گفت و گوی ویژه به مناسبت سالروز ورود آزادگان به میهن؛
حکایت آزاده ای که یک شهید او را راهی جبهه کرد/ اعمال داعشی ها امروز برای ما تازگی ندارد/ شکنجه عاطفی؛ موفق ترین سبک بازجویی بعثی ها بود
محسن مهدوی نژاد آزاده ای که به مدت هفت سال در اسارت بعثی های یزید نسب بوده از سرگذشت مظلومانه و سرشار از غرور خود که پاره ای از تاریخ ایران اسلامی را در بر دارد، می گوید...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، محسن مهدوی نژاد (که پیشتر فامیلی "جزیمق" را داشت) جانباز 40 درصدی اهل زنجان، که به مدت هفت سال در اسارت بعثی های یزید نسب بوده و پس از بازگشت به وطن نیز در سنگر صیانت از کیان نظام و انقلاب اسلامی، سپاه پاسداران و لشگر 31 عاشورا در تبریز مشغول خدمت شد. وی در گفت و گویی صمیمی با آناج سرگذشت مظلومانه و سرشار از غرور خود را که پاره ای از تاریخ ایران اسلامی را در بر دارد، این گونه توصیف می کند:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,آناج: از اولین اعزام خود به جبهه ها بگویید؛ چطور شد گام در این وادی گذاشتید؟
,پس از اتمام دوران دبیرستان و اخذ دیپلم در سال 59 جنگ شروع شد و من هم تصمیم به عزیمت به جبهه گرفتم و ادامه تحصیل ندادم. البته قبل از جنگ ایران و عراق، قائله ی کردستان را داشتیم که پاسدارانی هم در آن درگیری شهید می شدند و جنازه شان را به شهر می آوردند.
,یک شهید مرا راهی جبهه کرد
,در اوایل پیروزی انقلاب، یک روز پیکر پاسدار شهیدی را به شهر ما آوردند، من هم در مراسم تشییع و تدفین او شرکت کردم؛ آن شهید جوان وصیت کرده بود پیکرش را با لباس سبز پاسدار دفن کنند؛ برای همین او را به غسالخانه بردند تا لباس تمیز و تازه تنش کنند. من هم به غسالخانه رفتم و شهید را که تابحال ندیده بودم از نزدیک دیدم.
,حال و هوای آن روز تاثیر عجیبی بر من گذاشت و انگیزه ام را برای حضور در جبهه بیشتر کرد و بلافاصله پس از فراغت از تحصیل در سپاه ثبتنام کردم و برای اولین بار همراه دیگر نیروهای زنجان به دارخوین اعزام شدم.
,آبادان در حصار دشمن بود و امکانات ما نیز نزدیک به صفر بود و حداقل ها را با خود برده بودیم. من یکبار در دارخوین مجروح شدم و در آخر سال 59 دوباره به زنجان برگشتم. هر دفعه مدتی در جبهه می ماندیم و چند روزی به شهر خود بازمی گشتیم اما هرگز آرام و قرار نداشتیم و می خواستیم هرچه زودتر باز هم به جبهه برگردیم چون ما با جبهه خو کرده بودیم و دغدغه اصلی ما چیزی غیر از جنگ نبود. هرچند جنگ چیزی غیر از سختی و خطر نبود اما چنان تاثیری در ما گذاشته بود که اصلا دور از جبهه آرام نمی گرفتیم.
,

, تعداد ما حتی اندازه تانک های دشمن هم نبود
,آتش در دارخوین بسیار زیاد بود و اصلا قابل وصف نیست؛ شما تصور کنید دشمن بیش از تعداد نفرات ما تانک داشته باشد! حالا امکانات و نیرو و سربازها که جای خود دارد ولی تعداد ما حتی اندازه تانک های دشمن نیز نبود؛ فکر می کنید در این حالت چه شرایطی پیش می آید؟! آنها خاکریز داشتند اما ما حتی خاکریز هم نداشتیم! ما مواظب بودیم که حداقل دشمن بیش از این پیشروی نکند چون هنوز ایران عملیاتهایش را شروع نکرده بود.
,در سال 60 به مریوان منتقل شدیم؛ آنجه نقطه ای بود که از دو طرف مورد هجمه های دشمن بود؛ چون از یک سو هم مرز عراق بود و از سوی دیگر مورد هجوم اکراد. مدتی را آنجا بودیم و بعد به آبادان که آزاد شده بود رفتیم و پس از آن نیز به جنوب اعزام شده و در عملیات بیت المقدس شرکت کردیم، عملیاتی که منجر به آزادسازی خرمشهر شد.
,پس از انجام عملیات محرم، در اواخر سال 61 عملیات فجر مقدماتی شروع شد؛ من نیز در آن حضور داشتم اما این عملیات علیرغم تلفات زیادی که داشت ناموفق بود.
,پس از عملیات محرم ما را به عنوان کادر لشگر 17 علی بن ابیطالب زنجان تعیین کردند که شهید زین الدین نیز فرمانده آن بود و ما شدیم نیروی لشکر و اگر می خواستیم به شهر برویم باید از آنها اجازه می گرفتیم. البته آن زمان زنجان جزء تبریز نبود؛ چون ایران را به هفت منطقه تقسیم کرده بودند و شهرهای قم، سمنان، شاهرود، زنجان، اراک و خمین جزء منطقه یک محسوب می شدند. اما در عملیات بدر زنجان را از منطقه یک جدا کردند و به تبریز و لشکر 31 عاشورا پیوستند.
,عملیات والفجر چهار شروع شد و قرار بود در این عملیات منطقه پنجوین عراق را بگیریم؛ عملیات در دو محور اصلی مریوان و بانه شروع شد؛ قدم های اول را خوب پیش رفتیم اما بعد دشمن فهمید و نتوانستیم به مقصود برسیم. در تمام عملیات ها همین روال حاکم بود و موفقیت های ما معمولا در شب اول و دوم اتفاق می افتاد و بعد از آن اگر گرهی در کار ایجاد می شد، می فهمیدیم که به هدف نمی رسیم چون امکانات دشمن به مراتب بیشتر از ما بود و دیگر کشورهای دنیا نیز پشتیبانش بودند.
,در لحظات آخر عملیات نیروهای اراک نتوانستند خودشان را به ما برسانند و ما به محاصره دشمن افتادیم؛ فشار تاحدی زیاد بود که فکر می کردیم آنجا اسیر می شویم اما با مصیبت و سختی های زیاد محاصره را شکستیم و هرکس سالم بود توانست خود را نجات بدهد وگرنه خیلی از بچه ها شهید و مجروحان نیز همانجا اسیر شدند.
,در همین ایام یکبار به زنجان برگشتم و در فاصله کوتاهی ازدواج کردم و بعد بازهم به منطقه رفتم تا در عملیات خیبر شرکت کنم.
,آناج: عملیات خیبر چه کیفیتی داشت و شما در چه شرایطی قرار گرفتید؟
,عملیات خیبر در اسفند سال 62 شروع شد؛ قرار بود شب اول جزایر مجنون را بگیریم و شب دوم از آب رد شده به فاو برسیم و شب سوم هم به جاده بصره. اما متاسفانه با اکتفای صرف به قدم اول عملیات ناموفق شد. خیبر اولین عملیات آبی خاکی ایران بود و عده ای مثل ما خود را با قایق به محل رسانده بودند و عده ای هم مثل نیروهای تبریز با هلی کوپتر آمدند.
,قدرت پیام امام(ره) منجر به حفظ جزایر شد
,در جبهه ی ما، فقط به جزایر شمالی و جنوبی اکتفا کردند و از طرفی هم دشمن بسیار فشار می آورد. خود فرماندهانی مثل شهید زین الدین می گفتند در عملیات خیبر و تحت فشارهای دشمن ما فقط به این فکر می کردیم که چه کنیم بدون آبروریزی نیروها را از مهلکه بیرون ببریم. تا اینکه امام(ره) پیامی دادند و فرمودند: حسین وار وارد صحنه شوید و حسین وار دفاع کنید. قدرت پیام امام بود که منجر به حفظ جزایر شد.
,امکانات ما بسیار کم بود و تنها صلاح سنگینی که داشتیم چند ضدهوایی بود که آن هم مال خود عراقی بود. دشمن نیز می دانست که ما امکانات نداریم برای همین هرچه بیشتر فشار می آورد. هواپیماهایی سه گانه می فرستاد، اول بمب هایشان را بر سرمان خالی می کردند، سپس تیربارهایشان را فعال می کردند؛ از صبح تا شب کارشان همین بود و ما هم امکاناتی نداشتیم که حتی جنازه شهدا را عقب ببریم. فقط چند قایق داشتیم که هر از گاهی یکی از آنها می آمد و مقدار اندکی مهمات می آورد و هنگام برگشت هم چند نفر از مجروحان و شهدا را با خود می برد. گاه نیز هلی کوپتری می آمد اما عراقی ها آن را هم می زدند و داخل نی زارها می افتاد.
,جزیره شمالی را قبلا گرفته بودیم و ما در جزیره جنوبی بودیم. نصفه های شب هفتم شهید زین الدین ما را از خواب بیدار کرد و ماموریتی به ما داد؛ ماهر عبدالرشید نامی ترین، درنده ترین و جانی ترین فرماندهان بعثی قرار بود به ما پاتک بزند که هر موقع پاتک می زد موفق می شد. برای همین شهید زین الدین نصف شب دستور داد به منطقه ای برویم که قرار بود دشمن از آنجا وارد شود. ماموریت ما این بود که تاجایی که می توانیم با آنها درگیر شویم و زمان بخریم تا نیروهای دیگر بتوانند جزیره شمالی را تثبیت کنند.
,از اول می دانستم که قربانی ماجرا هستم اما سرپیچی نکردم
,درواقع ما کاملا آگاه بودیم که به عنوان یک قربانی داریم عمل می کنیم اما به هیچ وجه مقاومت یا سرپیچی نکردیم چون در راه هدف و آرمانمان هیچ ابایی از فدا کردن جان خود نداشتیم. همه همین طور بودند و هیچ کس میدان را خالی نمی کرد؛ حتی وقتی می گفتند هرکس می خواهد کنار برود و در عملیات شرکت نکند، همه ثابت قدم می ایستادند و مبارزه می کردند.
,پاتک دشمن با تمام قدرت شروع شد و آنها وارد جاده شدند و پیشروی کردند و بین جزیره شمالی و جنوبی را شکستند. فرماندهان ما در بخش شمالی بودند لذا دشمن اول سمت جزیره جنوبی آمد؛ از ظهر تا عصر در آن منطقه با دشمن درگیر شدیم و در این درگیری فقط یک نفر از نیروهای ایرانی توانست زنده به ایران بازگردد و باقی شهید یا اسیر شدند. پس از چندسال گروه تفحص تعدادی از جنازه شهدا را پیدا کرده و بازگردداندند؛ یعنی هنوز هم خیلی از شهدا همانجا هستند.
,در روز هفتم اسفند جزیره جنوبی به تصرف دشمن درآمد. من نیز در این عملیات مجروح و اسیر شدم.
,آناج: از لحظات اسیرشدن خود و احساسی که داشتید برایمان بگویید:
,

, صدام دستور داد تا می توانید ایرانی اسیر کنید/اشرار کُرد مردم عادی را به عنوان اسیر به عراقی ها می فروختند
,قبل از عملیات خیبر عراقی ها کمتر اسیر می گرفتند و فقط افراد سالم را با خود می برند؛ آنها حتی به زخمی ها نیز تیر خلاص می زدند و برای احتیاط به شهیدشدگان نیز تیری شلیک می کردند که مبادا زنده بماند و فرار کند. اما همان هنگام صدام با آینده نگری دستور داده بود تا می توانید ایرانی اسیر کنید. چون می دانست اگر روزی جنگ به پایان برسد هر نفر اسیر در مقابل یک نفر مبادله خواهد شد در حالی که تعداد اسرای عراقی در ایران 70 هزار نفر و تعداد اسرای ایرانی در عراق فقط هزار نفر بود. بنابر دستور صدام در عملیات خیبر مجروحان را هم اسیر گرفتند که البته برخی از آنها در مسیر و یا تحت شکنجه شهید می شدند و همانجا جنازه شان را پرت می کردند. علاوه بر مجروحان، اشرار در کردستان نیز مردم عادی را دستگیر و به عنوان اسیر به عراقی ها می فروختند.
,ایران بیشترین اسیر را در عملیات خیبر داد
,لازم است بگویم ایران بیشترین اسیر را در عملیات خیبر داد که تعداد آنها حدود دوهزار نفر بود و شامل نیروهای تبریز، زنجان، مشهد و اصفهان می شد.
,حال اگر بخواهم در مورد احساسم حرف بزنم اول بهتر است بدانید طبق فرمایش امیرمومنان علی(ع) خداوند به اندازه ی بلا و گرفتاری صبر به انسان می دهد؛ کسی این را نمی فهمد مگر اینکه گرفتار شود. من این واقعیت را تجربه کرده ام. وقتی مجروح شدم و با تن مجروح اسیر گشتم خداوند صبرش را به من داد.
,فکر می کردم قرار است به من تیر خلاص بزنند
,آن لحظه من فکر نمی کردم که ممکن است اسیر شوم بلکه تصورم این بود که می خواهند به من تیر خلاص بزنند. وقتی در حالت عادی چنین تصوری به آدم دست می دهد، وحشت می کند اما آن لحظه من کاملا آرام بودم و هیچ هراسی نداشتم! چون خداوند در برابر بلا به من صبر داده بود.
,چهره آن فرد را کاملا به یاد دارم که در حال آمدن یک به یک تیر خلاص می زد، حتی به شهیدان هم تیر خلاص می زد؛ فکر می کردم با من هم همین کار را می کند اما وقتی نزدیک تر شد و احساس کرد که من زنده هستم مرا دستگیر کرد و برد و از همان لحظه دستگیری سختی ها و شکنجه ها در نهایت قصاوت شروع شد.
,آنها در نهایت درندگی و با وحشیگری اسرای ایرانی را شکنجه می دادند و برایشان هم مهم نبود یکی مجروح است یا نه؛ مرگش هم برایشان اهمیتی نداشت چون آن موقع هنوز ما را در صلیب سرخ ثبتنام نکرده بودند.
,آناج: پس از اینکه اسیر شدید چه اتفاقی افتاد؟ هنوز هم طعم شکنجه های بازجویی ها را به یاد دارید؟
,پس از اینکه اسیر شدیم، ابتدا ما را به گردانشان بردند و چند نفر بودیم، همه مان را در آشیانه تانک جای کردند. بیشتر ما زخمی بودیم و همان طور که می دانیم وقتی فردی خونریزی می کند بیشتر تشنه می شود؛ ما همه تشنه بودیم. نفرات گردان برای تماشا صف کشیده بودند؛ یکی از سربازان بدبخت عراقی (که خودشان هم اقرار به بدبختی شان می کردند) یک پارچ آب برایمان آورد، فرماندهشان دید و عصبانی شد؛ پارچ آب را از دست سرباز گرفت و مقابل چشمان ما که تشنه بودیم آن را زمین ریخت! آنها از همان از نسل بنی امیه هستند و صلبشان از همان بی رحمان است و داعش امروز نیز تفاله ی همان ها هستند. او از زجر کشیدن ما لذت می برد و اکثرشان همین طور پست و شقی بودند.
,ما را سوار ماشینی کرده و به مقر تیپ، از تیپ به لشگر و از آنجا به سپاه بردند و هرجا که می رسیدیم بازجویی مفصلی از ما می کردند. چون اطلاعات تازه و دست اول برایشان اهمیت بسیار زیادی داشت و برای همین از همان ابتدا در مقر گردان نیز از ما بازجویی کردند.
,آنچه در اتاق های بازجویی بر ما گذشت ...
,در اتاق بازجویی بسیار با شقاوت رفتار می کردند و خودشان نیز می گفتند که اصلا برایمان مهم نیست فردی از شماها زیرشکنجه بمیرد! راست هم می گفتند، چون هنوز ما را به صلیب معرفی نکرده بودند. یکی از اسرای ایرانی را در اتاق بازجویی زیر شکنجه های شدید شهید کرده و جنازه اش را همانجا جلوی چشم ما انداخته بودند و می گفتند اگر اعتراف نکنید شما هم مثل او می شوید و برای ما مرگ شما هیچ اهمیتی ندارد.
,اسرای ایرانی را برای تماشای مردم در سطح شهر می گرداندند!
,پس از اینکه مراحل مختلف بازجویی ها را با تن مجروح پشت سر گذراندیم ما را به پادگان بصره بردند و تازه آنجا فهمیدیم تعداد نفراتی که در عملیات خیبر اسیر شده اند چقدر زیاد است. ما را چهار روز همانجا نگه داشتند و در این مدت هم مدام ما را بازجویی می کردند. تعدادی از بچه ها را نیز بردند تا در سطح شهر بصره بگردانند و مردم هم آنها را ببینند؛ مردم ناآگاه نیز به آنها کف می زدند و سنگ و تف می انداختند! این وقایع دردناک و غیرانسانی ما را به یاد اسرای کربلا در شام و کوفه می انداخت.
,در آن چهار روز ما را در چنان جای متراکمی جمع کرده بودند که می گفتند افراد سالم سرپا بایستند تا جا برای دراز کشیدن مجروحانی که نمی توانند سرپا بایستند باز شود!
,این رفتار فقط از یک بعثی بر می آید! / کارهای داعش برای ما تازگی ندارد
,یک روز گفتند آنهایی را که خیلی مجروح هستند بیرون بیاورید تا درمانش کنیم؛ بیرون هم یک بیابان خاکی بود نه یک محل درمان؛ یکی از رزمنده ها مجروح شده و به باتلاق افتاده بود و استخوان پایش خرد شده بود. او هم ازجمله مجروحانی بود که اسرای سالم او را بردند تا درمانش کنند؛ شاید باور نکنید که پرستار پای شکسته ی او را در دست گرفت، این طرف و آن طرف چرخاند، نگاهی به پس و پیش آن انداخت و سپس گفت این پا دیگر برای تو پا نمی شود و به هیچ دردی نمی خورد؛ همانجا بدون بی هوش یا بی حس کردن چاقو را برداشت و پایش را برید و دور انداخت! می بینید که رفتارهای داعش اصلا چیز تازه ای نیست و ما بدتر از آن را به چشم خود دیده ایم.
,اگر از غذای این چند روز هم بپرسید می گویم یک گونی نان شبیه نان باگت می آوردند در هوا پرت می کردند و روی زمین پخش می شد! این ناهار و شام ما بود که به هرکس می رسید می خورد و اگر به کسی هم نمی رسید باید گرسنه می ماند. چهار روز در بصره و سه روز در بغداد روزانه فقط یک وعده به ما غذا می دادند آن هم به این شکل که توضیح دادم.
,آناج: لطفا از جمله خاطره هایی را که هرگز فراموش نمی کنید، تعریف کنید:
,البته آن روزها را هرگز فراموش نمی کنم و هزاران خاطره برایمان رقم خورده است اما یک نمونه را برایتان تعریف می کنم که مربوط به سبک بازجویی هاست؛ آنها روحیات ایرانیان را خوب شناخته بودند و می دانستند ما عاطفی تر هستیم و نسبت به هموطنانمان فداکاریم، لذا درست روی همین نقطه دست گذاشته بودند.
,شکنجه عاطفی، شاید موفق ترین سبک بازجویی بعثی ها ...
,آنها می خواستند فرماندهان و روحانیون و افراد مهم را شناسایی کنند اما هیچ کدام از بچه ها لو نمی دادند؛ تا اینکه اسیر های هر لشکر را جدا و در صف های جداگانه ردیفشان کردند؛ از هر ردیف عاجزترین و کم توان ترینشان را انتخاب کردند؛ پیرمردی را جلو کشیدند که در حالت عادی هم آدم دلش با حالش می سوزد چه رسد به اینکه بخواهند شکنجه اش کنند.
,او را جلوتر کشید و گفت این پیرمرد نه فرمانده و پاسدار است و نه روحانی ولی فرمانده او در میان شماست، پس ما او را آنقدر کتک می زنیم تا فرماندهش را شناسایی کنیم.
,آن پیرمرد را روی زمین دراز کردند و چند نفری با پوتین وی شکمش می پریدند و بازهم می پریدند! چه کسی می توانست این حالت پیرمرد بیچاره را تحمل کند؟! فرمانده هم نتوانست تحمل کند و خود را معرفی کرد.
,فارغ از آنچه در اتاق های بازجویی با ما می کردند، این تنها یک نمونه از شکنجه های عاطفی عراقی های بعثی در حق ما بود.
,عملیات خیبر برای دشمن غیرقابل تصور بود چون اولین عملیات آبی خاکی ایران بود و عراق هرگز چنین چیزی را پیش بینی نکرده بود برای همین هم راحت توانستیم جزایر مجنون را بگیریم. لذا ما که اسیران عملیات خیبر بودیم آنها فکر می کردند نیروهای این عملیات جزء نیروهای ویژه و کاماندو ها هستند. به همین دلیل حساسیت زیادی روی ما داشتند و خیلی سخت می گرفتند در حالی که ما هم نیروهایی بودیم مثل سایر رزمندگان. پس از سه سال فهمیدند که ما فرقی با نیروهای دیگر نداریم.
,آناج: چطور شد که دشمن حتی در اسارت هم نتوانست بر رزمندگان ایرانی مسلط شود؟
,ما در همان روزهای اول در اردوگاه برای خود تشکیلاتی به پا کردیم؛ هرچند آنها نسبت به این اقدامات بسیار حساس بودند و سخت می گرفتند اما ما این کار را انجام دادیم و برای تشکیلات فرمانده و معاون و شاخه های مختلف تعیین کردیم تا از این طریق همیشه هماهنگ باشیم و و بفهمیم از چه کسی باید خط بگیریم و به چه کسی بله بگوییم.
,در شرایطی که دشمن از هر سو بر ما مسلط بود و فشار ها و بازجویی های شدید و خاصی را ترتیب می داد باید ما هم چنین اقدامی را انجام می دادیم تا این همه سال بتوانیم روی پای خود بایستیم. دشمن بسیار گشت تا بلکه گرداننده ی این تشکیلات را پیدا کند، خیلی هم اذیت ها کردند اما موفق نشدند و ما هم از طریق همین تشکیلات امورات خود را کنترل کردیم که مبادا دشمن بر ما مسلط شود.
,ماموران صلیب سرخ تعجب می کردند که چرا شما روانی نمی شوید؟!
,مهمتر از آن ما می دانستیم که اگر افراد همین طور پوچ و بیهوده در اسارتگاه بماند به تدریج از نظر روحی و روانی به آسیب های غیر قابل جبران مبتلا می شود؛ بنابراین سعی کردیم برنامه های متعددی را ترتیب بدهیم؛ مثلا کلاس های آموزشی متنوع تشکیل می دادیم، در هر مناسبت ملی و مذهبی مراسمهایی می گرفتیم و با اقداماتی از این قبیل مانع از این می شدیم که ناامیدی و بیماری ها بر ما غلبه کند. خیلی ها بودند که موقع اسیر شدن سواد الفبایی هم نداشتند اما در اسارت از دیگری آموختند تا جایی که توانستند بعد از برگشت به ایران در کنکور نیز شرکت کنند. با این کارها افراد روحیه خود را حفظ کردند و از این موضوع صلیب سرخ بسیار متعجب بود؛ چون یکبار یکی از ماموران صلیب سرخ به ما گفت طبق قانون صلیب هرکس بیش از شش ماه در اسارت بماند از نظر ما یک بیمار روانی است نه آدم عادی اما شما هیچکدام از نظر روانی بیمار نشده اید و این برای ما خیلی عجیب است.
,در عین اینکه آنها همه چیز را برای ما ممنوع کرده بودند ولی ما با برنامه های مختلف آموزشی، ورزشی، مذهبی و غیره وقتمان را پر کردیم و همه برنامه ها را مو به مو اجرا می کردیم چون می دانستیم حیات ما در اسارت به اینها بسته است.
,آناج: شما که به صلیب معرفی نشده بودید، آیا خانواده تان از اسارت شما خبر داشتند؟
,صلیب ما را بعد از 11 ماه تحویل گرفت و در آن یازده ماه همه فکر می کردند ما مفقود الاثر شده ایم. حتی برای من مجلس عزا تریب داده بودند و اعلامیه های شهادتم را هنوز هم دارم. تا مدت ها مردم و دوست و آشنا برای فاتحه دادن به خانه مادرم و پیش همسرم می رفتند. ما را هم به همراه شهدا تشییع کردند که البته تابوت من به همراه دیگر مفقودین خالی بود. حتی برای من قبر هم درست کرده بودند! وقتی به ایران آمدم دیدم یک قبر دارم و مثل تمام شهدا همه ی مراسم ها را یک به یک در عزای من برگزار کرده اند.
,

, آناج: آیا به این فکر می کردید که کاری برای آزادیتان انجام بدهید؟
,ما آنجه خیلی تحت فشار بودیم و آزادی عمل نداشتیم که کاری از دستمان بربیاد اما در ایران نقشه ای را طراحی کرده بودند که آن زمان بسیار محرمانه بود و بعدا خود آقای محسن رضایی هنگام مبادله اسرا و آزادی ما آن را تایید کرد.
,نقشه ای که ایران برای آزادی ما طراحی کرده بود
,نقشه ی ایران از این قرار بود که می خواستند عملیاتی انجام داده و پاره از عراق را به حالت عمودی توسط کردها تا موصل تصرف کنند تا به اردوگاه اسرا که هشت هزار نفر اسیر داشت برسند. می خواستند از کردستان ایران وارد عراق شوند و قسمتی از آن را به شکل مثلث جدا کنند. اگر این کار را می کردند راه سوریه نیز باز می شد.
,آنها برای مقابله با عراقی ها در عراق نیاز به نیروهای رزمنده داشتند که ما هشت هزار نفر همان نیروها بودیم؛ آماده، پر انگیزه، ورزیده و جان برکف که کافی بود به ما سلاح بدهند. اما اسرا بدون توجیح و اطلاعات کافی نمی توانستند کاری بکنند و باید کسی می بود که آنها را آماده می کرد.
,در میان نظامیان و ردیف فرماندهی سپاه دیکتاتوری چون صدام، ایران جاسوس هایی داشت؛ آنها به قدری زرنگ بودند که مدت ها درون ارتش صدام و جزء فرماندهان با درجه بالا بودند ولی هرگز لو نرفتند. برای همین در ایران صحنه سازی کردند تا چند نفر اسیر و راهی عراق شدند و آن جاسوس ایرانی در ارتش عراق ترتیبی داد که آنها به اردوگاه ما منتقل شوند تا ما را توجیه و برای عملیات آماده کنند اما برای اینکه همه چیز طبیعی جلوه بدهد، باید تمام مراحل بازجویی را طی و کتک ها و شکنجه ها را تحمل می کردند.
,آنها بالاخره به جمع اسرای مستقر در موصل رسیدند و هرکدام به یکی از اردوگاه ها رفتند و به شیوه های مختلف ماموریت خود را انجام می دادند. مثلا از طریق همان جاسوس های ایرانی ترتیبی می دادند که گه گاه آنها را به بازجویی ببرند تا در استخبارات بغداد در یک زندان جمع شوند و تصمیمات لازم را بگیرند و دوباره به اردوگاه ها برگردند و اسرای دیگر را توجیه کنند. این یک قضیه ی پیچیده ی اطلاعاتی بود.
,همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت اما بعدا مسئولین ایران به این نتیجه رسیدند که خطرات کار بسیار بالاست و اگر به هردلیلی موفق نشویم هشت هزار نفر اسیر را قتل عام می کنند.
,آناج: امور روزمره تان چگونه می گذشت؟ از نظر تغذیه و امکانات در چه شرایطی قرار داشتید؟
,هرماه به ما جیره خشک می دادند که هر اردوگاه باید یک ماه از آن استفاده می کرد. آشپز فردی از خودمان بود و روزی دو وعده می توانستیم غذا بخوریم که مقدار آن هم کم بود اما بعدا جیره خشک را طوری تقسیم کردیم که هر روز سه وعده غذا داشته باشیم. نانی هم که به ما می دادند معمولا خمیر بود که دشمن معده است.
,

, روزهای اول بچه ها میل زیادی به غذا داشتند اما پس از مدتی که گرسنگی کشیدیم معده کوچک تر شد و خود را با همان غذای کم سازگار کردیم. برای همین به تدریج بچه ها به بیماری های مختلف دچار شدند. شما تصور کنید ساعت نه صبحانه بخورید و ساعت دوازده ظهر ناهار بخورید و تا صبح روز دیگر گرسنه بمانید! چه اتفاقی برای بدن می افتد؟! گرسنگی های طولانی چندساله از یک طرف و مشکل سرویس بهداشتی از طرف دیگر خیلی از بچه ها را مریض کرد.
,ممنوع بودن استفاده از توالت یکی از مشکلات بزرگ ما در دوران اسارت بود
,ما برای استفاده از سرویس بهداشتی که اتفاقا بهداشتی هم نبود، آزاد نبودیم که هرموقع خواستیم از توالت استفاده کنیم. مثلا از ساعت پنج عصر تا ساعت 9 صبح توالت رفتن ممنوع بود! از این جهت برای ما بسیار سخت می گذشت و نمی توانستیم با این محدودیت کنار بیاییم.
,در گوشه ای از آسایشگاه برای خود توالتی درست کردیم که دور تا دور آن را با پارچه گونی دیوار کشیدیم و به جای لوله با شلنگ به بیرون از آسایشگاه هدایت کردیم. البته از این فقط برای ادرار می توانستیم استفاده کنیم. در حالی که پزشک صلیب به ما می گفت اگر مدفوع به موقع دفع نشود، روده دوباره آن را جذب می کند که این برای بدن سم است. ما سالها در اردوگاه عراق این شرایط را داشتیم که پزشک می گفت شما الان متوجه نیستید و بعدا علایم آن در بدن شما آشکار خواهد شد. راست هم می گفت چون هنوز هم که هنوز است خیلی آزادگان بیماری های قلبی، کلیوی، ریوی و غیره دارند.
,یکی از دعاهای اصلی ما این بود که کسی اسهال نگیرد
,یکی از فشارهایی که با این محدودیت بر ما وارد می شد در اثر بیماری اسهال بود. همان طور که می دانید کسی که اسهال می گیرد نمی تواند خود را کنترل کند، حال اگر دستشویی ممنوع باشد وضعیت بدی پیش می آید. به خاطر دارم یکی از بچه ها اسهال گرفت و بعد تبدیل به اسهال خون شد و در اثر همین شهید شد در حالی که می توانست با یک قرص نجات یابد اما عراقی ها این قرص را هم از ما دریغ می کردند. برخی هم نمی توانستند خودشان را کنترل کنند و همه جا به هم می ریخت. این مساله یکی از دردناک ترین شکنجه های عراقی ها بود و یکی از دعاهای اصلی ما این بود که کسی اسهال نگیرد.
,

, آناج: وقتی جنگ پایان یافت چه شرایطی در اردوگاه حاکم شد؟
,ما در زمان اسارت به امید جنگ و شهادت زنده بودیم و مدام به این فکر می کردیم که روزی آزاد می شویم و دوباره به جبهه برمی گردیم. اما خبر صلح و قطعنامه 598 را برایمان آوردند؛ نیروهای عراقی در اردوگاه خیلی خوشحال بودند و به ما می گفتند همه مان راحت شدیم و شما هم به زودی به کشور خودتان بازمی گردید؛ ولی ما خوشحال نبودیم، حال عجیبی داشتیم؛ گویی تمام امیدهایمان به ناامیدی رسیده بود.
,سخت ترین روز اسارت ما وقتی بود که خبر رحلت اماممان را شنیدیم
,ما آن سال را با ناراحتی سپری کردیم تا اینکه در خرداد سال 68 امام از دنیا رفت و ما یک ضربه ی روحی بسیار بزرگ دیگر را تجربه کردیم. در واقع سخت ترین روز اسارت ما وقتی بود که خبر رحلت اماممان را شنیدیم.
,این دو اتفاق ما ضربه ی کاری بود که ما را شکست و خرد کرد؛ همه ی روحیه و انگیزه مان از بین رفته بود و این دوسال را به سختی سپری کردیم.
,وقتی ما در اسارت بودیم تیم فوتبال ایران و عراق در بغداد بازی دوستانه برگزار کرد!
,علاوه بر این شرایط فشارهای دشمن شدیدتر شده بود اما آنچه بیش از همه موجب ناراحتی و تضعیف روحیه ی خیلی از اسراء شد، اقداماتی نظیر بازی فوتبال دوستانه ی ایرانی ها با عراقی ها در بغداد بود! خیلی ها تحمل این را نداشتند و می گفتند ما اینجا تحت فشارهای بیرحمانه دشمن اسیر هستیم وآنها با عراقی ها فوتبال بازی می کنند! از طرفی دشمن روی همین نقطه ضعف ها انگشت می گذاشت و به ما می گفت دیدی کسی به فکر شما نیست؟!
,هرماه در ژنو جلسه ای برگزار می شد که از طرف ایران آقای ولایتی شرکت می کرد و نماینده عراق هم طارق عزیز بود؛ دو سال این جلسات را طول دادند و نتیجه ای هم حاصل نمی شد. این گونه برخوردها موجب شکست روحیه ما می شد و عراقی ها هم از اینها برای شماتت ما استفاده می کردند.
,خواب یکسانی که خیلی از اسراء دیده بودند
,در این حالت برخی امدادهای غیبی شامل حالمان میشد؛ یکی از این امدادها خواب هایی بود که اسراء می دیدند. مثلا خیلی از اسرا خواب یکسانی دیده بودند که امام خمینی(ره) در عالم رویا به آنها گفته بود: جنگ تمام شد، شماهم آزاد می شوید و به ایران بازمی گردید اما دوباره جنگ دیگری شروع می شود و شما در آن جنگ شهید می شوید! شاید جنگ امروز سوریه و عراق و فتنه داعش همان جنگی است که امام در خواب به اسراء اطلاع داده بود.
,آناج: جنازه کسانی را که در اسارت به شهادت می رسیدند، چه می کردند؟
,ما آنجا یک قبرستان در نهایت غربت داشتیم که بعثی های بی رحم آنجا نیز دور هر قبر سیم خاردار کشیده بودند! وقتی کسی زیر شکنجه، از بیماری یا به هردلیلی شهید می شد ابتدا جنازه اش را برای کالبد شکافی و استفاده پزشکی می بردند و سرش را و بدنش را از گلو تا ناف می شکافتند و روی آن مطالعات پزشکی انجام می دادند. پس از اینکه کارشان تمام می شد جنازه اش را به همراه یکی از همشهریان و فرمانده اردوگاه به آن قبرستان می فرستادند تا همشهری اش دفنش کند. آنها هیچ نام و نشانی نداشتند و فقط همشهری شان هنگام دفن نام و نشانش را روی یک کاغذ می نوشت و داخل شیشه مربا بالای سرش دفن می کرد تا اگر روزی خواستند آنها را برگردانند قابل شناسایی باشد.
,پس از جنگ و پس از مرگ صدام، هرموقع آنها را بر می گرداندند، تنها وسیله شناسایی همان کاغذ نوشته های داخل شیشه بود.
,آنچه در این میان برای ما جای سوال بود، سیم خارداری بود که دور هر قبر می کشیدند در حالی که می دانستند کسی که مرده دیگر چه کار می تواند بکند؟!
,آناج: از آزادی بگویید، از آن روشنایی که پس از هفت سال تاریکی، بدان رسیدید:
,در 24 سال 69 آش مخصوص صبحانه را خوردیم و در محوطه اردوگاه مشغول قدم زدن بودیم که رادیو مارش جنگی زد که می گفت تا لحظاتی دیگر خبری مهم اعلام می شود؛ تقریبا ساعت ده بود که اطلاعیه را قرائت کردند و متن اطلاعیه یکی از نامه هایی بود که بین آقای هاشمی رفسنجانی و صدام رد و بدل می شد. صدام به آقای هاشمی نوشته بود: ما همه ی شرایط شما را می پذیریم و از روز 26 مرداد تبادل اسراء و عقب نشینی به مرزهای بین المللی را آغاز می کنیم. بنابراین تبادل اسراء و عقب نشینی به مرزهای بین المللی شروع شد.
,روز اول در قصر شیرین هزار نفر از اسراء توسط صلیب مبادله شد و به تدریج به تعداد اسرایی که مبادله می شد، افزوده می شد مثلا هر روز سه هزار نفر را مبادله می کردند. تبادل از اردوگاه موصل یک شروع شده بود اما من در موصل چهار بودم و 31 مرداد ماه سال 69 آزاد شدم. ما را شبانه با قطار به بغداد آوردند و صبح نیز در مرز خسروی ما را به ایران تحویل دادند.
,البته آزادی ما به خاطر اسباب و عللی بود که به دست خداوند رقم خورد؛ علت اصلی آزادی ما جنگ عراق با کویت بود که صدام برای اینکه خیالش از جانب ایران و خطر حمله اش آسوده باشد با مبادله اسراء موافقت کرد وگرنه این اتفاق نمی افتاد.
,پس از قبول قطعنامه، اندازه ی اسرای هشت سال جنگ تحمیلی، از ایران اسیر گرفتند!
,جالب است بدانید روز قبول قطعنامه صدام علیه ایران عملیات کرد و در مرصاد اندازه تمام اسرای جنگی و مردم عادی که در هشت سال جنگ تحمیلی گرفتار شده بودند، اسیر دادیم. در این عملیات وجب به وجب آن زمین هایی را که از او گرفته بودیم، تصرف کرد و می کویند نزدیک بود که به اهواز هم برسد. تعداد اسراء در آن دو روز از 25 هزار نفر به 45 هزار نفر افزایش یافت.
,سوالی که تا بحال پاسخ داده نشده است: علت پذیرش قطعنامه چه بود؟!
,امام(ره) پذیرش قطعنامه را به جام زهر تشبیه کردند. قرار بود در آینده به مردم دلیل آن را بگویند اما هنوز هم که هنوز است کسی نگفته دلیل پذیرش قطعنامه توسط ایران چه بود و چرا امام به صورت ناگهانی موافقت کردند در حالی که ایشان در سخنرانی های یک ماه قبل از آن می فرمودند تا رفع فتنه از جهان، جنگ خواهیم کرد.
,آناج: در اسارت هفت ساله بر خانواده تان چه گذشت؟
,قهرمانان اصلی میدان خانواده ها هستند. به نظر من به جای اینکه از ما تجلیل کنند باید از خانواده آزادگان، شهدا و جانبازان تجلیل کنند چون سختی های اصلی را آنها تحمل می کنند.
,دو ماه بیشتر از ازدواجمان نگذشته بود که همسرم را ترک کرده و به جبهه رفتم و اسیر شدم؛ او یازده ما با خیال اینکه مفقود شده ام در سوگ من به عزا نشست و بعد از یازده ما که فهمید اسیر شده ام تا روز آزادی انتظارم را کشید در حالی که من هیچ اموالی برای او نداشتم؛ نه خانه ای نه حقوق آنچنانی که بتواند به راحتی با آن سر کند. پس از ازدواج حدود سه هزار و صد تومان به من حقوق می دادند. برای همدیگر نامه می نوشتیم اما خیلی ها را نمی رساندند و سختگیری می کردند؛ می گفتند شما سیاسی می نویسید.
,پدرم هنگام اسارت من فوت کرد و من دوسال از فوت آن بی خبر بودم چون آن موقع نامه هایمان را قطع کرده بودند و نامه هایی که خانواده ام برایم می نوشتند به دستم نمی رسید و من در این دوسال همیشه حال پدرم را می پرسیدم و سلامش می رساندم تا اینکه یکی از نامه ها به دستم رسید که در آن نوشته بودند دوسال است پدر فوت کرده آن وقت تو احوال پرسی می کنی و سلامش می رسانی! این خبر برایم خیلی ناگوار بود؛ با شنیدن مرگ پدرم غم سنگینی بر دلم نشست.
,

, مادر هم که جای خود دارد، پس از هفت سال او را دیدم پیر شده، قدش خمیده و موهایش سپید شده. چه زجرهایی که در این مدت نکشید و چه غصه هایی که نخورد.
,آناج: در سالهای اسارت خود و خانواده تان سختی ها و فشار های بسیاری را متحمل شدید و خیلی از فرصت های خوب را هم از دست دادید و شاید امروز در جامعه قدر امسال شما را نمی دانند؛ آیا پشیمان نیستید؟!
,همه ما در این مسیر از یک پشتوانه ی قوی مذهبی و اعتقادی برخوردار بودیم و با هدف عالی پا به میدان گذاشته بودیم؛ عشق به شهادت را در دل می پروراندیم. هرگز احساس نمی کردیم که عمرمان بیهوده می گذرد بلکه در ثانیه به ثانیه عمر خود انگیزه داشتیم و در پی اهداف و آرمان هایمان تلاش می کردیم. اکنون نیز همان انگیزه را داریم.
,درست است که طبق وصیت شهید حمید باکری برخی افراد از گذشته ی خود در جنگ و جبهه پشیمان شدند اما اکثر آنها هنوز هم بر عهد خود ثابت قدم مانده اند. ما هنوز هم امیدواریم که روزی وعده ای که امام در خواب به ما داد محقق می شود. ما هدفدار زندگی کرده ایم و راضی هستیم.
,آناج: وقتی پس از هفت سال خانواده تان را دیدید، چه احساسی داشتید؟ آنها چه واکنشی نشان دادند؟
,پس از آزادی، چهار روز ما را در پادگان الله اکبر نگه داشتند و سپس هرکدام از ما را به شهدهای خودمان آوردند؛ های و هویی به پا بود، در ازدحام جماعت به سختی می شد حرکت کرد. خوب به خاطر دارم که اولین کسی که مرا پیدا کرد مرحوم مادرم بود... دیدم که قامتش خمیده، خیلی متاثر شدم و احساس عجیبی داشتم. سپس همسرم را دیدم، آن لحظه عالمی داشت که غیر قابل توصیف است.
,

, روز آزادی اسراء در کشور بسیار تاثیرگذار بود؛ الان که پیکر شهیدان را می آورند، می بینید که چقدر تاثیر مثبت در کشور می گذارد، آن موقع نیز خیل آزادگان می آمدند و این حال و فضا قطعا تاثیرگذار بود.
,

,
آمدی و حرف قفس می زنی؟
تند زدی بال و نفس می زنی
خاطره کنج قفس تازه کن
صبر کن، آهسته، نفس تازه کن
سردی من، در قدمت گرم باد
من سرو پا گوش، دمت گرم باد!
,
,
,
,
,
گفت و گو از: نیر حیدری
]
ارسال دیدگاه