یادداشت/
کنار رود خین
ساعت شش صبح میرسم به معراج، قبل از اینکه کسی بیاید، مدارک را تحویل میگیرم و به اتفاق آقای نصراللهی میروم سالن معراج، در سردخانه را باز میکنند و یک نفر تابوت را میآورد بیرون.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، در گوشهای نشستهام و به خطبه نماز گوش میکنم که خبرنگاری آلمانی جلویم سبز میشود؛ به همراه یک مترجم که دانشجویی ایرانی است. خبرنگار از من سوال میکند: شما مادر شهید هستی؟ بله، عکس از شهیدت داری؟ پوستری از او همراهم است. وقتی پوستر را نشانش میدهم بیاجازه از من عکس میگیرد. ناراحت میشوم؛ ولی چیزی نمیگویم.می پرسد: از اینکه فرزندت شهید شده، ناراحت نیستی؟
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,-خدارا شکر میکنم که من هم در این کار بزرگی که انجام شده، سهمی دارم، چون کار بزرگ، بهای بزرگ میخواهد. ما میخواهیم دین وعزت و شرفمان را از دست چپاولگران نجات دهیم و بدون قربانی نمیشود.
,بازهم بچه داری؟ شش تا. حاضرم خودم هم باآنها قربانی شوم.
,فرزند دیگری داری که الان درجبهه باشد؟
,- بله پسر دارم هم پاسداراست و هم دانشجو. در رشته برق دانشگاه صنعتی شریف درس میخواند. گاهی در منطقه است و زمانی هم در دانشگاه.
,اگر او شهید شود؟
,-این سوال را جواب دادهام. به مترجم میگویم:-برادری دارم که دراتریش زندگی میکند اصلا مقیم اتریش است و خانوادهاش هم همانجاست. تابستان گذشته آمده بود ایران. طرز تفکرش با من فرق میکند. به من گفت: من دعوتنامه میفرستم بچههایت را یکی یکی بفرست پیش من و دکتر مهندس تحویل بگیر. از او تشکر کردم و گفتم: من آرم روی سینه مهدی را با هیچ عنوانی عوض نمیکنم. همین جا هم میشود درس خواند، ولی از خودشان بپرس؛ اگرآمدند، من حرفی ندارم. افسانه گفت:دایی جان، ما در اینجا به دنیا آمدهایم، دراینجا رشد کردهایم درس خواندهایم، ودراینجا خواهیم مرد. وقتی صحبتهایم تمام میشود، میبینم که دانشجوی مترجم، با گریه صحبتهای مرا ترجمه میکند.
,مدتی بعد، پشت جلد یک مجله خارجی، عکس مرا چاپ میکنند و آن مجله، به دست برادرزادهام بابک میرسد.
,۲۲بهمن ۱۳۶۳
, ۲۲بهمن ۱۳۶۳,وارد آبادان میشویم. قبل از ورود چند ساعتی، ما را بیرون شهر نگه داشتند و گفتند چون امروز ۲۲ بهمن است، عراق از صبح آبادان را به توپ بسته. ما گفتیم خطر را میپذیریم و بالاخره داخل شهر شدیم. میرویم به مقر نماز جمعه آبادان. در تمام مدتی که آنجا هستیم، زمین هرچند دقیقه یک بار، زیر پایمان میلرزد. بعد از نماز و ناهار، ما را از کنار پالایشگاه به درون ساختمان میبرند. کنار یکی از اتاقها جوانی نشسته است و رخت میشوید. خیلی دلم میسوزد! دلم میخواهد لباسهایش را بگیرم و برایش با جان و دل بشویم؛ ولی به ما سپردهاند که با کسی صحبت نکنیم. از دالانی عبور میکنیم و وارد کانالهای کنار اروند میشویم. خاک کانال چنان جاذبهای دارد که بی اختیار به سجده میافتم و بعد یک مشت خاک بر میدارم و در گوشه چادرم گره میزنم. رزمندگان را از کانالها دور کردهاند و کانالها قبلا تمیز شده. از روزنههایی که برای کار گذاشتن تیر بار ایجاد کردهاند، تردد نیروهای عراقی را میبینم. درمیان خط، اروند چنان آرام و با صفا جاریست که از دیدنش سیر نمیشوم. رنگ آب به خاطر انعکاس تصویر درختان، سرسبز است. عطر خوش بویی فضا را معطر کرده است. دلم میخواهد بگذارند همینجا بمانم تازه میفهمم چرا بچهها این قدر عاشق جبهه هستند. ساعت دو نیم بعد از ظهر به طرف خرمشهر حرکت میکنیم. نماز مغرب و عشا را میخوانیم و برمیگردیم. اهواز. شب را در تعاون سپاه میمانیم به امید زیارت کربلا!
, ,
,
, ۲۳ بهمن ۱۳۶۳
, ۲۳ بهمن ۱۳۶۳,امروز به سوسنگرد میرویم. بعد از سوسنگرد عازم فکه میشویم، اما اجازه ورود نمیدهند و بر میگردانندمان. میرویم بستان. در بستان هم میگویند داخل ماشین باشیم و پردهها را بکشیم؛ که ما خیلی ناراحت میشویم. از کنار پرده ماشین بیرون را نگاه میکنم. خیابانی است به عرض تقریبی پانزده متر که تمام خانههای کنارآن نیمه مخروبه است. فقط نیروهای نظامی در شهر رفت و آمد میکنند. چند دسته طناب به درختهای حاشیه خیابان بسته شده که لباسها وحولههای روی طناب با وزش نسیم تکان میخورند. برایمان دریک سینی بزرگ، با لیوانهای پلاستیکی چای میآورند. قصد نوشیدن ندارم، اما عطر خوب آن، به برداشتن یک لیوان تشویقم میکند. جلوی مسجدی که از گلوله توپهای دشمن درامان مانده، ایستادهایم. خواهران ازآنجا عکس میگیرند. ناهار را در سوسنگرد و در یک حسینیه نیمهساز میخوریم.غذا باقلاپلو است که از دو کوهه مقدس آوردهاند. سر سفره، یک تکه ته دیگ را که خیلی سفت و ضخیم است، بر میدارم و میگویم: خواهرها، هرکدام آماده شهادتید، بگویید تا برایتان ازاین ترکشها بفرستم! و همه خندیدند. خانم عربی در همسایگی حسینیه همت که خیلی با صفاست و زبان فارسی را دست و پا شکسته بلد است. میگوید: خواهران! منزل بنده در اختیار شماست. هرکدام میخواهید بیایید منزل ما، برای وضو و نماز و حتی حمام… همه از او تشکر میکنیم و تعدادی برای وضو و نماز، همراهش میروند. بعد ازظهر میرویم زیارت قبور خواهران بستان. ساعت هشت شب، به بارگاه شهدای هویزه میرسیم در حرم شهدای هویزه توسلی میشود که خیلی با صفاست! شب تاریک، بیابان برهوت و یاد بچههایی که دردل این صحراها حاجت خود را گرفتند! یادآوری این چیزها، حال خوشی به من میدهد.
,۶خرداد ۱۳۶۷
, ۶خرداد ۱۳۶۷,برای مراسم چهلم آقای پولادی، همگی عازم پولاد کلا میشویم. محوطه وسیعی را درآنجا چادر کشیدهاند. و پرچم زدهاند. تعداد زیادی از نیروهای لشکر ۲۵ کربلا هم حضور دارند. میگویند به خاطر آماده باش، همگی نتوانستند بیایند. از دور که نگاه میکنم، بیاختیار به یاد کربلای امام حسین علیه السلام میافتم. فرماندار ساری مشغول سخنرانی است و محدثه، چون گلی خوشبو دست به دست میگردد. خدایا کمک کن که عفت، یادگار پولادی را همانطور که خودش دوست داشت، تربیت کند… جنگ به صورت دیگری درآمده و خبرهاخیلی خوشایند نیست. سالگردها، یکی بعد از دیگری سر میرسد و شهادت ها ادامه دارد؛ ولی مقتدای ما سکوت فرموده. دلیلش را نمیدانم؛ ولی نگرانی رنجم میدهد. چه پیش آمده؟ مساله چیست؟ پریشانی گریبانگیرم شده. حال خودم رانمیفهمم. همهاش منتظر حادثهای هستم. چه پیش خواهد آمد، نمیدانم…
,۲۷ تیر ۱۳۶۷
, ۲۷ تیر ۱۳۶۷,ساعت دو بعد از ظهر، رادیو خبر پذیرش قطعنامه ۵۹۸ را اعلام میکند. و بالاخره حادثه اتفاق میافتد. برق از چشم همه میپرد و هرکس از دیگری میپرسد چرا؟! گریه امانم نمیدهد.حال خود را نمیفهمم. همهاش راه میروم. به آشناها سر می زنم. جواب سوالها داده نمیشود. همه منتظرند. آقای خامنهای قبول قطعنامه را به صلح حدیبیه تشبیه میکند، ولی باز هم قبولش آسان نیست، تا اینکه بیانیه امام پخش میشود و جگر همه ما میسوزد.
,جنگ ما نمایش انسانیت بود. تصویر ایثار، انتهاب شایستهها بود. سفره نعمتی بود که پهن شد و هرکس به فراخور حال، ازآن بهره برد و حالا دارد جمع میشود. چند روزی از قبول قطعنامه میگذرد؛ ولی عراق به جای قبول آن پرروتر شده و روز به روز فشار بیشتری به جبههها میآورد و ادامه دهندگان قافله شهادت، مردانه جلو دشمن ایستادگی میکنند.
,اول مرداد۱۳۶۷
, اول مرداد۱۳۶۷,عفت میآید تهران و میگوید آقای فاطمی شهید شده. اوکه بعد از پولادی آرام و قرار نداشت، بالاخره در شلمچه به او میپیوندد. او را با زن و سه فرزندش، در مراسم پولادی دیدم.آنقدر چهرهاش نورانی و معصوم بود که ما قادر نبودیم او را نگاه کنیم.
,پنج شنبه ۱۹ مهر ۱۳۶۹
, پنج شنبه ۱۹ مهر ۱۳۶۹,ساعت شش صبح میرسم به معراج، قبل از اینکه کسی بیاید، مدارک را تحویل میگیرم و به اتفاق آقای نصراللهی میروم سالن معراج، در سردخانه را باز میکنند و یک نفر تابوت را میآورد بیرون. حدس میزنم که باید درون تابوت، جز استخوان چیزی نباشد. و حدسم درست است. مشتی استخوان متلاشی شده را درون چلوار تمیزی پیچیدهاند .کنارش مینشینم. برای مدتی ساکت هستم. بعد سرم را به طرف آسمان بلند می کنم و میگویم: خدایا کمکم کن! این است باقی مانده جوان هفده ساله من؟ شکر میکنم.بعد به مهرداد خوشامد میگویم و از او میخواهم که شب اول قبر به دیدنم بیاید. به بررسی جسد میپردازم. اول جمجمهاش. میبینم هشت سال قبل، “محمود احمد خو” میگفت که او به صورت افتاده بود. حدس میزنم که باید به پیشانیاش خورده باشد. حالا بعد از هشت سال. داخل استخوانهای او سه فشنگ است. یکی را برمی دارم و داخل سوراخی که در استخوان پیشانیاش ایجاد شده میگذارم. تا نیمه فرو میرود. استخوانها را دانه دانه میشمارم. قلم یکی از پاهایش نیست. درمقابل عظمت خدا سر فرود میآورم. یادم میآید که به مهرداد میگفتم:میخواهم با لباس سپاه شهید شوی. ولی خدا میخواست که با استخوانهای تکیده دفن شود.
,کنار رود خین – یادداشتهای روزانه یک مادر-اشرف السادات مساوات(سیستانی
, کنار رود خین – یادداشتهای روزانه یک مادر-اشرف السادات مساوات(سیستانی, کنار رود خین – یادداشتهای روزانه یک مادر-اشرف السادات مساوات(سیستانی,]
ارسال دیدگاه