شعر
مثنوی سُلالۀ نور تقدیم به ساحت مقدس و نورانی امام جواد(ع)
به مناسبت شهادت جانسوز و غریبانۀِ امام جود و رحمت، امام جواد سلام الله علیه، مثنوی سُلالۀ نور به ساحت مقدس و نورانی این امام همام تقدیم میگردد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ و به نقل از خبرنگار پیک هشترود، مثنوی سلالۀ نور تقدیم به عاشقان امام جواد(ع):
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیک هشترود, پیک هشترود,,
وَز لبش جاری چو کوثر آبِ عشق – بر شب تارِ رضا مهتاب عشق
,روشنای چشم زهرا، نورِ حق – چون علی شیر اوژنی منصورِ حق
,شُهرهْ شَهرِ عشقِ زهرا را جواد – خط سرخ کربلا را امتداد
,دل پریشانِ غمِ یاسی کبود – سینهاش را غُصّه میسوزد چو عود
,قامتش خم از غم آن یاسِ عشق – جاریِ چشم ترش، الماسِ عشق
,از تبارِ بیکسی، اولادِ یاس – بر گناهِ عاشقی او را قِصاص
,چون علی آزاده ای از نسل نور – وارثِ آن کُشتۀِ سر در تنور
,خفته در خاک بلا خورشیدِ حق – کرده زَهر کینه او را بیرمق
,حُجَّت حق را هلاکش کردهاند – غرقه در خون قلب پاکش کردهاند
,ضَجه زهرا میزند بارِ دِگَر – پارهپاره یوسف او را جگر
,میزند بر سینه و بر سَر، سُروش – نه فلک را بینم از غم در خروش
,اشک و آه و ناله میآید به گوش- نور چشمانِ رضا هم، شد خموش
,آن رضا را راحت روح و روان – بر لبش آورده زهر کینه، جان
,آن غریبِ کربلای کاظِمِین – تشنه لب جان میدهد همچون حسین
,یوسف زهرا وجودش کرده تب – زهر کین، آورده جانش را به لب
,دست و پا مولا به بَستر میزند – آسمان از غُصه بر سر میزند
,کربلا را وارث دست و علم – همنشین فاطمه در کوی غَم
,زهر کینه کرده او را خون جگر – آسمان را خون چکد از چشم تر
,آن جگر گوش رضا از زهر کین – خون دل جاری زچشمش بر زمین
,این چنین باشد سر انجام ولا – تشنه لب جان دادن در کربلا
,ای شه مدفون به خاک کاظِمِین – وارث تنهایی و رنج حسین
,زهر کینِ معتصم نوشیدهای – لاله گون بر تن کفن پوشیدهای
,ای غریبه در میان شهر خویش – هم چو جَدَّت کربلا داری بهپیش
,شمع غم سوز شبستان بقیع – عاشقی را جلوۀِ ناب و بدیع
,ای تقی و ای جوادِ فاطمه – ای دلت خونین یادِ فاطمه
,یوسف زهرا به چاه بیکَسی – میدهی جان در شب دلواپسی
,عشق زهرا ای تو را در تار و پود – نو حِ کشتیبانِ در دریای جُود
,از رخت نور ولایت منجلی – مانده تنها شَهرِ غم را چون علی
,قبلۀِ دلهایِ عاشق، کوی تو – عالمی گُم در خَم گیسوی تو
,وَه چه تنهایی به شهر اشک و آه – چون علی گویی غم دل را به چاه
,ای به شهر رنج و غمها کوچه گرد – میشوی امشب خلاص از دست درد
,کینۀِ زهرا به دل پَروَردِهها – غرقه در خون قلب حیدر کَردهها
,در کمین قتل صبح صادقی – میکِشَندَت سر به دار عاشقی
,بر دل و جان رضا آرامِ عشق – نرگس چشمِ تر تو جامِ عشق
,ای شقایقهایِ عاشق را امام – بر لب عطشانِ تو ما را سلام
,ای به شمسِ مُلک دلها نورِ عین – ساقیِ میخانۀِ چَشمِ حُسین
,باده ریز از آن خم حیدر نشان – تا بگردد سینهها آتش فِشان
,سَرشکن آن خُم که مَهدی دارد او – تا به پایان انتظارم آرد او
,شیعه را کُن این شب ظلمت سحر – جلوه کن بر چشم عاشق یک نظر
,غرقه در نور ولایت کن حِراء – می فرست آن یوسف گم گشته را
,کُشته ما را درد و رنج انتظار – میکِشَد هر دم بَلا ما را به دار
,طاقت ما گشته از این غُصِّه طاق – خون چکد از دیده ما را وَز فراق
