دکتر سید احمد ذبیحی:
نقش رهبری شورایی در شکست نهضت جنگل
نهضت جنگل به رهبری میرزا کوچک خان (سال 1285-1300ش) که درگیلان به وقوع پیوست؛ یکی از جنبشهای آزادی خواهانه و استعمارستیز بعد از انقلاب مشروطیت است که همزمان با جنگ جهانی اول با دو ابر قدرت آن زمان؛ روسیه و انگلیس مبارزه کرد و به دلیل خیانت بعضی از بزرگان و سرسپردگی حکومت مرکزی نافرجام ماند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از روشن خبر، در ادامه بررسی عوامل شکست نهضت جنگل، در این مطلب به قلم دکتر سید احمد ذبیحی، عضو هیات علمی جهاد دانشگاهی گیلان، به بررسی نقش شیخ احمد سیگاری، رضا افشار، پسر سید حکیم، سیدجلال چمنی، احسان الله خان و دکتر حشمت در نهضت جنگل پرداخته شده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, روشن خبر,شیخ احمد سیگاری
,در بخش تعلیقات و توضیحات کتاب یادداشتهای کسمایی، منوچهر هدایتی می نویسد: “در جایی از گزارش فخرایی، در رابطه با روزهای پسین و گذران سخت حاج احمد، از شخصی به نام شیخ احمد سیگاری سخن به میان آمد، حاج احمد هم در یکی دو جایی از تقریراتش از این شخص و ناجوانمردیش نالید. این شیخ احمد از آن گروه از آدمیان فرصت طلب شریک دزد و رفیق قافله بود که توانست در آن روزگار فتنه و آشوب در سایه حسابگری های سودا گرانهاش، هم تجارت خانه و دفتر تجاری خود را در تهران حفظ کند و هم بر مزارع توتون گیلان نظارت داشته و همیشه از خریداران اولیه تمامی محصول توتون این خطه باشد. باری این شخص برای حفظ موقعیت مالی خود، نقش رابط جنگل با دولتیان را در مرکز بر عهده داشت. در نامه های متعددی که وی به عنوان گزارش وقایع روز تهران، به حاج احمد می نوشته، همه جا، وی را با القابی چون حضرت جاهی و … می ستوده، همین آدم پس از آن که ورق برگشت و اقبال از حاج احمد روی بر تافت، بسیاری از مایملک او را با تبانی کارگزاران دولت مرکزی، کسانی چون سردار معظم خراسانی(تیمور تالش) بالا کشید.” (کسمایی،۱۳۸۳، ۱۸۶)
,شیخ احمد سیگاری که از دوستان و همکاران تجاری سابق کسمایی بوده و بعد از تسلیم شدن وی قدرت پیدا میکند تا ضمن چپاول اموالش پرده از چهره خود کنار بزند؛ از خیانتکارانی است که در لباس دوست در هرفرصتی به خواست انگلیسی ها و دولت مرکزی اخبار و گزارشات محرمانه و مورد نیاز را از جنبش جنگل جمع آوری می کند.
,در کتاب اسناد محرمانه و گزارشهای نهضت جنگل، نامه ای از شیخ احمد سیگاری خطاب به کسمایی درج شده است که بیانگر نقش جاسوسی و نفاق وی است . «۵ رمضان ۱۳۳۶- حضور مبارک حضرت مستطاب اجل آقای حاج احمد آفا مشرف باد، قربانت گردم، از یوم چهارشنبه دوم شهر رمضان (تا) حال در تهران شهرت دارد که در منجیل بین قوای انگلیسها و قوای جنگ نزاع شده و قوای جنگل به طرف رشت و سایر نقاط عقب نشسته اند و در روزنامه هم این خبر ذکر شده بود. لذا ناچار شده وسیله قاصد از کم و کیف امر مطلع شده باشم. پس از تبادل افکار با حضرت سردار محیی قرار شد که آقا حسین را روانه خدمت نموده و فوری مراجعت نماید، از ترتیبات استحضار حاصل شود وضع تهران کما فیالسابق است، تغییری حاصل نشده کابینه هنوز تشکیل نشده، معلوم نیست به این زودی هم تشکیل بشود البته به زودی آقا حسین را مراجعت دهیدکه دوستان چشم به راه هستند و از روز چهارشنبه تا کنون تلگراف خانه، تلگرافات رشت را قبول نمیکند. شیخ احمد» (اسناد محرمانه و گزارشها. ص ۱۰۵)
,,
رضا افشار
,از دیگر نفوذیها و خائنان به جنبش رضا افشار است. رضا افشارکه درمعاهده صلح هیات اتحاد اسلام با انگلیسی ها در سال ۱۳۳۶ ق نمایندگی جنگل را برعهده داشته است و بعد هم به ریاست امور مالی جنبش میرسد از افراد خائن به نهضت محسوب می شود. کسمایی او را مشکوک معرفی میکند و مینویسد:” بعدها وزیر شد و در زمان وزارت باز هم به جرم اختلاس محاکمه و در نتیجه محکوم و از جمیع شئون دولتی محروم گردید.” (کسمایی،۱۳۸۳،ص۵۴)
,” زمانی که برنامه هیات اتحاد اسلام و جنبش ما درجنگل که زیر همین نام بود به گوش همگان رسید نخست اقلیت های ارمنی، یهودی، فرقه بهایی، بر اتحاد اسلام حسد بردند و هرکدام چند نفری از یارانشان را به لباس مسلمانی برای جاسوسی و کوشش برای به هم زدن اساس هیات اتحاد اسلام به جنگل فرستادند که در طی این مدت چند نفر از آنها را شناختیم وکمیته با بررسی کامل آنها را خارج کرد. آنچه که به یادم مانده میگفتند میرزا رضا خان افشار برای ارامنه خبر می برد. بررسی کمیته به اینجا رسید که او با ارمنیها سابقه زیادی داشته و شاید اجدادش ارمنی بوده است. دومی دکتر آقا خان طوب بود که به عنوان یک مسلمان وارد هیات اتحاد اسلام شده بود ولی معلوم شد که او یهودی است و دیدیم که بعدها مسوولیت های حساسی را در امور اقلیت یهود عهده دار شد.” (کسمایی، ۱۳۸۳ ص ۵۴) ابراهیم فخرایی میگوید: یکی از افراد کمیته که رییس دارایی رشت بود چنان رفتار سحرآمیز داشت که در بحبوحه گرفتاری های جنگل ۸۴۰ هزار ریال پول های جمع آوری شده را که می بایست به مصرف هزینه های جنگ برسد ربوده و به طهران فرار نمود.(فخرایی، ۱۳۵۴،ص ۵۷)
,,
پسر سید حکیم
,یکی هم پسر سید حکیم بود که بررسی کمیته نشان داد از بهاییان معروف رشت می باشد و همه خانوادهاش هم بهایی بودند. وقتی که کمیته او را بهایی و جاسوس شناخت اظهار داشت که از بهایی گری دست برداشته ام ولی دروغ می گفت و آخر هم معلوم شد برای بر هم زدن اتحاد اسلام مامور بوده است. اما در مورد بقیه نامی به یاد ندارم و مسلما گروهی از آنها را ما نشناختیم.” (کسمایی، ۱۳۸۳ص ۵۴)
,,
سید جلال چمنی
,دیگر خائنی را که کسمایی معرفی میکند سید جلال چمنی است. “چنانکه عرض کردم در سال ۱۲۹۹ جنگل دومی به وجود آمد که این بار هم سید جلال همراه میرزا بود. اما تضاد سیاسی در داخل جنگل و برخورد عقاید بین هوا داران احسان الله خان با دیگر گروه های تشکیل دهنده جنگل مانع از ادامه همکاری ایشان شد و سید جلال چمنی رو به روی میرزا ایستاد و مشغول ضدیت با او شد بالاخره در دام استفاده از موقعیتهای حکومت مرکزی افتاد. و هنگامی که قشون دولتی برای قلع و قمع میرزا کوچک آمد به آنها پیوست.( کسمایی، ۱۳۸۳ ص۵۵)
,,
احسان الله خان
,از چهره های کریه و بهایی جنگل احسان الله خان ساروی است. او اگر چه به ظاهر طرفدار استقلال و سوسیالیست است ولی در نهایت به دلیل خیانت به بلشویک ها و جاسوسی برای انگلیسی ها در تصفیه استالین کشته می شود. کسمایی در باره ملحق شدن احسان به جنگل و اختلافش با میرزا می گوید:”احسان الله خان از تهران به مازندران گریخت و همراه سالار فاتح به جنگل آمد و نزد ما ماند. این واقعه در سال ۱۲۹۷ اتفاق افتاد او یک سالی با ما بود و سال بعد یعنی ۱۹۱۹م که بلشویک ها به رشت آمدند، میان او و میرزا کوچک خان اختلافی ایجاد شد که این اختلاف برسر عقاید ایشان بود، خالو قربان هم همراه او بود. وقتی که اختلاف علنی شد او با بلشویک ها به بادکوبه رفت.” (کسمایی، ۱۳۸۳،ص ۸۸)
,“میرزا میدید که برخی از یارانش جذب شعارهای بلشویکی شده و بیصبرانه انتظار ایشان را میکشیدند. احسان الله خان خود نقل میکند که در روز ورود نیروهای شوروی به ایران، میرزا کوچک که میخواست نماز صبح خود را آغاز کند، او را دعوت به نماز کرده بود و او پاسخ داده بود که هرگز نماز نمیخواند و او هم اگر میخواهد با بلشویکها دوست شود، بهتر است که دیگر نماز نخواند! این درحالی بود که ملایان و بازرگانان سرشناس و ثروتمندان گیلان مدام به میرزا «خطر بلشویکها برای کشور» را یادآوری میکردند. در چنین فضایی میرزا ناچار به پذیرش برخی شعارهای بلشویکی بود به این امید که بتواند از این طریق به ایفای نقشی متعادلکننده برای حفظ اتحاد علیه استعمار انگلیس بپردازد.” (شاکری، ۱۳۸۶ص ۲۴۶-۲۴۵)
,“میرزا کوچک جنگلى در نامه خود به احسان الله خان، و خالوقربان، از راحتى و آسایش بشر و آدمیت، با هر عقیده و نژاد سخن مىگوید و وظیفه خود مى داند که در برابر بى حرمتى به نوع بشر ساکت ننشیند و براى آزادى انسانها تلاش ورزد و حتى خود و یارانش را فداى آزادى انسانها کند. اما آزادى از نظر میرزا مطلق نیست. او اجازه استفاده ناروا از آزادى را به افراد نمى دهد که براى کسب منافع شخصى، منافع ملت را زیر پا نهند. او تبلیغات کمونیستى را با آن شدت و حدّت، استفاده ناروا از آزادى مى داند و در نامه خود مى نویسد: من راحتى و آسایش بشر و حفظ حقوق آدمیت را طالبم و خیانتکار مى شمارم کسانى را که برخلاف این عقیده رفتار کنند و یا به نام پیش بردن آزادى، مقاصد شخصى و منافع خصوصى را تعقیب نمایند…”( فخرایی ،۱۳۷۱، ص ۳۲۴)
,“در سال های ۱۲۹۹و ۱۳۰۰که روس های سرخ در رشت بودند خالو قربان و یارانش با احسان الله خان همکاری کردند و آتش اختلاف میان احسان الله خان و میرزا هر روز افروخته تر شد و بالاخره هم کارشان به زد و خورد کشید هنگامی که میرزاکوچک از میان رفت، خالو قربان به قشون دولتی پیوست و همراهشان به تهران آمد. احسان¬الله خان نیز همراه با روس ها به روسیه که خود، آغاز تا ریخی دیگر است.”(کسمایی،۱۳۸۳،ص۵۶) “از سوی دیگر گرایشهای تند کمونیستی پیروان احسان الله خان، افکار عمومی را روز به روز نسبت به نهضت جنگل که اصولا زیر نام ((اتحاد اسلام)) رشد خود را آغازکرده بود بد بین میکرد. بعد می بینیم که این بدبینی به جایی رسید که استقبال از سر بریده میرزا را به صورتی درآورد که نه شایسته آن انقلابی آزادیخواه بود و نه مردم آزاده گیلان. بگذریم احسان الله خان ما را لو داد و به روس ها از من شکایت کرد و وجود مرا مخل کارخودش دانست. در نتیجه روس ها مرا اجباراً همراه خودشان بردند و دراین سفر گروهی از یارانم نیز همراه من بودند. “(کسمایی۱۳۸۳،ص۵۰)
,گروهی هم بودندکه تا روز آخر توانستند زیر نقاب صداقت نسبت به هیات اتحاد اسلام مخفی بمانند و ما فقط زمانی که رضاخان سردارسپه با عنوان وزیر جنگ به گیلان آمد، دریافتیم که تعدادی از افراد غیر نظامی جمع شده در اطراف میرزاکوچک که خود را فدایی او می¬دانستند باطنا رفیق و شریک رضاخان بودند و همین افراد بودند که تعدادی از ایشان در زمان آمدن رضاخان چهره واقعی خود را نشان دادند .تعدادی که شاید وظیفه شان هنوز تمام نشده بود آن قدر با قیافه پرنیرنگ خود در کنار میرزا ماندند و با آنچه کردند میرزا را به راه نابودی کشانیدند و زمانی که سر میرزا را با هلهله و شادی به رشت آوردند یک باره به تهران گریخته و با خیال راحت در تمام دوران حکومت بیست ساله رضاخان به صورت کمک و یار او مردم را غارت و جیب های{خود را پر کردند}(کسمایی،۱۳۸۳، ص۹۳)
,آن روزها گمان میکردم هرکس به نهضت ما پیوسته است، واقعا و عاشقانه وطنش را دوست دارد و حتما آزادی خواه است. باور نمیکردم انسانی هم پیدا شود که روی خون جوانان هموطنش با مردان ننگینی مانند وثوق الدوله و رضاخانها بند و بست نمایند. فکر می کردم چگونه ممکن است که یک نفر به نهضتی بپیوندد و تلاش کند تا آن را از مسیر واقعیش منحرف کند. ما هرچه می دیدیم میپنداشتیم اشتباه از ماست {که}بد بین هستیم، ولی آینده نشان داد که چنین نبوده و ما ساده دل بوده ایم. نوکران اجنبی که درتهران حکومت میکردند برای کمک به خارجی و برای خیانت به مردم خود، در ازای دریافت مقداری پول و پست و مقام بی محتوی حاضر به هرگونه خیانتی بودند.
,اما با نهایت تاسف ما قادر به انجام وظیفه خود در قبال خائنانی که با لباس آزادیخواهی به ما پیوسته بودند نشدیم و زمانی این واقعیت را دریافتیم که پیوستگان به ما همه آزادیخواه نیستند که دیگر دیر شده بود. من امیدوارم آنها که میخواهند به دنبال نهضت ما در جنگل قد علم کرده و سراسر سرزمین ایران را از ستم آزاد کنند چنین اشتباهاتی را مرتکب نشوند. (کسمایی ،۱۳۸۳، ص ۹۵)
,,
دکتر حشمت
,وقتی جنبش در مناطق گیلان گسترش یافت، حشمت به فرماندهی نیروهای نظامی و اداری در لاهیجان منصوب می شود و به احداث مدارس و راه های روستایی و نهری از شعبه اصلی سفیدرود اقدام می کند. این رود نقش بسیار مهمی در آبادی اراضی مابین رودخانه های سپید رود و شیمرود دارد. در مراحل پایانی کار نهضت، وثوق الدوله با هدایت انگلیسی ها به تطمیع در کنار تهدید روی می آورد. با حمله قوای ایوب خان میرپنج از یکسو و بمباران هواپیماهای انگلیسی عرصه بر حشمت و یارانش تنگ می شود تا آنجا که میرزا کوچک خان به همراه جمعی از مبارزان جنگل به سوی لاهیجان حرکت میکند. دکتر حشمت تصمیم میگیرد باتوجه به امان نامه ای که حکومت مرکزی داده است تسلیم قوای دولتی شود، اگر چه میرزا با این تصمیم مخالف است. حشمت پس از اسارت با خفت در رشت محاکمه، اعدام و پیکرش در گورستان محله چله خانه رشت به خاک سپرده می شود. میرزا محمّد علی خان جنگلی وضع دکتر حشمت را در زمان تسلیم این گونه بیان می کند: ما مصمم شدیم از «قلعه گردن» بگذریم. اما از چند طرف در محاصره بودیم. سران جنگل برای یافتن راه حل و دفع خطر به مشورت نشستند و هر کس چیزی گفت و نقشه ای ارائه نمود… تازه برای حرکت آماده شده بودیم که دکتر حشمت ناگهان تصمیم به تسلیم گرفت. دکتر که احساس میکرد دیگر یارای مقاومت ندارد روی به میرزا نموده، چنین گفت: خسته شدم، زانوانم قدرت حرکت ندارند; مثل آنکه کرخ شده اند. رمقی برایم نمانده، افرادم بی تابند، اجازه بدهید بروم و به سرنوشتم نزدیک شوم. میرزا قدری نصیحتش کرد و گفت: تسلیم شدن برابر با خودکشی است; من هم مانند شما خسته و کوفته ام، اما هرگز فکر تسلیم به مغزم خطور نکرده است. باید صبر کرد، بالاخره این رنجها به پایان میرسند. اما دکتر همچنان به خیالش مشغول و عزمش را جزم کرده بود و عاقبت ـ چنانکه دیدیم ـ با عده ای قریب به سیصد نفر که سید حسن خان قزاق و عبدالسلام عرب و علی اکبرخان آب زرشکی و علی حبیبی و حسن مهری در میانشان بود، از میرزا خداحافظی کرد و رفت تسلیم قوای دولت گردید. بعد از رفتن دکتر به خرمآباد، در آنجا گلنگدن اتباعش و موزر خودش را گرفتند و همه را بعد از چند شبانه روز به لاهیجان بردند. (فخرایی،۱۳۶۸، ص۱۷۷و ۱۸۸و۱۸۹)
,میرزا همین که خبر تسلیم شدن دکتر را شنید بی اختیار گفت: «انا للّه و انا الیه راجعون» و با ادای این آیه، او را از دست رفته به حساب آورد. در حقیقت نیز همین طور بود; زیرا دکتر بعد از ورود به لاهیجان برخلاف آنچه تصور می کرد مورد اهانت قرار گرفت و متین الملک قریب سیلی به گوشش نواخت و انواع ناسزا نثار وی و یارانش شد و عاقبت اعدام گردید.(غلامحسین میرزا صالح،ص ۹۸)
,در باره اسارت و اعدام دکتر حشمت کسمایی میگوید: اتفاقاً محلیکه او پنهان شده بود مورد بازرسی قشون دولتی قرار میگیرد و در این تصادف او دستگیر میشود. پس از دستگیری او را به رشت میآورند استنطاق می کنند نمی دانم این مجاهد با شرف جنگل در مدت استنطاق چه میکند و چگونه مستنطق را تحقیر میکند که به دارش می آویزند. روانش شاد باد. (کسمایی ۱۳۸۳ص۵۱) ظاهرا تسلیم شدن دکتر حشمت برای حاج احمد کسمایی بسیار بعید به نظر می رسیده است. اما واقعیت این است که در این دنیا هرکس قدر و اندازه و توانی دارد. و خدای بزرگ بیشتر از وسع و توانمان از ما طلب نمی کند. ” لیس الانسان الا ما سعی ” کاش دعا کنیم خدای کریم وسع و توانمان را خیلی بیشتر از این دنیای حقیر قرار دهد آن قدر که توان انجام وظایف خود را داشته باشیم.
,انتهای پیام/رض
]
ارسال دیدگاه