دردیدار با خانواده شهید احمد دلیل/

فرمانده ومعاون فرمانده ای که به آرزویشان رسیدند/ قرار عاشقی مادر و فرزند بعد از 31 سال انتظار

فرمانده ومعاون فرمانده ای که به آرزویشان رسیدند/ قرار عاشقی مادر و فرزند بعد از 31 سال انتظار
هم فرمانده هم معاون فرمانده در یک عملیات به آرزویشان که گمنامی بود رسیدند شهید برونسی فرمانده گردانی بود که احمد معاونش بود هردوشان آرزوی گمنامی داشتند ودر عملیات بدر در سال1363 به شهادت رسیدند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از زن امروز ،عازم روستایی در چند کیلومتری شهرستان قاین می شویم  روستایی که در دلش 19لاله  سرخ دارد. روستای شهیدپرور ورزگ از دو هفته پیش میزبان شهیدی است که سالها  آرزویش گمنامی بود شاید اشکان چشم مادر، هجران 31ساله را خاتمه می دهد واحمد از گمنامی بیرون می آید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا، , زن امروز, زن امروز, زن امروز,

صبر را باید در چشمان مادر شهید احمد دلیل دید که فرزند برومندش 31سال مفقود الاثر بود و حال که پیکر پاکش شناسایی و به آغوشش برگشت عطر محله را پر کرد از بوی نان محلی،نمیدانم شاید قراری بوده بین مادر وفرزند یاشاید هم خاطره ای شیرین پشت این بوی نان باشد.کاش می توانستیم جبران کنیم صبر 31 ساله ات را...

به خانه شهید رفتیم خواهر شهید در را باز کرد بوی عطر عجیبی فضای خانه را پر کرده بود مادر شهید بسیار صمیمی احوال پرسی کرد دستشان را بوسیدیم و شهادت فرزندشان را تبریک گفتیم..

 

 

پدر شهید صحبت هایش را اینگونه شروع کرد: همه ما باید گوش به زنگ رهبر باشیم فرزندان ما وقتی امام خمینی(ره) حکم جهاد دادند از ایشان اطاعت کردند و بر خود واجب می دانستند که باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند امام میگفتند دشمنان از ما نمی ترسند آنها از اسلام و مسلمانان می ترسند و می خواهند اسلام نابود شود.

 

وی  ادامه داد: من در زمان انقلاب کشاورز بودم و احمد تنها پسرم  که خیلی پسر خوب و خوش اخلاقی بود. همیشه دوست داشت طلبه شود  ولی اگر می خواست درس طلبگی بخواند باید می رفت مشهد و من اجازه ندادم وگفتم که دست تنها هستم او هم قبول کرد و نرفت.

 

 

غلامحسین دلیل پدر شهید احمد دلیل اشک در چشمانش حلقه می زد وقتی می گفت که احمد تا کلاس پنجم را در دبستان روستا خواند و بعد چون وضع مالی ما زیاد خوب نبود قالی بافی وکشاوزی می کرد و درسش را ادامه نداد.

 

خواهرش از خاطرات دبستان احمد می گوید که احمد خیلی به جبهه رفتن علاقه داشت یک روز معلمشان گفته بود یک کار دستی آماده کنید احمد هم یک تفنگ روی یک آجر کشید وبه معلمش داد،من هنوزاین کار دست احمد را پیش خود نگه داشته ام .

 

 

مادر شهیدگفت: ده فرزند داشتیم که همه فوت کردند به جز احمد که شهید شد سه فرزند دیگرم در قید حیات هستند خدیجه،صدیقه، وقاسم..احمد فرزند پنجم و متولد 9/6/1342بود همیشه به پدرش در کشاورزی کمک می کرد و بعد وارد سپاه شد و در سن 17سالگی به جبهه رفت نه من نه پدرش مشکلی با جبهه رفتنش نداشتیم.

 

بیش از 5بار به جبهه اعزام شد و هروقت که زخمی میشد اجازه نمی داد کسی بفهمد بخصوص من و پدرش چون می گفت ناراحت می شوید و غصه می خورید.

 

خدیجه خانم خواهر شهید از آخرین دیدار با برادرش می گوید: آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه  برود ،خانه من بود ،تازه ازدواج کرده بودم و به خانه خودمان رفته بودیم دم در هنگام خداحافظی یکی از همسایه ها گفت انشاالله احمدآقا این دفعه هم به سلامتی برین و برگردین احمد گفت" دعا کنید حتی جسدم هم برنگردد" احمد رفت و نمیدانستم که این آخرین دیدار من با برادرم است...

 

 

 هم فرمانده هم معاون فرمانده در یک عملیات به آرزویشان که گمنامی بود رسیدند شهید برونسی فرمانده گردانی بود که احمد معاونش بود هردوشان آرزوی گمنامی داشتند ودر عملیات بدر در سال1363 به شهادت رسیدند و اکنون سال ها بعد ازپیکر فرمانده اش پیکر احمد برمیگردد انگار آنجا، هم قسم شده بودند که سال ها گمنام بمانند...

 

خواهر شهید ادامه می دهد : پدر ومادرم همیشه فکر می کردند احمد زنده است وامید داشتند که زنده هم برگردد روزی پدر به قاین رفته بودند وکنارجاده پیاده به سمت روستا برمیگشتند یک خانم وآقا که داخل ماشین بودند پدرم را با خود می آورند پدرم در طول مسیر به آقای راننده نگاه نکردند، وقتی پیاده شدند دیدند که خیلی شبیه احمدمان است وحتی موقع خداحافظی گفته  است خداحافظ  پدر جان وپدرم برگشتند ودیدند کسی نیست.

 

تمام اقوام همیشه می گفتند بیایید روح احمد راتشییع کنید چون یکی از همرزم های احمد گفته بود که در عملیات موقع عقب نشینی وقتی کلاه احمد را کنار زدم دیدم که از سرش خون می ریزد وشهید شد ولی چون باید عقب نشینی می کردیم نتوانستیم پیکرش را بیاوریم.روحش راتشییع کردیم ومادر همیشه می رفت سر مزارش همه می گفتند نروید ولی مادر می رفت، انگار فقط آنجا آرام می گرفت وحالا همانجا پیکر احمد آرام گرفته است..

 

 

خواهر شهید که خود نیز انگار دل به دیدار برادر داشته می گوید: سال گذشته از بنیاد شهید آمدند واز من وبرادرم نمونه  DNA گرفتند تمام مشخصات احمد را خواستند اما چیزی نگفتند که پیکرش پیداشده یانه ؟ تا اینکه دوهفته پیش پیکر احمد را همراه با وسایلی که همراه داشته،  آوردند جالب است شیشه عطرش که همیشه خود را با آن معطر می کرد همراهش بود که تانصفه عطر داشت..

 

 

اما آن روزی که وصال مادر و پدر و خواهر و برادر می رسد و دوباره احمد به آغوش خانواده برمی گردد خواهر شهید می گوید: روزی که اعلام کردند می خواهند پیکر احمدمان را بیاورند مادرم گفت می خواهد خمیر نان را آماده کند ووقتی احمد آمد بوی نان محلی در محله پیچیده بود..

 

آخرین حرفهای خواهر شهید به وصیت برادرش ختم می شود در حالی که اشک امانش نمی دهد و در چشمانش حلقه میزند می گوید: برادرم همیشه وصیتش این بود که امام را تنها نگذاریم وتقوا داشته باشیم وحجابمان را رعایت کنیم.بنابراین خانواده شهدا توقعی ندارند فقط میخواهیم راه شهدا رادامه بدهند وپشتیبان رهبر وولایت فقیه باشند.

 

 

متن وصیت نامه شهید احمد دلیل یکسال قبل از شهادت :

بسم الله الرحمن الرحیم                                    

        بسم رب الشهدا والصدیقین                                         

اگر دین محمد(ص)جز باکشتن من استوار نمیگردد پس ای شمشیر ها مرادرآغوش بگیرید.امام حسین(ع)

پروردگار را سپاس میگویم که به من توفیق داد تا اسلام را بشناسم ، تادر خاموشی جهل وشرک ازدنیا نروم، آری انقلاب اسلامی باعث شد تامن از زندگی مادی وپست وزودگذر دنیاخارج شوم وبادیدگاه توحیدی وبینش وسیع به جهان بنگرم وشهادت ومرگ راتولدی دیگر در جهت جاودانگی انسان بدانم.

 پروردگار را سپاس میگویم که این نعمت بزرگ ،امام خمینی(ره) را برای ما فرستاد تا ما را از ظلمت نجات دهد وراه روشنایی را نشان مادهد.ما را روانه میدان های مبارزه کرد تا لوله های تفنگمان را بر تابه کفر جهانی نشانه برویم وتنها آرزویم شرکت در جبهه و شهادت در راه الله است و پیروزی اسلام برکفرجهانی.

من اکنون در وصیت به آن عملی که خود درست از عهده آن برنیامدم شما را توصیه می کنم وآن تقوا است.

ازپدرم ومادرم وتمامی دوستان وآشنایان می خواهم که به جای گریه وعزاداری ،مجلس شادی راه بیندازند وتقوا تقوا را نصب العین خود قراردهند.

پدرومادر عزیز ومهربانم از زحمت هایی که برایم کشیدید ومن نتوانستم در دنیاجبران کنم پوزش می طلبم وامیدوارم مراببخشید وبتوانم درآخرت جبران کنم آنهمه زحمت های شما را و ازپدر ومادر مهربانم وتمام اقوام ودوستان می خواهم اگر چنانچه از این حقیر بدی دیدند مراببخشند.از شما می خواهم که  دعا برای امام عزیز را فراموش نفرمایید واز تمام هم میهنان عزیز وگرامی میخواهم که از کمک های خود به جبهه های جنگ (مالی وجانی)دریغ نفرمایند و همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم.

والسلام علیکم ورحمهه وبرکاته.

خدایا خدایا تاانقلاب مهدی(عج)خمینی رانگهدار 

25/11/1362  -  احمددلیل

 

                    

 

حالا وقت رفتن است . قرآن و کتابی را آورده بودیم که تبرک شود و کتاب را برای موزه می بریم و قرآن را هدیه به پدر و مادر شهید می کنیم و سهم من از این دیدار مهره ای از تسبیح سبز شهید است.

 

انتهای پیام/

,

صبر را باید در چشمان مادر شهید احمد دلیل دید که فرزند برومندش 31سال مفقود الاثر بود و حال که پیکر پاکش شناسایی و به آغوشش برگشت عطر محله را پر کرد از بوی نان محلی،نمیدانم شاید قراری بوده بین مادر وفرزند یاشاید هم خاطره ای شیرین پشت این بوی نان باشد.کاش می توانستیم جبران کنیم صبر 31 ساله ات را...

به خانه شهید رفتیم خواهر شهید در را باز کرد بوی عطر عجیبی فضای خانه را پر کرده بود مادر شهید بسیار صمیمی احوال پرسی کرد دستشان را بوسیدیم و شهادت فرزندشان را تبریک گفتیم..

 

 

پدر شهید صحبت هایش را اینگونه شروع کرد: همه ما باید گوش به زنگ رهبر باشیم فرزندان ما وقتی امام خمینی(ره) حکم جهاد دادند از ایشان اطاعت کردند و بر خود واجب می دانستند که باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند امام میگفتند دشمنان از ما نمی ترسند آنها از اسلام و مسلمانان می ترسند و می خواهند اسلام نابود شود.

 

وی  ادامه داد: من در زمان انقلاب کشاورز بودم و احمد تنها پسرم  که خیلی پسر خوب و خوش اخلاقی بود. همیشه دوست داشت طلبه شود  ولی اگر می خواست درس طلبگی بخواند باید می رفت مشهد و من اجازه ندادم وگفتم که دست تنها هستم او هم قبول کرد و نرفت.

 

 

غلامحسین دلیل پدر شهید احمد دلیل اشک در چشمانش حلقه می زد وقتی می گفت که احمد تا کلاس پنجم را در دبستان روستا خواند و بعد چون وضع مالی ما زیاد خوب نبود قالی بافی وکشاوزی می کرد و درسش را ادامه نداد.

 

خواهرش از خاطرات دبستان احمد می گوید که احمد خیلی به جبهه رفتن علاقه داشت یک روز معلمشان گفته بود یک کار دستی آماده کنید احمد هم یک تفنگ روی یک آجر کشید وبه معلمش داد،من هنوزاین کار دست احمد را پیش خود نگه داشته ام .

 

 

مادر شهیدگفت: ده فرزند داشتیم که همه فوت کردند به جز احمد که شهید شد سه فرزند دیگرم در قید حیات هستند خدیجه،صدیقه، وقاسم..احمد فرزند پنجم و متولد 9/6/1342بود همیشه به پدرش در کشاورزی کمک می کرد و بعد وارد سپاه شد و در سن 17سالگی به جبهه رفت نه من نه پدرش مشکلی با جبهه رفتنش نداشتیم.

 

بیش از 5بار به جبهه اعزام شد و هروقت که زخمی میشد اجازه نمی داد کسی بفهمد بخصوص من و پدرش چون می گفت ناراحت می شوید و غصه می خورید.

 

خدیجه خانم خواهر شهید از آخرین دیدار با برادرش می گوید: آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه  برود ،خانه من بود ،تازه ازدواج کرده بودم و به خانه خودمان رفته بودیم دم در هنگام خداحافظی یکی از همسایه ها گفت انشاالله احمدآقا این دفعه هم به سلامتی برین و برگردین احمد گفت" دعا کنید حتی جسدم هم برنگردد" احمد رفت و نمیدانستم که این آخرین دیدار من با برادرم است...

 

 

 هم فرمانده هم معاون فرمانده در یک عملیات به آرزویشان که گمنامی بود رسیدند شهید برونسی فرمانده گردانی بود که احمد معاونش بود هردوشان آرزوی گمنامی داشتند ودر عملیات بدر در سال1363 به شهادت رسیدند و اکنون سال ها بعد ازپیکر فرمانده اش پیکر احمد برمیگردد انگار آنجا، هم قسم شده بودند که سال ها گمنام بمانند...

 

خواهر شهید ادامه می دهد : پدر ومادرم همیشه فکر می کردند احمد زنده است وامید داشتند که زنده هم برگردد روزی پدر به قاین رفته بودند وکنارجاده پیاده به سمت روستا برمیگشتند یک خانم وآقا که داخل ماشین بودند پدرم را با خود می آورند پدرم در طول مسیر به آقای راننده نگاه نکردند، وقتی پیاده شدند دیدند که خیلی شبیه احمدمان است وحتی موقع خداحافظی گفته  است خداحافظ  پدر جان وپدرم برگشتند ودیدند کسی نیست.

 

تمام اقوام همیشه می گفتند بیایید روح احمد راتشییع کنید چون یکی از همرزم های احمد گفته بود که در عملیات موقع عقب نشینی وقتی کلاه احمد را کنار زدم دیدم که از سرش خون می ریزد وشهید شد ولی چون باید عقب نشینی می کردیم نتوانستیم پیکرش را بیاوریم.روحش راتشییع کردیم ومادر همیشه می رفت سر مزارش همه می گفتند نروید ولی مادر می رفت، انگار فقط آنجا آرام می گرفت وحالا همانجا پیکر احمد آرام گرفته است..

 

 

خواهر شهید که خود نیز انگار دل به دیدار برادر داشته می گوید: سال گذشته از بنیاد شهید آمدند واز من وبرادرم نمونه  DNA گرفتند تمام مشخصات احمد را خواستند اما چیزی نگفتند که پیکرش پیداشده یانه ؟ تا اینکه دوهفته پیش پیکر احمد را همراه با وسایلی که همراه داشته،  آوردند جالب است شیشه عطرش که همیشه خود را با آن معطر می کرد همراهش بود که تانصفه عطر داشت..

 

 

اما آن روزی که وصال مادر و پدر و خواهر و برادر می رسد و دوباره احمد به آغوش خانواده برمی گردد خواهر شهید می گوید: روزی که اعلام کردند می خواهند پیکر احمدمان را بیاورند مادرم گفت می خواهد خمیر نان را آماده کند ووقتی احمد آمد بوی نان محلی در محله پیچیده بود..

 

آخرین حرفهای خواهر شهید به وصیت برادرش ختم می شود در حالی که اشک امانش نمی دهد و در چشمانش حلقه میزند می گوید: برادرم همیشه وصیتش این بود که امام را تنها نگذاریم وتقوا داشته باشیم وحجابمان را رعایت کنیم.بنابراین خانواده شهدا توقعی ندارند فقط میخواهیم راه شهدا رادامه بدهند وپشتیبان رهبر وولایت فقیه باشند.

 

 

متن وصیت نامه شهید احمد دلیل یکسال قبل از شهادت :

بسم الله الرحمن الرحیم                                    

        بسم رب الشهدا والصدیقین                                         

اگر دین محمد(ص)جز باکشتن من استوار نمیگردد پس ای شمشیر ها مرادرآغوش بگیرید.امام حسین(ع)

پروردگار را سپاس میگویم که به من توفیق داد تا اسلام را بشناسم ، تادر خاموشی جهل وشرک ازدنیا نروم، آری انقلاب اسلامی باعث شد تامن از زندگی مادی وپست وزودگذر دنیاخارج شوم وبادیدگاه توحیدی وبینش وسیع به جهان بنگرم وشهادت ومرگ راتولدی دیگر در جهت جاودانگی انسان بدانم.

 پروردگار را سپاس میگویم که این نعمت بزرگ ،امام خمینی(ره) را برای ما فرستاد تا ما را از ظلمت نجات دهد وراه روشنایی را نشان مادهد.ما را روانه میدان های مبارزه کرد تا لوله های تفنگمان را بر تابه کفر جهانی نشانه برویم وتنها آرزویم شرکت در جبهه و شهادت در راه الله است و پیروزی اسلام برکفرجهانی.

من اکنون در وصیت به آن عملی که خود درست از عهده آن برنیامدم شما را توصیه می کنم وآن تقوا است.

ازپدرم ومادرم وتمامی دوستان وآشنایان می خواهم که به جای گریه وعزاداری ،مجلس شادی راه بیندازند وتقوا تقوا را نصب العین خود قراردهند.

پدرومادر عزیز ومهربانم از زحمت هایی که برایم کشیدید ومن نتوانستم در دنیاجبران کنم پوزش می طلبم وامیدوارم مراببخشید وبتوانم درآخرت جبران کنم آنهمه زحمت های شما را و ازپدر ومادر مهربانم وتمام اقوام ودوستان می خواهم اگر چنانچه از این حقیر بدی دیدند مراببخشند.از شما می خواهم که  دعا برای امام عزیز را فراموش نفرمایید واز تمام هم میهنان عزیز وگرامی میخواهم که از کمک های خود به جبهه های جنگ (مالی وجانی)دریغ نفرمایند و همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم.

والسلام علیکم ورحمهه وبرکاته.

خدایا خدایا تاانقلاب مهدی(عج)خمینی رانگهدار 

25/11/1362  -  احمددلیل

 

                    

 

حالا وقت رفتن است . قرآن و کتابی را آورده بودیم که تبرک شود و کتاب را برای موزه می بریم و قرآن را هدیه به پدر و مادر شهید می کنیم و سهم من از این دیدار مهره ای از تسبیح سبز شهید است.

 

انتهای پیام/

,

صبر را باید در چشمان مادر شهید احمد دلیل دید که فرزند برومندش 31سال مفقود الاثر بود و حال که پیکر پاکش شناسایی و به آغوشش برگشت عطر محله را پر کرد از بوی نان محلی،نمیدانم شاید قراری بوده بین مادر وفرزند یاشاید هم خاطره ای شیرین پشت این بوی نان باشد.کاش می توانستیم جبران کنیم صبر 31 ساله ات را...

به خانه شهید رفتیم خواهر شهید در را باز کرد بوی عطر عجیبی فضای خانه را پر کرده بود مادر شهید بسیار صمیمی احوال پرسی کرد دستشان را بوسیدیم و شهادت فرزندشان را تبریک گفتیم..

 

 

پدر شهید صحبت هایش را اینگونه شروع کرد: همه ما باید گوش به زنگ رهبر باشیم فرزندان ما وقتی امام خمینی(ره) حکم جهاد دادند از ایشان اطاعت کردند و بر خود واجب می دانستند که باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند امام میگفتند دشمنان از ما نمی ترسند آنها از اسلام و مسلمانان می ترسند و می خواهند اسلام نابود شود.

 

وی  ادامه داد: من در زمان انقلاب کشاورز بودم و احمد تنها پسرم  که خیلی پسر خوب و خوش اخلاقی بود. همیشه دوست داشت طلبه شود  ولی اگر می خواست درس طلبگی بخواند باید می رفت مشهد و من اجازه ندادم وگفتم که دست تنها هستم او هم قبول کرد و نرفت.

 

 

غلامحسین دلیل پدر شهید احمد دلیل اشک در چشمانش حلقه می زد وقتی می گفت که احمد تا کلاس پنجم را در دبستان روستا خواند و بعد چون وضع مالی ما زیاد خوب نبود قالی بافی وکشاوزی می کرد و درسش را ادامه نداد.

 

خواهرش از خاطرات دبستان احمد می گوید که احمد خیلی به جبهه رفتن علاقه داشت یک روز معلمشان گفته بود یک کار دستی آماده کنید احمد هم یک تفنگ روی یک آجر کشید وبه معلمش داد،من هنوزاین کار دست احمد را پیش خود نگه داشته ام .

 

 

مادر شهیدگفت: ده فرزند داشتیم که همه فوت کردند به جز احمد که شهید شد سه فرزند دیگرم در قید حیات هستند خدیجه،صدیقه، وقاسم..احمد فرزند پنجم و متولد 9/6/1342بود همیشه به پدرش در کشاورزی کمک می کرد و بعد وارد سپاه شد و در سن 17سالگی به جبهه رفت نه من نه پدرش مشکلی با جبهه رفتنش نداشتیم.

 

بیش از 5بار به جبهه اعزام شد و هروقت که زخمی میشد اجازه نمی داد کسی بفهمد بخصوص من و پدرش چون می گفت ناراحت می شوید و غصه می خورید.

 

خدیجه خانم خواهر شهید از آخرین دیدار با برادرش می گوید: آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه  برود ،خانه من بود ،تازه ازدواج کرده بودم و به خانه خودمان رفته بودیم دم در هنگام خداحافظی یکی از همسایه ها گفت انشاالله احمدآقا این دفعه هم به سلامتی برین و برگردین احمد گفت" دعا کنید حتی جسدم هم برنگردد" احمد رفت و نمیدانستم که این آخرین دیدار من با برادرم است...

 

 

 هم فرمانده هم معاون فرمانده در یک عملیات به آرزویشان که گمنامی بود رسیدند شهید برونسی فرمانده گردانی بود که احمد معاونش بود هردوشان آرزوی گمنامی داشتند ودر عملیات بدر در سال1363 به شهادت رسیدند و اکنون سال ها بعد ازپیکر فرمانده اش پیکر احمد برمیگردد انگار آنجا، هم قسم شده بودند که سال ها گمنام بمانند...

 

خواهر شهید ادامه می دهد : پدر ومادرم همیشه فکر می کردند احمد زنده است وامید داشتند که زنده هم برگردد روزی پدر به قاین رفته بودند وکنارجاده پیاده به سمت روستا برمیگشتند یک خانم وآقا که داخل ماشین بودند پدرم را با خود می آورند پدرم در طول مسیر به آقای راننده نگاه نکردند، وقتی پیاده شدند دیدند که خیلی شبیه احمدمان است وحتی موقع خداحافظی گفته  است خداحافظ  پدر جان وپدرم برگشتند ودیدند کسی نیست.

 

تمام اقوام همیشه می گفتند بیایید روح احمد راتشییع کنید چون یکی از همرزم های احمد گفته بود که در عملیات موقع عقب نشینی وقتی کلاه احمد را کنار زدم دیدم که از سرش خون می ریزد وشهید شد ولی چون باید عقب نشینی می کردیم نتوانستیم پیکرش را بیاوریم.روحش راتشییع کردیم ومادر همیشه می رفت سر مزارش همه می گفتند نروید ولی مادر می رفت، انگار فقط آنجا آرام می گرفت وحالا همانجا پیکر احمد آرام گرفته است..

 

 

خواهر شهید که خود نیز انگار دل به دیدار برادر داشته می گوید: سال گذشته از بنیاد شهید آمدند واز من وبرادرم نمونه  DNA گرفتند تمام مشخصات احمد را خواستند اما چیزی نگفتند که پیکرش پیداشده یانه ؟ تا اینکه دوهفته پیش پیکر احمد را همراه با وسایلی که همراه داشته،  آوردند جالب است شیشه عطرش که همیشه خود را با آن معطر می کرد همراهش بود که تانصفه عطر داشت..

 

 

اما آن روزی که وصال مادر و پدر و خواهر و برادر می رسد و دوباره احمد به آغوش خانواده برمی گردد خواهر شهید می گوید: روزی که اعلام کردند می خواهند پیکر احمدمان را بیاورند مادرم گفت می خواهد خمیر نان را آماده کند ووقتی احمد آمد بوی نان محلی در محله پیچیده بود..

 

آخرین حرفهای خواهر شهید به وصیت برادرش ختم می شود در حالی که اشک امانش نمی دهد و در چشمانش حلقه میزند می گوید: برادرم همیشه وصیتش این بود که امام را تنها نگذاریم وتقوا داشته باشیم وحجابمان را رعایت کنیم.بنابراین خانواده شهدا توقعی ندارند فقط میخواهیم راه شهدا رادامه بدهند وپشتیبان رهبر وولایت فقیه باشند.

 

 

متن وصیت نامه شهید احمد دلیل یکسال قبل از شهادت :

بسم الله الرحمن الرحیم                                    

        بسم رب الشهدا والصدیقین                                         

اگر دین محمد(ص)جز باکشتن من استوار نمیگردد پس ای شمشیر ها مرادرآغوش بگیرید.امام حسین(ع)

پروردگار را سپاس میگویم که به من توفیق داد تا اسلام را بشناسم ، تادر خاموشی جهل وشرک ازدنیا نروم، آری انقلاب اسلامی باعث شد تامن از زندگی مادی وپست وزودگذر دنیاخارج شوم وبادیدگاه توحیدی وبینش وسیع به جهان بنگرم وشهادت ومرگ راتولدی دیگر در جهت جاودانگی انسان بدانم.

 پروردگار را سپاس میگویم که این نعمت بزرگ ،امام خمینی(ره) را برای ما فرستاد تا ما را از ظلمت نجات دهد وراه روشنایی را نشان مادهد.ما را روانه میدان های مبارزه کرد تا لوله های تفنگمان را بر تابه کفر جهانی نشانه برویم وتنها آرزویم شرکت در جبهه و شهادت در راه الله است و پیروزی اسلام برکفرجهانی.

من اکنون در وصیت به آن عملی که خود درست از عهده آن برنیامدم شما را توصیه می کنم وآن تقوا است.

ازپدرم ومادرم وتمامی دوستان وآشنایان می خواهم که به جای گریه وعزاداری ،مجلس شادی راه بیندازند وتقوا تقوا را نصب العین خود قراردهند.

پدرومادر عزیز ومهربانم از زحمت هایی که برایم کشیدید ومن نتوانستم در دنیاجبران کنم پوزش می طلبم وامیدوارم مراببخشید وبتوانم درآخرت جبران کنم آنهمه زحمت های شما را و ازپدر ومادر مهربانم وتمام اقوام ودوستان می خواهم اگر چنانچه از این حقیر بدی دیدند مراببخشند.از شما می خواهم که  دعا برای امام عزیز را فراموش نفرمایید واز تمام هم میهنان عزیز وگرامی میخواهم که از کمک های خود به جبهه های جنگ (مالی وجانی)دریغ نفرمایند و همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم.

والسلام علیکم ورحمهه وبرکاته.

خدایا خدایا تاانقلاب مهدی(عج)خمینی رانگهدار 

25/11/1362  -  احمددلیل

 

                    

 

حالا وقت رفتن است . قرآن و کتابی را آورده بودیم که تبرک شود و کتاب را برای موزه می بریم و قرآن را هدیه به پدر و مادر شهید می کنیم و سهم من از این دیدار مهره ای از تسبیح سبز شهید است.

 

انتهای پیام/

,

صبر را باید در چشمان مادر شهید احمد دلیل دید که فرزند برومندش 31سال مفقود الاثر بود و حال که پیکر پاکش شناسایی و به آغوشش برگشت عطر محله را پر کرد از بوی نان محلی،نمیدانم شاید قراری بوده بین مادر وفرزند یاشاید هم خاطره ای شیرین پشت این بوی نان باشد.کاش می توانستیم جبران کنیم صبر 31 ساله ات را...

به خانه شهید رفتیم خواهر شهید در را باز کرد بوی عطر عجیبی فضای خانه را پر کرده بود مادر شهید بسیار صمیمی احوال پرسی کرد دستشان را بوسیدیم و شهادت فرزندشان را تبریک گفتیم..

 

 

پدر شهید صحبت هایش را اینگونه شروع کرد: همه ما باید گوش به زنگ رهبر باشیم فرزندان ما وقتی امام خمینی(ره) حکم جهاد دادند از ایشان اطاعت کردند و بر خود واجب می دانستند که باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند امام میگفتند دشمنان از ما نمی ترسند آنها از اسلام و مسلمانان می ترسند و می خواهند اسلام نابود شود.

 

وی  ادامه داد: من در زمان انقلاب کشاورز بودم و احمد تنها پسرم  که خیلی پسر خوب و خوش اخلاقی بود. همیشه دوست داشت طلبه شود  ولی اگر می خواست درس طلبگی بخواند باید می رفت مشهد و من اجازه ندادم وگفتم که دست تنها هستم او هم قبول کرد و نرفت.

 

 

غلامحسین دلیل پدر شهید احمد دلیل اشک در چشمانش حلقه می زد وقتی می گفت که احمد تا کلاس پنجم را در دبستان روستا خواند و بعد چون وضع مالی ما زیاد خوب نبود قالی بافی وکشاوزی می کرد و درسش را ادامه نداد.

 

خواهرش از خاطرات دبستان احمد می گوید که احمد خیلی به جبهه رفتن علاقه داشت یک روز معلمشان گفته بود یک کار دستی آماده کنید احمد هم یک تفنگ روی یک آجر کشید وبه معلمش داد،من هنوزاین کار دست احمد را پیش خود نگه داشته ام .

 

 

مادر شهیدگفت: ده فرزند داشتیم که همه فوت کردند به جز احمد که شهید شد سه فرزند دیگرم در قید حیات هستند خدیجه،صدیقه، وقاسم..احمد فرزند پنجم و متولد 9/6/1342بود همیشه به پدرش در کشاورزی کمک می کرد و بعد وارد سپاه شد و در سن 17سالگی به جبهه رفت نه من نه پدرش مشکلی با جبهه رفتنش نداشتیم.

 

بیش از 5بار به جبهه اعزام شد و هروقت که زخمی میشد اجازه نمی داد کسی بفهمد بخصوص من و پدرش چون می گفت ناراحت می شوید و غصه می خورید.

 

خدیجه خانم خواهر شهید از آخرین دیدار با برادرش می گوید: آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه  برود ،خانه من بود ،تازه ازدواج کرده بودم و به خانه خودمان رفته بودیم دم در هنگام خداحافظی یکی از همسایه ها گفت انشاالله احمدآقا این دفعه هم به سلامتی برین و برگردین احمد گفت" دعا کنید حتی جسدم هم برنگردد" احمد رفت و نمیدانستم که این آخرین دیدار من با برادرم است...

 

 

 هم فرمانده هم معاون فرمانده در یک عملیات به آرزویشان که گمنامی بود رسیدند شهید برونسی فرمانده گردانی بود که احمد معاونش بود هردوشان آرزوی گمنامی داشتند ودر عملیات بدر در سال1363 به شهادت رسیدند و اکنون سال ها بعد ازپیکر فرمانده اش پیکر احمد برمیگردد انگار آنجا، هم قسم شده بودند که سال ها گمنام بمانند...

 

خواهر شهید ادامه می دهد : پدر ومادرم همیشه فکر می کردند احمد زنده است وامید داشتند که زنده هم برگردد روزی پدر به قاین رفته بودند وکنارجاده پیاده به سمت روستا برمیگشتند یک خانم وآقا که داخل ماشین بودند پدرم را با خود می آورند پدرم در طول مسیر به آقای راننده نگاه نکردند، وقتی پیاده شدند دیدند که خیلی شبیه احمدمان است وحتی موقع خداحافظی گفته  است خداحافظ  پدر جان وپدرم برگشتند ودیدند کسی نیست.

 

تمام اقوام همیشه می گفتند بیایید روح احمد راتشییع کنید چون یکی از همرزم های احمد گفته بود که در عملیات موقع عقب نشینی وقتی کلاه احمد را کنار زدم دیدم که از سرش خون می ریزد وشهید شد ولی چون باید عقب نشینی می کردیم نتوانستیم پیکرش را بیاوریم.روحش راتشییع کردیم ومادر همیشه می رفت سر مزارش همه می گفتند نروید ولی مادر می رفت، انگار فقط آنجا آرام می گرفت وحالا همانجا پیکر احمد آرام گرفته است..

 

 

خواهر شهید که خود نیز انگار دل به دیدار برادر داشته می گوید: سال گذشته از بنیاد شهید آمدند واز من وبرادرم نمونه  DNA گرفتند تمام مشخصات احمد را خواستند اما چیزی نگفتند که پیکرش پیداشده یانه ؟ تا اینکه دوهفته پیش پیکر احمد را همراه با وسایلی که همراه داشته،  آوردند جالب است شیشه عطرش که همیشه خود را با آن معطر می کرد همراهش بود که تانصفه عطر داشت..

 

 

اما آن روزی که وصال مادر و پدر و خواهر و برادر می رسد و دوباره احمد به آغوش خانواده برمی گردد خواهر شهید می گوید: روزی که اعلام کردند می خواهند پیکر احمدمان را بیاورند مادرم گفت می خواهد خمیر نان را آماده کند ووقتی احمد آمد بوی نان محلی در محله پیچیده بود..

 

آخرین حرفهای خواهر شهید به وصیت برادرش ختم می شود در حالی که اشک امانش نمی دهد و در چشمانش حلقه میزند می گوید: برادرم همیشه وصیتش این بود که امام را تنها نگذاریم وتقوا داشته باشیم وحجابمان را رعایت کنیم.بنابراین خانواده شهدا توقعی ندارند فقط میخواهیم راه شهدا رادامه بدهند وپشتیبان رهبر وولایت فقیه باشند.

 

 

متن وصیت نامه شهید احمد دلیل یکسال قبل از شهادت :

بسم الله الرحمن الرحیم                                    

        بسم رب الشهدا والصدیقین                                         

اگر دین محمد(ص)جز باکشتن من استوار نمیگردد پس ای شمشیر ها مرادرآغوش بگیرید.امام حسین(ع)

پروردگار را سپاس میگویم که به من توفیق داد تا اسلام را بشناسم ، تادر خاموشی جهل وشرک ازدنیا نروم، آری انقلاب اسلامی باعث شد تامن از زندگی مادی وپست وزودگذر دنیاخارج شوم وبادیدگاه توحیدی وبینش وسیع به جهان بنگرم وشهادت ومرگ راتولدی دیگر در جهت جاودانگی انسان بدانم.

 پروردگار را سپاس میگویم که این نعمت بزرگ ،امام خمینی(ره) را برای ما فرستاد تا ما را از ظلمت نجات دهد وراه روشنایی را نشان مادهد.ما را روانه میدان های مبارزه کرد تا لوله های تفنگمان را بر تابه کفر جهانی نشانه برویم وتنها آرزویم شرکت در جبهه و شهادت در راه الله است و پیروزی اسلام برکفرجهانی.

من اکنون در وصیت به آن عملی که خود درست از عهده آن برنیامدم شما را توصیه می کنم وآن تقوا است.

ازپدرم ومادرم وتمامی دوستان وآشنایان می خواهم که به جای گریه وعزاداری ،مجلس شادی راه بیندازند وتقوا تقوا را نصب العین خود قراردهند.

پدرومادر عزیز ومهربانم از زحمت هایی که برایم کشیدید ومن نتوانستم در دنیاجبران کنم پوزش می طلبم وامیدوارم مراببخشید وبتوانم درآخرت جبران کنم آنهمه زحمت های شما را و ازپدر ومادر مهربانم وتمام اقوام ودوستان می خواهم اگر چنانچه از این حقیر بدی دیدند مراببخشند.از شما می خواهم که  دعا برای امام عزیز را فراموش نفرمایید واز تمام هم میهنان عزیز وگرامی میخواهم که از کمک های خود به جبهه های جنگ (مالی وجانی)دریغ نفرمایند و همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم.

والسلام علیکم ورحمهه وبرکاته.

خدایا خدایا تاانقلاب مهدی(عج)خمینی رانگهدار 

25/11/1362  -  احمددلیل

 

                    

 

حالا وقت رفتن است . قرآن و کتابی را آورده بودیم که تبرک شود و کتاب را برای موزه می بریم و قرآن را هدیه به پدر و مادر شهید می کنیم و سهم من از این دیدار مهره ای از تسبیح سبز شهید است.

 

انتهای پیام/

,

صبر را باید در چشمان مادر شهید احمد دلیل دید که فرزند برومندش 31سال مفقود الاثر بود و حال که پیکر پاکش شناسایی و به آغوشش برگشت عطر محله را پر کرد از بوی نان محلی،نمیدانم شاید قراری بوده بین مادر وفرزند یاشاید هم خاطره ای شیرین پشت این بوی نان باشد.کاش می توانستیم جبران کنیم صبر 31 ساله ات را...

به خانه شهید رفتیم خواهر شهید در را باز کرد بوی عطر عجیبی فضای خانه را پر کرده بود مادر شهید بسیار صمیمی احوال پرسی کرد دستشان را بوسیدیم و شهادت فرزندشان را تبریک گفتیم..

 

 

پدر شهید صحبت هایش را اینگونه شروع کرد: همه ما باید گوش به زنگ رهبر باشیم فرزندان ما وقتی امام خمینی(ره) حکم جهاد دادند از ایشان اطاعت کردند و بر خود واجب می دانستند که باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند امام میگفتند دشمنان از ما نمی ترسند آنها از اسلام و مسلمانان می ترسند و می خواهند اسلام نابود شود.

 

وی  ادامه داد: من در زمان انقلاب کشاورز بودم و احمد تنها پسرم  که خیلی پسر خوب و خوش اخلاقی بود. همیشه دوست داشت طلبه شود  ولی اگر می خواست درس طلبگی بخواند باید می رفت مشهد و من اجازه ندادم وگفتم که دست تنها هستم او هم قبول کرد و نرفت.

 

 

غلامحسین دلیل پدر شهید احمد دلیل اشک در چشمانش حلقه می زد وقتی می گفت که احمد تا کلاس پنجم را در دبستان روستا خواند و بعد چون وضع مالی ما زیاد خوب نبود قالی بافی وکشاوزی می کرد و درسش را ادامه نداد.

 

خواهرش از خاطرات دبستان احمد می گوید که احمد خیلی به جبهه رفتن علاقه داشت یک روز معلمشان گفته بود یک کار دستی آماده کنید احمد هم یک تفنگ روی یک آجر کشید وبه معلمش داد،من هنوزاین کار دست احمد را پیش خود نگه داشته ام .

 

 

مادر شهیدگفت: ده فرزند داشتیم که همه فوت کردند به جز احمد که شهید شد سه فرزند دیگرم در قید حیات هستند خدیجه،صدیقه، وقاسم..احمد فرزند پنجم و متولد 9/6/1342بود همیشه به پدرش در کشاورزی کمک می کرد و بعد وارد سپاه شد و در سن 17سالگی به جبهه رفت نه من نه پدرش مشکلی با جبهه رفتنش نداشتیم.

 

بیش از 5بار به جبهه اعزام شد و هروقت که زخمی میشد اجازه نمی داد کسی بفهمد بخصوص من و پدرش چون می گفت ناراحت می شوید و غصه می خورید.

 

خدیجه خانم خواهر شهید از آخرین دیدار با برادرش می گوید: آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه  برود ،خانه من بود ،تازه ازدواج کرده بودم و به خانه خودمان رفته بودیم دم در هنگام خداحافظی یکی از همسایه ها گفت انشاالله احمدآقا این دفعه هم به سلامتی برین و برگردین احمد گفت" دعا کنید حتی جسدم هم برنگردد" احمد رفت و نمیدانستم که این آخرین دیدار من با برادرم است...

 

 

 هم فرمانده هم معاون فرمانده در یک عملیات به آرزویشان که گمنامی بود رسیدند شهید برونسی فرمانده گردانی بود که احمد معاونش بود هردوشان آرزوی گمنامی داشتند ودر عملیات بدر در سال1363 به شهادت رسیدند و اکنون سال ها بعد ازپیکر فرمانده اش پیکر احمد برمیگردد انگار آنجا، هم قسم شده بودند که سال ها گمنام بمانند...

 

خواهر شهید ادامه می دهد : پدر ومادرم همیشه فکر می کردند احمد زنده است وامید داشتند که زنده هم برگردد روزی پدر به قاین رفته بودند وکنارجاده پیاده به سمت روستا برمیگشتند یک خانم وآقا که داخل ماشین بودند پدرم را با خود می آورند پدرم در طول مسیر به آقای راننده نگاه نکردند، وقتی پیاده شدند دیدند که خیلی شبیه احمدمان است وحتی موقع خداحافظی گفته  است خداحافظ  پدر جان وپدرم برگشتند ودیدند کسی نیست.

 

تمام اقوام همیشه می گفتند بیایید روح احمد راتشییع کنید چون یکی از همرزم های احمد گفته بود که در عملیات موقع عقب نشینی وقتی کلاه احمد را کنار زدم دیدم که از سرش خون می ریزد وشهید شد ولی چون باید عقب نشینی می کردیم نتوانستیم پیکرش را بیاوریم.روحش راتشییع کردیم ومادر همیشه می رفت سر مزارش همه می گفتند نروید ولی مادر می رفت، انگار فقط آنجا آرام می گرفت وحالا همانجا پیکر احمد آرام گرفته است..

 

 

خواهر شهید که خود نیز انگار دل به دیدار برادر داشته می گوید: سال گذشته از بنیاد شهید آمدند واز من وبرادرم نمونه  DNA گرفتند تمام مشخصات احمد را خواستند اما چیزی نگفتند که پیکرش پیداشده یانه ؟ تا اینکه دوهفته پیش پیکر احمد را همراه با وسایلی که همراه داشته،  آوردند جالب است شیشه عطرش که همیشه خود را با آن معطر می کرد همراهش بود که تانصفه عطر داشت..

 

 

اما آن روزی که وصال مادر و پدر و خواهر و برادر می رسد و دوباره احمد به آغوش خانواده برمی گردد خواهر شهید می گوید: روزی که اعلام کردند می خواهند پیکر احمدمان را بیاورند مادرم گفت می خواهد خمیر نان را آماده کند ووقتی احمد آمد بوی نان محلی در محله پیچیده بود..

 

آخرین حرفهای خواهر شهید به وصیت برادرش ختم می شود در حالی که اشک امانش نمی دهد و در چشمانش حلقه میزند می گوید: برادرم همیشه وصیتش این بود که امام را تنها نگذاریم وتقوا داشته باشیم وحجابمان را رعایت کنیم.بنابراین خانواده شهدا توقعی ندارند فقط میخواهیم راه شهدا رادامه بدهند وپشتیبان رهبر وولایت فقیه باشند.

 

 

متن وصیت نامه شهید احمد دلیل یکسال قبل از شهادت :

بسم الله الرحمن الرحیم                                    

        بسم رب الشهدا والصدیقین                                         

اگر دین محمد(ص)جز باکشتن من استوار نمیگردد پس ای شمشیر ها مرادرآغوش بگیرید.امام حسین(ع)

پروردگار را سپاس میگویم که به من توفیق داد تا اسلام را بشناسم ، تادر خاموشی جهل وشرک ازدنیا نروم، آری انقلاب اسلامی باعث شد تامن از زندگی مادی وپست وزودگذر دنیاخارج شوم وبادیدگاه توحیدی وبینش وسیع به جهان بنگرم وشهادت ومرگ راتولدی دیگر در جهت جاودانگی انسان بدانم.

 پروردگار را سپاس میگویم که این نعمت بزرگ ،امام خمینی(ره) را برای ما فرستاد تا ما را از ظلمت نجات دهد وراه روشنایی را نشان مادهد.ما را روانه میدان های مبارزه کرد تا لوله های تفنگمان را بر تابه کفر جهانی نشانه برویم وتنها آرزویم شرکت در جبهه و شهادت در راه الله است و پیروزی اسلام برکفرجهانی.

من اکنون در وصیت به آن عملی که خود درست از عهده آن برنیامدم شما را توصیه می کنم وآن تقوا است.

ازپدرم ومادرم وتمامی دوستان وآشنایان می خواهم که به جای گریه وعزاداری ،مجلس شادی راه بیندازند وتقوا تقوا را نصب العین خود قراردهند.

پدرومادر عزیز ومهربانم از زحمت هایی که برایم کشیدید ومن نتوانستم در دنیاجبران کنم پوزش می طلبم وامیدوارم مراببخشید وبتوانم درآخرت جبران کنم آنهمه زحمت های شما را و ازپدر ومادر مهربانم وتمام اقوام ودوستان می خواهم اگر چنانچه از این حقیر بدی دیدند مراببخشند.از شما می خواهم که  دعا برای امام عزیز را فراموش نفرمایید واز تمام هم میهنان عزیز وگرامی میخواهم که از کمک های خود به جبهه های جنگ (مالی وجانی)دریغ نفرمایند و همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم.

والسلام علیکم ورحمهه وبرکاته.

خدایا خدایا تاانقلاب مهدی(عج)خمینی رانگهدار 

25/11/1362  -  احمددلیل

 

                    

 

حالا وقت رفتن است . قرآن و کتابی را آورده بودیم که تبرک شود و کتاب را برای موزه می بریم و قرآن را هدیه به پدر و مادر شهید می کنیم و سهم من از این دیدار مهره ای از تسبیح سبز شهید است.

 

انتهای پیام/

,

صبر را باید در چشمان مادر شهید احمد دلیل دید که فرزند برومندش 31سال مفقود الاثر بود و حال که پیکر پاکش شناسایی و به آغوشش برگشت عطر محله را پر کرد از بوی نان محلی،نمیدانم شاید قراری بوده بین مادر وفرزند یاشاید هم خاطره ای شیرین پشت این بوی نان باشد.کاش می توانستیم جبران کنیم صبر 31 ساله ات را...

,

به خانه شهید رفتیم خواهر شهید در را باز کرد بوی عطر عجیبی فضای خانه را پر کرده بود مادر شهید بسیار صمیمی احوال پرسی کرد دستشان را بوسیدیم و شهادت فرزندشان را تبریک گفتیم..

,

 

,

, ,

 

,

پدر شهید صحبت هایش را اینگونه شروع کرد: همه ما باید گوش به زنگ رهبر باشیم فرزندان ما وقتی امام خمینی(ره) حکم جهاد دادند از ایشان اطاعت کردند و بر خود واجب می دانستند که باید در جبهه های حق علیه باطل شرکت کنند امام میگفتند دشمنان از ما نمی ترسند آنها از اسلام و مسلمانان می ترسند و می خواهند اسلام نابود شود.

,

 

,

وی  ادامه داد: من در زمان انقلاب کشاورز بودم و احمد تنها پسرم  که خیلی پسر خوب و خوش اخلاقی بود. همیشه دوست داشت طلبه شود  ولی اگر می خواست درس طلبگی بخواند باید می رفت مشهد و من اجازه ندادم وگفتم که دست تنها هستم او هم قبول کرد و نرفت.

,

 

,

, ,

 

,

غلامحسین دلیل پدر شهید احمد دلیل اشک در چشمانش حلقه می زد وقتی می گفت که احمد تا کلاس پنجم را در دبستان روستا خواند و بعد چون وضع مالی ما زیاد خوب نبود قالی بافی وکشاوزی می کرد و درسش را ادامه نداد.

,

 

,

خواهرش از خاطرات دبستان احمد می گوید که احمد خیلی به جبهه رفتن علاقه داشت یک روز معلمشان گفته بود یک کار دستی آماده کنید احمد هم یک تفنگ روی یک آجر کشید وبه معلمش داد،من هنوزاین کار دست احمد را پیش خود نگه داشته ام .

,

 

,

, ,

 

,

مادر شهیدگفت: ده فرزند داشتیم که همه فوت کردند به جز احمد که شهید شد سه فرزند دیگرم در قید حیات هستند خدیجه،صدیقه، وقاسم..احمد فرزند پنجم و متولد 9/6/1342بود همیشه به پدرش در کشاورزی کمک می کرد و بعد وارد سپاه شد و در سن 17سالگی به جبهه رفت نه من نه پدرش مشکلی با جبهه رفتنش نداشتیم.

,

 

,

بیش از 5بار به جبهه اعزام شد و هروقت که زخمی میشد اجازه نمی داد کسی بفهمد بخصوص من و پدرش چون می گفت ناراحت می شوید و غصه می خورید.

,

 

,

خدیجه خانم خواهر شهید از آخرین دیدار با برادرش می گوید: آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه  برود ،خانه من بود ،تازه ازدواج کرده بودم و به خانه خودمان رفته بودیم دم در هنگام خداحافظی یکی از همسایه ها گفت انشاالله احمدآقا این دفعه هم به سلامتی برین و برگردین احمد گفت" دعا کنید حتی جسدم هم برنگردد" احمد رفت و نمیدانستم که این آخرین دیدار من با برادرم است...

,

 

,

, ,

 

,

 هم فرمانده هم معاون فرمانده در یک عملیات به آرزویشان که گمنامی بود رسیدند شهید برونسی فرمانده گردانی بود که احمد معاونش بود هردوشان آرزوی گمنامی داشتند ودر عملیات بدر در سال1363 به شهادت رسیدند و اکنون سال ها بعد ازپیکر فرمانده اش پیکر احمد برمیگردد انگار آنجا، هم قسم شده بودند که سال ها گمنام بمانند...

,

 

,

خواهر شهید ادامه می دهد : پدر ومادرم همیشه فکر می کردند احمد زنده است وامید داشتند که زنده هم برگردد روزی پدر به قاین رفته بودند وکنارجاده پیاده به سمت روستا برمیگشتند یک خانم وآقا که داخل ماشین بودند پدرم را با خود می آورند پدرم در طول مسیر به آقای راننده نگاه نکردند، وقتی پیاده شدند دیدند که خیلی شبیه احمدمان است وحتی موقع خداحافظی گفته  است خداحافظ  پدر جان وپدرم برگشتند ودیدند کسی نیست.

,

 

,

تمام اقوام همیشه می گفتند بیایید روح احمد راتشییع کنید چون یکی از همرزم های احمد گفته بود که در عملیات موقع عقب نشینی وقتی کلاه احمد را کنار زدم دیدم که از سرش خون می ریزد وشهید شد ولی چون باید عقب نشینی می کردیم نتوانستیم پیکرش را بیاوریم.روحش راتشییع کردیم ومادر همیشه می رفت سر مزارش همه می گفتند نروید ولی مادر می رفت، انگار فقط آنجا آرام می گرفت وحالا همانجا پیکر احمد آرام گرفته است..

,

 

,

, ,

 

,

خواهر شهید که خود نیز انگار دل به دیدار برادر داشته می گوید: سال گذشته از بنیاد شهید آمدند واز من وبرادرم نمونه  DNA گرفتند تمام مشخصات احمد را خواستند اما چیزی نگفتند که پیکرش پیداشده یانه ؟ تا اینکه دوهفته پیش پیکر احمد را همراه با وسایلی که همراه داشته،  آوردند جالب است شیشه عطرش که همیشه خود را با آن معطر می کرد همراهش بود که تانصفه عطر داشت..

, DNA,

 

,

 

,

, ,

اما آن روزی که وصال مادر و پدر و خواهر و برادر می رسد و دوباره احمد به آغوش خانواده برمی گردد خواهر شهید می گوید: روزی که اعلام کردند می خواهند پیکر احمدمان را بیاورند مادرم گفت می خواهد خمیر نان را آماده کند ووقتی احمد آمد بوی نان محلی در محله پیچیده بود..

,

 

,

آخرین حرفهای خواهر شهید به وصیت برادرش ختم می شود در حالی که اشک امانش نمی دهد و در چشمانش حلقه میزند می گوید: برادرم همیشه وصیتش این بود که امام را تنها نگذاریم وتقوا داشته باشیم وحجابمان را رعایت کنیم.بنابراین خانواده شهدا توقعی ندارند فقط میخواهیم راه شهدا رادامه بدهند وپشتیبان رهبر وولایت فقیه باشند.

,

 

,

, ,

 

,

متن وصیت نامه شهید احمد دلیل یکسال قبل از شهادت :

, متن وصیت نامه شهید احمد دلیل یکسال قبل از شهادت :,

بسم الله الرحمن الرحیم                                    

, بسم الله الرحمن الرحیم                                    ,

        بسم رب الشهدا والصدیقین                                         

,         بسم رب الشهدا والصدیقین                                         ,

اگر دین محمد(ص)جز باکشتن من استوار نمیگردد پس ای شمشیر ها مرادرآغوش بگیرید.امام حسین(ع)

, اگر دین محمد(ص)جز باکشتن من استوار نمیگردد پس ای شمشیر ها مرادرآغوش بگیرید.امام حسین(ع),

پروردگار را سپاس میگویم که به من توفیق داد تا اسلام را بشناسم ، تادر خاموشی جهل وشرک ازدنیا نروم، آری انقلاب اسلامی باعث شد تامن از زندگی مادی وپست وزودگذر دنیاخارج شوم وبادیدگاه توحیدی وبینش وسیع به جهان بنگرم وشهادت ومرگ راتولدی دیگر در جهت جاودانگی انسان بدانم.

, پروردگار را سپاس میگویم که به من توفیق داد تا اسلام را بشناسم ، تادر خاموشی جهل وشرک ازدنیا نروم، آری انقلاب اسلامی باعث شد تامن از زندگی مادی وپست وزودگذر دنیاخارج شوم وبادیدگاه توحیدی وبینش وسیع به جهان بنگرم وشهادت ومرگ راتولدی دیگر در جهت جاودانگی انسان بدانم.,

 پروردگار را سپاس میگویم که این نعمت بزرگ ،امام خمینی(ره) را برای ما فرستاد تا ما را از ظلمت نجات دهد وراه روشنایی را نشان مادهد.ما را روانه میدان های مبارزه کرد تا لوله های تفنگمان را بر تابه کفر جهانی نشانه برویم وتنها آرزویم شرکت در جبهه و شهادت در راه الله است و پیروزی اسلام برکفرجهانی.

,  پروردگار را سپاس میگویم که این نعمت بزرگ ،امام خمینی(ره) را برای ما فرستاد تا ما را از ظلمت نجات دهد وراه روشنایی را نشان مادهد.ما را روانه میدان های مبارزه کرد تا لوله های تفنگمان را بر تابه کفر جهانی نشانه برویم وتنها آرزویم شرکت در جبهه و شهادت در راه الله است و پیروزی اسلام برکفرجهانی.,

من اکنون در وصیت به آن عملی که خود درست از عهده آن برنیامدم شما را توصیه می کنم وآن تقوا است.

, من اکنون در وصیت به آن عملی که خود درست از عهده آن برنیامدم شما را توصیه می کنم وآن تقوا است.,

ازپدرم ومادرم وتمامی دوستان وآشنایان می خواهم که به جای گریه وعزاداری ،مجلس شادی راه بیندازند وتقوا تقوا را نصب العین خود قراردهند.

, ازپدرم ومادرم وتمامی دوستان وآشنایان می خواهم که به جای گریه وعزاداری ،مجلس شادی راه بیندازند وتقوا تقوا را نصب العین خود قراردهند.,

پدرومادر عزیز ومهربانم از زحمت هایی که برایم کشیدید ومن نتوانستم در دنیاجبران کنم پوزش می طلبم وامیدوارم مراببخشید وبتوانم درآخرت جبران کنم آنهمه زحمت های شما را و ازپدر ومادر مهربانم وتمام اقوام ودوستان می خواهم اگر چنانچه از این حقیر بدی دیدند مراببخشند.از شما می خواهم که  دعا برای امام عزیز را فراموش نفرمایید واز تمام هم میهنان عزیز وگرامی میخواهم که از کمک های خود به جبهه های جنگ (مالی وجانی)دریغ نفرمایند و همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم.

, پدرومادر عزیز ومهربانم از زحمت هایی که برایم کشیدید ومن نتوانستم در دنیاجبران کنم پوزش می طلبم وامیدوارم مراببخشید وبتوانم درآخرت جبران کنم آنهمه زحمت های شما را و ازپدر ومادر مهربانم وتمام اقوام ودوستان می خواهم اگر چنانچه از این حقیر بدی دیدند مراببخشند.از شما می خواهم که  دعا برای امام عزیز را فراموش نفرمایید واز تمام هم میهنان عزیز وگرامی میخواهم که از کمک های خود به جبهه های جنگ (مالی وجانی)دریغ نفرمایند و همه شما عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم.,

والسلام علیکم ورحمهه وبرکاته.

, والسلام علیکم ورحمهه وبرکاته.,

خدایا خدایا تاانقلاب مهدی(عج)خمینی رانگهدار 

, خدایا خدایا تاانقلاب مهدی(عج)خمینی رانگهدار  ,

25/11/1362  -  احمددلیل

, 25/11/1362  -  احمددلیل,

 

,

                    

,                     ,

, , ,

 

,

حالا وقت رفتن است . قرآن و کتابی را آورده بودیم که تبرک شود و کتاب را برای موزه می بریم و قرآن را هدیه به پدر و مادر شهید می کنیم و سهم من از این دیدار مهره ای از تسبیح سبز شهید است.

,

 

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه