به قلم علیرضا عضدی؛
حاشیه های خواندنی از دیدار رهبر معظم انقلاب با دانشجویان خراسان شمالی
جوانان زمزمه می کنند « ای پسر فاطمه/ منتظر تو هستیم»، تکان خوردن پرده کافیست تا چند نفرِ روبهروی جایگاه بلند شوند و پشت سر آنها تمام 7-8 هزار جوان مصلا هم بایستند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از پایگاه خبری «دانشجویان بیدار»، علیرضا عضدی نویسنده جوان و دانشجوی خوش ذوق خراسان شمالی حاشیه نگاری خود از دیدار جوانان و دانشجویان خراسان شمالی با رهبر معظم انقلاب در 23 مهر 91 را برای ما ارسال کرده است که در ادامه می خوانید.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از پایگاه خبری «, دانشجویان بیدار, دانشجویان بیدار, »،,7 بیدار میشوم و راه میافتم. جلسهی دیشب خیلی دلچسب بود و پرشور، اما یقین داشتم که مهمترین برنامهی آقا در این سفر، همین دیدارِ جوانان است که مطمئناً حرفهای زیادی هم دوطرف برای یکدیگر داشتند! دور میدان شهید محمدزاده 7-6 جوان، کت و شلوارهای مانند هم پوشیدهاند، ظاهراً از گروه تواشیح یا سروداند.
,جمعیتی که به مصلا میروند، همه جواناند و حتا کودک هم بینشان زیاد دیده میشود، به گیت که میرسم، صدای شعارهای جمعیت، تا بیرون هم میآید. چندنفر از بچهها را میبینم که منتظرند تا اکیپشان کامل شود و بعد بروند داخل.
,کارتم را نشان میدهم. مسئول حفاظت دیگر آشنا شده است انگار به کارتم و سریع میگوید بفرمایید آقای خبری! روی کارت علاوه بر مشخصاتم خورده «خبری» یعنی که از بچههای خبر هستم و ...!
,میروم داخل. همیشه روبهروی جایگاه نسبت به حاشیهی مصلا زودتر پُر میشود، هرچند دقیقه شعاری میدهند این جماعت پرشور و ذوق. صف دوم جاگیر میشوم و جا و زاویهی خوبی را انتخاب میکنم برای نشستن.
,تعدادی از بچهها انتظاماتِ مراسم را به عهده دارند که از دور خوش و بشی میکنیم. تیشرت و شلوارِ جینِ پاره پوش، خطِ ریش چکمهای و ریش بزی! موی پف و سیخسیخ، شلوار گشاد و پارچهای، پیراهن سفید یقه بستهی انگشتر عقیقدار! و... همه آمدهاند...
,کنار چند دانشآموز مقطع راهنمایی نشستهام که مدام وول میخورند و شَر هستند. میخواهند از داربستها رد شوند و بروند VIPبنشینند! که محافظی برمیگرداندشان و بر میگردند.
, VIP,یکی از همان انتظاماتیهای حلقهی چندم، گیر داده بهشان که «عذر میخوام، الآن شما دانشجو هستید؟! چه مقطعی اونوقت؟» اینها هم کم نمیآورند و میگویند بله، دکترای ریاضی! انتظاماتی آهانی میگوید و عقب میرود مینشیند سرجایش!
,حاج حسین محراب(مداح مراسم) بلند میشود از صف اول و روبه ی جمعیت، دست چپاش را به طرف آقایان دراز میکند و میگوید «نسلِ علیِ اکبریم» و دست راستاش را به طرف خانمها میگیرد «فدائیان رهبریم». همین کافیست تا جمعیت موتورشان روشن شود و راه بیافتد، کاری که دیروز مجری هرچه کرد نتوانست انجام دهد...
,حرفِ حق در دل جوانان زود جا باز میکند...
,نسل علی اکبریم/ فدائیان رهبریم...
,آنچنان پرشور میگویند این شعار را که صدا در مصلا میپیچد و گوشهایم تیر میکشد. مو بر تن آدم راست میکند این حرارت و شور جوانان در شعار دادنشان. تقریباً مصلا پر شده و هنوز بیرون صف بستهاند برای داخل شدن.
,نسل علی اکبریم/ فدائیان رهبریم...
,مسابقهای انگار شکل گرفته برای بلندتر گفتن. بچههای دکترای ریاضی! میگویند: صدای دخترها خیلی بیشتر است، بچهها داد بزنید: نسل علی اکبریم...!
,,

, ,
بعد از این شعار که زیباترین شعار سفر است تا به اینجا، همان نفر که بلند شده بود و موتور جمعیت را روشن کرده بود میایستد و رو به آقایان: «ای رهبر آزاده» بعد مینشیند. همین کافی است تا خانمها بگویند: «آمادهایم، آماده»!
,عجب شور و حالی راه افتاده در مصلا، بعداً از بچهها میشنوم که صدای جمعیت بیرون مصلا هم بلند شنیده میشده و به وجد میآوردمان برای زودتر داخل شدن.
,حالا هر شعاری سریع دو تکه میشود و هر طرف، نیمهی خودش را پیدا میکند، خونی که در رگ ماست/ خانمها سریع پاسخ میدهند هدیه به رهبر ماست...
,ما اهل کوفه نیستیم/ خانمها پشت سر شعار دادن آقایان «علی تنها بماند»
,مجری میآید پشت تریبون و شروع میکند... جمعیت اما اهمیتی نمیدهند. نسل علی اکبریم/ فدائیان رهبریم مجری تشکر میکند! و میگوید «حنجرههاتان را نگه دارید برای هنگام آمدن آقا» کاغذهایی توزیع میشود، قرار است شعر تمرین کنیم تا رهبر که آمدند بخوانیم برگهی یکی از بچههای دکترای ریاضی! را میگیرم و میگویم شما 2 نفری بخوانید!
,حاج محمد رضا ایزی(مداح دیگر مراسم) میرود پشت میکروفون تا شروع کند و بخواند. قبل از آنکه ایزی بیاید، شعر را با خودم زمزمه میکردم و آهنگ «خیز و جامه نیلی کنِ» کویتیپور را برایش تنظیم کردهام!
,«ای مست حضورت خاک، ای عاشق تو افلاک...»
,اما ایزی که شروع میکند، میبینم آهنگش فرق دارد. الیاس را تصور میکنم که دارد شعر میخواند! به جای ایزی!
,واقعاً شعر جذاب و با معنایی است و سهچهار بار همه با صدای بلند میخوانیم.
,حرف حق در دل جوان زود جا باز میکند.
,ایزی میآید پایین و قبلش میخواهد نفسهامان را نگه داریم.
,بچههایی که در راه دیده بودم و همه کت و شلواریِ یک شکل بودند، حالا میروند تا تواشیح بخوانند. بعد از تواشیح گروه سرود مدرسهی شهید رجائی میروند برای اجرا و عجب شروعی دارد سرگروه. صدای زیبایی دارد و معرفی کامل و عالیای هم. سرودشان را هم خوب اجرا کردند.
,دیگر جمعیت یاد گرفتهاند و از هر فرصتی برای ماراتون شعار دادن استفاده میکنند. « ای پسر فاطمه/ منتظر تو هستیم» هرطرف تکهی مربوط به خودش را با تمام وجود تکرار میکند. تکان خوردن پرده کافیست تا چند نفرِ روبهروی جایگاه بلند شوند و پشت سر آنها تمام 7-8 هزار جوان مصلا هم بایستند.
,آنچنان موجی ایجاد میکند فشار جمعیت که چند نفری زیر دست و پا میافتند و اطرافیانش سریع میکشند بالا و همانکه افتاده بود، دوباره قویتر از قبل میرود در دل جمعیت! دفترچه و خودکارم را در جیب میگذارم و میروم وسط جمعیت. نسل علیاکبریم...
,بیرون باد میوزد و همین باعث میشود از در پشت جایگاه باد بیاید داخل و پرده تکان بخورد و جمعیت هم فشردهتر شوند به هم و سر و گردنها برای دیدنِ رهبر کشیدهتر شود. کسی به حرفهای مجری گوش نمیدهد و همه، شعار مربوط به جمع خودشان را سر میدهند. مرآتی هم آمده و گزارش میگیرد.
,یکی از دوستان میگفت دانشگاه دولتی که بنا بوده هزار و صد، دویست نفر ظرفیت داشتهباشد، 40 نفر قرعهکشی کرده! و به همین 40 نفر کارت ملاقات دادهاند! ابتدا باورش سخت بود برایم، اما بعدش که گزارشی را در سایتی خواندم، یک دانشجوی دانشگاه پیامنور بجنورد که بیشتر از 13 هزار دانشجو (به گفتهی مسئولانش) دارد، گفتهبود فقط به 45 نفر کارت ملاقات دادهاند!
,باور قضیهی دانشگاه دولتی آسانتر شد برایم! جمعیت سر از پا نمیشناسند و یک نفس شعار میدهند. ایزی میرود بالا تا شاید با تمرین شعر جمعیت را کمی آرامتر کند.
,اواسط شعر که میرسد، پرده تکانی میخورد، ایزی در شعر خواندن تنها میشود و باز فشار جمعیت بیشتر میشود. کسی پرده را بالا نگه میدارد و سرو صدای جمعیت زیاد میشود. رهبر میآید...
,,

, ,
آن قدر جمعیت فشرده میشود که یکسوم همین جمعیت را میشود در عقبِ شبستان جا داد، رهبر عصا را زیر بغل زده و برای جوانان دست تکان میدهد و تا لبهی جایگاه میآید.
,جمعیت انگار که شعارهای تمرینشان یادشان رفته، هرکس برای خودش شعاری میدهد. محمدرضا و کس دیگری قلاب میگیرند، محراب میرود بالا و رو به آقایان دست دراز میکند و جیغ! میکشد: «نسل علیاکبریم» میآید پایین. جمعیت سریع یادشان میآید و مصلا یک صدا میشود!
,نسل علی اکبریم/ فدائیان رهبریم...
,باز هر طرف تکهی مربوط به خودش را برمیدارد...
,خونی که در رگ ماست/ هدیه به رهبر ماست...
,گوشهایم دارد تیر میکشند. این همه لشکر آمده و خانمها تکرار میکنند به عشق رهبر آمده... آنقدر شعار میدهند که فرصت شعر خواندن، از دست میرود. رهبر لبخند میزنند و با دست اشاره میکنند که بنشینیم، آن قدر جمعیت جلو رفتهاند که دقایقی طول میکشد نشستن همه و باز زانوهای هرکس به کمر نفر جلویی فرو میرود! بلافاصله مجری میرود پشت تریبون و برنامه شروع میشود رسماً.
,سیدمصطفا نجفیان اولین نماینده است که میرود صحبت کند.
,همچنان کف دستها بالاست، هرکسی نقشی بر آن زده، جملهای و شعاری نوشته، بغلدستیام کف دست چپاش«جانم فدای رهبرم» نوشته. بعداً عکس الیاس را در سایتها میبینم که با دستش قلب درست کرده و دوستاش عکس رهبر را بین قلب نگه داشته که عکس زیبایی هم شده و اکثر سایتها از آن استفاده کردهاند.
,,

, ,
خانم رضاییان نفر بعدی است که از جامعهی دانشآموزان به گمانم رفته و مشغول صحبت است.محمدرضا و همکارانش! در VIP نشستهاند و پس از مراسم میگوید کف دستش بزرگ نوشته بود چفیه که دور و بریهایش میبینند و همه به تقلید مینویسند چفیه و رو به رهبر میگیرند دستانشان را!
, VIP,مجری کسی را با نام قناد شیروان و با خواندن نیم برگ آ-چهار افتخارات، دعوت میکند که از طرف بسیجیانِ مخترع حرف بزند. پیشنهاداتی میدهد که شک میکنم به مدال طلای مخترعِ نمیدانم چیچیَکِ! روسیهاش.
,از پرورش و نگهداری مرغ و ماهی در منزل صحبت کرد و استفاده از تخممرغِ این مرغها! و از ساختن شهر گُلی که در آن کربلا و کعبه و... را با گُل بسازیم تا جذب توریست کنیم! در پایان حرفهایش هم با لحن خاصی رو به رهبر گفت:«حرفهایی داریم که شما باید! بشنوید و طرحهایی داریم که باید ببینید!» میخندم. به رهبر نگاه میکنم، او هم لبخند میزند...
,بعد از خانم یزدانی، میلاد حسینپور، همان که شب جلسهی ستادِ استقبالِ بسیج دانشجویی کنار سرگرد نشسته بود وآخرین نفری بود که صحبت کرد و انصافاً خوب هم تپق میزد!
,همه منتظر بودیم تا رهبر شروع کنند و کنجکاو بودیم که موضوع بحث با توجه به شرایط حساس کشور چیست؟
,«جلسه، یک جلسهی کاملاً جوان، با همهی ویژهگیهای مثبت جوانی است...»
,همین دو جمله، جمعیت را دلگرم میکند تا از ابتدا روی به جانب خورستانِ جان بگیرند و گوش کنند و انرژیمند شوند. با این شروع فهممان دستگیرش میشود که یک جوان قرار است با جوانها سخن بگوید...
,«بحثی که امروز میخواهم برای شما جوانهای عزیز عرض کنم، در توضیح و تبیین مسئلهای است که در روز اول مطرح کردم: مسئلهی پیشرفت... یکی از ابعاد پیشرفتِ با مفهوم اسلامی عبارتست از سبک زندهگی کردن، رفتار اجتماعی، شیوهی زیستن -اینها عبارة اخرای یکدیگر است- این یک بُعد مهم است؛ این موضوع را میخواهم امروز یک قدری بحث کنیم...» آنقدر خوشحال میشوم از شنیدن «سبک زندهگی» که لبخند بر لبانم آشکار میشود.
,برترین و بهدرد بخورترین موضوعی که کاملاً لزومش در شرایط امروز احساس میشود. رهبر کلاس درساش را عالی شروع کرده و از همین ابتدا به تعریف و توضیح برخی مفاهیم میپردازد.
,«ما اگر پیشرفت همه جانبه را به معنای تمدنسازی نوین اسلامی بگیریم... این تمدن نوین 2 بخش دارد: یک بخش، بخش ابزاری است؛ یک بخش دیگر، بخش متنی و اصلی و اساسی است: به هر دو بخش باید رسید. آن بخش ابزاری چیست؟ بخش ابزاری عبارتستاز همین ارزشهایی که ما امروز به عنوان پیشرفت کشور مطرح میکنیم: علم، اختراع، صنعت، سیاست، ...»
,,

, ,
این بخش ابزاری را رهبر بخش سخت افزاری مینامد و میفرماید پیشرفت در این زمینه، بدون پیشرفت بخش نرمافزاری که بخش حقیقی و اصلی تمدن میدانند که شامل سبک زندهگی، مسئلهی خانواده، سبک ازدواج، نوع مسکن، نوع لباس و ... ما را رستگار نمیکند. نمیتواند به ما امنیت و آرامش روانی ببخشد؛ همچنان که میبینید در دنیای غرب نتوانسته...» یکی از بچههای دکترا داری که جلویم نشستهبود برمیگردد و میپرسد: ساعت چنده؟
,جوابش را میدهم و پس از چند ثانیه که فکر کنم در ذهنش تخمین میزد و حساب و کتاب میکرد زمان برگشتشان را، به دوستانش گفت: «جااان! دیگر نمیخواهد برویم مدرسه، فک کنم تا نزدیک 12 اینجا باشیم!»
,رهبر فهرستی را ارائه میدهند مربوط به بحث که میخواهند علتهای اینها را پیدا کنیم و سپس به این بپردازیم که چهگونه این مشکلات را علاج کنیم.
,«... یک مقولهای در اینجا مطرح میشود و سر بر میآورد، به عنوان مقولهی فرهنگ زندهگی. باید ما به دنبال این باشیم که فرهنگ زندهگی را تبیین کنیم، تدوین کنیم و به شکل مطلوب اسلام تحقق ببخشیم دو سه نکته پیرامون این وضعیت و الزاماتی که دنبال این فرهنگ رفتن برای ما ایجاد میکند، وجود دارد، که باید به اینها توجه کنیم. نکتهی اول این است که رفتار اجتماعی و سبک زندهگی، تابع تفسیر ما از زندهگی است: هدف زندهگی چیست؟ هر هدفی که ما برای زندهگی معین کنیم، برای خودمان ترسیم کنیم، به طور طبیعی متناسب با خود، یک سبک زندهگی به ما پیشنهاد میشود.
,یک نقطهی اصلی وجود دارد و آن ایمان است. یک هدفی را باید ترسیم کنیم و به آن ایمان پیدا کنیم. بدون ایمان، پیشرفت در این بخشها امکانپذیر نیست. کار درست انجام نمیگیرد. حالا آن چیزی که به آن ایمان داریم، میتواند لیبرالیسم باشد، میتواند کاپیتالیسم باشد، میتواند هم توحید ناب باشد، بالاخره به یک چیزی باید ایمان داشت... بر اساس این ایمان، سبک زندهگی انتخاب خواهد شد...
,یکی از بچههای فوق دکترایی! بلند میشود برود. سریع یکی از همان انتظاماتیهای روی صندلی نشسته! میگوید: زودباش پسرجان، از اینجا، بیا برو، میخوای بری بیرون؟ بیا... چند نفری هم بشین بشین میکنند خطاب به جناب دکتر دانشآموز!
,خستهگیِ این چند روز باعث شده خوابآلود شوم. رهبر پس چهگونه این سختیهای سفر را تحمل میکنند و با چه صبر و حوصلهای حرفهای کاملاً متفاوت با جلسات قبل میزنند...؟ حرفهایی که واقعاً جفاست نیاوردنشان را در این مکتوب!
,«...هر چه می توانید، خودتان را از لحاظ علم و عمل و تزکیه و تقویت روح و تقویت جسم ـ همانطوری که بارها عرضشده ـ آماده کنید و إن شاءالله این بار سنگین را به دوش بگیرید...» حرفهای رهبر با این جمله تمام میشود جمعیت زودتر از تمام شدن کامل والسلام رهبر، میایستند و...
,,
انتهای پیام//
]
ارسال دیدگاه