پسر دوتا داماد وخودم هم اب برایشان میارم. یکی از دامادم پاسدار است یکی هم طلبه است خانواده ما سیستمی است پایداریشون به مقام معظم رهبری قطع نخواهد شد.
,,
توصیه شما به جوانان چه است.؟
,,
توسعه ی من به جوانان اینه که سمت اعتیاد نروند، خواسته ی من از مسولین هیچی نیست فقط به خوانواده های شهدا هر چی توجه بشه کمه.
,,
یه خاطره از دوران جنگ: یکی از دوستام خدمتش تمام شده بود گفتم برو کارتت را بگیر بر پیش خانواده ات این عملیات رو دیگه شرکت نکن گفت این آخری هم میام شاید به لطف خداوند شهادت نصیبم بشه بچه ی شمال بود اولین نفر هم شهید شد و به ارزوش رسید !!
]
ارسال دیدگاه