بهروز بهروزی اولین شهید انقلاب اسلامی سمنان

بهروز بهروزی اولین شهید انقلاب اسلامی سمنان
دهم دی‌ ماه پنجاه و هفت او همراه خانواده‌اش به‌ فرمان امام خمینی به ‌صحنه آمد و در راهپیمایی شرکت کرد. حدود یک و نیم بعد از ظهر بود که مأمورین شاه در میدان شهید بهشتی(فلکه‌ی سی‌سر) به‌ سوی مردم آتش گشودند و بهروز از ناحیه‌ی سر هدف قرار گرفت و شهید شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانابه نقل از قومس بهروز بهروزی فرزند عباسقلی بیست و پنجم شهریور هزار و سیصد و پنجاه در سمنان و در یک خانواده‌ی مذهبی به ‌دنیا آمد. پدرش نانوا بود و زندگی متوسطی داشتند. یک خواهر و یک برادر داشت. سال پنجاه و هفت در کلاس دوم ابتدایی مدرسه‌ی شهید چمران درس می‌خواند. انقلاب اسلامی به ‌پیروزی نهایی نزدیک شده بود و مردم در برابر سخت‌گیریهای نظامیان وابسته به‌ دربار که تلاش داشتند به ‌هر قیمتی شاه را نگه دارند، بی‌باکانه و با خانواده در تظاهرات شرکت می‌کردند.
دهم دی‌ ماه پنجاه و هفت او همراه خانواده‌اش به‌ فرمان امام خمینی به ‌صحنه آمد و در راهپیمایی شرکت کرد. حدود یک و نیم بعد از ظهر بود که مأمورین شاه در میدان شهید بهشتی(فلکه‌ی سی‌سر) به‌ سوی مردم آتش گشودند و بهروز از ناحیه‌ی سر هدف قرار گرفت و شهید شد. مردم که از شهادت او به ‌هیجان آمده بودند، بر روی دست تا امامزاده یحیی سمنان تشییع با شکوهی ترتیب دادند و در آنجا به ‌عنوان اولین شهید سمنان دفن کردند. ریختن خون پاک او بر زمین، نقطه‌ی عطفی در حرکت‌های انقلابی مردم سمنان شد

, شبکه اطلاع رسانی دانا, قومس,
,

مادر شهید از خاطرات بهروز می گوید:

,

شب‌هایی که مردم می‌رفتند بالای پشت‌بام و در مخالفت با نظام شاهنشاهی تکبیر می‌گفتند، اصرار داشت که ما هم برویم، اما خانه‌ی ما طوری بود که مأموران به ‌راحتی می‌توانستند ما را شناسایی کنند. برای همین ما می‌ترسیدیم و نمی‌رفتیم. احتیاط‌ کاری ما را که می‌دید، می‌گفت:«ترسوها! از چی می‌ترسین؟ اصلاً من خودم می‌رم.».
با خواهرش یک پتو برمی‌داشتند و می‌رفتند بالای پشت‌بام. پهن می‌کردند و می‌نشستند روی آن و بعد تکبیر می‌گفتند. ما کمی صبر می‌کردیم و دلواپس می‌شدیم. از پشت سرشان مجبور می‌شدیم برویم بالا. ما که می‌رفتیم او پشت پیدا می‌کرد. از بالای پشت‌بام سنگ پرتاب می‌کرد طرف مأمورها و شعار می‌داد:«ای جلّاد! مرگت باد!». بعدها همین جمله‌ی بهروز شد شعار روی تابلوها و دیوارها

,
,

مادر درحالی که بغض در گلو داشت از نحوه شهادتش گفت:

,

مردم حکومت نظامی را شکسته بودند. خیابانها شلوغ بود. کشیده شدند به ‌طرف میدان شهید بهشتی. ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر بود. مأموران شهربانی رسیدند و اول چند تیر هوایی شلیک کردند که مردم متفرق شوند. وقتی دیدند کسی توجه نمی‌کند، سر اسلحه‌ها را گرفتند پایین و مردم را به ‌رگبار بستند. من و دخترم فرار کردیم طرف خانه‌مان که همان نزدیکی بود. مدتی گذشت ولی از بهروز خبری نشد. نگران شدم. مردم پخش شده بودند و دیگر صدای تیراندازی نمی‌آمد. برگشتم توی خیابان که ببینم کجا دارد کنجکاوی می‌کند. چشمم افتاد به ‌جنازه‌ی پسربچه‌ی کوچکی که همه ‌جایش را خون گرفته و نقش زمین شده بود. دخترم همراهم بود. گفت:«مامان! بریم ببینیم این بچه چی شده.».
از همان دورتر معلوم می‌شد که سرش متلاشی ‌است. با ترس و لرز رفتیم نزدیک‌تر. بهروز بود. محکم کوبیدم توی سرم و فریاد کشیدم. پاهایم سست شد و از کار افتاد. قدرت حرکت کردن را از دست دادم. مستأصل شدم. کمی طول کشید تا بتوانم بر خودم مسلط شوم. به ‌خودم که آمدم او را بر داشتم و دویدم طرف بیمارستان. بردند اتاق عمل و چند دقیقه بعد آمدند و گفتند:«متأسفیم! گلوله از مغزش عبور کرده، نتونستیم کاری براش بکنیم.».
فردای آن‌ روز بهروز روی دست مردم تشییع شد. همه آمده بودند؛ حاج‌آقا شاهچراغی، حاج‌آقا عالمی، حاج‌آقا نصیری و حاج‌آقا عبدوس. همه همراه مردم در تشییع شرکت کردند و یک هفته بازار سمنان تعطیل شد.

,
,
,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه