یادداشت/
انسان چیست؟ نفس سخنگو
چرا این جمله تا این اندازه مهم است؟ پاسخ روشن است: چرا که آن، تعریف «انسان» است. به گمان من، پیش از پیدایشِ گرایش های عمده در علوم، این گزاره در نزد فاهمة عمومی، بیشتر با معنایی ساده لوحانه همراه بوده و تنها دانشمندان علوم عقلی به اهمیت آن پی می برده اند...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز،جملة معروفِ «انسان حیوانِ ناطق است» که بیش از هر کسی به ارسطو نسبت داده شده، از دیر زمان هم به عنوان یک کهن الگوی هستی شناسی شناخته می شود و هم در بحث های متعدد و گوناگونِ دیگری بدان استناد شده است. از جمله در مبحثِ «نفس» و بویژه مباحثی از این دست که زبانی فلسفی (متافیزیکی) را برگزیده اند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,من نیز در این گفتار همین رویة اخیر را پیش می گیرم، گرچه شاید اینجا و آنجا پیوندهایی با گرایش های خاص فلسفی و غیر فلسفی مانند روانکاوی و یا ماتریالیسم و پوزتیویسمِ فلسفی برقرار کنم. اما این به معنی وابستگی به این گفتمان ها نیست، چراکه همین مضمون ها می توانند در قالب های دیگری نیز ارائه شوند.
, ,
,
, ابتدا باید پرسید که چرا این جمله تا این اندازه مهم است؟ پاسخ روشن است: چرا که آن، تعریفِ «انسان» است. به گمانِ من، پیش از این و به ویژه پیش از پیدایشِ گرایش های عمده در علومی چون زیست شناسی و طب، (گرایش هایی آن چنان برجسته و متفاوت و گسترده در همة شاخه های علمی، که دوره نوینی را در تاریخِ انسان یعنی دورة تجدد رقم زده اند) این گزاره در نزد فاهمة عمومی، بیشتر با معنایی ساده لوحانه همراه بوده و تنها دانشمندان و بویژه عالمانِ علومِ عقلی به اهمیتِ آن پی می برده اند. چه، فرهنگِ پیش-دادة بشری، آن چنان انسان را بر گذشته و والاتر از دیگر موجودات می دانسته، که انسان را گونه ای از حیوان دانستن، خنده دار می نموده است.
,اما این جمله همچنان تعریفی از انسان است. تعریفی در پاسخ به این پرسش که انسان چیست؟ مسالة مورد نظرِ من درست از درونِ حالتِ کژتابانة این پرسش بیرون می آید. دو کژتابی در این پرسش هست: اولی به خاطرِ ضمیرِ مبهمِ «چیست» به جای «کیست؟» است که دومی از پیش انسان را از درونِ هستی جدا می کند و دوم کژتابیِ مدِ نظر من است که نه در ضمیر، بلکه در آنچه موردِ پرسش واقع شده نهفته است: «انسان». این کژتابی البته در انواعِ دیگرِ اسامیِ عام، مانندِ حیوان نیز هست، ولی «حیوان چیست؟» هنگامی آن خاصیت و حالتِ مورد نظر را به همراه می داشت، که حیوانی از خود یا دیگری آن را می پرسید.
,به عبارتِ دیگر، این انسان است که خود می پرسد، می شناسد، می نامد، تعریف می کند، و حال می بایستی همو، از خود دربارة خودش بپرسد و در این لحظه با آینه ای مواجه می شود که چون آیینة اسکندر، تا به حال همة هستی را در آن می دید. گمانی ناخودآگاه بر او چیره شده بود که آیینه برای دیدنِ هر چیزی به غیر از خودِ اوست و فراموش کرده بود که آیینه مقابلِ هرچه گرفته شود، بدونِ استثنا آن را باز می نمایاند.
,ولی باز این همه، دقیقا همان چیزی نیست که من کژتابیِ نهفته در این پرسش می دانم، بلکه افزون بر این ها، بارِ معنایی واژة «انسان» است. شاید نخستین بار و همان اوایلی که آدمی این نام را برای گونة خود، سوای از دیگر موجودات برگزید، این هشیاری حاضر بود تا این که به تدریج کاربردی درونی شده پیدا کرد و این پرسش همان نقطة گریزی است که از «انسانیتِ» انسان، و یعنی از مفهوم و باری که همواره بر پشت دارد می پرسد.
,به طورِ خلاصه، هم نفسِ بازتابیدنِ انسان در این پرسش و هم بازتابیدنِ معنای انسان در این پرسش است که پاسخِ آن را این چنین یگانه و مهم می کند.
,زایش مفهوم «نفس»
,از پیِ آنچه پیرامونِ رویاروییِ انسان با مفهومِ زیاده نزدیک (و در نتیجه غریبِ) «انسان» ی که خودش است گفته شد، آسان تر می توان دانست که چگونه و چرا مفهومِ نفس را جعل کرد. به عبارتی اگر انسان هیچ گاه از خود دربارة خودش نمی پرسید، نه مفهومِ نفس، به معنای عامِ آن و نه مفاهیمِ مشتقِ از آن یعنی نفسِ حیوانی و نفس نباتی را نمی ساخت. واین یعنی، جعلِ مفهومِ نفس، ناشی از همان غرابتِ از خود پرسیدن است.
,وقتی آدمی از «خود» می پرسد با فاصله ای مواجه می شود، فاصله ای ناپیمودنی که هرگز پر نمی شود. پس برای آن که بر این فاصله، برای رسیدن به پاسخ چیره شود، تنها دو راه را در پیشِ رو می بیند: یا این که آن قدر براین فاصله تاکید کند تا خودش را از دایرة شناختِ هستی خارج کند، و یا اینکه خود را به واسطه ای به درونِ هستی جا دهد. مسلم است که فیلسوفِ متافیزیست راهِ دوم را انتخاب می کند، چه برای گزینش راهِ نخست هیچ توجیهی وجود ندارد. البته باید گفت سنتِ دین و عرفان (به تقریب در همه جای دنیا) راهِ نخست را برمی گزیند ولی در عوض هستی را به گونه ای تفسیر می کند که جز انسان، هیچ راهی برای تفسیرِ آن باقی نماند: «همه چیز به انسان باز می گردد.» اما بررسیِ این نظامِ برساخته، که از منظری، شاملِ همة فرهنگِ انسانی می شود، خود رشته و راهِ دیگری است. برای مثال بررسی های هرمنوتیکی دیلتای در تقویم فرهنگِ تاریخی که بر مبنای واحدِ روان-تنِ انسانی صورت گرفته، از نمونه های بارز و معروف در این زمینه است.
,اما اکنون
,اما اکنون، ما به همان دوراهیِ متافیزیکی بر می گردیم و پاسخِ پرسشِ خود را در جعل و تکوینِ معنای «نفس» پی می گیریم. همان گونه که گفته شد، متافیزیست که پیش تر از شناختِ جهانِ پیرامونِ خود آغاز کرده است، هیچ توجیهِ عقلی بر این که انسان را خارج از دایرة این نظام ببیند ندارد. و البته از این امر نیز غافل است که هر مفهوم و مقوله ای را که استنتاج کرده، بر این مبنای ناگفته استوار است که او، به چشمِ یک انسان این چنین کرده است. من در این نوشتار، بدونِ توضیحی این مبنا را ناگزیر و غیر قبالِ تغییر می دانم و یعنی بر این سیرِ او و این غفلتِ وی خرده ای نمی گیرم (موردی که پسین تر، در حکمِ معروفِ دکارتی، در سرآغازِ فلسفة جدید نمودار شد و این شقاقِ در هستی را آشکار کرد و این رویه در کانت به اوجِ خود رسید تا اینکه هایدگر با جعلِ مفهومِ «دازاین» کار را یکسره کرد و هر هستی ای را از پایه و اساس هست ای انسانی دانست) و چه بسا همین طریق را درست می دانم.
,دو مساله، نظامِ فلسفیِ فیزیکی را به چالش کشید، همان نظامی که می توانست تنها نموداری درختی از موجودات و تنها همین باشد: از یکسو در موجوداتِ بیجان، «دگرگونی و حرکت». و از سوی دیگر در جانداران، «زندگی و مرگ»، که چیزی افزون بر پیدایش در اثر و در طولِ دگرگونی ها و همچنین نابودی در همین راستا بود. این پرسش ها، متافیزیک را بنا نهادند. اولی گر چه مساله ای مهم و جامع بود، ولی گویا با تلاش در انتزاعِ قوانینِ کلی موجودات و تعمیمِ به قاعدة آن در اجتماعِ زمانی و مکانیِ موجودات، ممکن گشت. گویا در سیر بررسی های فیزیکی، تنها تجریدی جامع و فهمِ ساحتِ کلی تری از اشیا (آن هم در کلیتشان) لازم بود. تا آن جا که شاید اصلا لازم نبود که آن را از حیطة فلسفة فیزیکی خارج بدانند.
,آیا مساله «زندگی و مرگ» نیز چنین بود؟
,مساله ای که به همراهِ «رشد و نمو»، مجموعا در قالبِ کلیتی به نامِ «حیات» فهمیده می شود: این مساله در تمامِ وجوهِ آن به مفهومی قابلِ تحویل است که آن را از شقِِ فیزیکیِ آن جدا می کند، یعنی «جان». همان که «روان» و «نفس» نیز خوانده می شود. متافیزیستِ گذشته، دو راه را بطور همزمان برای حل این مساله در دایرة نظامِ فلسفی پیش گرفت. از یکسو استقلالِ آن را پذیرفت و چیزی را که مایة استقلال و دگرسانیِ آن از اشیاءِ بی جان بود، کنار نگذاشت. و از سوی دیگر تمهیداتی را جستجو کرد تا این مساله را نیز به زبانِ دیگر مسائلِ عامِ نظام ترجمه کند و به این واسطه، آن را در نظامِ خود هضم و جذب کند.
,پس او «جان» را نادیده نگرفت، ولی در عین حال، همچون عرفان و دین، آن را جداافتاده و غیر قابلِ جمع با نظامی که با آن به دیگر اشیاء می پردازد ندانست. او بینِ جاندار و بی جان پل زد. این کار را با راهی زیست شناسانه و به روشی مشابهِ روشِ علمی انجام داد. در این جاست که ما سرانجام، به گزارة «انسان، حیوانِ ناطق است.» باز می گردیم. شاید ساختنِ مفهومِ نوعیة «جماد»، اولین سنگِ بنای چنین تلاشی بود. تا بحال همة جانداران و بی جانان را جملگی «شیء» می دانستند، اما ساختِ مفهومِ جماد تمهیدی محسوب می شود که گروهی از این اشیاء را به واسطة «بی جان» بودن از مابقی جدا می کند. اما آیا گیاهی که رشد می کند ولی ساکن است نیز می تواند جماد باشد؟ شاید در او حرکت به معنای جابجاییِ مکانی دیده نشود و از همان نقطه ای که در آن جا کاشته شده به مکانِ دیگری نرود، ولی او نحوة دیگری از حرکت را، همواره با خود داراست: دگرگونی، که شاملِ رشد نیز می شود، اما این حرکت را بدونِ ارادة خود و بر حسبِ سرشتِ همبستة خود انجام می دهد.
,با افزوده شدنِ اراده و جابجایی، افزون بر دگرگونی و رشدِ صرف، نوعِ حیوان از او ممتاز می شود، همان قسم و نوعی که انسان نیز گونه ای از آن دانسته شده. با این همه،گویا چیزی که سرچشمة این دسته بندی بود، در خلالِ آن ناپدید و ناپیدا شد: «جان».
,می دانیم که متافیزیست برای حیوان و نبات نیز «حیات» و «نفس»ی قائل است. در حالی که برای جماد نیست و از طرفی من مدعی شدم که اساس و پایة چنین تقسیمی و زایشِ مفهومِ «نفس»، پرسشِ انسان از ماهیتِ خویش بود. پس اگر بنا باشد این ادعا پابرجا بماند و درست بنماید، طبعا می بایستی ملاک این تقسیم بندی و مفهومِ «نفسِ انسانی» به یکدیگر برسند. چه، بنای فیلسوف بر ایجادِ نظامِ همگنی بوده که انسان بما هو انسان را نیز در خود جای دهد.
,جدولی از مفاهیم
,بعبارتِ دیگر، فیلسوف با دو خطِ سیر در متعلَقِ شناختِ خویش رودررو است که باید با انتزاعِ وجوهِ مشترک و مفارقِ آن دو، آن ها را در جدولی از مفاهیم، به شکلی جای دهد که مفاهیمِ مشترک یا مفارق، سوای از معنای آن ها، اَشکالی یک دست داشته باشند. چونان جدولی از مربع های هم اندازه، که نظامِ فلسفی برای هر موجود (یا هر قسم از موجودات)، بعضی خانه ها را پر کرده و بعضی را خالی بگذارد، به نحوی که شمای نهاییِ هر جدول، نمایانگرِ آن موجودِ (یا آن قسم از موجوداتِ) ویژه باشد. نمی توان جدول های پایه را دیگرسان طرح و رسم کرد، چرا که طرحِ عمومیِ این جدول ها، همان نظام و طرحِ مرتب شده ای است که از آغاز، فیلسوف در پیِ آن بوده.
,در این موضوع، «جان» یا «حیات» یا «نفس» نمی تواند به عنوانِ یک واحدِ پایه برای شناسایی به حساب آید، به نحوی که با انتسابِ آن به موجودی، آن را از موجودِ دیگری که غیرِ منتسب بدان دانسته شده جدا کرد. و همینطور، از طرفی دیگر نمی توان قائل به گونه های خاصی از آن بود. مانندِ نفسِ انسانی و نفسِ حیوانی و نفسِ نباتی یا جز این ها. چراکه ناگفته آشکار است که برای تخصیص، خصوصیتی لازم است؛ که پس آن خصوصیت، واحدی خردتر و همزمان پایه ای تر است.
,نتیجه آن که، مفاهیمِ جان و نفس و یا حیات، خود باید به مفاهیمِ خردتری تجزیه شوند، که این مفاهیمِ خردتر، سلبا یا ایجابا برای غیرِ جاندار نیز قابلِ حمل باشند. این تلاشی در یکی از دو مسیر، یعنی برای رساندنِ جان دار و بی جان به یکدیگر است.
,اما مسیرِ دومی نیز، همانگونه که گذشت، برای جدا کردنِ به ویژه نفسِ انسانی از غیرِ آن لازم است. که البته در آن مسیر نیز باید مفاهیمِ خردتری احراز شود که برای «نفسِ انسانی»، قابلِ حمل و برای نفسِ غیرِ انسانی، قابلِ سلب باشد.(چه، سلبِ یک چیز نیز در صورتی ممکن است که حملِ آن ممکن، گرچه نادرست باشد.)
,به نظر می رسد آنچه هم از بی جان قابلِ سلب و هم برای جاندار قابلِ حمل باشد، از جنسِ حرکت است. حرکت مفهومِ پایه ای است که دگرگونی و رشد را نیز می سازد. حرکتی که برای بی جان قابلِ تصور نیست، حرکتِ ارادی از طرفی و حرکتی در اجزاء و اعضاءِ آن است که مسیری را با حفظِ برخی ویژگی ها و تغییری راستا-دار را در ویژگی های دیگری، به همراه دارد. البته قابلیتِ تناسل و تولیدِ مثل نیز که تا بحال از آن یادی نکردیم، ویژگیِ دیگری که باز با تاویلی فراگیر در ارتباط و برخاسته از مفهومِ «حرکت»ی است که در جاندار و بی جان، هر دو وجود دارد.
,در مسیرِ دوم، یعنی جداسازیِ انواعِ جان، طبعا مفهومِ پایه ای که این کار را ممکن می کند، خود ماتاخرِ از حرکت خواهد بود. یعنی همواره با پیش شرطِ حرکت است که مجوزِ ورود به این بخش از نظامِ همگن داده می شود. به عبارتِ دیگر اگر آنچه فصلِ انواعِ نفس یا جان می شود، بدونِ تصوری از حرکت، غیر قابلِ تصور است.
,دربارة حیوان نسبت به نبات یا گیاه، این جداکننده (یا ممیز یا فصل) حساسیت برگزیده شده. واین ویژگیِ منتخب طوری از میان دیگر ویژگی های حیوان که گیاه فاقدِ آن است انتخاب می شود، که هم برای تمامز مصادیقِ حیوان درست باشد و هم بر هیچ یک از مصادیقِ غیرِ-حیوان درست نباشد. نقشِ «سخنگو» بودن برای انسان، در این نظام همان نقشِ «حساسیت» و «متحرک بالاراده» بودن برایحیوان را ایفا می کند. وهمان نسبتی که مجموعة تمامِ حیوانات نسبت به گیاه که ویژگی های عام تری از آن دارد را انسان نسبت به حیوان دارد؛ یعنی هم نوعی از آن است، وهم بکلی مستقل از آن.
,در نگاهی کلی به این نوشتار و آن چه در نحوة شکل گیری و قوامِ معنای نفس و نفسِ انسانی گفته شد، معلوم می شود که این نگاه نگاهی نظام محور و تابعِ نظامی از پیش شکل گرفته است. و از همین رو به سختی می توان تصور کرد که معناهایی فراتر از آنچه در کلیتِ اندام وارة نظام حاکم است: یعنی جداسازی و تجزیة مفاهیمِ پیشانظامی به مفاهیمِ خرد و پایه ای که بتوانند واردِ نظام شوند. پس خیلی اتفاقی خواهد بود اگر مفهومی در این نظام تعبیه و تمهید شده باشد (مانندِ «نفس» و «نفسِ ناطقه») که بتوان معنایی غیرِ صوری برای ان در نظر گرفت.
,از طرفِ دیگر اگر چنین انتقالی در برداشت از این نظام صورت گیرد، لزوما با اشکال مواجه خواهد بود. دلیلِ این امر پیوستگیِ مفاهیمِ این نظام است، که مثلا وقتی انسان را سخنگو می نامد، پیش از آن انسان را حیوان دانسته بود و همچنین بنا بر آنچه در سیرِ شکل گیریِ این نظام گذشت، سخنگو بودنِ نفسِ انسان، فقط، آن اندازه است که از حیوان قابلِ تشخیص باشد. و پس گزارة معروفِ «انسان حیوانِ ناطق است» معنایی جز آنچه اخبار می کند ندارد. گرچه همین اخبار، با دقتِ زیادی فراهم آمده، ولی دقتِ آن مربوط به استلزاماتِ جدولِ نظامِ موجودات است. بله در این نظامِ ارسطویی، این جمله «حدِ تام» و معرفِ «ماهیت» انسان است. ولی با ذکرِ این اشاره، ناگزیر باید گفت که «ماهیت» نیز در نظامِ منطقیِ آن به گونه ای ساخته شده که به چهار میخِ آن نظام مصلوب است و نمی توان مرادِ دیگری از چیستی و ماهیتِ چیزی در آن داشت.
,------------------------------------
,]
ارسال دیدگاه