به بهانه بازگشت پیکر دو شهید ایلامی به وطن
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ / قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
بهروز سپیدنامه از هم دوران شهیدان "حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی" غزلی منتشر کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به گزارش خبرنگار جهاد و مقاومت ایلام بیدار، بهروز سپیدنامه از شاعران استان ایلام و از هم دوران شهیدان "حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی" به بهانه بازگشت این دو شهید عزیز اهل استان ایلام به وطن، غزلی منتشر کرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ایلام بیدار, ایلام بیدار,
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
انتهای پیام/
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
انتهای پیام/
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
انتهای پیام/
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
انتهای پیام/
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
انتهای پیام/
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
انتهای پیام/
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
انتهای پیام/
,
بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار
از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار
,
آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی
زورق اندوه را بر شانه های بی قرار
,
آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل
تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار
,
پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان
می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار
,
رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق
آخرین پیغام را بر بال موج انفجار
,
چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من
بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار
,
در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام
آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار
,
آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم
بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار
,
با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه
می گدازد دیده را همنای شمع روزگار
,
مادری با دستمال اشکهای سوخته
از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار
,
سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ
قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار
,
ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !
دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار
,
آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !
بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار
,
,
انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه