کجایند آن همه احساسهایی
که بر بام هوس پرواز کردند
کجایند آن قناریهای عاشق
که حتی در قفس پرواز کردند
در این بیداد و تنهایی کجایند
که بی کس؛ بی نفس آواز خواندند
همانهایی که با تکرار هرروز
مرا با درد خود دمساز خواندند
به قلب من گرفتاری تو هر روز
ولیکن من نمی دانم کجایی
نمی دانم چرا از تو جدا و
نمی دانم چرا ازمن جدایی
به احساسم سلام عشق دادی
و من را در دلت بیگانه خواندی
به عشق خود اسیرم کردی اما
تو مهرت را زقلبم زود راندی
تو هستی در دلم اسطوره اما
به چشم اشکبارم بی وفایی
نمی دانم دلت بامن چه کرده
نمی دانم نمی دانم کجایی…
«فائزه پرورده »
ارسال دیدگاه