بچه هایی که با جنگ قد کشیدند
این جا مثل کربلاست. به میدان می روی تا شهید شوی. انگار انسان در همان لحظه ی واپسین شکفته می شود. یک جور رهایی بود؛ پریدن از قفس تن؛ سبکبال، کنده شدن از زمین، بودن نگرانی، بدون ذره ای ترس. توی دلم نگفتم: نه، بمانم و فردا بیش تر تأثیرگذار باشم؛ بمانم شاید جای دیگری بیشتر به درد بخورم؛ نه! باید بروم، مرا خواسته اند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقلاز سایت جامع آزادگان، فرمانده گفت: جنگ دیگر تمام شد... همه ی راه ها بسته است. باورم نمی شد که خط سوم هم سقوط کرده باشد. عراقی ها، همه جا را گرفتند؛ یعنی ما الان خط سوم عراقی ها هستیم. می دانید. می دانید یعنی چی؟ یعنی هیچ راهی نیست؛ هیچ گریزگاهی نیست. ما بیست و دو نفریم؛ نه فشنگی مانده، نه گلوله ی آرپی جی. دویست، سیصد، تا تانک اطراف ما دارند ویراژ می دهند. صدای هلهله ی عراقی ها حالا از صدای توپ و خمپاره ها هم رساتره.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,با خودم گفتم پس الان بچه های خط اول و دوم چه سرنوشتی پیدا کردند؟ اسیر شدند، عقب نشستند، شهید شدند؟ تکیه دادم به کانال و تیربار را توی آغوشم فشردم و قطار فشنگ را پیجیدم دورم. خیلی خسته و تشنه بودم. خدایا! بر ما چه خواهد گذشت؟ سرنوشت ما چه خواهد شد؟ خوش به حال دوستانی که شهید شدند و امروز ما را ندیدند؛ سقوط را ندیدند. چه سخت است که ببینی کاری از تو ساخته نیست.
,توی حال خودم بودم که ناگهان شعبان صالحی، با یک یاعلی به قامت ایستاد و گفت: بلند شو؛ تنبلی را بذار کنار رسول. تا گفت رسول، از جا پریدم. می دانستم در این مدتی که خاموش مانده، در اندیشه ی نجات نیروهاش بوده. از طرفی من دست راستش بودم. اشاره کرد به سمت دشت متروک و طلسم شده که مین از والمری گرفته تا تله های کشتی، همه نوع مین ضد نفر و ضد تانک داشت. از همه بدتر، سیم های خارداری بود که نامنظم و حلقوی و پیچیده، که دیدنش هم انسان را به وحشت می انداخت، در دشت رها شده بود.
,عراقی ها از سه طرف همه جا را تصرف کرده بودند و این دشت تنها، نقطه ی رهایی و امید ما بود. گذرگاهی پوشیده از مین و سیم خاردار. هر کس در آن دشت پا می گذاشت، در دم، مورد اصابت گلوله از طرف نیروهای خودی و هم دشمن قرار می گرفت. تا چشم کار می کرد، دشت بود و مین های نامنظم. حتی نمی دانستیم این دشت به کجا ختم می شود. آیا باز رودرروی عراقی ها در نقطه ی دیگر از این دشت قرار خواهیم گرفت، یا نجات پیدا می کنیم؟ اما هر چه بود، نقطه ی امیدی در قلب خطر بود.
,شعبان بیش از این که فرمانده ام باشد، رفیقم بود. هر جا که کار سخت تر و پر خطرتر بود، من را می خواست و من هم حاضر بودم. فرمانده بود و در مقابل جان نیروهایش، مسئول. تصمیمش باید موافق وجدان و علم و هدفی که دارد، باشد و از روی هوا و هوس تصمیم نگرفته باشد. وقتی راهی را انتخاب می کرد، همه ی جوانب را در نظر داشت که فردا، جواب خدا و تاریخ را هم داشته باشد.
,هم از لحاظ تاکتیک نظامی و هم عاطفی و هم شرعی، به کارش مسلط بود.
,گفت: رسول! تو برو؛ اگه تونستی رد بشی، من نیروها را می آرم. یعنی باید راه باز می کردم. فقط نگاهش کردم که اگر بازگشتی نبود، در دلم وداع کرده باشم. خداحافظی نکردم تا دلش نلرزد و منصرف بشود. خودش هم می دانست که خطر می کنم و به راه بدون بازگشتی می روم.
,این جا مثل کربلاست. به میدان می روی تا شهید شوی. انگار انسان در همان لحظه ی واپسین شکفته می شود. یک جور رهایی بود؛ پریدن از قفس تن؛ سبکبال، کنده شدن از زمین، بودن نگرانی، بدون ذره ای ترس. توی دلم نگفتم: نه، بمانم و فردا بیش تر تأثیرگذار باشم؛ بمانم شاید جای دیگری بیشتر به درد بخورم؛ نه! باید بروم، مرا خواسته اند.
,تیربارم را برداشتم و حمایلم را بستم. یکی از بچه ها قمقمه اش را انداخت توی بغلم. من هم نصفش را بین بچه ها تقسیم کردم. چهار تا نارنجک هم برداشتم. خط اول، ساعت ده صبح شکسته شد. حالا که حرکت کردم، ساعت یازده صبح است و عراقی ها خط سوم ما را هم گرفته اند و در شلمچه مستقر شده اند و به شدت با خط چهارم درگیرند. صدای الله اکبر بچه ها دیگر خاموش شده بود. انگار خط چهارم هم سقوط کرده و اطراف کانال ها و خاکریزها، تانک ها می غرند و پیش می آیند.
,با همه ی بچه ها یک جا وداع می کنم. وقت بسیار کم است؛ پس تعلل نمی کنم. هر لحظه ممکن است عراقی ها سر برسند؛ پس باید نجات پیدا می کردیم. حرکت می کنم. حسین برومند و حسین اکبرپور از بچه های شجاع آمل، دنبالم راه می افتند. فرمانده چیزی نگفت. به آن دو نفر اشاره می کنم که می خواهم تنها بروم. شما منتظر باشید، اگر من را زدند، شما ادامه بدهید و اگر رد شدم، همه دنبال من حرکت کنید.
,راه افتادم و رسیدم به دشت. دیدم آن دو نفر، هنوز دارند پشت سرم حرکت می کنند. حرفی نداشتم. با حسین برومند و حسین اکبرپور سه نفری وارد دشت شدیم و زدیم به میدان مین. هر سه، چهار متر که می دویدیم، یک خیز می زدیم و باز بلند می شدیم. رگبار گلوله ی عراقی ها که شلیک می شد، به سینه می رفتیم توی چاله ی آب. خنک می شدیم و برای لحظاتی، توی آب ساکن می ماندیم.
,هنوز ده متر هم نرفته بودیم که گلوله مثل باران، باریدن گرفت. از آب گیر بیرون زدیم و با فاصله ی منظم از هم جدا شدیم. گفتم در دیدرس باشید تا اگر تیر خوردیم، بفهمیم. هر کس تیر خورد، فریاد بزند تا جا نماند. آن قدر گلوله می زدند که نمی شد سر بلند کنی. وجب به وجب می زدند. مین ها بود که با برخورد گلوله ها منفجر می شد. نمی شد نفس کشید. بوی دود، بوی باروت. خداخدا می کردیم که بوته های خشک، آتش نیاندازد توی دل میدان مین. هیچ معبری نبود. قدم به قدم، آرپی جی گلوله می آمد.
,زیر رگبار گلوله چند دقیقه که رفتیم، دوباره خودمان را انداختیم توی یک شیار. اصلاً دیگر به مین ها فکر نمی کردیم. حالا مشکل سیم خاردارهایی بود که لباس هایمان را پاره کرده بود. همین طور خونین و مالین، با ذکر یا زهرا و یا حسین شهید، زیر گلوله ها خیز بر می داشتیم. حدود هفت، هشت دقیقه گذشته بود، ولی هنوز ده متر هم پیش نرفته بودیم، ناگهان یکی از بچه ها داد زد: یا حسین؛ سوختم؛ رسول، حسین، کجایین؟
,برگشتم؛ اکبرپور داشت به خودش می پیچید. دو، سه متر از من فاصله داشت. حیرت زده نگاهش کردم. بدجوری به خودش می پیچید. تیر به ماهیچه ی پایش خورده بود و داشت می لرزید. داد زدم: حسین مراقب باش و تند رفتم به طرف اکبرپور. دو قدم که رفتم، قدم سوم آتش گرفتم. داد زدم: یا زهرا، مثل اینکه ناگهان برق سه فاز من را گرفته باشد، شدتش به قدری زیاد بود که انگار کل برق شهر، یک جا ریخت توی تنم. یک یاحسین شهید گفتم و افتادم روی خاک. تمام تنم می لرزید. حسین دوید به طرفم. اکبرپور وحشت زده نگاهم می کرد. حسین برومند حیران شده بود. من و اکبرپور به فاصله یک دقیقه تیر خورده بودیم. نمی دانست به طرف کدام یک از ما بیاید. هر دو پای من شاید به فاصله ده ثانیه گلوله خورد. نمی دانستم به هر کدام از پاهای من چند گلوله خورده، اما به شدت می سوخت و خون ریزی داشت. درد می کشیدم و یا زهرا می گفتم. رمل ها از خونم سرخ شده بود.
,اکبرپور خودش را کشید و انداخت توی یک گودال. برومند نشست و تند هر دو پایم را با چفیه بست. بعد من را کشید و انداخت توی گودال. اکبرپور داد زد: چه کار می کنی رسول؟ من خودم را کشیدم کناری و برومند هم خودش را انداخت توی گودال. درد می کشیدم اما صدایی از حنجره ام خارج نمی شد.
, ,
,
, در همان حال، یاد مسجد محل افتادم. برو بیایی بود. مارش جنگ از بلندگو به گوش می رسید و اطلاعیه ها، پی در پی خوانده می شد. شهید یا مجروح که می آوردند، هوایی می شدم؛ بی تاب و بی قرار. کم کم هم پای جنگ، قد می کشیدم. هر روز پای دیوار مسجد، روی نوک انگشت پاهام، آنقدر خودم را کش می دادم تا نوک انگشتانم را برسانم به اعلامیه اعزام به جبهه. فرمانده ی پایگاه بسیج روستا گفته بود هر وقت دستت به برگه ی اعزام رسید، بدان که وقتش شده؛ آن وقت فرم اعزام به جبهه را می گذارم کف دستت. چشمانم را که می بستم، می رفتم وسط معرکه ی جنگ.
,یک بار شماره ام را از ذهنم گذراندم. سر پنجه هایم را تکانی دادم. احساس می کردم پاهایم فلج شده است. دست بردم و تیربارم را لمس کردم. لباس هایم همه خونی بود. نگاه کردم؛ خون زیر رانم جمع شده و سرم گیج می رفت. نمی دانستم کجا هستم.
,هر چه پاهایم را کش می دادم، فضای خالی پوتین پر نمی شد؛ از بس بچه بودم؛ اما لباس بسیجی انگار به تنم می نشست. پشت خاکریز، صدای خش خش بی سیم. رسول، رسول، رسول... ناگهان صدای هول انگیز کاتیوشا و خمپاره، وزوز گلوله کلاش، صدای وحشت انگیز شنی تانک ها، نوای الله اکبر بچه ها و صدای بیسیم چی، میان همهمه شورانگیز جنگ، گم می شد.
,با یک یا رسول از خواب پریدم. صدای خسته ی پنکه سقفی، تلک تلک تلک، صوت ممتد قطار. پاهایم را از زیر پتو بیرون می کشم. دست دراز می کنم؛ پس پلاکم کو؟ بدجوری تشنه ام. قمقمه ام را به سختی درآوردم و باز کردم. حسین داد زد: رسول آب نخوری. با ناله گفتم: تشنه ام حسین. داد زد نخور مرد؛ خون ریزی می کنی. کم کم رمقم را از دست می دادم. خوابم می آمد. اکبرپور با خودش حرف می زد: ما کجاییم؟ بچه ها نیامدند؟ فانسقه ام را کمی شل کردم. بدنم کرخت شده بود و سردم بود؛ تب داشتم؛ نمی دانم چه ام شده بود.
,بخشی از خاطرات جانباز آزاده، رسول کریم آبادی
,انتهای پیام
]
ارسال دیدگاه