در اولین گزارش، سراغ اسماعیل قلیچ خانی از تبریز رفتیم. وی در ابتدای کار شروع به خواندن سرودی کرد و گفت: این سروده ناقص هم در سخت ترین روها خواندیم.یک روز که دل تنگ بودیم و از شدت آلام روحی وجسمی ناشی از شکنجه ها زندگی برام سخت شده بود. رد می شدم دیدم علی داره چیزی زمزمه میکنه.رفتم جلودیدم شعری جدید سروده و داره همونو بایک آهنگ زیبایی می خونه. از اون رو ز هربار دلم می گرفت با علی کنار باغچه می نشستیم و این شعر را زمزمه می کردیم..علی آگاه و با معلومات بود و طبع شعرش در تنهایی و غربت گل کرد.
مطلع شعر که با صدای زیبای قلیچ خانی همراه شده بود بدین شرح است:
در بهار عمر خود در گوشه ی زندان اسیرم /ترسم آخر در غریبی کنج این زندان بمیرم
بارالها کن نگاهی بنده ی غرق گناهی/ با وجود جان پر از تب، با دعا و ذکریارب
خواهم از درگاهت امشب ، کن ز بند آزادم امشب
مونسم گردیده غم، ناله دارم دم به دم /هان بیا زین ماتم و غم با می ات تر کن دهانم
قلیچ خانی گفت: این شعر به دل می نشینه. چون با سوز دل شعرش گفته شد و با سوز دل و در غربت خوانده شده است.
در پایان قلیچ خانی خاطره ای از بی اطلاعی برخی آزادگان از وقایع روز در زمان اسارت عنوان کرد و گفت: در دوران اسارت روزی شیخ علی تهرانی را به اردوگاه آوردند و با هیاهو و سخنرانی تند می خواست القا کند که در ایران ظلم و ستم زیاد است. یکی از آزادگان پاشد و با فحش دادن گفت آهای انجمن حجتیه ای ساکت شو. من که کنارش بودم گفتم انجمن حجتیه را اصلا می شناسی؟ گفت بله به اون گفتم اگر میشناسی چی میگن حرفشون چیه؟ گفت: اونا میگن باید فساد زیاد شود تا امام مان ظهور کند. من هم در جوابش گفتم خب اگر اینطور باشه که این تهرانی داره از ما تعریف میکنه. در هرحال بصیرت وداشتن اطلاعات کافی در بین اسرا کم بود. و افراد بصیر و آگاه بسیار کم بودند.
در این هنگام یکی از این آزادگان که بیست سال بود از قلیچ خانی بی خبر بود آمد و پس از اعلام محبت به یکدیگر بزم خاطره گویی گرفت و خاطراتی از حاج آقا ابوترابی واردوگاه موصل ۲ ایراد شد.
انتهای پیام/
ارسال دیدگاه