به همت شهید فخار در سال59 :
تابلویی حک شد با نام روح الله
همسر شهید فخار باشاره به اینکه در سال 59 ، برای مسجد جهادیه می خواستند تابلویی بسازند که در آن آیۀ قرآن حک شده باشد،گفت: اما مبلغ مورد نیاز را در اختیار نداشتند با کمک و همت شهید یدالله فخار این تابلو ساخته شد..........[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،به نقل از شاخه طوبی یدالله اواخر دی ماه سال 1329 بود که در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود و دل و جانش به نوای اذان روشنایی یافت .از دوران کودکی با پدرکشاورزی می کرد و طعم کار و تلاش بی وقفه را می دانست.او که از کودکی انسانی مومن و معتقد تربیت شده بود، با الگو برداری از زندگی ائمه اطهار، در زندگی رضایت خداوند را هدف قرار داده بودو نسبت به مسائل دینی و سیاسی ، دیدگاهی ویژه داشت. و کم کم که بزرگتر شد، در شغل بنایی مهارت پیدا کرد و در سال 53 با خانمی 15 ساله ازدواج کرد و بعد از گذشت چند سال یدالله تبدیل به معماری زبر دست شد که از نظر مالی می توانست معاش ِخانوادۀ خود و چندین کار گر را تامین نماید.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,
شهید فخار،روزهای انقلاب را به همراه همسرش در راهپیمایی ها و تظاهرات می گذراند و به خانواده سفارش می کرد حتما در مراسم مذهبی و سیاسی شرکت کنند.
,در ادامه گفتگو جذاب شاخه طوبی با همسر شهید یدالله فخار بخوانید:
, شاخه طوبی,زینب ادب همسر شهید فخار از روزهایی که هنوز امام خمینی در تبعید بودند برایمان می گوید:در آن روز ها شهید خیلی فعالیت داشتند طوری که به تهران می رفتند و چند روزی در آنجا بودند. یدالله در آن روزها اعلامیه و نوار به خانه می آورد و اعلامیه ها را به من می داد و میگفت: برایم بلند بخوان.
,یک روز یدالله از تهران آمد و با عجله با پاکتی که در دستش بود از خانه رفت به او گفتم: تازه آمدی کجا می روی؟ گفت :می آیم تعریف می کنم. وقتی آمد ، گفت: نامه ای از طرف امام برای عالمی داشتم باید سریع تر می بردم به او می رساندم.
,چند روز بعد مادرشوهرم با چهره ای پریشان به خانمان آمد و گفت:ساواک به منزل آنها رفتند و گفتند که به یدالله بگو حواسش را جمع کند وگرنه کاری می کنیم که آن سرش ناپیدا باشد.
,,
آن روز من خیلی ترسیده بودم یدالله هم در خانه نبود.
,ما در منزلی زندگی می کردیم که وسط حیاط حوضی بود که در زیر آن یک انبار کوچکی برای گذاشتن هیزم بود من نوارها و اعلامیه ها را جمع کردم و به سختی در آن انبار که پله های کوچک و باریکی داشت رفتم و در آنجا گذاشتم که اگر ساواکی ها به خانمان بیایند پیدا نکنند آن روز بخیر گذشت و کسی به خانمان نیامد.
,
همسر شهید از روز ورود امام خمینی برایمان می گفت :یک بار یدالله برای استقبال امام به تهران رفته بود که شاهپور بختیار فرودگاه را بسته بود و امام را نگذاشتند که به تهران بیاید و آنها به سمنان برگشتند.
,حاج خانم در ادامه بیان کرد: از آن روز به بعد یدالله همش رادیو گوش می کرد که چه روزی امام به تهران می آید.
,آن روزها یدالله تازه تلویزیون برای خانه گرفته بود ودر پی این بود که برای دیدن امام خمینی به تهران برود.
,من به او گفتم:تهران شلوغ است شما همینجا از تلویزیون آقا را ببین .
,یدالله در جواب به من گفت: من تلویزیون گرفتم که شما آقا را ببینی و من به تهران بروم و بالاخره روز12 بهمن57 به تهران رفت.
,ما هم از تلویزیون داشتیم لحظات ورود آقا به تهران را می دیدم که یک دفعه صفحه تلویزیون سیاه شد و دیگر تصویری نیامد همه مردم به خیابان ریختند و بخاطر اینکه تلویزون ها را قطع کرده بودند، سر و صدا کردند و عده ای تلویزیون خود را شکستند.
,در سال 58 که در پاوه جنگ شروع شده بود یدالله آمد خانه و گفت: من می خواهم بروم پاوه من که نمی دانستم اوضاع از چه قرار است ولی برادرش و مادرش مخالفت کردند و گفتند که در کردستان اوضاع خیلی خراب است و به او اجازه ندادند که به جنگ برود.
,یدالله پیش از اعزام به جبهه نیز در امور خیر ، پیشقدم بود و در کارهای عام المنفعه شرکت داشت.
,حاج خانم از کمک شهید برای ساخت تابلو مسجد جهادیه برایمان می گوید: برادرم حاج آقا ادب، سال 59 ، امام جماعت مسجد جهادیه بود. می خواستند برای مسجد تابلویی بسازند که در آن آیۀ قرآن حک شده باشد. اما مبلغ مورد نیاز را در اختیار نداشتند.
,فردا عصر پیشنهاد شد که موضوع را با یدالله فخار در میان بگذارند، چون هم توانایی کمک کردن دارد،هم از انجام این کار دریغ نمی کند. به یدالله گفتند و او این مبلغ را به آنها داد و این تابلو ساخته شد که پایین تابلو حک شد روح الله و هنوز در مسجد جهادیه این تابلو وجود دارد.
,
وی در ادامه اضافه کرد: در شهریور سال 59 بود که یدالله با یک کارتون قند و یک کیسه برنج به خانه آمد و به خواهرش گفت شما پیش خانوادم باش من چند روزی کار دارم او به سپاه رفت و نیروی ذخیره آنها شد و چند روزی از او خبری نشد.و بعد از چند هفته به خانه آمد و گفت می خواهم جبهه بروم.
,همسر شهید از رفتن به جبهه شهید برایمان گفت: شهید تا زمانی که انقلاب پیروز شد، با شنیدن شیپور جنگ و تهاجم، به پاسداری از میهن برخاست ودر اردیبهشت ماه سال 1360 به جبهۀ جنوب(کرخه) اعزام شد.
,ما در آن زمان 4 فرزند داشتیم که فرزند آخرم محمد 3 ماهه بود که پدرش به جبهه رفت .یدالله بعد از 3 ماه به خانه آمد ما در این مدت هیچ خبری از او نداشتیم.
,یدالله دیگر هوایی شده بود و نمی خواست در خانه بماند و همش می گفت : من می خواهم به جبهه بروم .
,من به او می گفتم : شما که یک بار بودید دیگر نرو و شما وضع مالیت خوبه از طریق مالی آنها را کمک کن.
,شهید در جوابم گفت:هرچی که من کمک کنم ارزش هیچ چیز به سنگر و دعای کمیلش نمی ارزد.
,
حاج خانم از رفتن به جبهه یدالله برای باردوم برایمان گفت: اسفند ماه سال 67 با یک برگه به خانه آمد و گفت می خواهم به جبهه بروم این برگه را امضا بزن و من گفتم: من که به شما شیر ندادم شما برو از پدرو و مادرت رضایت بگیر و یدالله رفت و با خوشحالی برگشت گفت:آنها رضایت دادند شما هم امضا بزن من هم امضا کردم و پایین برگه نوشتم تو را به خدا می سپارم به من گفت: چی نوشتی؟ گفتم: تو را به خدا می سپارم قیافه یدالله دیدنی بود از خوشحالی داشت پر در می آورد.
,آن روز 11 شهید به سمنان آورده بودند و او چون معمار بود به امامزاده یحیی رفته بود تا قبرها را آماده کند و به دوستش گفته بود این قبر من است.
,آن روز ظهر به خانه آمد و گفت: من این سری به جبهه بروم شهید می شوم ومن در جواب گفتم: من هم بعد تو آنی زنده نباشم.
,یدالله در جوابم گفت:شما باید باشی بچه ها را به جایی برسانی و از تو می خواهم که بعد شهادتم وصیت نامه من را بخوان و برایم گریه نکن.
,10 اسفندماه 67 یدالله به عنوان تیربارچی وارد اندیمشک شد و در عملیات فتح المبین شرکت کرد.
,این همسرش شهید از روز هایی که در انتظار خبرشهادت شوهرش بود برایمان گفت: آن روزها که نزدیک به عید بود ما خانه تکانی داشتیم و مادرشوهرم پیش ما بود، روز اول عید بود که صدای مارشال عملیات به گوشم رسید قلبم یک جوری شد.
,آن روز به خانه مادرشوهرم رفتم همه آنجا بودند و من به برادرش شوهرم گفتم :عملیات شده زنگ بزنید ببینید یدالله سالمه یا زخمی شده ؟ و آنها پرسیدند و همرزمانش می گفتند بله او در عملیات بوده است.
,تا سوم عید ما خبری از او نداشتیم و به خانه برادرشوهرم رفتم که به یدالله زنگ بزنم وقتی که شماره گرفتم انگار خط روی خط افتاده بود یکی گفت ما خوبیم شما خوبید من گفتم یدالله که یک دفعه تلفن قطع شد و هرچه تماس گرفتم دیگر کسی گوشی را برنداشت.
,نشسته بودیم که یک دفعه تلفن زنگ خورد ،پسر خاله شوهرم بود و گفت:یدالله در بیمارستان اصفهان است و یک شماره به ما دادند که با او تماس بگیرید ما هرچه تماس می گرفتیم می گفتند حالش خوب است و گوشی را به او نمی دادند.
,برادرهای یدالله آن شب با چند نفر از فامیلها به اصفهان رفتند من هرچه به آنها گفتم که بیایم آنها گفتند که تو بچه کوچک داری نمی خواهد بیایی ما می رویم و به شما خبر می دهیم.
,وقتی به آنجا رسیدند زنگ زدند و گفتند که حالش خوب است و ما را دیده و گفته آب بهم دهید و ما سعی خودمان را می کنیم تا او را به تهران بیاوریم.
,فردا بعدظهر زنگ زدند و گفتند حال یدالله بد است، زن و بچه هایش را به اصفهان بیاورید تا او را ببینند برعکس آن روز چند شهید به سمنان آورده بودند و کسی نبود که ما را به اصفهان ببرد.
,بعد چند ساعت دوباره زنگ زدند که به اصفهان نیایید فقط دعا کنید ساعت 12 شب بود که من اصلا خوابم نمی برد و پیش خودم گفتم آن روزهایی که یدالله بود باهم نماز شب می خواندیم الان هم پاشم نماز شب بخوانم نماز را خواندم ساعت 1 نصف شب بود تلفن زنگ خورد زود رفتم گوشی را برداشتم دیدم برادرشوهرم است و گفت گوشی را بده فلانی من گفتم نه هر چی هست به خودم بگویید وهرچه حقیقت است به من بگو می دانم که یدالله جای حقی رفته است او گفت یدالله به شهادت رسید و من گفتم انا لله وانا الیه راجعون
,5شنبه جنازه را به سمنان آوردند و من گفتم من باید در آمپولانس بنشینم که وقتی او را دیدم گفتم یدالله خوشبحالت تو به آرزویت رسیدی و شفاعت خواهی ما را پیش حضرت زهرا کن و دست ما را هم بگیر.
,جمعه مراسم تشییع و خاکسپاری او بود که در همان قبری که در امامزاده یحی گفته بود که مال من است او را به خاک سپردیم.
,او که همواره بر پیروی از اسلام و امام تاکید داشت در وصیت نامه اش نوشت:همانطور که قبل از پیروزی انقلاب، همه با هم بودیم، و به آنچه رهبر دستور داد عمل کردیم، تا ظهور حضرت مهدی عج نیز دست از یاری ِ قرآن و اسلام و امام خمینی برندارید.ما که همیشه می گفتیم کاش در کربلا بودیم و امام حسین ع را یاری می کردیم، الان فرصتی ست تا اسلام و امام را با جان و دل یاری کنیم.
,
همسر شهید فخار به مادران جوان و همسر از دست داده توصیه کرد: باید بدانند که مسئولیت بزرگی بر دوش دارند که مهمترین آنها فرزندان هستند و باید رفتارشان چنان باشد که جای خالی پدر را پر و کمبودهای عاطفی و احساسی آنها را جبران کند.ما باید از حضرت زینب (س) آن اسطوره مقاومت و ایثار و مجاهدت درس بگیریم وبا پرورش اسلامی فرزندان و توصیه آنها به راه شهدا، خود نیز آماده برای شهادت باشیم.
,حاج خان ادب به خانواده شهدا بخصوص همسران شهید پیامی داد: به خاطر خدا وبه خاطر مصالح انقلاب همانند فاطمه زهرا(س) بردباری را پیشه خود سازند و به رضای خدا راضی و به خواسته اوتسلیم باشند و بدانند که مرگ راهی است که به هر حال باید رفت پس چه بهتر که این راه با سعادتمندی و افتخار طی شود و هر وقت که مصیبت بر آنها سنگینی می کند و به یاد عزیز از دست رفته شان می افتند همان طور که امام عزیز فرمودند به یاد سید الشهدا باشند. به یاد عاشورا و صحنه کربلا باشند بدانن که مصیبتشان از مصیبت حسین (ع) بیشتر نیست و بدانند که عزیزانشان از علی اکبر و علی اصغر و سایر شهدا عزیزتر نیستند. صبر و تحمل را پیشه کنند و مبادا شهادت عزیزشان باعث شود که کفران نعمت کنند. این عزیزان و این شهدا همه نعمتهایی بودند که خدا به امانت به ما داده بود.
,این همسر شهید در پایان به عموم امت مسلمان و به تمام خواهران وبرادران ایرانی گفت: عظمت انقلاب ابرقدرتها را واقعاًَ به زانو در آورده است. این انقلاب خونهای زیادی از ماگرفته و باز هم خواهد گرفت. روزی نیست که دهها شهید در جبهه ها نداشته باشیم شما باید در پشت جبهه به جبهه ها فکر کنید برای سربازان و پاسداران کمک و همکار باشید. بدنیا دل نبندید. سعی کنید به هر ترتیبی که می توانید در حرکت انقلاب مؤثر باشید.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه