آن شب هوا ظلمانی بود
روایت اسیر عراقی از شبیخون ایرانیان و قساوت بعثیها
گروهبانی بود به اسم "کاسب" که گروهبان مخابرات بود. یک روز نفربر خود را به تعمیر گاهی که دربصره مستقر شده بود میبرد و بعد از تحویل نفربر به مکانیکها و شرح دادن عیب و ایراد آن به خانهاش میرود و دو روز بعد[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، در جاده شیخ بدیر – آبادان پلی هست. این پل خیلی مهم نبود و ما هم درکنار آن نیرو نداشتیم. ولی یک روز دستور آمد گروه گشتی به پل برود و هر بیست و چهار ساعت با گروه دیگری تعویض کند. تعداد افراد بیست و پنج نفر بود. آنها برای خود سنگر کندند و مستقر شدند. حدود ساعت سه یک گروه گشتی از نیروهای ایرانی به طرف پل میایند و درهمان نزدیکیها کمین میکنند. تعدادشان پنج نفر بود. اینها درهمان گوشه و کنار حرکات نگهبان را زیر نظر میگیرند. راس ساعتی که نگهبان عوض میشد وارد عمل میشوند و کار بسیار حساب شدهای راانجام میدهند این کار فرماندهان ما را متعجب و خشمگین میکند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز, در جاده شیخ بدیر – آبادان پلی هست. این پل خیلی مهم نبود و ما هم درکنار آن نیرو نداشتیم. ولی یک روز دستور آمد گروه گشتی به پل برود و هر بیست و چهار ساعت با گروه دیگری تعویض کند. تعداد افراد بیست و پنج نفر بود. آنها برای خود سنگر کندند و مستقر شدند. حدود ساعت سه یک گروه گشتی از نیروهای ایرانی به طرف پل میایند و درهمان نزدیکیها کمین میکنند. تعدادشان پنج نفر بود. اینها درهمان گوشه و کنار حرکات نگهبان را زیر نظر میگیرند. راس ساعتی که نگهبان عوض میشد وارد عمل میشوند و کار بسیار حساب شدهای راانجام میدهند این کار فرماندهان ما را متعجب و خشمگین میکند.,این چند نفر درهنگام تعویض نگهبانی این طور عمل میکنند که، نگهبان ساعت نگهبانیش تمام شده ومنتظر است نفر بعدی بیاید و پست را از او تحویل بگیرد ولی ظاهرا چند دقیقه تاخیر میکند. خود نگهبان به سنگر او میرود و صدایش میکند. بعد بر میگردد سر جایش و منتظر میماند. درهمین حال یکی از نیروهای ایرانی که عربی هم میدانسته از کمین خارج می شود و با ظاهری خواب آلوده خود را به نگهبان میرساند و بعد از سلام و احوال پرسی پست را از نگهبان تحویل میگیرد. نگهبان ما اصلا متوجه نمیشود که این نفر ایرانی است و اسلحه، سر نیزه و دو خشاب را به او تحویل میدهد. نفر شما فورا به او حمله میکند. در وهله اول دهان او را محکم میگیرد که سر و صدا راه نیندازد. بعد چند نفر دیگر میآیند و نگهبان را با خود میبرند. اینها داخل سنگر اجتماعی هم یک نارنجک میاندازند که شش نفر کشته وعدهای زخمی میشوند. بعد از این اتفاق به فرمانده تیپ اطلاع میرسد که چنین اتفاقی افتاده است.
,البته همان روز صبح ساعت ده این سرباز اسیر ما از رادیو عربی ایران صحبت میکند و شرح واقعهای را که آن شب روی داده بود بیان کرد. خودمان از رادیو شنیدیم. از این حادثه هیچ کس به اندازه فرمانده تیپ خشمگین نبود او به آن عده ازنفراتی که زنده مانده بودند دستور داد «چون یک اسیر دادهاید حتما باید بروید به کمین نیروهای ایرانی و به جای آن اسیر یک نفر ایرانی را اسیر کنید و بیاورید» سربازها قبول نمیکردند؛ زیرا این کار احتیاج به برنامهریزی و افراد شجاع داشت. فرمانده تیپ پانزده روز مهلت داد که هر نقشه که میخواهند تهیه کنند اما در عوض یک نفر ایرانی را هر طور شده به اسارت بگیرند و بیاورند. این دسته از افراد چندین بار به کمین رفتند ولی نتوانستند کاری صورت دهند. یک شب من به عنوان بی سیم چی همراه آنها بودم و دیدم که این کار چقدر مهارت و شجاعت میخواهد. مهلت پانزده روزه تمام شد و افراد گفتند «این کار از عهده ما برنمیآید» فرمانده تیپ گفت: این دستور فرمانده لشکر است که اگر نتوانستید یک سرباز ایرانی را اسیر کنید و بیاورید با ید خودتان اعدام شوید. افراد گفتند: ما در اختیار شما هستیم هرکاری که میخواهید بکنید ولی ما نمیتوانیم به کمین برویم و از ایرانیها اسیر بگیریم. وقتی کار به اینجا کشید همه این افراد را دستگیر کردند و به بغداد فرستادند تا دادگاهی بشوند. آنها هرکدام به پنج سال زندان محکوم شدند.
,, ,
,
, دفاع مقدس
دفاع مقدس
,,
یک روز به اتفاق فرمانده گردان یکم ازتیپ ششم، سرهنگ ستاد “اسماعیل عواد علی”، به گردان سیف سعد رفتیم و با فرمانده یکی از گروهانها که یک ستوان بود ملاقات کردیم. درداخل سنگر سرهنگ “اسماعیل عواد” طرح حمله به یک پمپ بنزین را که درشمال آبادان قرار داشت برای سروان تشریح کرد و ماموریت این حمله را برعهده گروهان او گذاشت. سروان قبول کرد گروهان این سروان ساعت سه صبح حمله را شروع کردند. من و سرهنگ و یک سرگرد که فرمانده گردان سیف بود داخل سنگر ماندیم. فرماندهان از طریق بیسیم این حمله را هدایت میکردند؛ اما بعد از مدتی متوجه شدیم که آنها درمیدان مین گرفتار شدند. یک گروه گشتی از نیروهای ایرانی هم آنها را دیدند و به طرفشان تیر اندازی کردند. ده نفر کشته و عدهای هم زخمی شدند. بعد از ساعتی سروان خسته و کوفته خود را به مقر رساند و بلافاصله سرهنگ عواد و آن سرگرد شروع به اهانت به او کردند. به سروان گفتند تو بی لیاقت هستی و دراین ماموریت کوتاهی کردی. تو حتما با ایرانیها ارتباط داری و خائنی اگر تو با ایرانیها ارتباط نداشتی حتما دراین حمله پیروز میشدی! این دو افسر ارشد گزارش بدی از سروان به مقامات بالاتر دادند. مدتی از این حادثه گذشت. روزی با سرهنگ و یک افسر نشسته بودیم و با یکدیگر صحبت میکردیم سرهنگ در خلال حرفهایش گفت: بله.
,گروهبانی بود به اسم “کاسب” که گروهبان مخابرات بود. یک روز نفربر خود را به تعمیر گاهی که دربصره مستقر شده بود میبرد و بعد از تحویل نفربر به مکانیکها و شرح دادن عیب و ایراد آن به خانهاش میرود و دو روز بعد به تعمیر گاه باز میگردد و نفربر را تحویل گرفته و به خط مقدم میآید. گروهبان بعد از چند روز به دادگاه نظامی احضار میشود و چند روز پس از آن جنازه او را به عنوان خائن تحویل خانوادهاش میدهند – البته در یک کیسه و تکه تکه شده-.
,آن روز که گروهبان “کاسب” نفر بر را به تعمیر گاه میبرد و از آنجا به خانهاش میرود وزیر جنگ عراق “عدنان خیرالله” برای بازدید به تعمیر گاه میآید و میبیند نفربرهای زیادی صف کشیدهاند. از مسول تعمیرگاه علت خرابی نفربرها را می پرسد وجواب میشنود که سربازان و رانندههای نفربر مسولیت احساس نکرده اینها را همین طور میآورند به تعمیرگاه و بعد میروند به خانه هایشان.
,” عدنان خیرالله” دستور میدهد این افراد، همچنین مسول تعمیرگاه را تنبیه کنند. ازجمله آن افراد گروهبان “کاسب” بود که به اعدام محکوم شد. بعد از مدتی عدهای از طرف حزب بعث به خانه گروهبان کاسب میآیند و به آنها ابلاغ میکنند «فرزند شما بیگناه اعدام شده و مقصر اصلی سرپرست تعمیرگاه بوده که به سزای عمل خویش رسیده است.» و بعد از عذرخواهی میروند دنبال کارشان. گروهبان بیچاره به همین آسانی از بین میرود و سرپرست تعمیر گاه هم که یک ستوان یکم بود اعدام میشود.
,من در آبادان اسیر شدم حمله در ساعت دوازده شب شروع شد. باران گلوله و خمپاره بر سر ما میبارید. من بیسیم چی بودم. بعد از آغاز حمله متوجه شدم هیچ ارتباطی با سایر واحدها نداریم و هیچ کس از کس دیگری خبر ندارد و نیروهای ما نمیدانند به کدام طرف تیراندازی کنند. آن شب هوا ظلمانی بود. خدا را گواه میگیرم که این سیاهی و ظلمات ترسش از گلوله بیشتر بود. حالت بهت به نیروهای ما دست داده بود. بیشتر آنها خرفت شده بودند و نمیدانستند چه کار میکنند. با همین وضع تا ساعت ده صبح دوام آوردیم. در ساعت ده فرمانده تیپ دستور عقب نشینی داد. به یک موضع دیگر آمدیم. بعد از چند دقیقه نیروهای ما دسته دسته به این موضع رسیدند. نیروهای ایرانی چابک و پر نشاط بودند. وسیمای آنها نشان میداد که خیلی جوان بودند- چه جوانهای خوبی. آنها مارا با کامیون به آبادان آوردند و بعد به اهواز آمدیم و آخر به تهران رسیدیم و من خیلی خوشحال هستم.
, ,
,
, اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی-مرتضی سرهنگی –ص۲۴۱-۲۴۴
, اسرار جنگ تحمیلی به روایت اسرای عراقی-مرتضی سرهنگی –ص۲۴۱-۲۴۴, اسرار جنگ تحمیلی,انتهای پیام/
, انتهای پیام/]
ارسال دیدگاه