گفتگو با پدر شهیده 4 ساله انقلاب؛
حتی اجازه گریه برای فرزند خردسالمان را هم ندادند
مریم در روزهای آخرعمر رژیم منفور پهلوی در تظاهرات مردمی مقابل درب خانه، زمانی که همصدا با مردم و با مشت های گره کرده فریاد مرگ بر شاه سر می داد با اصابت گلوله یکی از مزدوران شاه در خیابان انقلاب قم به شهادت رسید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، شهادت واژه غریبی است که هر زمان برده می شود انسان به فکر رشادت، بزرگی و مردانگی مردها می افتد ولی شاید در کنار این تفسیر هستند زنان رشیده ای که با بستن چادر به دور کمر راهی مبارزه با نفس خود شده و راه مردان مرد را پیمودند، اما این واژه شهید زمانی جذاب تر می شود که دختر 4 ساله معصوم قمی مورد اصابت مزدوران از خدا بی خبر رژیم سابق قرار می گیرد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,
پایگاه خبری قم ایده ال به سراغ پدر این کودک معصوم اقای عبدالحسین ابراهیمی فرد رفته و گفتگویی شنیدنی و خواندنی با وی انجام داده است که در زیر ملاحظه می کنید.
احرام شهادت
مریم جنین هفت ماهه بود که مادرش به حج مشرف شد.روزی 10 الی 15 بار به طواف خانه ی خدا می رفت و دائم الطواف بود.ماه محرم سال 1353 به دنیا امد، چهار ساله بود که به مکتب رفت و کودکی باهوش و منظم بود که معلم قرآنش از او بسیار راضی بود.
سیزدهم محرم 1357 دو ماه قبل از انقلاب به شهادت رسید.معلمش، کلاس قران را به خاطر مریم تعطیل کرد.
مریم یکی از انقلابیون
برای اهدای خون به بیمارستان فاطمی رفته بودم. وقتی برگشتم، دیدم در خیابان هیاهوی زیادی برپاست و انقلابیون از کوی و بام شعار می دادند" بگو مرگ بر شاه"!نزدیک خانه که رسیدم، دخترم زهرا به سمتم دوید. می گفت:"بابا!مریم تیرخورده!"
همین که جلوی در خانه رسیدم دیدم مریم با صورت روی زمین افتاده است.وقتی بلندش کردم مغز سر مریم همراه خون به روی لباسم ریخت.
یکی ازآن انقلابیون هم مریم چهار ساله بوده است.همین که با مشت گره کرده در مقابل در خانه فریاد می زند:"بگو مرگ برشاه" ساواکی ها ملعون سر او را هدف قرار می دهد و با شلیک گلوله ای،جمجمه اش را نشانه می رود.دشمن از این می ترسید که مریم در آینده ای نزدیک مردانی را از دامن خود به معراج روانه کند.
باز هم شبانه!
مریم در دم شهید شده بود ولی اورا به بیمارستان بردم.در بیمارستان چندین خبرنگار خارجی از من و مریم عکس می گرفتند.بعد از صدور جواز دفن، مریم را داخل پارچه ای پیچیدم، خیلی عادی!پسرم در بیمارستان تا من و مریم را در چنین وضعیتی دید،بی حال شد. گفتم اگر کسی انقلاب بخواهد باید تحمل کند.همه ی شما فرزندانم فدای آقا خمینی.
مریم را به خانه انتقال دادم و عمه اش او را در خانه غسل و کفن کرد.بعدازظهر ان روز خواستیم او را در امزاده علی بن جعفر(ع) دفن کنیم،نگذاشتند.انقلاب در شرف پیروزی و اوضاع کاملا متشنج بود.متولی امامزاده ابراهیم (ع) قبول کرد که مریم را دفن کند.با استفاده از تاریکی شب،دامادم بر پیکر مریم نماز خواند و مخفیانه اورا دفن کردند.بدون حضور من و مادرش!سه روز بعد مزار مریم را نشانمان دادند،بازهم شبانه!
گریه ی بیصدا
مادر مریم نتوانست سرمزارش گریه کند.اگر صدایمان بلند می شد باید 30تومان پول گلوله که خرج مریم شده بود را به ساواک می پرداختیم.
زائرواقعی
مریم چهار یا پنج ماهه بود که با خانواده به مشهد مشرف شدیم.جمعیت زیادی در حال طواف ضریح مطهر بود.مادرش اصرار داشت که مریم را برای زیارت جلوببرم.اورا متقاعد کردم از همین اصله سلام دهد.سلام می دادیم که خدام درهای ورودی به رواق ها را بستند.بهتر از این نمی شد.مریم نیزتوانست ضزیح مبارک را زیارت کند.همان شب مادرش در عالم رویا می بینید که اقا علی بن موسی الرضا(ع) به ایشان می رماید<<یکی از زوار من شما هستید>>
یاعلی بن موسی الرضا(ع)
بعد از شهادت مریم،شخصی در خواب می بیند که او در صحن سقاخانه نشسته است.می پرسد:مریم!شما اینجا چه می کنید؟می گوید:"باغی در اینجا دارم و تلاش می کنم جایی هم برای پدر و مادرم درست کنم."
مریم شهیده
در ایام ماه رمضان،جلسه ای ثابت و دائمی در خانه داشتیم،به طوری که در طول ماه مبارک50 بار قران را ختم می کردیم.جلسه توسط خواهران برگزار می شد که شخصی به نام خانم جلالی ان را اداره می کرد.بعد از مدتی ایشان به دلایلی برای حضور در جلسه وقفه می اندازد که در عالم رویا می بیند شخصی با حالت اعتراض به او می گوید:<<چرا شما جلسه ی مریم شهیده را ترک کرده اید؟!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه