آرزوی عجیب یک شهید؛
گفتوگویی خواندنی با تنها بازمانده شهیدان باقرپور+تصاویر
این روزها که بازار داغ هنر پیشهها نقره داغمان میکند و ته حرف هر جوان ایرانی به فلان هنر پیشه و فوتبالیست ختم میشود؛ جای خالی یاسهای بینشان بیشتر به چشم میآید...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، این روزها که بازار داغ هنر پیشه ها نقره داغ مان می کنند و ته حرف هر جوان ایرانی به فلان هنر پیشه و فوتبالیست ختم می شود ؛ جای خالی یاس های بی نشان و لاله های سفر کرده بیشتر به چشم می آید؛ این جاست که بی درنگ یاد حرف مادر شهیدی افتادم که می گفت شهدا غریب روزگارند...
, شبکه اطلاع رسانی دانا,دوستی می گفت این روزها باید چراغ به دست گرفت تا نشانی از شهدا یافت؛ قهرمانان واقعی این دیار در اوج نیکنامی سال هاست در پستوی ذهن ما غبار فراموشی گرفته و گمنام مانده اند، اما اوج این گمنامی را وقتی دریافتیم که برای تهیه این گزارش و یافتن آدرس خانواده شهیدان باقر پور از وادی سخت تر از هفت خوان رستم گذر کردیم.
,برای تهیه گزارش از شهیدان باقرپور راهی روستای نیار اردبیل شدیم، روستایی زیبا که سر در کوچه هایش با نام 42شهدای همین روستا مزین شده؛ سرهر کوچه این روستا نام هر کوچه را می خواندیم و رد می شدیم ،تا اینکه به کوچه ای رسیدیم که نام شهیدان باقر پور بر روی آن حک شده بود؛کوچه ای با خانه های کاه گلی و البته تک و توک آجری .
,انتهای کوچه، تابلویی بر سر در خانه ای فرو ریخته توجهم را به خود جلب کرد جلوتر رفتم و خودم را به انتهای کوچه رساندم روی تابلو نوشته شده بود "هیئت مذهبی شهیدان صدیف، مجید و جعفر باقرپور" کنجکاوتر شدم ؛ با خودم گفت خدا کند کسی ساکن این خانه باشد.
,همان طور که انتظار داشتم کسی در را باز نکرد، انگار آلبوم خاطرات این کوچه هم خالی از خنده های کودکانه و شیطنت های شهدا است و فقط نام آنهاست که بر سر در خانه نیمه متروکه حک شده و خبری از یاد ساکنان قبلی این خانه نیست.
,وقتی از همسایه ها سراغ خانواده شهیدان باقر پور را گرفتم، فهمیدم ثریا خانم تنها بازمانده خانواده باقرپور است که البته در محله دیگری زندگی می کند.
,راهی خانه ثریا خانم، تنها یادگار خانواده شهید باقرشدیم؛ ثریایی که به فاصله یک سال با پدرش صدیف و دو برادرش جعفر ،مجید وداع کرد و سال ها بعد با از دست دادن مادرش تنها بازمانده این خانواده شد.
,دختر و خواهر شهیدان باقر پور، پدر را اسوه صبر و شکیبایی می خواند و از دورانی می گوید که پدرحلال مشکلات اهالی روستابوده و اضافه می کند: پدرم مهربان و دلسوز و متعمد محل بود؛ آرزو داشت فرزندانش با قرآن و نماز محشور شوند وخدا را شکر به آرزویش هم رسید؛ دلش می خواست زندگیش با شهادت عجین شود و آنچه خواسته بود محقق شد.
,دختر شهید باقر پور وقتی خاطرات پدر را در ذهنش مرور می کند از پخش اعلامیه هاو نزدیکی پدر با آیت الله مروج امام جمعه اردبیل سخن می گوید و ادامه می دهد: پدرم یکی از فعالان انقلاب اسلامی بود و علاوه بر کار کشاورزی به همراه برادرانم در پخش اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی امام(ره) فعالیت داشت.
,این بانوی صبور در مرور خاطرات بعد انقلاب می گوید: بعد از پیروزی انقلاب اسلامی پدرم از نیروهای خودجوشی بود که در منطقه های حساس شهر اردبیل نگهبانی می دادند؛ یادم می آید پدر یکی از نگهبان شرک نفت بود.
,این دختر شهید اضافه کرد: یک سال پس از شروع راهی جبهه جنگ شد؛ یادمه سال 60بود که پدر همراه برادرم مجید به جبهه رفت؛ یادم نمیره اون روزها تازه برادرم جعفر شهید شده بود با این حال پدر مصمم تر از گذشته راهی جبهه شد.
,باور اینکه هر سه مرد یک خانواده 5 نفری راهی جبهه شوند مادر و خواهری با بردباری انتظار دیدارشان را بکشند برایم کمی سخت و حزن آور است، با خودم فکر می کنم این همه صبوری و گذشت و در مقابل این همه گم نامی! گمنامی که حتی در خانه نیمه متروکه خانه پدری شهیدان باقر پور کاملا مشهود است و این جاست که به حال خودم تاسف می خورم.
,تنها خواهر شهیدان مجید و جعفر می گوید :خداوند سال ها پس از آن که دختری به پدر و مادرم عطا کرد، جعفر و مجید را به آن ها هدیه داد.
,آرزوی عجیب یک شهید
, آرزوی عجیب یک شهید,این خواهر شهید می گوید جعفر بچه خیلی آرامی بود، اما روحیه قوی و مستقل داشت که همه را مجذوب خود می کرد و از همان کودکی در کار کشاورزی به پدرم کمک می کرد و، با نقاشی ساختمان کمک خرج پدرم بود.
,البته آن روزها همه به نوعی کمک خرج خانواده بودند، مادرم از راه پخت نان و فروش آن در شهر و مجید هم با دست فروشی .
,تنها خواهر شهید جعفر باقر پورادامه داد: جعفر همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی به ناچار ترک تحصیل کرد و در فعالیتهای سیاسی و انقلابی در اردبیل و تبریز حضور فعال داشت و زمانی که جنگ شروع شد هر روز عکس یکی از شهدا را به دیوار اتاقش نصب می کرد و به مادرم می گفت: " دلم می خواهد به جبهه بروم و نخستین شهید روستا باشم" که جعفر در سال 60 به آرزویش رسید.
, ",این خواهر صبور وقتی از شهادت برادرش مجید تعریف می کند شور و حال عجیبی دارد؛ پدرم در جبهه کردستان بود که مجید هم به شهادت رسید، یادمه با همون لباس بسیجی در مراسم تشییع حاضر شد و در همین مراسم همه را برای رفتن به جبهه تشویق کرد، از همان روز بود که شور جوانان روستا برای رفتن به جبهه بیشتر شد.
,حرفش که به اینجا رسید کمی سکوت کرد و از اصرار پدر برای برگشتن به جبهه سخن گفت، پدر اصرار داشت هرچه زوتر به جبهه بازگردد و اصرار آشنایان هم برای ماندنش بی نتیجه ماند.
,غرور خاصی در چشمان ثریا موج می زد، نمی دانم یادآوری کدام خاطره چنین حسی را در او برنگیخته که ادامه داد پدرم می گفت "آن که یا حسین ورد زبانش است ،نباید یاران حسین را تنها بگذارد "
,یادمه می گفت: فرزندانم زودتر از من به کمال رسیدند و من نمی خواهم از این قافله عقب بمونم
,در حالی که اشک در چشمان دختر شهید باقرپور حلقه زده، می گفت: پدرم 22 فروردین ماه سال 62سال در عملیات والفجر یک به شهادت رسید و همانگونه که می خواست با شهادتش درس انسانیت، پایداری، ایثار را به زمینیها آموخت.
,اما پدر دلش می خواست آرامگاه ابدیش در جایی خاص باشد و ما نیز طبق وصیتش عمل کردیم.
,پدرم در آخرین وصیت نامه اش به رئیس بنیاد شهید وقت مرحوم"عالم راثی" که خود پدر دو شهید است ، نوشته بود "برادر اگر شهادت نصیبم شد از شما خواهش می کنم جنازه مرا بر بعد از زیارت قبر شهید بهشتی در بهشت زهرای تهران دفن کنید. خداوند برای شما اجر و ثواب عنایت فرماید. عکس شهیدان محراب، آیت اله مدنی و آیت اله صدوقی و شهید مظلوم بهشتی را بر سینه من بچسبانید و اگر شد یک تربت حسینی بر مزارم بگذارید و تقاضا دارم به خانواده من به جای تسلیت تبریک بگویند".و ما هم پدر را همان جایی که می خواست دفن کردیم
, ".,باقرپور ادامه می دهد: اکنون رفت و آمد به تهران برایم مشکل شده و هر وقت دلم برایش تنگ می شود از همین جا کنار قبر برادرانم با او درد دل می کنم و بارها حضورش را آنجا احساس کرده ام.
,این دختر شهید مادرش را بیش از هر عاملی در تشویق پدر و برادرانش برای حضور در جبهه موثر می داند و می گوید مادرم "آخوند باجی" روستایمان بود؛ وقتی خبر شهادت پدر و دو برادرم را شنید آرامتر از دیگران بود؛ یقین دارم اگر من و مادرم مرد بودیم حتما مانند برادرانم عمل می کردیم و من امروز افتخار می کنم که خواهر و فرزند شهید هستم.
,اما این دختر شهید در پایان حرف هایش گفت: دلم می خواست خانه پدریم روی هر کسی که طالب آموختن قرآن است باز بماند، برای همین وقف هیئت کردم، اما متاسفانه با بی توجهی مسئولان این خانه در حال تخریب کامل است من و خانواده ام با تمام توان تلاش می کنیم تا این خانه را مرمت کنیم و شرمنده مردم روستا که بر مرمت آن اصرار دارد نشویم.
,منبع: سبلانه
,انتهای پیام/خ
]
ارسال دیدگاه