مصاحبه با اولین آزادۀ بردسکنی؛

اسراء، سلامتی روحی و روانی شان را مدیون ابوترابی هستند

اسراء، سلامتی روحی و روانی شان را مدیون ابوترابی هستند
اولین آزادۀ شهرستان بردسکن از دوران اسارتش در اردوگاههای عراق می گوید و از آشنایی اش با حجت الاسلام ابوترابی ،رهبر اسراء در عراق.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، سید علی ابطحی ،اولین آزادۀ شهرستان بردسکن در گفتگو با خبرنگار صبح بردسکن، گفت: در سال 1361 به اطاعت از ولایت فقیه و دفاع از اسلا م، عازم جبهه های حق علیه باطل شدم، سه ماه بعد از حضور در جبهه در عملیات بیت المقدس خرمشهر در شلمچه به اسارت گرفته شدم، بعد از اسارت ما را به اردوگاه بصره و بعد ما را به استخبارات بغداد اعزام کردند، محلی بود که زندانی های عراق و دیگر کشورها هم آنجا بودند و از آنجا بعد از مدتی به اردوگاه رمادی نزدیک بغداد اعزام شدیم، آنهایی که بسیجی و طرفدار امام خمینی بودند به موصل بردند که در آنجا محدودیت های زیادی داشتیم، تجمع بیش از 5 نفر، نماز جماعت و کار فرهنگی ممنوع بود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا،, صبح بردسکن،,

ابطحی در مورد حال و هوای اسارت تصریح کرد: توسط افرادی که دست نشانده نیروهای بعث عراق بودند و جاسوسی می کردند به گفته خودشان افراد حزب اللهی یا پاسداران خمینی (ره) شناسایی و به موصول 3 منتقل شدیم که بیشتر تحتنظر باشیم و شکنجۀ بیشتری بدهند؛ 8 سال اسارت طول کشید که بیشترین مدت اسارت در موصل 3 بود؛ افرادی که توسط  جاسوسان (ستون پنجم) لو می رفتند مانند روحانیون و پاسدارها را به بدترین شکل ممکن شکنجه می کردندکه بر اثر شکنجه های روحی، غذایی و غیره قریب 3 هزار نفر از اسرای ما، شهید شدند.

,

اولین آزادۀ بردسکن که در زمان حضور داوطلبانه در دفاع مقدس 15 سال بیشتر نداشت در ادامۀ مصاحبه تصریح کرد: نیروهای بعثی به افراد نفوذی خودشان هم رحم نمی کردند و آنها را مورد شکنجه قرار می دادند؛ بعضی از این افراد نفوذی در خود عراق توبه کرده بودند و وقتی به ایران بازگشتند مورد رأفت جمهوری اسلامی قرار گرفتند؛ به خاطر جاسوسی این افراد خیلی اذیت شدیم اما گذشت شیرین تر هست و ما هم تسلیم نظام هستیم؛  این افراد در یک اردوگاه شاید یکی یا دو تا بیشتر نبودند ولی همون ها برای اردوگاه معضل بودند.

,

آقای ابطحی از آشنایی خود با حاج آقای ابوترابی می گویند: در موصل 3 با حجت الاسلام والمسلمین حاج علی اکبر ابو ترابی، آشنا شدم، فردی بسیار مؤمن و بسیار صبور در واقع معلم اخلاق بودند؛ شخصیتی داشت که حتی دشمن هم به وی احترام می گذاشت؛ وقتی که با اسرا صحبت می کرد آنها آرام می شدند، از  وقایع و اسرای کربلا، می گفت و با یادآوری احادیث و روایات اسلام، اسرا را به صبر دعوت می کرد.

,

وی ادامه داد: صحبت های حاج آقای ترایی واقعا" تاثیرگذار بود، وقتی محیط اردوگاه به جهت اعتراض اسراء به هم می ریخت، عراقی ها وی را به همان اردوگاه می بردند تا محیط آنجا آرام شود در واقع به عنوان رهبر اسرا شناخته شده بودند؛ به دستور آقای ابوترابی مدتی در آشپزخانه کار می کردم و به صورت مخفیانه در مراسماتی مانند ماه رمضان و محرم برنامه های فرهنگی و تئاتر، اجرا می کردم تا روحیه اسرا بالا رود.

,

از این آزادۀ عزیز خواستیم در مورد آقای ابو ترابی بیشتر صحبت کنند که تصریح کرد: حجت الاسلام ابو ترآبی تأکید داشتند که روحیه آزادگان را بالا ببریم که بیشترین ثواب را دارد؛ همه دوست داشتند با حاج آقا صحبت کنند، برای صحبت، وقت می گرفتند؛ اسیر داشتیم که به علت شرایط بسیار سخت بریده بود ولی با صحبت های ابو ترابی عوض شده بود؛ یک فرشته بودند در بین اسرا؛ یار مخلص آقا بودند؛ تقوا داشتند؛ زیاد عبادت می کردند؛ اسرا سلامتی خودشان را از لحاظ روحی و روانی مدیون حاج آقای ابوترابی هستند من هم که توانستم 8 سال اسارت را تحمل کنم به خاطر حاج آقا بود.

,

خبرنگار ما پرسید: عکس العمل شما هنگام شنیدن خبر آزادی چه بود؟ که ابطحی پاسخ داد: واقعا خوشحال شدم که می خواهم پیش خانواده و دوستانم بروم از طرفی ناراحت هم بودم که جدا می شوم از جمع دوستان که به آنها انس گرفته بودم، خانواده بزرگی شده بودیم؛ وقتی که اسیر شده بودم 15 سال بیشتر نداشتم سال 61 از بردسکن رفتم و سال 69 برگشتم؛ بیشتر اسرا هم سن و سال هم بودیم، برای عراقی ها عجیب بود، می گفتند شما که خمینی را ندیدید و به جبهه آمدید و از این بابت رنج می بردند.

,

آقای ابطحی تصریح کرد: 15سال بیشتر نداشتمف روزی70الی60 شلاق با سیم خار دار و چوب خیزران، آب نمی دادند، غذا نمی دادند ولی خدا کمک کرد یک سال بعد از اسارت با حاج آقا ابوترابی اشنا شدم،تازه اردوگاه را تأسیس کرده بودند، پاسداران خمینی، نیروهای مخلص خمینی، عراقی ها از ما وحشت داشتند؛ در موصل 1 جانبازی از لرستان که پایش قطع شده بود شکنجه داده بودند، شورش کرده بودیم، شعار می دادیم: مرگ بر صدام، درود بر خمینی که دوباره اون بیسجی مخلص را شکنجه دادند، به خاطر شورش تانکر آب جوش آوردند و اسراء را به رگبار بستند با اینکه از صلیب سرخ کارت داشتیم و شناسایی شده یودیم، برای اینکه حادثه موصول تکرار نشود حاج آقا را اوردند تا محیط را آرام کند.

,

با توجه به اینکه کم سن و سال بودید و آن همه شرایط سخت آیا به ذهن تان خطور نکرد که اشتباه کردید؟

,

وقتی که اسیر شده بودم ناراحت شدم که چرا به شهادت نرسیدم چون عاشق شهادت بودم، وقتی که پیکر شهدا را می دیدم افسوس می خوردم، دوست داشتم شهید می شدم، باز هم به لطف خدا، اسارت را جبهه دیگری دانستم و همان ابتدای اسارت از خدا خواستم همانطور که به اسارت می روم همانطور برگردم یعنی با همین اعتقادات و باور سالم که می روم از لحاظ اعتقادی سالم برگردم و خدایی نکرده بهملت و شهدائ خیانت نکنم.

,

انتهای پیام/ج

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه