روایت تکان دهنده اسیر عراقی از امدادهای غیبی دفاع مقدس
دیدم عده بسیار زیادی از پشت سر میآیند. لباس آنها تیره بود به طرف آنها رفتیم آنها هم جلوتر آمدند. وقتی نزدیک همدیگر رسیدیم من دیدم دو نفر بسیجی هستند. فقط دو نفر، نه بیشتر، یکی از آنها پسرک جوانی بود که ریش نداشت ولی دیگری بزرگتر از او و ریشدار بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، من درجبهه آبادان اسیر شدم. شب حمله یکی از عجیبترین شبهایی بود که به عمر خودم دیده بودم. باید این را به شما بگویم که ما از تمام حملات شما اطلاع داشتیم، حتی در بعضی از حملهها فرماندهان جمعمان میکردند و مفصلا نحوه حمله شما را با تمام جزئیات برایمان شرح میدادن. مثلا فردا شب حمله است، از فلان سمت. این واحدی که حمله میکند به استعداد چند گروهان است. سلاح آنها فلان است. حتی میگفتند مثلا این واحد حمله کننده از پشتیبانی توپخانه برخوردار نیست و شما به راحتی میتوانید آنها رادرهم بکوبید. راستش دلم به حال پاسدارها و سربازان و بسیجیهای شما میسوخت. پیش خودم میگفتم: که ایرانیهای بیچاره نمیدانند تمام اسرار حملهشان لو رفته و چه دامی برایشان گذاشتهاند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,آنها میآمدند، میزدند، و میرفتند. بدون اینکه ما با تمام آگاهی از حمله آنها بتوانیم کاری صورت بدهیم. البته من میدانستم. که علیه نیروهای شما خیانت میشود و رئیس جمهورآن وقت شما بنیصدر و اطرافیانش دستی در این کارها دارند ولی هیچ گاه نشد که ما بتوانیم در مقابل یورش رزمندگان اسلام آنچنان که باید مقاومت کنیم. میدانستیم که رزمندگان شما با امدادهای غیبی جنگ میکنند و شواهد بسیاری هم شنیدهام و هم دیدهام. ساعت دوازده شب، هوا روشن و مهتابی بود. حمله شروع شد. نیروهای شما ما را گلوله باران کردند. خیلی به طرفمان شلیک شد. بیشتر آنها درست به هدف میخورد. پشت خاکریز دراز کشیده بودم و جلو را نگاه میکردم. منطقه جلو خاکریز مسطح و خاکش سفت و سخت بود. ناگهان هوا منقلب شد. تکه ابر سیاه بزرگی روی موضع ما آمد و همه جا را سیاه کرد. چندان اهمیتی به این ابر ندادم زیرا منطقه روبرویم را نگاه میکردم.عده خیلی زیادی از نفرات شما سینه خیز به طرف خاکریز میآمدند. عدهشان خیلی زیاد بود. به سرعت روی زمین میخزیدند و پیش میامدند خیلی ترسیده بودم و به سربازان اطرافم گفتم «ایرانیها آمدند» آنقدر نزدیک شده بودند که من صدا میکردم شما کی هستید؟ و البته کسی جواب نمیداد. ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود. متحیر بودم و نمی دانستم چکار کنم.ناگهان این عده مسیرشان را تغییر دادند و آمدند پشت خاکریز برگشتم و آنها را نگاه کردم.هیچ کس نبود جز کلافی از گرد و غبار که روی زمین موج برمیداشت. متوجه دیگران شدم. آنها نیز متحیر بودند. ساعت تقریبا یک بعد از نیمه شب بود که نیروهای حقیقی شما را دیدم. آنها از کنار خاکریز ما عبور کردند و رفتند به پشت ولی هوا خیلی تاریک بود. حتی گلولههای منور هم تاثیری نداشت. آنطور که ما میدانستیم. نیروهای اسلام سه ساعت با مواضع ما فاصله داشتند، درحالی که من ساعت یک نیروهای شما رادیدم. دراین اردوگاه اسرا که الان هستم سربازی بود که به اردوگاه دیگر منتقل شد. او هم در محاصره ابادان اسیر شده بود. یک روز که با هم نشسته بودیم و از جبهه حرف میزدیم گفت: روی پل کارون مامور انتظامات بودم و ساعت یک اسیر شدم. موضع او از ما عقب تر بود و یک ساعت بعد از حمله اسیر شده بود. در آن شب وقتی عبور نیروهای شما را به پشت مشاهده کردم، به افراد خودمان گفتم: برویم داخل سنگر و به انتظار بنشینیم. تا ایرانیها بیایند. مطمئن بودم که نیروهای شما خاکریزها را عبور کردهاند. به اتفاق چهار نفر از سربازها داخل سنگر رفتم. نفرات دیگر خاکریز هم رفتند داخل سنگرهای خودشان. خاموش و ساکت داخل سنگر درانتظار نیروهای شما نشسته بودیم .کم خوابیدیم و کمی هم حرف زدیم ساعتها گذشت. ساعتم را نگاه کردم هشت ونیم صبح بودگمان کردم ساعتم خراب شده است. چون هوا تاریک بود. بیرون سنگر هم هنوز تاریک بود و کسی هم پشت خاکریز نبود. متوجه شدم که آن ابر بزرگ سیاه به گوشهای میرود. گویی آن را قلاب کرده باشند وبکشند. وقتی ابر رفت وهوا روشن شد. به خود آمدم و اندیشیدم که ابر سیاه به امر خدای سبحان مامور پوشش نیروهای اسلام بوده است.
, ,
,
, چه حالی به من دست داده بود خدا میداند. نمیتوانم آن حال را توصیف کنم. چند ساعت گذشت. ظهر شد و ما تازه متوجه شدیم که اولین نفرات نیروهای شما به خاکریز ما رسیدند، البته از پشت. پیش خود تصور کردم حتی آن نیرویی که دیشب خاکریززمان را عبور کرده بودند حقیقی نبوده است. نمیدانم چه بود ولی باعث شد ما دست از دفاع برداریم و به سنگر ها پناهنده شویم.
,تقریبا ساعت دو بعد از ظهر بود که من دیدم عده بسیار زیادی از پشت سر میآیند. لباس آنها تیره بود به طرف آنها رفتیم آنها هم جلوتر آمدند. وقتی نزدیک همدیگر رسیدیم من دیدم دو نفر بسیجی هستند. فقط دو نفر، نه بیشتر، یکی از آنها پسرک جوانی بود که ریش نداشت ولی دیگری بزرگتر از او وریشدار بود.
, ,
,
, من ترسییدم که آنها ما را بکشند. برای همین بلند داد زدم شیعه جعفری…شیعه جعفری…وقتی به هم رسیدیم بسیجی کوچکتر خم شد و مشتی خاک از زمین برداشت و آن را لای انگشتانش به زمین ریخت و گفت: تو شیعه جعفری!؟ گفتم بله چیزی گفت که این معنی به ذهنم آمد. اگر شیعه جعفری هستی در خاک ما چه میکنی! من دو کلمه بلد بودم که در دوزبان هم عربی است و هم فارسی به او گفتم :به خدا مجبور …آقابه خدا مجبور… آنها کلاشینکف داشتند و لباسشان سربازی بود. خندیدند وهمدیگر را بوسیدیم. بعد از چند دقیقه یک جیپ توپدار آمد. ما اب خواستیم. آنها مقداری آب به ما دادند. سوار شدیم و کمی عقبتر آمدیم. چند اسیر دیگرهم آنجا بودند. آنها ما را پیش اسرای دیگر گذاشتند و رفتند. ما ماندیم بدون محافظ و به همدیگر میگفتیم این ایرانیها آدمهای عجیبی هستند! ما را همین طورگذاشتند و رفتند. ما میتوانستیم فرار کنیم! ولی مگر میشد به سربازان شما خیانت کنیم. مدتها در آرزوی اسیر شدن بودیم حالا چطور میتوانستیم فرار کنیم.
,مطلب دیگر که از یک سرباز شنیدم. این سرباز به واحد ما منتقل شده بود. معمولا در ارتش عراق این نقل و انتقالات صورت میگرفت. سرباز تعریف میکردکه در موضع ما منطقه خیلی وسیعی را مین گذاشته بودند. دریکی از حمله ایرانیها همهشان رفتند روی این مینها ولی هیچ کدام منفجر نشد درصورتی که چند نفر از سربازان خودمان که به طور تصادفی روی آنها رفته بودند منفجر شده وتکه تکه شان کرده بود.
,اسرار جنگ به روایت اسرای عراقی – مرتضی سرهنگی –ص 87-90
, اسرار جنگ به روایت اسرای عراقی – مرتضی سرهنگی –ص 87-90,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه