عصای سفیدی که دیده نمی شود؛

معجزه هایی که یک نابینا می بیند/معلولیت محدودیت نیست

معجزه هایی که یک نابینا می بیند/معلولیت محدودیت نیست
هر ساله تعدادی از ما فقط با فرا رسیدن روز عصای سفید، یادی از نابینایان می کنیم و بعد کمک کم آن ها را در گذر زمان به فراموشی می سپاریم، دریغ از اینکه دنیا، تماشاگه راز است و راز را با چشم سر نمی توان دریافت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از " پایگاه اطلاع رسانی بوتیا" تا به حال چشمان خود را بسته اید تا با چشمانی بسته در خیابان های شهر قدم بگذارید؟در این زمان از چه چیزی لذت خواهید برد، در این هنگام غیراز صدای بوق ماشین ها چیز دیگری توجه شما را جلب نمی کند، آیا می توانید چیز دیگری را به دست آورید؟

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, " پایگاه اطلاع رسانی بوتیا",

هر ساله تعدادی از ما فقط با فرا رسیدن روز عصای سفید، یادی از نابینایان می کنیم و بعد کمک کم آن ها را در گذر زمان به فراموشی می سپاریم، دریغ از اینکه دنیا، تماشاگه راز است و راز را با چشم سر نمی توان دریافت، آن دنیایی که چشم همه را به خود خیره کرده و مردمان را مسحور خویش نموده، فقط یک برهوت است که نابینایان را توفیق ندیدن آن داده اند.

,

دنیایی سرشار از جلوه های حق و نشانه های عدل و حکمت خداوندی در برابر ماست که پراست از آدم هایی که بی تفاوت از کنار این همه آیت می گذرند و دیدگانشان را تنها زرق وبرق دنیا فراگرفته است، اما هستند درمیانشان مردمانی روشن دل که بدون چشم دنیایی تمام این آیات را به نظاره نشسته اند نه با دیده سر بلکه به برکت نور دل.

,

اکنون کسی را تصور کنید که سال هاست این گونه زندگی می کند،خداوندعادلی که اگر یک نعمت را زحکمت از بنده ای پس گیرد ،در ازای آن پرده های ظلمت؛ حجاب های عقل را در برابر دل های حق بینشان می درد تا ببینند هر آنچه اغیار از درک آن قاصرند.

,

قرار است به دیدن چنین شخصی برویم، می خواهیم برایش هدیه ای بگیریم، یکی از همکاران پیشنهاد داد برایش گل بگیریم،گفتم او که دیده بینا ندارد که زیبایی این گل ها را ببیند، در همین حین یکی دیگر از دوستان گفت، حضور ما در کنار او بهترین هدیه است، به منزل او رسیدیم، زنگ خانه را زدم، در باز شد و به داخل رفتیم.

,

خانمی با عینک دودی به سمت ما آمد، خیلی گرم و صمیمی سلام کرد و به ما خوش آمد گفت، ولی من هنوز در آن شلوغی جمعیت خانه به دنبال خانم نابینا می گشتم.

,

دریغ از اینکه خانمی که عینک آفتابی زده بودند همان بانوی روشن دلی بودند که منتظر دیدارشان بودم، با خود می گفتم او چطور می تواند بدون اینکه ببیند حضور همه ما را حس کند، و با تک تک ما خوش و بش کند.

,

لباس سیاه بر تن داشت، می گفت به حرمت ماه عزای امام حسین این لباس را بر تن کرده است، با لبخند ملیحی که بر لب داشت ما را به داخل منزل هدایت کرد، بر خلاف تصور من، اتاقش پر بود از رنگ های زیبایی که شاید ما انسان های بینا کمتر این چنین ترکیب رنگ ها را برای خود فراهم کنیم، اتاقش مرا سر ذوق آورد، کنار زهره رسا نشستم و از او خواستم که خودش را معرفی کند و از محدودیت هایی که نابینایی برای او ایجاد کرده است بگوید.

,

شروع به صحبت کرد،و این گونه خود را معرفی کرد؛ من از همان بدو تولد نابینا بودم و 41 سال است که هیچ کدام از زیبایی های این جهان را ندیدیم، نمی دانم سبز چه رنگی است و یا آبی آسمان چه رنگی، دنیای من با صداها محدود شده است و از طریق همین صدا اشخاص و اشیا را از هم تشخیص می دهم.

,

محدودیت برای همه نابینایان هست ولی نمی شود در مقابل این محدودیت ها میدان را خالی کرد، ما زنده ایم و باید تا زمانی که نفس می کشیم از این زندگی لذت برد و با سختی های آن کنار آمد،در گذشته برخورد افراد عادی به نحوی بود که مرا خیلی آزار می داد و ترجیح می دادم از جامعه کتاره گیری کنم ولی خوب که فکر کردم دیدم این معلولیت تا پایان عمر با من است پس تصمیم گرفتم زندگی اجتماعی خود را نیز گسترش دهم و پا به پای افراد عادی برای زندگی خود تلاش کنم.

,

زهره رسا که با پدر مادرش زندگی می کند کارهای شخصی اش را خودش انجام می دهد، آشپزی را خیلی دوست دارد ولی به دلیل نابینایی قادر به انجام این کار نیست، در حال صحبت با ما کتابی را که با خط بریل نوشته شده بود با دست لمس می کرد، از او پرسیدم که این چه کتابی است،گفت قرآن کریم است، وقتی قرآن می خوانم تمرکزم بیشتری پیدا می کنم، به او گفتم چگونه میتوانی هم حواست به حرف های ما باشد و هم قرآن بخوانی، لبخندی بر لب زد و گفت: درست است خدا چشم بینا را از ما گرفته است ولی قدرت تمرکز و شنوایی ما چند برابر انسان های سالم است.

,

از او خواستم شیرین ترین و تلخ ترین خاطره خود را برای ما بگوید؛ در حالی که دستانش را در هم فشار می داد گفت همه زندگی من خاطره است، همانند میوه نوبرانه تلخ و شیرینش در هم است، ولی سال 82بود که یک تصادف مرگبار داشتم، همه افرادی که در ماشین بودند جان خود را از دست دادند؛ من از بین چهار سرنشین خودرو، جان سالم به در بردم و این لطف و معجزه خداوند منان بود.

,

رسا در ادامه می گوید: خیلی دوست دارم در جایی مشغول به کار شوم، البته بیکار هم ننشستم و در مراسمات مذهبی مداحی می کنم، البته به دیده شغل به مداحی نگاه نمی کنم، بیشتر برای جنبه معنوی و آرامشی که به من می دهد آن را دنبال می کنم، ولی یک گلایه از مسئولین دارم، چرا برای مشاغلی مثل تلفن چی و اپراتور از افراد نابینا استفاده نمی کنند، در حالی که این شغلی است که به دلیل قدرت شنوایی و تمرکز بالای روشندلان، خیلی بهتر از افراد بینا می توانند این کار را انجام دهند.

,

تلفن او زنگ می خورد، خوب که به لحن صدایش گوش کردم متوجه شدم که باید مداح توانایی باشد، تلفنش که تمام شد، گفت که باید در مراسمی برای مداحی برود، خیلی خوشحال بود، این کار نشاط و شادابی او را دو چندان کرده بود، فوری کتابی را برداشت و آماده رفتن شد، ذوق و شوق او را که دیدم علاقه مند شدم که کار او را از نزدیک بشنوم ولی حیف که وقت مجال نمی داد، و او باید می رفت.

,

با او خداحافظی کردیم، دستانمان را به گرمی فشرد و ما را تا درب خروجی منزل همراهی کرد،با خود گفتم هر چند که چشمانت، بر روی رنگ های دنیا، بسته است؛و چشمانت، بر لبخند صبح و آسمان تیره شب، پلک نمی گشایند؛ هر چند که چشمانت در روشنایی رنگین کمان هزار رنگ خداوند، خاموشند؛ ولی مگر شرط درک غایت خلقت، فقط چشم سر است؟!

,

به راستی که خدا اگرنعمتی را ازکسی می گیرد در عوض؛ نعمت بزرگ تری به او می دهد.خدایا تو را به خاطر تمام نعمت هایت سپاس می گویم.

,

انتهای پیام/گ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه