آخرین سرباز بابا
جعفری زاده نویسنده خوش ذوق کرمانی دلنوشته ای با نام “آخرین سرباز بابا” در عزای طفل شش ماهه امام حسین(ع) نوشته است.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کرمان هنر؛ لبهای مرد ازشدت تشنگی ترک برداشته بودند ، لباس رزم به تن داشت و با آرامش به سوی خیمه ها رفت پرده خیمه را کنار زد .کودک با دیدن پدر درآغوش مادربی تابی کرد .پدر کودک را در آغوش گرفت .لبهای خشکیده خود را روی لبهای کودک گذاشت و لبهای اورا بوسید .به داخل خیمه نظر افکند خواهر به سمت برادر رفت می دانست لحظه لحظه خداحافظی با برادر است . پدرکودک را به مادر برگرداند وبا همه اهل خیمه خداحافظی کرد واز خیمه بیرون آمد تا به میدان جنگ برود .صدای گریه کودک بلند شد ، مادر برایش لالایی خواند اما کودک آرام نشد . پدر به خیمه برگشت کودک با دیدن پدر آرام شد ، پدر برای بار آخر کودک را درآغوش گرفت .کودک چشمانش را روی هم گذاشت . پدر اورا به دست مادر سپرد و عازم میدان نبرد شد . صدای کودک این بار بلندتراز قبل به گوش می رسید .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,پدر به خیمه برگشت این بار لباس رزم به تن نداشت .کودکان با دیدن پدر خوشحال شدند . اوکودک را در آغوش گرفت وازخیمه بیرون آمد به سمت میدان جنگ رفت به چشمان کودک نگاه کرد .
,بابا تو تنها نیستی ، من هنوز هستم تا از شما دفاع کنم مرا با خودت ببر که راضیم به قربانی شدن ، تو سرباز کوچکت را فراموش کرده بودی تا مانند یاران شربت شهادت را ننوشم با گریه هایم نمی گذارم به میدان بروی .
,گریه من ازتشنگی نیست از این بود که تو با وجود کوچکترین یاورت به میدان جنگ می خواستی بروی .
,کودک درخوشحال است که درآغوش پدر به میدان می رود وتشنگی را فراموش کرده به پدر لبخند می زند . پدربا قلبی سرشار ازعشق به خدا گام برمی دارد .
,******
,مادر کنار خیمه منتظر کودک است .ثانیه شماری می کند تا دوباره علی را درآغوش بگیرد
,پدر به میدان نبرد نزدیک شده ، دشمنان با دیدن او بدون لباس رزم تعجب می کنند .
,او خطبه می خواند اما خطبه ای او دردل های سنگ شده اثر نمی گذارد .کودک را بالا می گیرد «اگردین ندارید آزاده باشید واین کودک را سیراب کنید »
,لحظه ای سکوت برقرار شد پدر از این سکوت دل نگران کودک است .کودک به چشمان پدر نگاه می کند و به پدر لبخند می زند .لبهای کوچکش از تشنگی ترک برداشته اند .پدر دل نگران علی است تیری زوزه کشان به سمت گلوی علی می آید تیر سه شعبه علی را سیراب می کند .پدر به چهره کودکش نگاه می کند واو را به سینه می فشارد .
,بابا من آخرین سرباز تو بودم و تو می خواستی بدون نبرد من با دشمن به میدان بروی اما این قرار ما نبود قرار بود من هم درکاروان شهیدان در راه حق تو باشم بر شهادتم بی تابی مکن ، من در آغوش مادربزرگم سیراب شدم به مادرم بگو علی اصغر پیش خدا رفت تا حق بماند . چشمانش را بست .
,پدر کودک را در زیر عبای خود گرفت به طرف خیمه ها رفت .
,****
,دختر بچه ای درخیمه مادر راصدا می زند مادر نگران نباش بابا علی را سیراب برمی گرداند .
,مادر نگاهش را ازبیرون خیمه برمی دارد وبه داخل خیمه به صورت دخترش می نگرد .
,با خودش می گوید دلشوره دارم .
,دختر مادرنگران نباش الان علی اصغر سیراب به خیمه برمی گردد و من با او بازی می کنم .
,مادر به روی دخترش لبخند می زند . دختر برای دیدن آنها لحظه شماری می کند.
,زمان می گذرد دخترروبه عمه بابام دیرنکرده است ، چرا با خود علی را نمی آورد .عمه بابا کی می آید .عمه ……واشک تمام صورتش را می پوشاند .
,عمه کنار دختر می آید عزیزدلم گریه نکن بابا همراه داداش علی می آید و اشکها را ازصورت دخترپاک می کند و اورا درآغوش می گیرد .
,پدر مردداست سمت خیمه ها برود یا نه ؟ به کودک که آرام دردستانش خوابیده نگاه می کند ، خدایا به رباب چه بگویم اومنتظر علی اصغراست .
,پدر آرام گام برمی دارد نرسیده به خیمه ها راهش را به سمت پشت خیمه کج می کند . با نوک شمشیرش مشغول کندن خاک می شود .
,خواهراز خیمه بیرون آمده وبه طرف برادر می رود . برادرنگاهش را از زینب می دزد وبه کندن قبرمشغول می شود .
,صدای شیونی می شنود دست ازکندن قبر برمی دادرد .مادر کودک خود را درآغوش می گیرد ، لالایی کودک نازم علی کوچکم بخواب ، مادر لالایی می خواند .
,صدای پای شنیده می شود همه برمی گردند .با دیدن دختر کوچک مادر روی صورت علی را می پوشاند قبر کوچک آماده شده علی را داخل آن می گذارند رقیه به پدر رسیده وبا چشمانی اشک آلود می گوید بابا علی اصغر کجاست .پدر رقیه را درآغوش می گیرد لحظه جدایی وهمه می دانند .دیگر سربازی برا امام نمانده است و آخرین سرباز هم شهید شده است .
,دخترخود را در آغوش بابا رها می کند وباد وزیدن می گیرد .
,انتهای پیام/
,نویسنده:س.جعفری زاده گوغری
,عکس:حمزه مومنی
]
ارسال دیدگاه