گفتگو با مادر سردار شهید حاج حسن شوکت پور

راننده وانتی که قائم مقام فرماندهی لجستیک سپاه شد

راننده وانتی که  قائم مقام فرماندهی لجستیک سپاه شد
مادر شهید می گوید چون ساواک به دنبال حسن می افتاد، او برای فرار با وانتش از این شهر به شهر دیگه می رفت . به همین دلیل ساواک اسمش را «وانتی» گذاشته بودند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، از در که وارد شدیم مشغول قرائت قرآن بود، پیرزنی با دستانی لرزان، به او سلام کردیم با صدایی ضعیف پاسخ سلام ما را داد.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, از در که وارد شدیم مشغول قرائت قرآن بود، پیرزنی با دستانی لرزان، به او سلام کردیم با صدایی ضعیف پاسخ سلام ما را داد.,

, ,

به خواندن قرآنش ادامه داد تا آن صفحه، به اتمام برسد.

,

قرآن را بوسید به گوشه ای نهاد.با اینکه سن و سالی از او گذشته بود ولی به گرمی از ما استقبال کرد. سر صحبت را باز کرد با لهجه مهدیشهری نام پدرم را پرسید تا ببیند چه کسی هستم به او گفتند که من لهجه مهدیشهری را متوجه نمی شوم و سمنانی هستم...

,

بعد از گپ و گفتی خودمانی از او خواستیم که در مورد شهیدش بگوید حاج حسن شوکت پور،قائم مقام فرماندهی لجستیک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در دوازدهم آذرماه سال ۱۳۳۱شمسی در سمنان متولد شد و بعد از اتمام تحصیلات ابتدایی اش به درجزین مهاجرت کرد.

,

شهربانو خانم  اسکندریان مادر شهید خاطرات زیادی از حاج حسن به خاطر کهولت سن، به یاد نداشت ولی احترامی را که برای او و پدر و خواهر و برادرانش قائل بود،به عنوان خصلت بارز شهید، در خاطر شهربانو نقش بسته بود.

,

خانم اسکندریان از اهمیتی که شهید برای حجاب قائل بود، سخن می گفت از اینکه از بد حجاب ها به عنوان بنی صدری یاد می کرده،از اینکه اگر کسی زینت آلاتش در معرض دید نامحرم قرار می گرفته به او تذکر می داده که این زینت آلات در روز قیامت همچون داغی بر بدن شما نهاده می شود..

,

شهربانو به ناگاه با چشمانی پر از اشک گفت: خدا یا ما را پاک کن، بار الها از ما بگذر. جواب شهدا را چگونه بدهیم؟

,

, ,

بعد از این بود که به ما گفت:دیگر توان حرف زدن ندارد به همین خاطر از خواهر شهید،رقیه شوکت پور خواستیم که صحبت های مادر را تکمیل کند.

,

او نیز می گفت از خاطرات کودکی چیز زیادی به خاطر ندارد و تنها کمک های حسن را به خاطر دارد.

,

به خاطر دارد که نیمه شب ها، محصول انار را در جعبه های بزرگ ریخته و بر روی الاغ گذاشته و با پای پیاده این محصولات را به سمنان و یا مهدیشهر می برد.

,

آقای وانتی

, آقای وانتی,

از فعالیت های دوران قبل از انقلابش می خواست سخن بگوید که به ناگاه خاطرات آن دوران در ذهن شهربانو خانم با شنیدن کلماتی، تداعی پیدا کرد.

,

مادر شهید از فعالیت های پسرانش می گفت. از اینکه  نوارهای امام را می آوردند و صحبت هایش را گوش می دادند. رقیه خانم در تکمیل حرف مادرش می گفت:حاج حسن از شهرهای تهران و قم کتاب های مذهبی را می آورد و پخش می کرد.

,

از گلایه های برادرش می گفت: از اینکه فعالیت های حاج حسن سبب شده بود که برادرش هم، که توسط ساواک تحت تعقیب بود ،بیشتر دچار دردسر شود..

,

رقیه خانم در ادامه به یاد آن روزهایی افتاد که به خاطر اینکه کتاب های مذهبی به دست ساواک نیفتد کتاب ها را در داخل دیوار قرار داده و گِل درست کرده و روی دیوار می کشیدند تا کسی متوجه نشود.

,

آن روزهایی که پدر برای اینکه حسن را در روستا نگه دارد هر کاری می کرد ،از گرفتن تراکتوری برای او تا روی خرمن ها کار کند و تبدیل آن به وانت تا شاید او را پابند روستا کند ولی وانت نیز وسیله ای بود برای ادامه دادن فعالیت هایش .

,

به بهانه انتقال بار از سمنان به سمت تهران می رفت و بعد به فعالیت های انقلابی خود ادامه می داد.

,

اسم حاج حسن شاید برای بچه های مدرسه ملی که او در آنجا فعالیت می کرد نامی آشنا بود.

,

از هیچ کاری دریغ نداشت تهیه غذا  گرفته تا سرویسی برای جا به جایی بچه ها.

,

آنگاه هم، که ساواک به دنبالش می افتاد به ناگاه با وانتش از این شهر رو به شهری دیگر می نهاد. اینجا بود که ساواک اسمش را وانتی گذاشته بود...

,

 مادرش  می گفت:بعد از پیروزی انقلاب به او گفتم دیگر بیا و پیش ما بمان در جواب گفت: تازه آقا آمده  و گویا تازه از مادر متولد شدم ، من بیایم!

,

 از اینکه حاج حسن با پیروزی انقلاب نه تنها احساس نکرد که کارش تمام شده و تکلیفی ندارد بلکه فعالیتش چنیدن برابر شده بود  تنها  برای دیدن پدر و مادر یک شب را کافی می دانست و صبح دم باز  می گشت و وقتی به او می گفتند کمی بیشتر بمان جوابش این بود مسئولیت زیادی بر دوش من است.

,

من را می بینید، عکس من را می خواهید چه کار کنید؟

, من را می بینید، عکس من را می خواهید چه کار کنید؟,

مشغول صحبت بودیم که خواهر زاده شهید با عکسی از او وارد شد.

,

, ,

عکس نیز تداعی کننده خاطراتی برای رقیه خانم بود، اینکه حاج حسن هیچ گاه اجازه نمی داده از او عکس بگیرند و می گفت : من اینجا هستم،من را می بینید، عکس من را می خواهید چه کار کنید؟

,

 رقیه خانم به یاد روز بازگشت پدر و مادرش از مکه افتاد روزی که تلاش کرده بود در هنگام گرفتن وضو از او عکسی بگیرد ولی حاج حسن متوجه شده و فرار کرده بود.

,

 

,

ولی رقیه خانم برای گرفتن عکس مصمم بود. می دانست حاج حسن وقتی به نماز می ایستد دیگر متوجه نیست در اطرافش چه می گذرد.پس زمان اقامه نماز فرصت مناسبی است برای گرفتن عکس یادگاری.

,

, ,

عکس یادگاری که شاید به همراه عکسی که همرزمانش بعد از شهادت وی آوردند تنها یادگاری های باقی مانده، از چهره او است.

,

از نحوه شهادتش پرسیدم گفت: تیر به ششش اصابت کرده  و برای اینکه گرفتار دشمن نشود از کوه خودش را پرتاب می کند و به همین خاطر قطع نخاع می شود.

,

وقتیکه نیروهای عراقی بالای سرش می آیند فکر می کنند که تمام کرده، اسلحه و انگشترو ساعتش را می گیرند.

,

وقتیکه خواهر شهید داشت این صحنه را برایمان تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زده بود و شهربانو خانم نیز در حالیکه چشم به چشمان دخترش دوخته بود، با گوشه ی روسریش اشکانش را پاک  می کرد.

,

, ,

بغض گلوی رقیه خانم را گرفته بود با صدای هق هق گریه صحبت هایش را ادامه داد ، بعد از عقب نشینی دشمن، دوستانش در ابتدای امر گمان می کنند که شهید شده ولی یکی از افراد متوجه می شود که او زنده است و با بالگرد او را به بیمارستان می رسانند  تا 20 روز بیهوش بود.

,

ما از مجروحیت حاج حسن خبر نداشتیم وقتی که حالش بهتر شد به ما گفتند:که او مجروح شده است.  از میزان جراحاتش  مطلع نبودیم و نمی دانستیم  که دست و پایش حس ندارد.

,

وقتی وارد اتاقش شدیم دیدم زیر پایش بالشتکی گذاشتند در ابتدا متوجه نشدم این بالشتک برای چه است کم کم متوجه شدم پاهایش حس ندارد و این بالشتک برای این است که پاهایش زخم نشود.

,

بالاس سرش  بر روی تخت مهری آویزان بود آب برایش می آوردند و وضو می گرفت.

,

رقیه خانم به ناگاه به یاد خاطره ای افتاد ،نماز خواندن برخی ها هم، سبب هدایت دیگران می شود.

,

نماز حاج حسن تلنگری بود برای من ،که بعد از پنچاه سال که از عمرم می گذشت نماز بخوانم

, نماز حاج حسن تلنگری بود برای من ،که بعد از پنچاه سال که از عمرم می گذشت نماز بخوانم,

حاج حسن به دلیل شدت جراحاتش قادر نبود خود وضو بگیرد به همین خاطر با کمک محمد برادر بزرگترش ،در بیمارستان وضو می ساخت و از آنجائیکه نمی توانست بدنش را حرکت دهد، محمد مهر را به هنگام سجود در جلوی پیشنایش نگه می داشت.

,

دیدن این صحنه، خانم پنجاه ساله ای را دگرگون کرد بعد از دو هفته باز هم آمد ،ولی این بار از تحولش می گفت: از اینکه  پنجاه سال از عمرش می گذشته و طی این سالها  فریضه نماز را به جا نمی آورده  ولی دیدن اقامه نماز حاج حسن به آن سختی تلنگری بود برای او که بعد از پنجاه سال نمازهایش را به جا آورده و قضای آن چند سال را، نیز اداءکند...

,

بعد از مدتی حاج حسن برای درمان، به آلمان اعزام شد .درمان هایی که آنجا صورت گرفت سبب شد او بتواند یک دستش را حرکت دهد  و با کمک ویلچر حرکت کند.

,

او همچون عاشقی بود  که برای رفتن به سمت معشوقش جبهه ،هیچ چیز او را از حرکت باز نداشت حتی این محدودیت حرکتی.

,

چهره اش از شدت خشم برافروخته شده بود

, چهره اش از شدت خشم برافروخته شده بود,

باز هم جبهه او را مدهوش خود کرده بود و تنها اندک زمانی را برای دیدار با پدر و مادرش می گذاشت آن هم زمانیکه برای کارهای اداری، به سمنان می آمد. آن روز هم تازه از تهران آمده بود وسراغ پدر را می گرفت. پدر در باغ ها مشغول کار بود به راننده اش گفت: تا او را به سمت باغ ببرد.خانواده هم که مشتاق دیدن او برای مدت زمان بیشتری بودند سوار بر ماشین شدند تا این مدت زمان هر چند کوتاه را هم، از دست ندهند.

,

چهره حاج حسن از شدت خشم بر افروخته شده بود و گفت:این ماشین بیت المال است،شما برای چه سوار شدید؟

,

بعد امام طاقت ماندن نداشت

, بعد امام طاقت ماندن نداشت,

انا لله و انا الیه راجعون

,

روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی  به ملکوت اعلاءپیوست

,

14 خرداد  1368 شاید بدترین روز برای حاج حسن بود، شاید به همین خاطر بود که می گفت:بعد امام دیگر طاقت ماندن ندارم

,

و حقیقتا که راست می گفت.

,

به اصرار اطرافیان را راضی کرد،تا او را برای مراسم هفتم امام ببرند.

,

حسن از جا بلند شد و با گریه و ناله رو به مصلی سلام داد: «السلام علیک یا صاحب الزمان ...» و رو به دوستان کرد و  گفت: «احترام بگذارید! به آقا سلام کنیدمگر آقا را نمی‌بینید!؟

, ,

- کدام آقا؟

,

آقا امام زمان (عج) را کنار جنازه مطهر امام خمینی.

,

و بعد از آن از هوش رفت..

,

حاج حسن بعد از 75 روز به امام و پیشوایش پیوست و حقیقتا بعد از امام طاقت ماندن نداشت.

,

بعد از اتمام صحبت های خانواده شهید برای دیدن مزارش به گلزار شهدای درجزین رفتیم در بین راه رقیه خانم از روزی که  خواهر زاده شهید شهربانو خانم را در آغوش گرفته بود و می دوید تا مادر شهید بتواند برای لحظه ای رهبر انقلاب را ببیند از آن لحظه که امام دست تفقد بر سر مادر شهید کشیده بود می گفت.

,

, ,

, ,

در راه بازگشت از شهر درجزین به ذهنم خطور کرد که درجزین با آن وسعت کوچکش مردی به بزرگی حاج حسن را در خود پروراند و تقدیم انقلاب کرد.

,

منزل پدری شهید حاج حسن شوکت پور

, منزل پدری شهید حاج حسن شوکت پور,

, ,

, ,

منبع: مرات نیوز

,

انتهای پیام/ص

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه