گفتگو با مادر شهیدان شهریانی:
وصیت نامه های دو برادر شهید+تصاویر
گفتم : محمود که رفته تو دیگه نرو ، پدرت هم پیره و ما به تواحتیاج داریم؛در جواب به من گفت:” مادر اسلحه محمود روی زمین افتاده ، من باید بلندش کنم.”[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،پس از یک جستجوی ساده و چند پرسش از مردم منطقه به درب منزل شهیدان شهریانی ( محمود رضا شهریانی و مسعود شهریانی) رفتیم و پس از کسب اجازه به خدمت مادر این دو شهید بزرگوار رسیدیم. خانه ای ساده و کوچک بود، موقعی که وارد خانه شدیم گویا به باغ کوچکی آمده ایم، گلدانهای کوچک در گوشه و کنار خانه و وجود چندین پرنده خانگی فضایی باغ مانند را در ذهن تداعی می کرد. اگر چشمهایتان را می بستید و به صدای اطراف گوش می کردید یک باغ را در خیال می دید.
, به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،, شبکه اطلاع رسانی دانا, پس از یک جستجوی ساده و چند پرسش از مردم منطقه به درب منزل شهیدان شهریانی ( محمود رضا شهریانی و مسعود شهریانی) رفتیم و پس از کسب اجازه به خدمت مادر این دو شهید بزرگوار رسیدیم. خانه ای ساده و کوچک بود، موقعی که وارد خانه شدیم گویا به باغ کوچکی آمده ایم، گلدانهای کوچک در گوشه و کنار خانه و وجود چندین پرنده خانگی فضایی باغ مانند را در ذهن تداعی می کرد. اگر چشمهایتان را می بستید و به صدای اطراف گوش می کردید یک باغ را در خیال می دید.,در این فضا و پس از ساعتی که از افطار گذشته بود به مصاحبه با مادر شهیدان محمود رضا شهریانی و مسعود شهریانی پرداختیم. صحبتش را با پسر بزرگش محمود شروع می کند و می گوید: محمود متولد سال ۱۳۴۳ بود و در هیجده سالگی به شهادت رسید.

در بیست و دوم بهمن سال ۱۳۶۱ محمود درعملیات والفجر مقدماتی ۱ جاویدالاثر شد و تا کنون هیچ اطلاعی از وی در دست نداریم. موقعی که عملیات تمام شد ، هرچه جستجو کردیم نتیجه ای نداشت، برادرش به منطقه رفت و پس از پرس و جو متوجه شد که حین عملیات زخمی شده و او را در سنگری گذاشته اند و نتوانسه اند او را به عقب بیاورند.
محمود دو سال از مسعود بزرگتر بود و خیلی رابطه خوبی با هم داشتند و مثل بچه های امروزی نبودند که با هم لج کنند، محمود قدری مظلوم تر بود و کسی را اذیت نمی کرد و اگر کسی او را اذیت می کرد کاری به کارش نداشت و می آمد خانه و می گفت که مرا اذیت کرده اند و موقعی که به گوش برادر کوچکترش مسعود می رسید می رفت و انتقام اش را می گرفت و محمود هم اگر می فهمید ناراحت می شد و می گفت نباید کاری به کارشان داشته باشی و آنها نادان هستند و اگر دانا بودند هیچ وقت کسی را اذیت نمی کردند.
وقتی پدرش خبر شهادت محمودرضا را شنید اول گفتند خدایا شکرت که من هم توانستم شهیدی به امام حسین (ع) تقدیم کنم. و بعدش هم گریه کرد ، اولادِ دیگر، اولاد رو مگر آدم میشه فراموش کرد هنوز که هنوزه چندساله ؟ مگر فراموش می شوند؟ مکه می روم جلوی چشمم هستند، میهمانی می روم جلوی چشمم هستند ،هرجا که می روم جلوی چشمم هستند هیچ وقت فراموششان نمی کنم.

یادم می آیدسال ۱۳۵۳ به زیارت آقا امام رضا (ع) رفتیم. موقعی که رسیدیم ظهر بود که پس از گرفتن منزل در آن مستقر شدیم و عصر به زیارت آقا رفتیم ، که مسعود را گم کردیم که هرچه گشتیم پیدایش نکردیم.در این میان محمود هم یک نفر هم زبان ( لر) را پیدا می کند و به زیارت می رود .آن زمان مرد و زنها جدانبود و به همین دلیل خیلی شلوغ می شد محمود بعد از زیارت به دوستش با زبان لری می گ: ” مو زیارت گیرم اوما تو هم گیرت اوما”بعد یکی از متولیان حرم که صدایشان را می شنود دوتا را می گیرد و به دفتر می برد که در دفتر مشخص می شود متولی بعنوان جیب بر آنها را گرفته است و بعد از اینکه اسم آنها را در بلند گو خواند به سراغشان رفتیم و گفتیم که ما زوار هستیم و سوء تفاهم شده است و به زبان خودم گفنه که زیارت گیرت اوما یا نه؟
بعد از آن هم با بلندگو و هم با گشتن زیادی به دنبال مسعود گشتیم و موقعی که دیدیم فایده ای ندارد و دیگر نا امید شدیم به پدر بچه ها گفتم که بیا به خانه برویم گفتم پناه بر خدا موقعی که به خانه رسیدیم دیدیم که مسعود در خانه است ما خیلی تعجب کردیم که چطور برای اولین بار ما به این خانه آمده ایم و بعد هم به زیارت رفتیم چطور بلد بوده که برگردد و این برای ما تعجب آوربود. این یک خاطره از آنها بود که محمود خیلی برای او گریه می کرد و من می گفتم که پسرم گریه نکن امام رضا مواظبش هست.

محمودرضا ومسعود هردو علاقه زیادی به فعالیت های انقلابی داشتند ولی پدرشان خیلی برای آنها نگران بود و می ترسید در آن ایام برای آنها اتفاقی بیفتد که به خیابانها بروند و فعالیت انقلابی داشته باشند ولی بچه ها هر طور شده حتی گاهی اوقات به صورت بصورت مخفیانه فعالیت داشتند.
دوست داشتند و می رفتند زمانی که امام می خواست به ایران بیاید ورود امام را لحظه شماری می کردند.
برای حضور در جبهه هم سرباز نبودند و به صورت داوطلبانه رفتند محمود برای مدتی پیش نماز مسجد امام حسن مجتبی (ع) بود و هم فرمانده بسیج مسجد بود.
بعد از شهادت محمود رضا به مسعود گفتم : محمود که رفته تو دیگه نرو پدرت هم پیره و ما به تواحتیاج داریم. که در جواب به من گفت:” مادر اسلحه محمود روی زمین افتاده ، من باید بلندش کنم.” بعد رفت پاسگاه زید و ۳ماه اونجا بود و اطلاعی به ما نداد ولی ما از بچه هایی که به مرخصی می آمدند اطلاع پیدا کردیم که به جبهه رفته است.
ما برای شهید محمود سالگرد گرفتیم چونکه گفتند شهید شده و یادم هست مسعود دو روز قبل از سالگرد محمود آمد و روزی که سالگرد رو گرفتیم بهش گفتم که محمود سه ماهه شهید شده پسرم دیگه نرو که در پاسخ به من گفت:” مادر خوابت به خیر نوشته ام لبیک یا خمینی(طرح لبیک یا خمینی آن موقع یک طرح برای رفتن به جبهه بود) .
دو روز بعد از سالگرد محمود وسایل اش رو بست و رفت من هم گفتم که مادر هر کجا می خواهی بروی فقط آدرس بده که به ملاقاتت بیائیم .
اما هیچ آدرسی نداد تا اینکه خواهرم دوپسر داشت که آنها هم به جبهه رفته بودند و موقعی که برای دیده آنها به پادگان کرخه رفتیم متوجه شدیم که او هم در پادگان کرخه است. به خاطر دارم موقعی که مسعود آمد به او گفتم : مادر چرا به ما نگفتی کجا هستی که زودتر به ملاقاتت بیائیم و بهت سر یزنیم،که وی در پاسخ گفت: ” مادر نمی خواهم بیایی ملاقات و جای خالی محمود را ببینی.”
در این هنگام اشک در چشمانم جمع شده و شروع به گریه کردن کردم که مسعود با پاک کردن اشکهایم گفت:”مادر گریه نکن مردم دارند نگاهت می کنند صبور باش"
چند روز بعد گفتن که عملیات شده و موقعی که پرس و جو کردم گفتن که عملیات خیبر انجام شده و خبری هم از بچه ها نیست و مشخص نیست که کی شهید شده و کی اسیر شده هیچ خبری نشد تا اینکه بعد از مدتی مشخص شد که ۷۶ نفر از اندیمشک و حومه مفقود الاثر شده اند که مسعود پسرم هم از آنها بود.
تا ۱۲ سال بعد در سال ۱۳۷۴ پیکرش به میهن بازگشت.
مادری که فرزندش را از دست بدهد مطمئنا ناراحت می شود ولی ما از یک لحاظ خوشحال بودیم که فرزندمان را در راه دفاع از آب و خاک و شرف مملکت دادیم و تقدیم اسلام کردیم اما از لحاظ عاطفی و حس مادرانه طبیعتا ناراحتی دارد . هرکسی فرزندش را از دست بدهد بند بند استخوانش از هم جدا می شود. یک مادر فرزندش خیلی برایش عزیز است حاضر است خودش در آتش بسوزد ولی فرزندش را از دست ندهد.
پدر و مادر ریشه درخت هستند وقتی ریشه درخت خوب آبیاری شد شاخ و برگ آن هم خوب می شود، فرزند آدم مثل شاخ برگ درخت است اگر ریشه کرم خورده بود شاخ و برگ هم خراب می شود و اگر ریشه سالم بود ثمره هم سالم می شود.
به پدر رو مادر های امروزی باید بگویم بچه باید نان حلال، لقمه حلال و روش حلال را یا بگیرد و اگر چیزی از بیرون آورد ازش بپرسید از کجا آورده؟ مال چه کسی هست؟ حلاله؟ حرامه؟ همه این چیز ها را پدر و مادر باید در نظر بگیرند. بعد این خانواده مثل درخت می ماند و باید توجه به بچه ها کنند و از کودکی آنها را با خدا و قرآن آشنا کنند و مسجد و حلال و حرام را بشناسد تا راه خدا را بشناسد. اما اگر او را به حال خودش رها کردید و کاری به کارش نداشتید، ندانست که خداکیه و دین و ایمان چیه؟ خب البته پرخاشگر و بی بند و با در می آید و هر چه می خواهد انجام دهد، در کل بچه مثل نهالی می ماند که اگر خوب به آن نرسی و آبیاری اش نکنی کج میشود و یا ثمر آن خشک می شود و یا کج بالا می رود و باید همیشه خدا را در نظر بچه بیاوری و او را با خدا و قرآن آشنا کنی و جلوی او دروغ و غیبت نکنی، اگر پدر و مادر خوب بودند بچه هم خوب و اگر پدر و مادر بد بودند بچه هم بد می شود.

اگر دختری از خانواده بی حجاب بود و پدر و مادر به آن اهمیت ندادند، امروز مانتو می پوشد و به بازار می رود و فردا کمی از موهایش را بیرون می گزارد، روز بعد کمی از شلوار کوتاه می کند پدر و مادر آبیار این درخت هستند وقتی پدر و مادر خوب آبیاری نکردند خوب به عمل نمی آید. این یک طرف مسئله است از طرف دیگر جامعه هم نباید بی تفاوت به این مسئله باشد مثلاً دختر یک پیراهن مردانه سر شلوار می پوشد و به بازار می آید کسی هست که به او بگوید چرا این پیراهن مردانه را پوشیده ای و به خیابان آمده ای؟
این کشور جمهوری اسلام است، ما زیر پرچم الله اکبر داریم زندگی می کنیم، روی پرچم ما نوشته الله اکبر ، لا اله الا الله ما نباید این چنین باشیم و دختران نباید بی بندو بار باشند. الان مسئولین هم هیچ توجهی ندارند و به امان خدا گذاشته اند.
از مسئولین گلگی زیادی دارم اصلاً خانواده های شهدا را فراموش کرده اند. هیچ گونه توجهی به آنها ندارند و سرکشی به آنها نمی کنند و شهدا را در جامعه کم رنگ کرده اند . ما از سال ۱۳۵۳ ساکن همین محل هستیم و یک کانال توی همین خیابان بود و خانواده هیچ شهیدی هم از ابتدای این خیابان تا آخرش نبوده بعد از اینکه روی آن را پوشیدند، گفتند که یک نامه بنویسید تا این خیابان را بنام شهیدان نام گذاری کنیم، ما نامه ای نوشتیم ولی بجای اینکه نام آن را بنام “شهیدان شهریانی” نامگذاری کنند اشتباهی نام آن را ” شهدای شهرداری” گذاشتند.
در پایان اگر کسی خبری و یا اطلاعی از بچه های من دارد، هردوتاشون مفقود الاثر بودن و من هیچ چیزی از آنها به چشم ندیدم، اگر کسی خبری، اطلاعی ازشون دارد به من چرا که من شب روز دارم به این فکر می کنم که چطور شدن و چه بلایی به سرشان آمده است، الان طبق اون مثل که می گویند سرقبر گریه می کند که کسی در آن نیست، الان این طورشده ام ، من همیشه آنها راتصور میکنم.


منبع : رهیاب
انتهای پیام/ی
در این فضا و پس از ساعتی که از افطار گذشته بود به مصاحبه با مادر شهیدان محمود رضا شهریانی و مسعود شهریانی پرداختیم. صحبتش را با پسر بزرگش محمود شروع می کند و می گوید: محمود متولد سال ۱۳۴۳ بود و در هیجده سالگی به شهادت رسید.
, در این فضا و پس از ساعتی که از افطار گذشته بود به مصاحبه با مادر شهیدان محمود رضا شهریانی و مسعود شهریانی پرداختیم. صحبتش را با پسر بزرگش محمود شروع می کند و می گوید: محمود متولد سال ۱۳۴۳ بود و در هیجده سالگی به شهادت رسید. ,

در بیست و دوم بهمن سال ۱۳۶۱ محمود درعملیات والفجر مقدماتی ۱ جاویدالاثر شد و تا کنون هیچ اطلاعی از وی در دست نداریم. موقعی که عملیات تمام شد ، هرچه جستجو کردیم نتیجه ای نداشت، برادرش به منطقه رفت و پس از پرس و جو متوجه شد که حین عملیات زخمی شده و او را در سنگری گذاشته اند و نتوانسه اند او را به عقب بیاورند.
محمود دو سال از مسعود بزرگتر بود و خیلی رابطه خوبی با هم داشتند و مثل بچه های امروزی نبودند که با هم لج کنند، محمود قدری مظلوم تر بود و کسی را اذیت نمی کرد و اگر کسی او را اذیت می کرد کاری به کارش نداشت و می آمد خانه و می گفت که مرا اذیت کرده اند و موقعی که به گوش برادر کوچکترش مسعود می رسید می رفت و انتقام اش را می گرفت و محمود هم اگر می فهمید ناراحت می شد و می گفت نباید کاری به کارشان داشته باشی و آنها نادان هستند و اگر دانا بودند هیچ وقت کسی را اذیت نمی کردند.
وقتی پدرش خبر شهادت محمودرضا را شنید اول گفتند خدایا شکرت که من هم توانستم شهیدی به امام حسین (ع) تقدیم کنم. و بعدش هم گریه کرد ، اولادِ دیگر، اولاد رو مگر آدم میشه فراموش کرد هنوز که هنوزه چندساله ؟ مگر فراموش می شوند؟ مکه می روم جلوی چشمم هستند، میهمانی می روم جلوی چشمم هستند ،هرجا که می روم جلوی چشمم هستند هیچ وقت فراموششان نمی کنم.
, , در بیست و دوم بهمن سال ۱۳۶۱ محمود درعملیات والفجر مقدماتی ۱ جاویدالاثر شد و تا کنون هیچ اطلاعی از وی در دست نداریم. موقعی که عملیات تمام شد ، هرچه جستجو کردیم نتیجه ای نداشت، برادرش به منطقه رفت و پس از پرس و جو متوجه شد که حین عملیات زخمی شده و او را در سنگری گذاشته اند و نتوانسه اند او را به عقب بیاورند.
محمود دو سال از مسعود بزرگتر بود و خیلی رابطه خوبی با هم داشتند و مثل بچه های امروزی نبودند که با هم لج کنند، محمود قدری مظلوم تر بود و کسی را اذیت نمی کرد و اگر کسی او را اذیت می کرد کاری به کارش نداشت و می آمد خانه و می گفت که مرا اذیت کرده اند و موقعی که به گوش برادر کوچکترش مسعود می رسید می رفت و انتقام اش را می گرفت و محمود هم اگر می فهمید ناراحت می شد و می گفت نباید کاری به کارشان داشته باشی و آنها نادان هستند و اگر دانا بودند هیچ وقت کسی را اذیت نمی کردند.
وقتی پدرش خبر شهادت محمودرضا را شنید اول گفتند خدایا شکرت که من هم توانستم شهیدی به امام حسین (ع) تقدیم کنم. و بعدش هم گریه کرد ، اولادِ دیگر، اولاد رو مگر آدم میشه فراموش کرد هنوز که هنوزه چندساله ؟ مگر فراموش می شوند؟ مکه می روم جلوی چشمم هستند، میهمانی می روم جلوی چشمم هستند ،هرجا که می روم جلوی چشمم هستند هیچ وقت فراموششان نمی کنم.,
,
,
,
,

,
,
یادم می آیدسال ۱۳۵۳ به زیارت آقا امام رضا (ع) رفتیم. موقعی که رسیدیم ظهر بود که پس از گرفتن منزل در آن مستقر شدیم و عصر به زیارت آقا رفتیم ، که مسعود را گم کردیم که هرچه گشتیم پیدایش نکردیم.در این میان محمود هم یک نفر هم زبان ( لر) را پیدا می کند و به زیارت می رود .آن زمان مرد و زنها جدانبود و به همین دلیل خیلی شلوغ می شد محمود بعد از زیارت به دوستش با زبان لری می گ: ” مو زیارت گیرم اوما تو هم گیرت اوما”بعد یکی از متولیان حرم که صدایشان را می شنود دوتا را می گیرد و به دفتر می برد که در دفتر مشخص می شود متولی بعنوان جیب بر آنها را گرفته است و بعد از اینکه اسم آنها را در بلند گو خواند به سراغشان رفتیم و گفتیم که ما زوار هستیم و سوء تفاهم شده است و به زبان خودم گفنه که زیارت گیرت اوما یا نه؟
بعد از آن هم با بلندگو و هم با گشتن زیادی به دنبال مسعود گشتیم و موقعی که دیدیم فایده ای ندارد و دیگر نا امید شدیم به پدر بچه ها گفتم که بیا به خانه برویم گفتم پناه بر خدا موقعی که به خانه رسیدیم دیدیم که مسعود در خانه است ما خیلی تعجب کردیم که چطور برای اولین بار ما به این خانه آمده ایم و بعد هم به زیارت رفتیم چطور بلد بوده که برگردد و این برای ما تعجب آوربود. این یک خاطره از آنها بود که محمود خیلی برای او گریه می کرد و من می گفتم که پسرم گریه نکن امام رضا مواظبش هست.
,
, یادم می آیدسال ۱۳۵۳ به زیارت آقا امام رضا (ع) رفتیم. موقعی که رسیدیم ظهر بود که پس از گرفتن منزل در آن مستقر شدیم و عصر به زیارت آقا رفتیم ، که مسعود را گم کردیم که هرچه گشتیم پیدایش نکردیم.در این میان محمود هم یک نفر هم زبان ( لر) را پیدا می کند و به زیارت می رود .آن زمان مرد و زنها جدانبود و به همین دلیل خیلی شلوغ می شد محمود بعد از زیارت به دوستش با زبان لری می گ: ” مو زیارت گیرم اوما تو هم گیرت اوما”بعد یکی از متولیان حرم که صدایشان را می شنود دوتا را می گیرد و به دفتر می برد که در دفتر مشخص می شود متولی بعنوان جیب بر آنها را گرفته است و بعد از اینکه اسم آنها را در بلند گو خواند به سراغشان رفتیم و گفتیم که ما زوار هستیم و سوء تفاهم شده است و به زبان خودم گفنه که زیارت گیرت اوما یا نه؟
بعد از آن هم با بلندگو و هم با گشتن زیادی به دنبال مسعود گشتیم و موقعی که دیدیم فایده ای ندارد و دیگر نا امید شدیم به پدر بچه ها گفتم که بیا به خانه برویم گفتم پناه بر خدا موقعی که به خانه رسیدیم دیدیم که مسعود در خانه است ما خیلی تعجب کردیم که چطور برای اولین بار ما به این خانه آمده ایم و بعد هم به زیارت رفتیم چطور بلد بوده که برگردد و این برای ما تعجب آوربود. این یک خاطره از آنها بود که محمود خیلی برای او گریه می کرد و من می گفتم که پسرم گریه نکن امام رضا مواظبش هست.,
,
,
,

,
,
محمودرضا ومسعود هردو علاقه زیادی به فعالیت های انقلابی داشتند ولی پدرشان خیلی برای آنها نگران بود و می ترسید در آن ایام برای آنها اتفاقی بیفتد که به خیابانها بروند و فعالیت انقلابی داشته باشند ولی بچه ها هر طور شده حتی گاهی اوقات به صورت بصورت مخفیانه فعالیت داشتند.
دوست داشتند و می رفتند زمانی که امام می خواست به ایران بیاید ورود امام را لحظه شماری می کردند.
برای حضور در جبهه هم سرباز نبودند و به صورت داوطلبانه رفتند محمود برای مدتی پیش نماز مسجد امام حسن مجتبی (ع) بود و هم فرمانده بسیج مسجد بود.
بعد از شهادت محمود رضا به مسعود گفتم : محمود که رفته تو دیگه نرو پدرت هم پیره و ما به تواحتیاج داریم. که در جواب به من گفت:” مادر اسلحه محمود روی زمین افتاده ، من باید بلندش کنم.” بعد رفت پاسگاه زید و ۳ماه اونجا بود و اطلاعی به ما نداد ولی ما از بچه هایی که به مرخصی می آمدند اطلاع پیدا کردیم که به جبهه رفته است.
ما برای شهید محمود سالگرد گرفتیم چونکه گفتند شهید شده و یادم هست مسعود دو روز قبل از سالگرد محمود آمد و روزی که سالگرد رو گرفتیم بهش گفتم که محمود سه ماهه شهید شده پسرم دیگه نرو که در پاسخ به من گفت:” مادر خوابت به خیر نوشته ام لبیک یا خمینی(طرح لبیک یا خمینی آن موقع یک طرح برای رفتن به جبهه بود) .
دو روز بعد از سالگرد محمود وسایل اش رو بست و رفت من هم گفتم که مادر هر کجا می خواهی بروی فقط آدرس بده که به ملاقاتت بیائیم .
اما هیچ آدرسی نداد تا اینکه خواهرم دوپسر داشت که آنها هم به جبهه رفته بودند و موقعی که برای دیده آنها به پادگان کرخه رفتیم متوجه شدیم که او هم در پادگان کرخه است. به خاطر دارم موقعی که مسعود آمد به او گفتم : مادر چرا به ما نگفتی کجا هستی که زودتر به ملاقاتت بیائیم و بهت سر یزنیم،که وی در پاسخ گفت: ” مادر نمی خواهم بیایی ملاقات و جای خالی محمود را ببینی.”
در این هنگام اشک در چشمانم جمع شده و شروع به گریه کردن کردم که مسعود با پاک کردن اشکهایم گفت:”مادر گریه نکن مردم دارند نگاهت می کنند صبور باش"
چند روز بعد گفتن که عملیات شده و موقعی که پرس و جو کردم گفتن که عملیات خیبر انجام شده و خبری هم از بچه ها نیست و مشخص نیست که کی شهید شده و کی اسیر شده هیچ خبری نشد تا اینکه بعد از مدتی مشخص شد که ۷۶ نفر از اندیمشک و حومه مفقود الاثر شده اند که مسعود پسرم هم از آنها بود.
تا ۱۲ سال بعد در سال ۱۳۷۴ پیکرش به میهن بازگشت.
مادری که فرزندش را از دست بدهد مطمئنا ناراحت می شود ولی ما از یک لحاظ خوشحال بودیم که فرزندمان را در راه دفاع از آب و خاک و شرف مملکت دادیم و تقدیم اسلام کردیم اما از لحاظ عاطفی و حس مادرانه طبیعتا ناراحتی دارد . هرکسی فرزندش را از دست بدهد بند بند استخوانش از هم جدا می شود. یک مادر فرزندش خیلی برایش عزیز است حاضر است خودش در آتش بسوزد ولی فرزندش را از دست ندهد.
پدر و مادر ریشه درخت هستند وقتی ریشه درخت خوب آبیاری شد شاخ و برگ آن هم خوب می شود، فرزند آدم مثل شاخ برگ درخت است اگر ریشه کرم خورده بود شاخ و برگ هم خراب می شود و اگر ریشه سالم بود ثمره هم سالم می شود.
به پدر رو مادر های امروزی باید بگویم بچه باید نان حلال، لقمه حلال و روش حلال را یا بگیرد و اگر چیزی از بیرون آورد ازش بپرسید از کجا آورده؟ مال چه کسی هست؟ حلاله؟ حرامه؟ همه این چیز ها را پدر و مادر باید در نظر بگیرند. بعد این خانواده مثل درخت می ماند و باید توجه به بچه ها کنند و از کودکی آنها را با خدا و قرآن آشنا کنند و مسجد و حلال و حرام را بشناسد تا راه خدا را بشناسد. اما اگر او را به حال خودش رها کردید و کاری به کارش نداشتید، ندانست که خداکیه و دین و ایمان چیه؟ خب البته پرخاشگر و بی بند و با در می آید و هر چه می خواهد انجام دهد، در کل بچه مثل نهالی می ماند که اگر خوب به آن نرسی و آبیاری اش نکنی کج میشود و یا ثمر آن خشک می شود و یا کج بالا می رود و باید همیشه خدا را در نظر بچه بیاوری و او را با خدا و قرآن آشنا کنی و جلوی او دروغ و غیبت نکنی، اگر پدر و مادر خوب بودند بچه هم خوب و اگر پدر و مادر بد بودند بچه هم بد می شود.
, محمودرضا ومسعود هردو علاقه زیادی به فعالیت های انقلابی داشتند ولی پدرشان خیلی برای آنها نگران بود و می ترسید در آن ایام برای آنها اتفاقی بیفتد که به خیابانها بروند و فعالیت انقلابی داشته باشند ولی بچه ها هر طور شده حتی گاهی اوقات به صورت بصورت مخفیانه فعالیت داشتند.
دوست داشتند و می رفتند زمانی که امام می خواست به ایران بیاید ورود امام را لحظه شماری می کردند.
برای حضور در جبهه هم سرباز نبودند و به صورت داوطلبانه رفتند محمود برای مدتی پیش نماز مسجد امام حسن مجتبی (ع) بود و هم فرمانده بسیج مسجد بود.
بعد از شهادت محمود رضا به مسعود گفتم : محمود که رفته تو دیگه نرو پدرت هم پیره و ما به تواحتیاج داریم. که در جواب به من گفت:” مادر اسلحه محمود روی زمین افتاده ، من باید بلندش کنم.” بعد رفت پاسگاه زید و ۳ماه اونجا بود و اطلاعی به ما نداد ولی ما از بچه هایی که به مرخصی می آمدند اطلاع پیدا کردیم که به جبهه رفته است.
ما برای شهید محمود سالگرد گرفتیم چونکه گفتند شهید شده و یادم هست مسعود دو روز قبل از سالگرد محمود آمد و روزی که سالگرد رو گرفتیم بهش گفتم که محمود سه ماهه شهید شده پسرم دیگه نرو که در پاسخ به من گفت:” مادر خوابت به خیر نوشته ام لبیک یا خمینی(طرح لبیک یا خمینی آن موقع یک طرح برای رفتن به جبهه بود) .
دو روز بعد از سالگرد محمود وسایل اش رو بست و رفت من هم گفتم که مادر هر کجا می خواهی بروی فقط آدرس بده که به ملاقاتت بیائیم .
اما هیچ آدرسی نداد تا اینکه خواهرم دوپسر داشت که آنها هم به جبهه رفته بودند و موقعی که برای دیده آنها به پادگان کرخه رفتیم متوجه شدیم که او هم در پادگان کرخه است. به خاطر دارم موقعی که مسعود آمد به او گفتم : مادر چرا به ما نگفتی کجا هستی که زودتر به ملاقاتت بیائیم و بهت سر یزنیم،که وی در پاسخ گفت: ” مادر نمی خواهم بیایی ملاقات و جای خالی محمود را ببینی.”
در این هنگام اشک در چشمانم جمع شده و شروع به گریه کردن کردم که مسعود با پاک کردن اشکهایم گفت:”مادر گریه نکن مردم دارند نگاهت می کنند صبور باش"
چند روز بعد گفتن که عملیات شده و موقعی که پرس و جو کردم گفتن که عملیات خیبر انجام شده و خبری هم از بچه ها نیست و مشخص نیست که کی شهید شده و کی اسیر شده هیچ خبری نشد تا اینکه بعد از مدتی مشخص شد که ۷۶ نفر از اندیمشک و حومه مفقود الاثر شده اند که مسعود پسرم هم از آنها بود.
تا ۱۲ سال بعد در سال ۱۳۷۴ پیکرش به میهن بازگشت.
مادری که فرزندش را از دست بدهد مطمئنا ناراحت می شود ولی ما از یک لحاظ خوشحال بودیم که فرزندمان را در راه دفاع از آب و خاک و شرف مملکت دادیم و تقدیم اسلام کردیم اما از لحاظ عاطفی و حس مادرانه طبیعتا ناراحتی دارد . هرکسی فرزندش را از دست بدهد بند بند استخوانش از هم جدا می شود. یک مادر فرزندش خیلی برایش عزیز است حاضر است خودش در آتش بسوزد ولی فرزندش را از دست ندهد.
پدر و مادر ریشه درخت هستند وقتی ریشه درخت خوب آبیاری شد شاخ و برگ آن هم خوب می شود، فرزند آدم مثل شاخ برگ درخت است اگر ریشه کرم خورده بود شاخ و برگ هم خراب می شود و اگر ریشه سالم بود ثمره هم سالم می شود.
به پدر رو مادر های امروزی باید بگویم بچه باید نان حلال، لقمه حلال و روش حلال را یا بگیرد و اگر چیزی از بیرون آورد ازش بپرسید از کجا آورده؟ مال چه کسی هست؟ حلاله؟ حرامه؟ همه این چیز ها را پدر و مادر باید در نظر بگیرند. بعد این خانواده مثل درخت می ماند و باید توجه به بچه ها کنند و از کودکی آنها را با خدا و قرآن آشنا کنند و مسجد و حلال و حرام را بشناسد تا راه خدا را بشناسد. اما اگر او را به حال خودش رها کردید و کاری به کارش نداشتید، ندانست که خداکیه و دین و ایمان چیه؟ خب البته پرخاشگر و بی بند و با در می آید و هر چه می خواهد انجام دهد، در کل بچه مثل نهالی می ماند که اگر خوب به آن نرسی و آبیاری اش نکنی کج میشود و یا ثمر آن خشک می شود و یا کج بالا می رود و باید همیشه خدا را در نظر بچه بیاوری و او را با خدا و قرآن آشنا کنی و جلوی او دروغ و غیبت نکنی، اگر پدر و مادر خوب بودند بچه هم خوب و اگر پدر و مادر بد بودند بچه هم بد می شود.,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

,
,
اگر دختری از خانواده بی حجاب بود و پدر و مادر به آن اهمیت ندادند، امروز مانتو می پوشد و به بازار می رود و فردا کمی از موهایش را بیرون می گزارد، روز بعد کمی از شلوار کوتاه می کند پدر و مادر آبیار این درخت هستند وقتی پدر و مادر خوب آبیاری نکردند خوب به عمل نمی آید. این یک طرف مسئله است از طرف دیگر جامعه هم نباید بی تفاوت به این مسئله باشد مثلاً دختر یک پیراهن مردانه سر شلوار می پوشد و به بازار می آید کسی هست که به او بگوید چرا این پیراهن مردانه را پوشیده ای و به خیابان آمده ای؟
این کشور جمهوری اسلام است، ما زیر پرچم الله اکبر داریم زندگی می کنیم، روی پرچم ما نوشته الله اکبر ، لا اله الا الله ما نباید این چنین باشیم و دختران نباید بی بندو بار باشند. الان مسئولین هم هیچ توجهی ندارند و به امان خدا گذاشته اند.
از مسئولین گلگی زیادی دارم اصلاً خانواده های شهدا را فراموش کرده اند. هیچ گونه توجهی به آنها ندارند و سرکشی به آنها نمی کنند و شهدا را در جامعه کم رنگ کرده اند . ما از سال ۱۳۵۳ ساکن همین محل هستیم و یک کانال توی همین خیابان بود و خانواده هیچ شهیدی هم از ابتدای این خیابان تا آخرش نبوده بعد از اینکه روی آن را پوشیدند، گفتند که یک نامه بنویسید تا این خیابان را بنام شهیدان نام گذاری کنیم، ما نامه ای نوشتیم ولی بجای اینکه نام آن را بنام “شهیدان شهریانی” نامگذاری کنند اشتباهی نام آن را ” شهدای شهرداری” گذاشتند.
در پایان اگر کسی خبری و یا اطلاعی از بچه های من دارد، هردوتاشون مفقود الاثر بودن و من هیچ چیزی از آنها به چشم ندیدم، اگر کسی خبری، اطلاعی ازشون دارد به من چرا که من شب روز دارم به این فکر می کنم که چطور شدن و چه بلایی به سرشان آمده است، الان طبق اون مثل که می گویند سرقبر گریه می کند که کسی در آن نیست، الان این طورشده ام ، من همیشه آنها راتصور میکنم.
, اگر دختری از خانواده بی حجاب بود و پدر و مادر به آن اهمیت ندادند، امروز مانتو می پوشد و به بازار می رود و فردا کمی از موهایش را بیرون می گزارد، روز بعد کمی از شلوار کوتاه می کند پدر و مادر آبیار این درخت هستند وقتی پدر و مادر خوب آبیاری نکردند خوب به عمل نمی آید. این یک طرف مسئله است از طرف دیگر جامعه هم نباید بی تفاوت به این مسئله باشد مثلاً دختر یک پیراهن مردانه سر شلوار می پوشد و به بازار می آید کسی هست که به او بگوید چرا این پیراهن مردانه را پوشیده ای و به خیابان آمده ای؟
این کشور جمهوری اسلام است، ما زیر پرچم الله اکبر داریم زندگی می کنیم، روی پرچم ما نوشته الله اکبر ، لا اله الا الله ما نباید این چنین باشیم و دختران نباید بی بندو بار باشند. الان مسئولین هم هیچ توجهی ندارند و به امان خدا گذاشته اند.
از مسئولین گلگی زیادی دارم اصلاً خانواده های شهدا را فراموش کرده اند. هیچ گونه توجهی به آنها ندارند و سرکشی به آنها نمی کنند و شهدا را در جامعه کم رنگ کرده اند . ما از سال ۱۳۵۳ ساکن همین محل هستیم و یک کانال توی همین خیابان بود و خانواده هیچ شهیدی هم از ابتدای این خیابان تا آخرش نبوده بعد از اینکه روی آن را پوشیدند، گفتند که یک نامه بنویسید تا این خیابان را بنام شهیدان نام گذاری کنیم، ما نامه ای نوشتیم ولی بجای اینکه نام آن را بنام “شهیدان شهریانی” نامگذاری کنند اشتباهی نام آن را ” شهدای شهرداری” گذاشتند.
در پایان اگر کسی خبری و یا اطلاعی از بچه های من دارد، هردوتاشون مفقود الاثر بودن و من هیچ چیزی از آنها به چشم ندیدم، اگر کسی خبری، اطلاعی ازشون دارد به من چرا که من شب روز دارم به این فکر می کنم که چطور شدن و چه بلایی به سرشان آمده است، الان طبق اون مثل که می گویند سرقبر گریه می کند که کسی در آن نیست، الان این طورشده ام ، من همیشه آنها راتصور میکنم.,
,
,
,
,

,
, ,

,
, منبع : رهیاب
, منبع : رهیاب, رهیاب,انتهای پیام/ی
, انتهای پیام/ی,]
ارسال دیدگاه