رؤیای صادقانه ماجرای اهدای چفیه رهبر انقلاب که قسمت فرزند شهید مدققی شد
وقتی محمد و همه اعضای خانواده از مراسم استقبال 12 دی به خانه بازگشتند. همه دور محمد جمع شدند و به او که توانسته بود از نزدیک آقا را زیارت کند تبریک می گفتند و او را می بوسیدند.مادر از او پرسید از آقا چفیه هدیه نگرفتی؟ محمد که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: خجالت کشیدم درخواست چفیه کنم و دیگر حرفی نزد....[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از یزد رسا، به مناسبت ۱۲ دی سالروز سفر رهبر معظم انقلاب اسلامی به دیار دارالعباده با یکی از پسران یزدی که در این روز به عنوان نماینده فرزندان ایثارگر به رهبر فرزانه انقلاب خیر مقدم گفت گفتگویی انجام داده است.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, یزد رسا,اشاره: شهید مسعود مدققی از جانبازان دوران مبارزات علیه رژیم پهلوی بود که دردوران تحصیل در رشته پزشکی دانشگاه جندی شاپور(شهید چمران) تحصیل می کرد که به عنوان زندانی سیاسی از اهواز به اوین و ساواک منتقل شد و مورد شکنجه رژیم منحوس پهلوی قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات به درجه جانبازی نایل شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در عرصه ای دیگر مشغول خدمت به انقلاب اسلامی شد.
این شهید بزرگوار در سال ۱۳۷۶ با داشتن شش فرزند که آخرین فرزندش محمد یکسال داشت بر اثر جراحات باقی مانده از دوران مبارزات به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
این خاطره صبح امروز در گفتگوی اختصاصی با همسر شهید مدققی به مناسبت ۱۲ دی تهیه شده است:
قسمت اول ماجرا:
آخرین فرزند او که محمد نام دارد در سال ۷۶ در دبستان شاهد یزد تحصیل می کرد که به مراسم استقبال از رهبر معظم انقلاب و برنامه خیر مقدم به معظم له دعوت شد و این برنامه قبل از سخنرانی حضرت آیت الله خامنه ای درمیدان امیر چقماق یزد با حضور چند تن از فرزندان شهدا و ایثارگران همراه با دکلمه خوانی اجرا شد.
قسمت دوم ماجرا:
وقتی محمد و همه اعضای خانواده از مراسم استقبال ۱۲ دی به خانه بازگشتند. همه دور محمد جمع شدند و به او که توانسته بود از نزدیک آقا را زیارت کند تبریک می گفتند و او را می بوسیدند.مادر از او پرسید از آقا چفیه هدیه نگرفتی؟ محمد که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: خجالت کشیدم درخواست چفیه کنم و دیگر حرفی نزد.
محمد از اینکه نتوانسته بود چفیه آقا را هدیه بگیرد ناراحت بود ولی هنوز امیدوار بود. محمد از فکر چفیه بیرون نمی آمد. یکی دو شب بعد وقتی از خواب برخاست به دنبال چیزی می گشت. مادر از او پرسید دنبال چه می گردی؟ محمد گفت: آقا خامنه ای الان به من یک چفیه هدیه داد. مادر گفت: خواب دیدی پسرم. ولی محمد گفت: نه. همین الان آقا در گلزار شهدای خلدبرین به من یک چفیه دادند.
قسمت سوم ماجرا:
مادر فرزندش را به مدرسه رساند و خودش به گلزار شهدای خلدبرین رفت و ساعتی را با شهدا نجوا کرد. خلد برین خبری نبود و مثل همیشه در روزهای قبل از پنجشنبه خلوت بود. مادرسوار ماشین شد و از سمت بلوار ملائک قصد بازگشت به خانه را داشت که ناگهان احساس کرد اتومبیلی که از کنار او عبور کرد حامل رهبر معظم انقلاب است.
مطمئن نبود و فکر می کرد خیالاتی شده است.به سرعت دور زد و به گلزار شهدا بازگشت و از پله های گلزار بالا رفت.دلش گواهی می داد خبری هست و شاید خواب پسرش تعبیر شود.
یک خانم از پشت سر او را صدا کرد و گفت اینجا چه می کنید؟ باید بازرسی بدنی شوید. مادر علت حضورش را خواب فرزندش ذکر کرد و دیگر مطمئن شد آقا به زیارت شهدا می آیند.
او کنار قبر شهید مدققی ایستاد و چشم انتظار آقا شد. یک گروه انتظامات از ماشین های گوناگون پیاده شدند و دور گلزار پخش شدند. دیدار آقا نزدیک بود.
قسمت آخرماجرا:
آقا از پله های گلزار شهدای خلدبرین بالا آمدند.مادر محمد که دیگر نمی توانست جلوی اشک هایش را بگیرد. سر جایش کنار قبر شهید میخکوب شده بود. به یکی از محافظان آقا اشاره کرد که با آقا کار دارد.محافظ جلو آمد و مادر محمد در خواست کرد که چفیه آقا را به او بدهند.
محافط بلافاصله به نزد حضرت آقا رفت و با یک چفیه بازگشت. مادر محمد چفیه را به چشم هایش کشید و می بوسید و به محمد می اندیشید که فرزندش با دیدن این چفیه چه احساسی خواهد داشت؟
انتهای پیام/
اشاره: شهید مسعود مدققی از جانبازان دوران مبارزات علیه رژیم پهلوی بود که دردوران تحصیل در رشته پزشکی دانشگاه جندی شاپور(شهید چمران) تحصیل می کرد که به عنوان زندانی سیاسی از اهواز به اوین و ساواک منتقل شد و مورد شکنجه رژیم منحوس پهلوی قرار گرفت و بر اثر شدت جراحات به درجه جانبازی نایل شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی در عرصه ای دیگر مشغول خدمت به انقلاب اسلامی شد.
,این شهید بزرگوار در سال ۱۳۷۶ با داشتن شش فرزند که آخرین فرزندش محمد یکسال داشت بر اثر جراحات باقی مانده از دوران مبارزات به درجه رفیع شهادت نایل آمد.
,این خاطره صبح امروز در گفتگوی اختصاصی با همسر شهید مدققی به مناسبت ۱۲ دی تهیه شده است:
,,
قسمت اول ماجرا:
,آخرین فرزند او که محمد نام دارد در سال ۷۶ در دبستان شاهد یزد تحصیل می کرد که به مراسم استقبال از رهبر معظم انقلاب و برنامه خیر مقدم به معظم له دعوت شد و این برنامه قبل از سخنرانی حضرت آیت الله خامنه ای درمیدان امیر چقماق یزد با حضور چند تن از فرزندان شهدا و ایثارگران همراه با دکلمه خوانی اجرا شد.
,قسمت دوم ماجرا:
,وقتی محمد و همه اعضای خانواده از مراسم استقبال ۱۲ دی به خانه بازگشتند. همه دور محمد جمع شدند و به او که توانسته بود از نزدیک آقا را زیارت کند تبریک می گفتند و او را می بوسیدند.مادر از او پرسید از آقا چفیه هدیه نگرفتی؟ محمد که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت: خجالت کشیدم درخواست چفیه کنم و دیگر حرفی نزد.
,محمد از اینکه نتوانسته بود چفیه آقا را هدیه بگیرد ناراحت بود ولی هنوز امیدوار بود. محمد از فکر چفیه بیرون نمی آمد. یکی دو شب بعد وقتی از خواب برخاست به دنبال چیزی می گشت. مادر از او پرسید دنبال چه می گردی؟ محمد گفت: آقا خامنه ای الان به من یک چفیه هدیه داد. مادر گفت: خواب دیدی پسرم. ولی محمد گفت: نه. همین الان آقا در گلزار شهدای خلدبرین به من یک چفیه دادند.
,قسمت سوم ماجرا:
,مادر فرزندش را به مدرسه رساند و خودش به گلزار شهدای خلدبرین رفت و ساعتی را با شهدا نجوا کرد. خلد برین خبری نبود و مثل همیشه در روزهای قبل از پنجشنبه خلوت بود. مادرسوار ماشین شد و از سمت بلوار ملائک قصد بازگشت به خانه را داشت که ناگهان احساس کرد اتومبیلی که از کنار او عبور کرد حامل رهبر معظم انقلاب است.
,مطمئن نبود و فکر می کرد خیالاتی شده است.به سرعت دور زد و به گلزار شهدا بازگشت و از پله های گلزار بالا رفت.دلش گواهی می داد خبری هست و شاید خواب پسرش تعبیر شود.
,یک خانم از پشت سر او را صدا کرد و گفت اینجا چه می کنید؟ باید بازرسی بدنی شوید. مادر علت حضورش را خواب فرزندش ذکر کرد و دیگر مطمئن شد آقا به زیارت شهدا می آیند.
,او کنار قبر شهید مدققی ایستاد و چشم انتظار آقا شد. یک گروه انتظامات از ماشین های گوناگون پیاده شدند و دور گلزار پخش شدند. دیدار آقا نزدیک بود.
,قسمت آخرماجرا:
,آقا از پله های گلزار شهدای خلدبرین بالا آمدند.مادر محمد که دیگر نمی توانست جلوی اشک هایش را بگیرد. سر جایش کنار قبر شهید میخکوب شده بود. به یکی از محافظان آقا اشاره کرد که با آقا کار دارد.محافظ جلو آمد و مادر محمد در خواست کرد که چفیه آقا را به او بدهند.
, .,محافط بلافاصله به نزد حضرت آقا رفت و با یک چفیه بازگشت. مادر محمد چفیه را به چشم هایش کشید و می بوسید و به محمد می اندیشید که فرزندش با دیدن این چفیه چه احساسی خواهد داشت؟
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه