خاطره ای خواندنی از شهید مازندرانی

مهمان نوازی یک شهید 16 ساله

مهمان نوازی یک شهید 16 ساله
پدر مایل نبود حمید به داخل خانه بیاید، چون ما دو اتاق بیشتر نداشتیم و او جوانی بود برای خودش و همچنین کیک ما کم!!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از حماسه و مقاومت بلاغ،یکی از دوستان قدیمی شهید حمید رضا گازر شهرستان رامسر خاطره ای از این شهید را نقل کرده که بسیار زیبا و خواندنی است.

, شبکه اطلاع رسانی دانا , بلاغ, بلاغ, بلاغ,

شاید ۱۱ سالم بود. فکر کنم تابستان سال ۱۳۶۴٫ از رامسر آمده بود منزل برادرش در تهران که بر حسب اتفاق در کوچه ی ما بودند.

,

به نظرم پدرش فوت کرده بود و مادرش کارگر ساده ی آب گرم رامسر بود.

,

برادر بزرگش افسر راهنمایی و رانندگی بود و مقیم تهران و خودش فکر کنم آن موقع ۱۶ یا ۱۷ سالش بود. به دنبال کار آمده بود، تهران.

,

وقتی فهمید مادر من هم رامسری است و در آن کوچه یک رامسری دیگر هم ساکن است، خیلی خوشحال شد و این شد که با وجود آنکه ۵ یا ۶ سال بزرگتر از من بود، دوست و هم کلام من شد و در شهر تهران غریب بود و نیاز جدی داشت به هم کلام!

,

دوچرخه ی کورسی داشت که هر روز آن را شب رنگ می بست و تر و تمیز می کرد.

,

پدرم خوشش نمی آمد من با غریبه ها هم کلام و هم بازی شوم و بدتر اینکه او بزرگتر از من بود و رامسری!

,

یک بار پدرم کیک رولت خریده بود و ما ۵ بچه کوچک بودیم و کیک هم کوچک. حمید هم آمده بود دم درب خانه! پدر مایل نبود حمید به داخل خانه بیاید، چون ما دو اتاق بیشتر نداشتیم و او جوانی بود برای خودش و همچنین کیک ما کم!! به ناگاه حمید از محله ی ما رفت. سال بعد خبر شهادت او را شنیدم.

,

و حالا ۲۷ سال است که اگر به رامسر بروم حتماً در بهشت زینبیه سلام الله علیها سری به مزار او می زنم.

,

شهید حمیدرضا گازُر اکنون در بهشت زینبینه ی رامسر بین جنگل های زیبا و دریای آبی در جوار رحمت الهی متنعم است.

,

سالها بعد (در زمستان سال ۱۳۷۱) وقتی با برادر عزیزم بهرام واقفی مجدد به رامسر می رفتم، خواهرم، حمید را در خواب دید که در باغی پر از درخت سیب ایستاده و در بشقابی کیک رولت در دست دارد.

,

خواهرم از او می پرسد که چرا نمی خورد؟ و او جواب می دهد: “حسین و بهرام دارن میان رامسر، من منتظرم که با آنها بخورم!!”.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه