از نمایش عکس امام جلوی نظامیان رژیم شاهنشاهی تا حادثه خونین 17 شهریور

از نمایش عکس امام جلوی نظامیان رژیم شاهنشاهی تا حادثه خونین 17 شهریور
بر روی قبر علی، پیامی گذاشته شده بود به این مضمون: این شخص، علی توفیقیان که اینجا آرامیده گمان نکنید همینجور کشته شده چون من خودم دیدم این شخص رفت بالای تیرباری که داشت مردم را به گلوله می بست و تیربار را ازدست نظامیان رژیم شاه خارج کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا،به نقل از  نیزوا، از شهدای دوران دفاع مقدس بسیار گفته و شنیده شده اما شاید کمتر کسی از شهدای انقلاب به ویژه شهدای مظلوم 17 شهریور سال 57 شنیده باشد. شهدایی که در زیر گلوله باران بی رحمانه نظامیان شاهنشاهی پرپر شدند و چه بسا حتی جنازه هایشان نیز به خانواده هایشان تحویل داده نمی شد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نیزوا،,

شهید علی توفیقیان متولد سال 1355 از مهدیشهر از جمله شهدایی است که به همراه سایر انقلابیون و در سن 22 سالگی با نثار خون سرخ خود در واقعه 17 شهریور نهال انقلاب را آبیاری کردند و چه بسا  خون های سرخ همین شهدا بود که منجر به جریان انقلاب و در نهایت پیروزی انقلاب اسلامی شد.

,

, ,

برای تهیه گزارشی از ناگفته های شهید علی توفیقیان به منزل مادر این شهید رفتم و از مادر این شهید خواستم از فرزندش علی بگوید اما مادر به دلیل کهولت سن بسیاری از خاطرات را فراموش کرده بود و به همین دلیل فاطمه صغری توفیقیان خواهر بزرگتر علی که پیش از این و در زمان انقلاب در تهران سکونت داشته و علی نیز در زمانی که در تهران بود نزد خواهرش زندگی می کرد، مصاحبه دادن با خبرنگار نیزوا را بر عهده گرفت و برایمان از علی و جریان شهادتش گفت.

,

, ,

فاطمه صغری توفیقیان در خصوص حضور برادرش علی در تهران به خبرنگار نیزوا گفت:علی بعد از اینکه ششم ابتدایی را تمام کرد دیگر ادامه تحصیل نداد و برای کار کردن به تهران رفت. سال 55 که زمان سربازی اش فرا رسید در همان تهران به سربازی مشغول شد. آن زمان سواد ششم ابتدایی خیلی بود و چون علی خودش را باسواد معرفی نکرده بود وی را به قسمت ضد اطلاعات ارتش بردند. ضد اطلاعات قسمتی بود که سربازان بی سواد را چون چیزی نمی دانستند آنجا می بردند تا از کارهایشان سر درنیاورند. یک بار یک بنده خدایی زیر آب علی را نزد فرماندهان می زند و می گوید که شما که این را آورده اید اینجا این فرد سواد داشته و در کیفش نوار و قرآن همراه دارد به همین خاطر یک روز که علی می خواست وارد پادگان شود جلوی در دژبانی وی را بازدید می کنند و یکی از فرماندهان نوارها را از وی می گیرند و می گوید من که دیپلم و فوق دیپلم هستم نمی توانم این عربی را بخوانم تو چطوری گفتی من بی سوادم ولی داری این ها را می خوانی و علی هم جواب می دهد این کتاب ها و نوارها دین و قرآن ما هست و الانم در حال یادگیری هستم و می خواهم که اینها را بخوانم که به هر حال آنها متوجه می شوند که علی سواد دارد و از اینکه از کارهایشان سر دربیاورد عصبانی بودند به همین خاطر هم وی را تنبیه می کنند و علی را به کارهای شاقه می گمارند و به فرودگاه مهرآباد می فرستند تا هواپیما بشورد.

, خبرنگار نیزوا ,

البته علی خیلی تیز بود و زمانی که برای دوستان و آشنایان نوار و اعلامیه پخش می کرد حواسش جمع بود و همیشه هم یک لباسی می پوشید که لباس دهاتی باشد و کسی به وی شک نکند.

,

, ,

رژیم طاغوت سربازان ایرانی را می فرستاد تا به اسرائیلی ها در جنگ با فلسطین کمک کنند

, رژیم طاغوت سربازان ایرانی را می فرستاد تا به اسرائیلی ها در جنگ با فلسطین کمک کنند,

خواهر شهید توفیقیان در ادامه خاطرات خود از برادر شهیدش افزود: علی همیشه به من می گفت برایم دعا کن که این لباس ظلم از تنم بیرون بیاید در واقع لباس سربازی که در خدمت طاغوت بود را لباس ظلم می دانست. 3 روز مانده بود که سربازی علی تمام شود هر شب که به منزل می آمد می گفت:برایم دعا کن شاید فرداشب یا پس فردا شب نیایمو قتی هم از علی می پرسیدم چرا این حرف را می زند چیزی نمی گفت تا اینکه یکی از دوستانش به نام کیقبادی که همراه وی در فرودگاه هواپیما تمیز می کردند برایم تعریف کرد که در فرودگاه چه قضیه ای برای علی پیش آمده و گفت: رژیم طاغوت سرباز و درجه داران زیادی به اسرائیل فرستاده بودند تا برای جنگ با فلسطین به اسرائیلی ها کمک کنند تمام نیروهایی که فرستاده بودند کشته شده بودند و فقط یک فرمانده و سرباز از این همه نیرو برگشتند. زمانی که این سرباز و درجه دار به کشور برگشتند و در فرودگاه از هواپیما خارج شدند علی با سرباز ارتباط گرفت و با همدیگر صحبت می کردند که سرباز قضیه اسرایل رفتن را برای علی می گوید اما  درجه دار که آنجا ایستاده بوده متوجه می شود و از اینکه علی با سرباز صحبت کرده وی را مورد شماتت قرار می دهد و فحش و ناسزا می گوید که علی هم به غیرتش برمی خورد و با دستانش چنان سیلی محکمی بر صورت آن درجه دار می کوبد به حدی که دهان آن فرمانده پر از خون می شود.

,

این فرمانده از ترس علی ده پانزده قدم عقب عقب می رود و بعد رو به علی می کند و می گوید حسابت را می رسم. با این صحنه ای که پیش می آید علی به کیقبادی می گوید مرا دریاب که کیقبادی نیز سریع برای حضرت زینب نذر می کند تا مشکلی به خاطر این قضیه برای علی پیش نیاید که با کرامت و معجزه حضرت زینب بعد آن قضیه تا 15 روز هر یک روز درمیان علی را به اوین می بردند که زندانی کنند که یا مسئولش نبوده یا تعطیل بوده یا هر مسئله دیگر که باعث می شود علی را زندانی نکنند و نجات می یابد. بعد از چند روز اضافه خدمتی که به وی می خورد تا تکلیفش در اوین مشخص شود بالاخره علی موفق می شود تسویه پایان خدمتش را بگیرد.

,

خواهر این شهید در خصوص ماجرای 17 شهریور گفت: بعد از پایان خدمت علی در کرج مشغول کار شد و در شرکتی کار جوشکاری انجام می داد و کارها و فعالیت های انقلابی نیز انجام می داد یک ماه از سربازی اش گذشته بود که ماجرای تظاهرات 17 شهریور شکل گرفت. یک روز قبل از آن یعنی در روز 16 شهریور علی در تظاهرات قیطریه شرکت داشت در این تظاهرات سربازان و درجه داران رژیم شاهنشاهی صف به صف جلوی مردم ایستاده بودند در میان جمعیت تظاهر کنندگان یک شخصی  عکس امام را به نحوی به دست آورده بود و همراهش بود به همراه چند دوست دیگرش بر سر عکس امام دعوا داشتند و هر کدام می خواستند که عکس امام برای خودشان باشد در این بین یک نفر می گوید هر کسی که جرات کند جلوی نظامی ها عکس امام را بالا ببرد عکس برای وی می شود که علی سریع عکس را از دست آنها در می آورد و می گوید من جراتش را دارم و عکس را در مقابل چشم نظامیان و عوامل شاه که به صف ایستاده بودند بالا میبرد و مثل حالتی که سان می بینند جلوی صف راه می رفت و عکس را تک تک به هر کدامشان نشان می دهد و می گوید رهبرتان را بشناسید. این عکس فقط بین این سه نفر انقلابیون بود که تردید داشتند عکس را نمایش دهند یا نه که علی اولین نفری بود که جرات کرد و عکس امام را روی دستانش گرفت و نمایش داد چون تا پیش از این هیچ کس عکس امام را نمایش نداده بود و مردم تصویر امام را ندیده بودند.

,

, ,

فاطمه صغری توفیقیان در ادامه ماجرا تعریف کرد: شب که علی منزل آمد عکس را نیز با خودش آورد و من برای اولین بار عکس امام را دیدم و وقتی ماجرای عکس را برایم تعریف کرد به وی گفتم علی مواظب باش اینها تو را نشان کرده اند و هر کجا که تو را ببینند آخرین روزهای تو است. صبح فردا ساعت 6 به قصد شرکت در تظاهرات 17 شهریوراز منزل خارج شد از آن طرف هم نظام چون فهمیده بود که مردم می خواهند تظاهرات انجام دهند از ساعت 6 صبح به بعد حکومت نظامی اعلام کرده بودند اما ملت بیرون ریخته بودند. محل کار همسرم در میدان ژاله بود ساعت 6 و 30 دقیقه یا 7 بود که همسرم زنگ زد و جویای علی شد و  وضعیت نابسامان آنجا را برایم گفت و از من خواست که نگذارم علی به میدان ژاله برود وقتی فهمید علی به میدان ژاله و محل تظاهرات رفته گفت علی دیگر از دستت رفت.

,

آن روز گذشت و علی نیامد و چون شب قبل آن به من گفته بود که شاید بعد از تظاهرات به کرج نزد برادر دیگرمان می رود من گمان می کردم علی به کرج منزل برادرم رفته است. همسرم نیز کارش 24 ساعته بود و فردا صبح می آمد روز 18 شهریور برادرم محمد از کرج زنگ زد و گفت علی آنجاست گفتم نه باید کرج آمده باشد و وقتی فهمیدیم کرج هم نرفته هر کجا که احتمال می دادیم رفته باشد زنگ زدیم اما علی جایی نبود بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم بیمارستان ها را بگردیم که شاید زخمی شده و در بیمارستان باشد برادرم و دوستان علی در حال گشتن بیمارستان ها بودند که همسرم آمد و گفت اگر علی را کشته باشند اگر دیر اقدام کنیم دیگر دستمان به جسدش نمی رسد باید زودتر سردخانه ها را بگردیم که رفتند و سردخانه ها را گشتند تا اینکه ساعت 3  و نیم بعداز ظهر همسرم آمد و گفت علی را در سردخانه بهشت زهرا پیدا کردیم فقط به کسی خبر نده که اگر بفهمند ما خانواده شهدای 17 شهریور هستیم ما را شناسایی می کنند و دیگر دست از سرمان برنمی دارند چون هم پول گلوله از ما می گیرند و  هم نزدیکان شهدا را به بهانه همدستی زندان می بردند.

,

وقتی به بهشت زهرا رفتیم فقط دیدم قیامت بود که نه می توان تعریف کرد نه مجسم کرد آن صحنه ها را فقط باید عینا مشاهده می کردید. نظام و ساواک آنجا با لباس مبدل و اسلحه ایستاده بودند و هر کسی را که می فهمیدند خانواده شهید هستند می گرفتند و می بردند از طرف دیگر هم خانواده هایی که افراد آنها در حادثه 17 شهریور شهید شده بودند آنجا جمع شده بودند تا به صورت ناشناس جازه میت خود را دفن کنند. مرده شورها نیز میت ها را می شستند و اگر کسی را نداشتند هر غریبه ای که آنجا بودند می بردند میت را دفن می کردند.

,

ما نیز به این عنوان که میت ما به مرگ طبیعی مرده آنجا حضور یافتیم تا ما را شناسایی نکنند برادرم محمد نیز به عنوان فردی که می خواهد در شستشوی میت کمک کند رفت و علی را خودش شست و کفن کرد. من آنقدر بهم ریخته بودم که اصلا حواسم به هیچ جایی نبود و همین جور وارد مرده شور خانه که پر از مرد بود شدم  با سردرگمی داشتم دور خودم می گشتم که یک دفعه محمد را دیدم که داشت علی را کفن می کرد و وقتی گفتم محمد این علی هست سریع محمد اشاره کرد و گفت هیس هیچ چیزی نگو و برو، من تازه متوجه شدم که باید سکوت کنم و نباید متوجه شوند که خانواده علی هستیم. وقتی هم علی را کفن کردند تنها 8 نفر از خانواده و دوستان و همسایه ما بودیم که وی را تشییع و نه به عنوان شهید بلکه به عنوان یک میت معمولی و غریبه در قطعه 17 بهشت زهرا به خاک سپردیم. در هنگام خاکسپاری و تشییع نه می توانستیم گریه کنیم و نه کاری بکنیم چون اگر صدایی از ما درمی آمد و می فهمیدند که خانواده علی هستیم ما را شناسایی می کردند.

,

جالب این است که تعداد کشته ها و شهدا ی واقعه 17 شهریور بسیار زیاد بود اما نظام شاهنشاهی تمام اجساد را در دریاچه نمک قم ریخت و تنها 70 و چند نفر از شهدای را به بهشت زهرا برده بودند تا ملت صدایشان درنیاید و  نگویند این افرادی که در 17 شهریور کشتید جسمشان چه شده و وضعیت بدتر نشود و می گفتند اینها همین تعداد شورشگر بودند و به مرده شورها هم دستور داده بودند که اینها را چه خانواده هایشان آمدند یا نیامدند بشورید کفن و دفن کنید.

,

کسی از دوستان علی وی را در تظاهرات ندیده بود که نحوه به شهادت رسیدن علی را تعریف کند فقط بعد از یک یا دو ماه که سر مزار علی رفته بودم دیدم کارتنی روی قبر علی گذاشته شده  و نوشته بود" این شخص علی توفیقیان که اینجا آرامیده گمان نکنید همین جور کشته شده چون من خودم دیدم این شخص رفت بالای تیرباری که داشت مردم را به گلوله می بست و تیر بار را از دست نظامیان رژیم شاه خارج کرد و لوله آن را به سمت طاغوتیان برگرداند و آنقدر شلیک کرد و آنها را کشت تا اینکه با هلوکپتر وی را نشانه گرفتند و تیر زدند" این فردی که این مطلب را نوشته بود هیچ نام و نشانی هم از خودش به جا نگذاشته بود. علی به ظاهر 3 گلوله خورده بود اول به زانوانش تیر خورده بود و بعد به رانهایش و با این حالی که تیر به پاهایش اصابت کرده بود طبق آنچه که ناشناس بر قبر علی نوشته بود تیر بار را از دستشان خارج کرد و در نهایت با هلی کوپتر وی را تیر زدند و به شهادت رساندند. علی همیشه جلودار و صف اول بود به یقین نیز در تظاهرات 17 شهریور در صف اول قرار داشت.   

,

بعد از تدفین غروب که از بهشت زهرا برگشتیم به منزل همسایه رفته بودیم تا منزل ما شلوغ و سروصدا نباشد و ساواک متوجه نشود. شب متوجه شدم جلوی منزل ما سروصدا است متوجه شدم یک بنده خدایی به پدر و مادر و بقیه برادرانم خبر داده بود و اصل ماجرا را نگفته بودند و فقط گفته بودند علی زخمی شده  که آنها هم  از مهدیشهر حرکت کرده بودند و وقتی دم در منزل ما رسیدند تازه متوجه شدند که علی شهید شده که به هر صورتی بود مادر و پدرم را آرام کردم که سروصدا نشود.

,

صبح فردا(19 شهریور) با پدر و مادر سر مزار علی رفتیم جرات نمی کردیم یک قطره اشک بریزیم و تمام بغض ها را در خودمان می ریختیم  بعد از مزار آمدیم مهدیشهر تا برای علی مراسم بگیریم اما اینجا هم زیاد نمی توانستیم کاری کنیم چون ژاندارم های اینجا که متوجه شده بودند علی را در ماجرای 17 شهریور شهید کردند  به ما می گفتند نگویید برادرتان را کشتند بگویید سکته کرده مرده است تا هرج و مرج نشود و مردم را به نفع رژیم ساکت کنند.

,

در مراسم سوم علی که مراسم ترحیم گرفته بودیم از حوزه علمیه شاهرود تمام طلبه ها به منزل ما آمده بودند و چون تعدادشان زیاد بود ژاندارم ها دور منزل ما را محاصره کرده بودند و فکر کرده بودند طلبه ها آمدند شورش کنند بستگان ما هم ترسیده بودند نظامیان آنها را دستگیر و اعدام کنند همه از ترس رفتند حتی در مراسم ترحیم که در حسینیه اعظم برگزار کرده بودیدم همه بستگان ترسیده بودند و هیچ کس نماند.

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه