به راستی شما تا چه حد طعم فقر را چشیده اید؟ روزهایی است که شاید یک 1000 تومانی هم در جیبمان نداشته باشیم ولی روز دیگر فرق دارد. روزی هست و روزی نیست.
اما کسانی هستند که شاید هیچ روزی برایشان هستی نباشد. کم و بیش، من و شما اینگونه افراد را در جامعه دیده ایم.آیا تا به حال خود را جای آنها گذاشته اید؟ آیا می توانید تصور کنید که نه یک شب بلکه شب های متوالی با شکم گرسنه سر بر روی زمین بگذارید. گاهی این فقرها بسیار تلخ است.
یکی از دوستان قصه تلخی را که دیده بود برایم تعریف کرد:
«به بازار رفته بودم تا برای منزل میوه بخرم. داشتم میوه ها را برمی چیدم که زنی میانسال با لباس مندرس به داخل مغازه آمد. رویش نمی شد صحبت کند؛ به آرامی به صاحب مغازه گفت: خیلی وقت است میوه نخورده ایم، بچه ام ضعیف شده و بیمار است. می گویند باید میوه بخورد، من پولی برای خریدن میوه ندارم، شما میوه گندیده دارید که به کارتان نیاید؟ یا حداقل میوه خراب که ارزانتر باشد و من بتوانم بخرم. برای فرزندم می خواهم.»
گویی آب سردی بر سرم فروریخت، یاد خودم افتادم، یاد روزهایی که از بی پولی از همه چیز می نالیدم. حالت گنگی بود، زبانم بند آمد. یک آن فقر را با تمام وجود حس کردم. تصمیم گرفتم دیگر گله و شکایت نکنم.
این یک قصه از هزاران قصه ی فقرِ مردمان شهر من است. روزها این داستان ذهنم را مشغول کرده بود. این فکر و غصه با دیدن ثروت برخی افراد تبدیل به خشم شد، از ثروت برخی نگویم که بهتر از من، هزاران داستان بلدید.
بزنم به تخته، قیمت اجناس و... هم که هر روز بیشتر از دیروز می شود، فقیر فقیرتر و ثروتمند ثروتمندتر می شود. اکنون که به اطراف خود بیشتر نگاه می کنم، می بینم که بعضی از این افراد فقیر و کارتن خواب را دیگر نمی بینم. عجیب است! با این اوضاع و احوال که باید بیشتر هم بشوند؛ شاید از گرسنگی، دیگر رمق راه رفتن ندارند، شاید هم در گوشه ای از این شهر ... بگذریم.
چند روز پیش شنیدم موتور سواری چند کیلو میوه را از دست شهروندی ربوده است. در این مورد خود شما می توانید حدس بزنید که چرا سارقان علاوه به کیف قاپی بر میوه قاپی هم روی آورده اند. مردی که میوه را از دست او ربوده بودند اصلا نفرینی نکرد، باخود گفت: لابد احتیاج دارد؛ نوش جانت.
آقایان، آقازاده ها و مسؤولان خودتان قضاوت کنید...
ارسال دیدگاه