خاطره حاج محسن سبزعلی از قیام مردم شهر ری در 18 دی
صبح روز 18 دی، قاسم زودتر از همه از خواب بلند شد چون حمام ما کپسولی بود و در آن موقع گاز نداشت قاسم به حمام عمومی رفته بود و وقتی به خانه آمد به ما گفت: هنوز صبح نشده دسته دسته مردم به سمت حرم میروند شما هنوز خوابیدهاید؟ سپس گفت: من غسل شهادت کردهام و برای هر اتفاقی آمادهام. من به قاسم گفتم شما چون مسئول انتظامات هستید برو ما هم الان میآییم، بعد از نیم ساعت به طرف حرم حرکت کردم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از آفتاب ری؛ حاج اصغر سبزعلی که خود از برگزار کنندگان راهپیمایی 18 دی شهر ری می باشد می گوید: «پس از شهادت حاج مصطفی خمینی در قم برای چهلم ایشان مراسمی گرفتند که من و برادرانم به اتفاق چند نفر دیگر از اهالی شهرری در آن حضور یافتیم . این مراسم با دخالت نیروهای انتظامی رژیم به زدو خورد و شهادت عده ای منجر شد. برای چهلم شهدای قم، تبریزی ها مراسمی برگزار کردند که آنجا هم به شهادت و زخمی شدن چند نفر منجر شد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, آفتاب ری؛,همین طور چهلم ها ادامه یافت تا این که ما به فکر افتادیم که در شهرری مراسمی برگزار کنیم. درست است که به طور پراکنده تظاهراتی برگزار می شد و اهالی شهرری در تهران نیز به مناسبت های مختلف حضور می یافتند و مشارکت داشتند مثلاً در 17 شهریور پای منبر علامه نوری یا در مسجد قبا تعدادی از اهالی شهرری را می دیدیم منتهی ما (برادران سبزعلی) و برخی از افراد انقلابی شهرری که حدود 10 الی 12 نفر بودیم لازم دیدیم که در این جا بین نیروهای انقلابی انسجام و وحدت ایجاد کنیم تا بتوانیم در شهرری حرکتی انجام دهیم. طی جلساتی که برگزار کردیم به این نتیجه رسیدیم که یک روز را تعیین کنیم و اعلام کنیم که راهپیمایی برگزار می شود، منتهی نه به وسیله اعلامیه، چون جلوی کار را می گرفتند و به احتمال زیاد ما هم دستگیر می شدیم.
,بنابراین دو روز مانده به 18 دی افراد تقسیم شدیم و به مساجد مختلف رفتیم تا به اطلاع عموم برسانیم که 18 دی تظاهرات برگزار می شود. در واقع حاضران در مساجد هم به محارم خود می گفتند و به این شکل مردم در جریان قرار می گرفتند. روحانیون مساجد هم همگی موافق بودند منتهی برنامه ریزی و مدیریت می خواست مدیریت آن انجام شده بود و برنامه ریزی آن هم با حضور در مساجد صورت می گرفت.
,صبح روز 18 دی، قاسم زودتر از همه از خواب بلند شد چون حمام ما کپسولی بود و در آن موقع گاز نداشت قاسم به حمام عمومی رفته بود و وقتی به خانه آمد به ما گفت: هنوز صبح نشده دسته دسته مردم به سمت حرم میروند شما هنوز خوابیدهاید؟ سپس گفت: من غسل شهادت کردهام و برای هر اتفاقی آمادهام. من به قاسم گفتم شما چون مسئول انتظامات هستید برو ما هم الان میآییم، بعد از نیم ساعت به طرف حرم حرکت کردم.
, :,قرار بود بلندگوی دستی ببریم چون اگر دست ما می دیدند آن را می گرفتند بلندگو را به خواهرم دادیم و گفتیم زیر چادر بگیر و داخل حرم به ما بده. مسیر تظاهرات بدین شکل بود که در صحن حرم تجمع کنیم و سپس به سمت میدان شهرری برویم و پس از آن از خیابان رزم آرا (فدائیان اسلام کنونی) تا سه راه ورامین حرکت خودمان را ادامه دهیم و در آنجا با صدور قطع نامه ای راهپیمایی تمام شود.
,
جمعیت عظیمی جمع شدندساعت 9 صبح که یک مقداری شلوغتر شد، روحانیت را ازجمله شیخ عبدالرحیم کنی و فرزندش شیخ آقا بزرگ کنی و سید مهدی موسوی، آقای رفیعی و موسوی همدانی را به یک قسمت تعارف کردیم و سپس من لبه حوض وسط صحن رفتم تا چند نکته را تذکر بدهم، گفتم شعارها فقط از طریق بلندگو پخش می شود و شعارهای پراکنده ندهید. در مسیر هم اگر اتفاقی افتاد کوچه ها ی اطراف هست و از آنجا می توانید متفرق شوید. راهپیمایی هم آرام است و یک نوع اعلام حمایت از امام است.
بلندگو را برای شعار دادن به رضا نظری دادیم که صدای رسایی داشت و حدود 15 نفر هم به عنوان انتظامات شب قبل از 18 دی تعیین کرده بودیم. بازوبندهایی هم که روی آن نوشته بود انتظامات تهیه کردیم به این افراد دادیم برادرم شهید قاسم سبزعلی نیز از مسئولان انتظامات بود.
,
او قد بلندی داشت و به اطراف مسلط بود. همچنین قرار گذاشتیم که اگر اتفاقی افتاد و ماموران رژیم حمله کردند انتظامات فرار نکنند و مردم را راهنمایی کنند حدود ده هزار نفری آن روز شرکت داشتند به طوری که سر جمعیت در میدان شهرری و انتهای جمعیت در حرم بود. خانمها در انتهای جمعیت بودند و من مسئولیت داشتم ابتدای صف که روحانیت بودند را هدایت کنم. شعارها هم شعارهای آرامی بود مثلاً استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی، درود بر خمینی و … منتهی در مسیر مردم دچار هیجان شدند و شعارهای تندتری سر دادند.
,از روحانیون حجج الاسلام عبدالرحیم کنی، عبدالکریم کنی، عبدالعلی کنی (شیخ آقابزرگ)، ابوالقاسم موسوی همدانی، مهدی فضیلت و رمضانعلی زمانی و … حضور داشتند اما حجت الاسلام غیور ی هنوز نرسیده بود. من چون جلوی جمعیت بودم دیدم ماشینهای ریو گارد و ارتش بغل بازار ایستاده اند و خطرناک هم هست اگر آنها کنار نروند ممکن است زد و خورد شود چون من جوان بودم احتمال دادم که حرف من را قبول نکنند به یکی از انقلابیون شهرری به نام آقای صالحی که فرد متشخص و جزءکارکنان دولت بود و ما با هم آشنایی داشت گفتم: آقای صالحی ما چون جوان هستیم ممکن است حرف ما را قبول نکنند شما بزرگتر هستید با فرمانده این نظامیان صحبت کنید که این راهپیمایی آرام است و اجازه دهند مردم به صورت آرام راهپیمایی کنند زیرا اینها هم جوان هستند ممکن است زدو خورد شود شما کنار بروید و در صورت درگیری بیش از هزار نفر کشته میشوند فرمانده هم فرد فهمیده ای بود قبول کرد و گفت شعارهای زننده ای ندهید.
,نیروها را عقب برد و در کوچه کلید داری مستقر کرد ما حرکت کردیم و نزدیک میدان دایره که میدان مرکزی شهرری است دیدیم در شمال میدان نزدیک بانک ملی چند ریو گذاشته اند به آقای صالحی گفتم: برو اینجا هم صحبت کن درگیری نشود اما فرمانده این نیروها توی سینه آقای صالحی زد و گفت: سریعاً متفرق شوید. راهپیمایی ممنوع است و آرام و غیر آرام ندارد. ظاهراً با بیسیم با معاون فرماندار نظامی تهران صحبت کرده بود به نام سرگرد رحیمی که او گفته بود سه بار تذکر بده اگر متفرق نشدند تیر اندازی هوایی و اگر اثری نداشت تیراندازی زمینی کنید. آنها هم یک بلندگوی دستی داشتند که صدای آن هم زیاد نمی رفت بعد از صحبت سه بار گفت: متفرق شوید، آقایان و خانمها متفرق شوید ابتدا تیر هوایی زدند ما ابتدای جمعیت را که روحانیت بودند به همراه افرادی که جلوی صف بودند به خیابان 24 متری بردیم و بقیه هم در خیابان حرم بودند. تعدادی از مردم با سنگ مقابله میکردند اما وقتی دیدند بیفایده است پراکنده شدند.
,در این زمان عده ای از مردم شتاب زده فرار می کردند با نرده های سر تیز اطراف باغچه های کنار خیابان برخورد کرده و زخمی شدند اما کسی هنوز شهید نشده بود. من چون سخنرانی کرده بودم یک کت چهارخانه هم پوشیده بودم شناسایی شده بودم و خواستند مرا بزنند که به طرف کوچه اقدسیه (پیلغوش فعلی) در خیابان 24 متری فرار کردم من به همراه پسر دایی ام ابراهیم حکمی مقدم و مهدی تقوی راد (وی بعداً در پاوه شهید شد) در کوچه یخچال مستقر شدیم و دیدیم یک گروه جدیدی به نیروهای نظامی اضافه شدند و شدیداً تیر اندازی زمینی می کنند ما مخفی شدیم. مهدی تقوی راد رفت آجر پرت کند گفتیم بیا عقب نشونه گرفته اند کشته می شودی.
,من به ابراهیم حکمی مقدم گفتم: برویم خانه من این کت چهارخونه ام را نشونه کرده اند آن را عوض کنم و اینجا ماندن هم فایده ای ندارد برویم به بیمارستان فیروزآبادی و به کسانی که زخمی شده اند کمک کنیم.
,به خانه آنها که در کوچه یخچال (پیلغوش فعلی) بود و در خیابان آرد ایران (اقدیسه فعلی) قرار داشت رفتیم و من لباسم را عوض کردم و به بیمارستان رفتیم آنچا چند نفر از جمله رنجبر، اعظم سلیمانی و … زخمی شده بودند بعضی ها را سرپایی درمان کردند و بعضی بستری شدند در همین حال بودیم که آقای اکبر مدیری که از هیئتی ها بود گفت: ما اینجا کارمندیم یک کاری هست که من نمی توانم انجام بدهم چون نفوذی هست و ما را لو می دهند این عکس شاه، فرح و ولیعهد در اورژانس هست را بروید آنها را بردارید که آیینه دق ماست گفتم: بروید یک چهارپایه بلند بیاورید رفت یک برانکارد دو طبقه آورد ومن بالا رفتم در همین حال بود که یک نفر برانکارد را کشید و افتادم و کمی صدمه دیدم آن موقع ورزشکار بودم و کشتی گیر بودم و بدنم آماده بود گفتم: چی شده؟ چه خبر است؟ گفتند چند نفر تیر خورده و آورده اند من هم گفتم خوب ببرید حالا چرا اینجوری؟ دیدم جمعیت اطرافیان مجروحان آشنا هستند به ابراهیم گفتم: مگر چطوری زده اند که اینها اینگونه توی سرشان می زنند و گریه و زاری می کنند؟ ابراهیم رفت که ببیند او هم زد توی سرش من هم رفتم جلو هر که من را می دید گریه اش بیشتر می شد پیش خودم فکر کردم حتماً چون آشنا هستم و در تظاهرات بودم به خاطر آن است جلو که رفتم جمعیت را کنار زدم دیدم قاسم خودمان است که با ژ3 زده بودنش و دل و روده اش را بیرون آورده بودند. استوار قویدل به سرباز گفته بود بزن ولی سرباز گفته بود نه و او هم کشیده ای به سرباز زده بود و ژ3 را ازش گرفته و خودش زده بود چون ژ3 برد بیشتری دارد و قوی تر از کلت است.
,به هر حال از خودم بی خود شدم و خودم را به در و دیوار می زدم. چند تا از بچه از جمله همین مدیری و چند نفر از کارکنان بیمارستان که من را می شناختند گفتند شما حالا برو بردارهایت را بیاور شاید خون لازم داشت و خون شما نخورد. من نمی خواستم بروم به مدیری گفتم ممکن است شهید شود می خواهم این لحظات آخر پیشش باشم اما آنها گفتند نه چیزی نیست تیر به پایش خورده ولی من قبول نکردم و گفتم خودم دیدم دل و روده اش بیرون بود.
,دیدم حرف بدی هم نمی زنند شاید در این شرایط بتوان کمکی کرد. به هر حال آنها می خواستند این گونه من را آرام کنند. در حیاط بیمارستان آقای محمدی که در میدان شهرری کیف مدیر دارد، یک فولوکس داشت که با آن مجروحان را می آورد او را دیدم و گفتم: قاسم تیر خورده من را برسان خیابان حرم برادرهایم را بیاورم چون قاسم خون احتیاج دارد. او هم گفت برویم. وقتی به میدان شهرری رسیدیم غوغایی بود، روسری، چادر، کفش و آجر و … ریخته و مردم متفرق شده بودند و از پشت بام ها مبارزه می کردند و با سنگ ماموران را می زدند پرس و جو کردم که برادرانم کجا هستند گفتند پشت بام کاروانسرای شاه عباسی که به خانه ما که در کوچه دباغی بود راه داشت.
,رفتند اخوی بزرگ ما را صدا کردند و آمدند و گفتم قاسم شهید شده است. رفتیم بیمارستان جنازه را برده بودند سردخانه و گفتند رئیس بیمارستان دستور داده که باید به نیروهای انتظامی تحویل بدهیم. مردم پشت سر ما داخل بیمارستان شعار دادند و رفتیم طرف سردخانه به یک نفر به نام احمد آرونی که بعدها فامیل ما شد و تاکسی خط شوش ـ شهرری داشت، گفتم برو پشت بیمارستان و ما از روی دیوار جنازه را به تو می دهیم تا به بهشت زهرا ببریم. البته در این بین کارکنان بیمارستان مقاومت می کردند ولی نیروی انتظامی داخل نبود. آن زمان اگر کسی را می کشتند پول تیر را از خانواده شهدا می گرفتند. خیلی ها خودشان را به بیمارستان رساندند چون اگر جنازه را می گرفتند پس گرفتنش خیلی مشکل بود. جنازه را در سرد خانه بهشت زهرا گذاشتیم چون وقتی که ما رسیدیم زمان شستشو تمام شده بود و باید فردا می رفتیم .
,آن شب متولیان آستانه حرم حضرت عبدالعظیم(ع) که پسر شیخ عبدالرحیم کنی و آقای تهرانی بودند و همچنین مردم به خانه ما آمدند و دسته دسته شعار می دادند قاسم جان شهادت مبارک. مسئولان آستان گفتند ما یک قبر برای شهید شما در حرم در نظر گرفته ایم مادرم قبول نکرد و گفت شهید من با شهیدان دیگر هیچ فرقی ندارد همانجایی دفن می شود که شهدای تهران دفن شده اند و من هیچ امتیازی برای بچه ام نمی خواهم. آن زمان برخی از متولیان آستانه وابسته به حکومت بودند و مادرم و به تبع آن ما هم مخالفت کردیم. برادرم در قطعه 21 کنار شهدای 72 تن دفن شده است.
,فردای روز 18 دی که می خواستیم برویم به بهشت زهرا، مادر اجازه نداد که جنازه را در شهرری تشییع کنیم چون ممکن بود درگیری شود و چند نفر دیگر هم شهید شوند. در آن روز برف می آمد و مدتها عکس تشییع جنازه شهید سبزعلی، کوهی نژاد، طرق رودی را در مجله جوان چاپ می کردند. در آن روز غیر از برادرم سه نفر دیگر هم تشییع و دفن شدند آن روز مردم به ما خانواده شهدا لطف داشتند. همچنین در آن روز خیلی سخنرانی شد در بلوک به بلوک یک نفر سخنرانی می کرد.
,حاج اصغر سبزعلی نیز ضمن تایید مطالب فوق در مورد تظاهرات روز 18 دی می گوید: معمولاً تظاهرات ها را سرکوچه انجام می دادیم ده نفر به ده نفر شعار می دادیم آخر شب جمع می شدیم و می آمدیم به سمت حرم. یک شب قاسم گفت: بیایید یک تظاهرات عظیمی برپا کنیم روز 16 دی رفتیم خانه آقای شفیعی و صحبت کردیم که 18 دی باید در وسط میدان برویم و راهپیمایی کنیم و ماموریتهای هر یک را مشخص کردیم.
,راهپیمایی انجام شد و پس از تیر اندازی نیروهای انتظامی یک عده از ما به کوچه کاشانی و یک سری هم به کوچه یخچال رفتند. در همان زمان دیدیم در دبیرستان عظیمیه در خیابان حرم ارتشی ها چند نفر را دستگیر کرده اند ما رفتیم به پشت بام خانه روبه روی خانه خودمان که خانه حاج علی اصفهانی بود ما رفتیم روی پشت بام خانه وی در آنجا یک عده ای داشتند بنایی می کردند آجرها را برداتشیم نیمه کردیم و دادیم به بچه ها تا نیروهای گارد را بزنند تا بتوان به این شکل بچه های مدرسه را آزاد کرد به همین شیوه موفق شدیم بچه های دبیرستان را آزاد کردیم.
,بعد هم برگشتیم دیدیم که اخوی مان دارد می آید و گفت قاسم شهید شده است ما هم به بیمارستان رفتیم و جنازه برادرم گرفتیم و به بهشت زهرا بردیم در آنجا از تهران، قم، تبریز و … آمده بودند همه تجمع کرده بودند تا حکومت را ساقط کنند.آن موقع امام فرموده بودند اینهایی که در مجلس هستند دارند شعبده بازی می کنند تا سر شما را گرم کنند پزشکپور و بنی احمد از تهران و تبریز در مجلس گفته بودند هر که در 17 شهریور شهید داده است نام نویسی کند ما طرفدار شماهستیم که امام هم در مقابل پیام داده بودند که اینها شعبده بازی می کنند.
,خلاصه این حوداث باعث یک نوع تحول درونی در مردم شده بود عده ای بعد از این وقایع آمدند به خانه ما و گفتند ما آمده ایم تا جزو دار و دسته شما باشیم.
,بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با اخوی و چند تا از بچه ها به مراغه رفتیم و کلیه کسانی که در 17 شهریور و 18 دی در شهرری دست به کشتار مردم زده بودند که از گردان 403 توپخانه مراغه بودند و وقتی فرماندار نظامی را دستگیر کردیم به او گفتیم راستش را بگو و گرنه تو را می¬کشیم چون اگر راستش را بگویی کاری به تو نداریم. او هم اعتراف کرد و گفت آنهایی که برادر شما، علی کوهی نژاد و اصغر طرق رودی و عباس ملکی را کشتند از گروهانی بودند که سردسته اش ستوان صادقی بود و تیراندازی را استوار قویدل کرده بود و آن چند نفر را شهید نمودند.
,ما هم رفتیم داخل پادگان مراغه یک انقلابی به نام استوار غریبانی را پیدا کردیم و به خانه اش رفتیم و گفتیم ما از شهرری آمده ایم برادرمان شهید شده است او با ما همکاری کرد رفتیم داخل پادگان و قاتلان شهدای 18 دی را گرفتیم. بچه ها گفتند آنها را همین جا اعدام کنیم گفیم نه اینها باید بیایند شهرری و تحویل دادگاه انقلابی بدهیم و کسی بی گناه اعدام نشود اینها را آوردیم شهرری و مردم خیلی از ما تجلیل کردند و گل آوردند و گردن ما انداختند چون حدود یک ماه بعد قاتلان را دستگیر کرده بودیم آنها را تحویل دادگاه انقلاب دادیم یکی دو تا اعدام شدند و قویدل اقرار کرد و اعدام شد بقیه هم 10 الی 15 سال زندانی شدند.
, و]
ارسال دیدگاه