,طعنه ما را میزند دشمن دُرُشت – مهدیا! هجران تو ما را بِکُشت
,دیده بر دَر، بس تو را در راه ماند – پا بهپایِ اشکِ چشمم، آه ماند
,سینه میسوزد ز داغِ اشتیاق – بس کن آقا شیعه را دیگر فراق
,ای سبب ساز غم آدینهها – ای نهاده داغ غم بر سینهها
,مهدی صاحب زمان، خورشید حق – وقت آن شد تا زنی سر از شفق
,جِلوِه کن بر ما، سحرگاه ظهور – تا نمایی نه فلک را غرقه نور
,جان به لب آمد خدا را بی تو، آه – کَم نگردد از تو ما را یک نگاه
,مهدیا دلتنگ بویت گشتهایم – قوم آواره به کُویَت گشتهایم
,رحمتی آور به عُشاقت وَلی – لحظهای روی مهت را منجلی
,از شفق غوغای نورت میرسد – از یمن بوی ظُهورت میرسد
,غُلغُلِه اندر جهان افکنده عشق – گشته عالم شاه ما را بَنده عشق
,اندکاندک میرسد، سَر انتظار – میرسد ما را شمیم نوبهار
,دریمن در شام و لبنان و عراق – گشته بر پا کربلایِ اشتیاق
,میرسد ما را سحرگاه وِثاق – رو به پایان میرسد شام فراق
,بوی مهدی میرسد از سمت نور – اندکاندک میرسد وقت ظهور
,اندکاندک دور مستان میرسد – یوسف زهرا پرستان میرسد
,شام عزلت رو به پایان میرسد – بر تن ما شیعیان جان میرسد
,در قدومش جان فدا باید کنیم – یاریاش در کربلا باید کنیم
,آه اگر تنها نهیمش در میان – ای دریغا گر شویم از کوفیان
,پیر تنهای خراسانی من – ای تو نوحِ قلب طوفانی من
,دل به تنگ آمد خدا را از ستم – پرچم سبز وَلا را کن علم
,ظلم و بیدادِ سکندرهای پست – تا کجا باید دل ما را شکست
,بیکس و تنها میانِ شهر درد – تا کجا تنها به ظلم شب نبرد
,یاری ما کن ای علم بردار عشق – یا بِکش ما را تو خود بردار عشق
,ای به زندانِ نگاهت دل اسیر – دادِ ما را از سِکندرها بگیر
,بیهراسم بند و زندان را ولی – دل به تنگ آمد ز تنهایی، علی
,جان فدای روی همچون حیدرت – اشعریها را بِتاران از بَرَت
,ای دلت رنجور درد و داغِ یاس – زِاِبنِ مُلجِم ها تو را دارم هراس
,دل پریشانم تو را از فتنهها – تا به دشت کربلا گردی رها
,میهراسم اَشعری را خرقه پوش – آن رَدای فتنه را افکنده دوش
,زین تَسلسُلهای بیپایان دور – میهراسم از فساد و ظلم و جور
,حیدری ای بسته گیسو را به سر – دل پریشانم تو را زین بوم و بَر
,آهِ مظلومان اگر گیرد شرر – آتشِ حق جُمله سوزد خشک و تَر
,ریشه کَن کُن ظالمان را بیخ زور – سینۀ شب را شکاف از تیغ نور
,اذنِ ما ده بر جهادِ با فساد – تا مگیرد رونق دین را کِساد
,ای خراسانی تو را جان بر کفیم -بهر جانبازی به اول در صفیم
,آبروی دین نیاید تا به باد – ریشه کن باید شود ما را فساد
,وَر نه چون قوم ثمود و قوم عاد – ریشۀ ما را بسوزاند فساد
,پیش ظلم ظالمان کردن سکوت – افکند ما را به دام عنکبوت
,کربلا ما را چنین دارد پیام – پیش ظلم ظالمان باید قیام
,این بود فریاد سرخ کربلا – نهی از منکر بود معروف ما
,با ولی تا پای جان میایستیم – از تبار کوفیان ما نیستیم
,ظلم ظالم را کجا گردن نَهیم – عاشقانه کربلا را در رَهیم
,صد هزاران کربلا مارا به پیش – بگذریم از خان و مان و جان خویش
,تشنه کامِ انتقامِ خونِ یاس – از سِکَندرها کجا ما را هراس
,شور و شوق کربلا دارد سرم – سر به دار عشق زهرا آورم
,«از تبار سر به دارانیم ما – کربلا را جا نمی مانیم ما »
, «از تبار سر به دارانیم ما – کربلا را جا نمی مانیم ما »,به امید ظهور یار …
,۲۲ شهریور ماه ۱۳۹۴ -منصور نظری
,,
پایان پیام/
]
ارسال دیدگاه