برشی از خاطرات خاطرات احمد احمد
قسمتی از بازجویی و شکنجههای وحشیانه در ساواک
چند روزی مرا بدون خواب نگهداشتند. در ان وضعیت، بعد از پنج - شش ساعت اول، دیگر برایم خواب مانند مردن بود و کنترلی براعصاب و روان خود نداشتم. شکنجههای ممتد و خواب- بیداری به کلی اعصاب مرا به هم ریخت و دچار تشنج شدم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، وقتی وارد زندان قزل قلعه شدیم (زندان قزل قلعه ساختمان قلعه مانندی بود که در زمان قاجاریه شبیه پادگانهای امروزی محل استقرار افراد نظامی بود. دیوار بلند و خشتی دراطراف، با درهای چوبی به ارتفاع حدود پنج-شش متر داشت. در درون این دیوارها ساختمانی قدیمی بود شامل حیاط و در وسط زندان عمومی موقت و دو دهلیز باریک که در دو طرف این حیاط بود. زندان مربع شکل بود که در دو ضلع آن سلولهای انفرادی و درمیان آن حیاط وچند اتاق که اصطلاحا عمومی گفته میشد قرار داشت. زندانی بسیار قدیمی و کوچک که معمولا برای دوران موقت بازجویی مورد استفاده قرار میگرفت؛ البته پس از افتتاح زندان اوین درسال ۱۳۴۹ معمولا زندانیانی را که اهمیت بیشتری برای ساواک داشتند، به آنجا میبردند و پس از اتمام بازجویی تا فاصله بازپرسی و دادگاه، به زندان قزل قلعه منتقل میکردند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,بعضی مواقع که زندان اوین ظرفیت نداشت، زندانی بازداشتی را به سلول قزل قلعه انتقال میدادند.) به طرف راهرویی رفتیم که در سمت چپ آن اتاق ساقی قرار داشت. پس از گذشت دقایقی مرا به اتاق عمل (اتاقی که بازجویان به بازجویی از زندانی میپرداختند و در صورت استنکاف زندانی در اعتراف، او را تا سرحد مرگ با وسایل مختلف شکنجه میدادند) بردند. این اتاق درطول شرقی- غربی بود. مرا پشت میزی که در وسط اتاق قرار داشت هل دادند. یکی از مامورین دست خود را روی صندلی گذاشت. من متوجه منظور او نبودم ناگهان صندلی را کشید. من تا به خود بیایم، از پشت سر و با ضرب زیاد به زمین خوردم. تنها توانستم دستهایم را روی سرم بگذارم تا آسیبی نبیند. بلافاصله چهارنفر حاضر در اتاق، به طرز وحشیانهای مرا زیر ضربات مشت ولگد خود گرفتند. کتک و ضرب وشتم آنها بیحد بود. آنقدر مرا زدند که درهمان حال بیهوش شدم یا خوابم برد، چرا که دیگر چیزی از ضربات آنها احساس نمیکردم؛ ولی هنوز هاله کتک خوردن روی سرم سنگینی میکرد. وقتی چشمهایم را بازکردم، دو نفر آمدند و زیر بغلم را گرفتند و دوباره روی صندلی نشاندند. حسابی درب و داغان شده و درد تمام وجودم را فرا گرفته بود، چشمها و سر و صورتم میسوخت. چشمم کبود و متورم شده بود. لحظاتی بعد بازجو آمد، مرا که هوشیار دید، گفت: خُب استراحت کردی، خستگیات در رفت.. .حالا میتوانیم با هم حرف بزنیم… او تظاهر میکرد که اطلاعی از کتک خوردن من ندارد؛ البته کسی هم در حضور او مرا شکنجه نمیداد. گفتم: به من اجازه بدهید نماز بخوانم. گفت: مگر تو نماز هم میخوانی؟! شماها که دین ندارید! وطن ندارید!… کسی که وطن ندارد دین ندارد…! بالاخره اجازه دادند که به دستشویی بروم، از درد به خودم میپیچیدم و سرم حسابی گیج میرفت. خمیده خمیده در حالی که دستهایم به شکمم بود به طرفی رفتم که نشانم دادند. در دستشویی را نیمه باز نگهداشتند. وضو گرفته و بازگشتم. نزدیک بود که آفتاب بزند. با لباس خونین و کثیف نمیدانم که به کدام جهت به نماز ایستادم. با خدا راز و نیاز کرده، گفتم: خدایا! ما نماز میخوانیم، حالا چه جوری؟! نمیدانم، خودت هرجوری میخواهی حساب کن… الله اکبر… بلافاصله پس از نماز، آنها پایم را به تختی بسته و مجددا شروع به زدن کردن، اما این بار متفاوت از پیش. آنها گاهی دست از کتک میکشیدند و چند سوال میکردند و من بیربط و پرت و پلا جواب میگفتم. آنها دوباره شروع میکردند به زدن و این روال برای ساعتی طول کشید.
, ,
,
, نامهای در دست آنها بود که من برای سعید محمدی فاتح نوشته بودم. جلادان درصدد بودند تا اعتراف بگیرند این نامه را من نوشتهام.هرچند مرا زدند، شکنجه دادند و با کابل بر بدنم شلاق نواختند. نپذیرفتم، فشار و کتک به حدی رسید که دیگر، پاهایم کاملا باد کرده و بیحس شده بودند. اصلا دیگر وجود پا را احساس نمیکردم. حدود پانزده روز شدیدترین، خشنترین و سبعانهترین شکنجهها برمن اعمال شد. روزهای آخر آنقدر ناتوان شده بودم که به محض شروع شکنجه بیهوش میشدم، ولی آنها با پاشیدن آب و شوکهای مختلف مرا ازان حال بیرون میآوردند البته من با نخوردن غذا بیرمق شده بودم و این حالت در تسریع بیهوشی موثر بود. با وجود آن همه شکنجه، دنیای بیهوشی، دنیای زیبایی بود زیرا که ازهمه دردها و آلام فارغ میشدی. علاوه بر آن دیگر نیازی نبود که نگران اعتراف باشی.
,سلسله اعصاب من براثر آبهای سردی که به رویم ریخته میشد. بسیار صدمه دید و ضعیف شد. شکنجهها ادامه یافت، تا اینکه دیگر از حالت یک انسان عادی خارج شدم، گاهی که به هوش میآمدم، برای دقایقی پیوسته، داد و هوار میکردم و به حاضرین در اتاق عمل فحش میدادم. کارد به استخوانم رسیده بود. دیگر تحمل این وضع برایم غیرممکن بود. آرزو میکردم در بین شکنجه و کتک، ضربهای به گیجگاهم بخورد و از بین بروم. گاهی در تهاجم لفظی و کلامی قصد تحریک مامورین را داشتم. میخواستم که آنها تحریک شوند و مرا آنقدر بزنند تا بمیرم. اذیت و آزار مامورین به حدی زیاد بود که اصلا قابل بیان نیست و شاید سبعیت و وحشیگری آنها در باور افراد نگنجد، با آن ظلم بیحد و شکنجههای بیشمار، برای آنها جای تعجب بود که چطور توان این همه مقاومت را دارم.
,یکی از مامورین که از سایرین کمی ملایم تربود، در طول یکی از شکنجهها گفت: بابا! کمی حرف بزن و خودت را راحت کن، چرا باید این قدر درد بکشی… روزی هم منوچهری (ازغندی) شکنجهگر معروف آمد و نگاهی به سر و وضع خونین، چرکین و متورم من کرد و گفت که دیگر نزنیدش، ولش کنید. با دخالت منوچهری اوضاع بدتر شد. آن روز هنگام شکنجه ماموری را گذاشتند که مرا بیدار و هوشیار نگه دارد. حدود شش ساعت بیدار بودم. شکنجههای شدید روزهای قبل، درد مفرط و خستگی فراوان بیاختیار مرا به خواب برد. هر چه سیلی و تازیانه به سروصورتم میزدند، بیفایده بود با هر ضربه تکانی میخوردم و در همان لحظه دوباره به خواب میرفتم گاهی تازیانهای بر زخمهایم نواخته میشد و گاهی با مشت ولگد میزدند و از این طرف اتاق به آن طرف پرتم میکردند ولی من همچنان خوابآلود بودم.
,چند روزی مرا بدون خواب نگهداشتند. در ان وضعیت، بعد از پنج – شش ساعت اول، دیگر برایم خواب مانند مردن بود و کنترلی براعصاب و روان خود نداشتم. شکنجههای ممتد و خواب- بیداری به کلی اعصاب مرا به هم ریخت و دچار تشنج شدم. نمیدانم چندمین روز بود که برای ساعتی تنهایم گذاشتند. ناگهان فکری خطا به ذهنم خطور کرد، خودکشی! به خیال خود تنها راهی بود که مرا از این همه درد و رنج راحت میکرد. برای عملی کردن این فکر، هیچ وسیلهای در اختیار نداشتم. تصمیم گرفتم سرم را محکم به دیوار بزنم. با ناتوانی تمام دورخیز کردم، توان را در پاهایم جمع کرده و به سرعت به طرف دیوار دویدم. در یک لحظه دیوار مقابل دیدگانم قرار گرفت ولی دستان بیاختیار روی سرم رفت و مانع اصابت مستقیم آن با دیوار شد…
, ,
,
, مدتی بیهوش کنار دیوار افتاده بودم که مامورین دوباره از راه رسیدند. بلندم کرده و به گوشه دیگری پرتم کردند و نگذاشتند که به حال خود باشم. روز آخر شکنجه بیداری، منوچهری به اتاق عمل وارد شد. سر و وضع مرا دید، شروع به داد و بیداد و دعوا با شکنجهگران و بازجوها کرد. بعد به من هم چند فحش و ناسزا داد و در حال چرت زدن و افتادن بودم ولی یک نفر از پشت مرا نگه داشته بود. منوچهری پس از درشتگویی، نامهای از پوشه در آورد و جلو من پرت کرد و گفت: بخوان!… بردار این نامه را بخوان… من که در دنیای دیگری سیر میکردم آن را برداشته و غلط و غلوط خواندم. هیچ کلمهای صحیح از دهانم خارج نمیشد اصلا مفاهیم آن را درک نمیکردم فقط در آخر آن امضای خودم را دیدم. بیاختیار گفتم: این امضای من است!! ناگهان مشتی محکم توی صورتم خورد پس چرا میگفتی برای من نیست؟! با مشت منوچهری کمی به خودم آمدم و گفتم: نمیدانم… یادم نیست. دوباره بیحال افتادم ولی با سیلی و تازیانه بیدارم کردند. برگه دیگری به دستم دادند، گویا از نشریات و جزوات حزبالله بود منتها بیاسم. این برگه انشایی بود که فراوان از آیات قران در آن استفاده شده بود. منی که این آیات قرآن را از حفظ میخواندم آن لحظه تمام آنها را اشتباه و غلط خواندم. غلط خواندنی آنقدر فاحش و واضح بود که یکی از بازجوها گفت:… خاک بر سر تو، با این قرآن خواندنت! مسلمان هم هستی! مردم را هم به اسلام دعوت میکنی…! این لطف خدا بود که برچشمها و زبانم قفل زد تا آیات را غلط بخوانم. حوصله منوچهری سر رفت، گفت: ولش کنید کارهای نیست و رهایم کردند و رفتند. نمیدانم چند شبانه روز به حال اغما و بیهوشی و خواب در آن اتاق بودم. یادم نمیآید که در آن مدت نماز خوانده یا غذا خورده باشم. چه زمان و چه وقتی بود؟ نمی دانم! فقط احساس درد در پاهایم کردم و بلند شدم. دیدم ماموری مرا از خواب بیدار میکند.
,از روشنی هوا حدس زدم که ساعت ۹ صبح باشد. چند ماموری که در اتاق بودند با هم صحبت میکردند. از گفتوگوی آنها فهمیدم که بازجوی اصلی من تهرانی (بهمن نادریپور معروف به تهرانی) یا ازغندی (معروف به منوچهری) است و میخواهند که اتاق عمل را برای بازجویی و شکنجه چند نفری که در کوه و جنگل دستگیر شدهاند خالی کنند. مرا از آنجا بیرون بردند. از در بزرگ سربازخانه گذشته وارد محوطهای باز شدیم. مامور مرا به کناره دیواری برد و گفت:همین جا بایست. بعد چند سرباز را صدا زد و گفت:که این باید همینجا بیاستد و تکان نخورد، اگر حرکتی کرد با قنداق و سرنیزه تفنگ بزنیدش. او اینجا میماند تا من برگردم سربازها که با جملات مامور ترسیده بودند، با حالتی آماده و نگران به من نگاه میکردند. گویی که با فردی خطرناک و جانی مواجه شدهاند. باورم نمیشد که دوباره تابش آفتاب را ببینم و گرمای اشعه آن را حس کنم آنقدر در تاریکی بودم که آن همه نور با چشمهایم غریبی میکرد. ناخواسته از چشمانم اشک جاری میشد. با آن همه درد و رنج و زخمهایی که بر پیکر داشتم و بیخوابیایی که بر من مستولی شده بود، این هوا و نور برایم در حد معجزه بود. احساس میکردم که روی ابرها و درآسمان پرواز میکنم.
, ,
,
, درهمین حال و هوا سیر میکردم که خوابم برد. کسی تکانم داد و من از خواب جستم. هراسان نفسی کشیدم ابتدا فکر کردم مامور همراهم برگشته است. یکی از سربازها بود، گفت آقا تکیه بده به دیوار. من آرام عقب رفتم و به دیوار تکیه دادم با صدای اذان ظهر بیدار شدم. مدتها بود که صدای روح انگیز و دلنواز اذان را نشنیده بودم. به آن سرباز گفتم میخواهم به دستشویی بروم و برای نماز وضو بگیرم. گفت که نمیشود. به ما گفتهاند که از اینجا نباید تکان بخوری. سرباز دیگر پا پیش گذاشت و گفت چه کارش داری خب میخواهد نماز بخواند…
,مرا به داخل سلول انداختند. سلول شماره ۲۱ دربند۲ زندان، سلولی که در آن خاطرات پرنشیب و فرازی برایم رقم خورد. این بند، راهرویی شرقی-غربی باعرض ۵/۱ متر بود که در دو طرف آن سلولهایی کنار هم قرار داشت؛ وقتی از در شمالی وارد این راهرو میشدی، سلولهای سمت راست یکسره به هم چسبیده بود و فقط یک راهرو در وسطش بود. سلولهای سمت چپ در میانه امتدادش، میدان کوچکی قرار داشت که گاهی مامورین و زندانبانان در آنجا استراحت کرده و با هم گپ میزدند. در سلول به سمت راهرو باز میشد و روی آن دریچهای قرار داشت که با تختهای که برآن آویزان بود باز و بسته میشد گاه و بیگاه زندانبانها آن را کنار کشیده داخل سلول را ورانداز میکردند. من نیز پس از مدتی، گاهی با انگشتم. آن تخته را کنار زده ترددهای داخل راهرو را نگاه میکردم؛ وقتی در این سلول قرار گرفتم نفس راحتی کشیده و احساس آرامش کردم. حدس میزدم که دیگر از ضربات مشت و لگد و تازیانههای شلاق رهایی یافتهام.
,دقایقی گذشت تا به پایدار بودن وضعیت مطمئن شوم. خود را با زحمت فراوان به طرف سکو کشانده و روی پتویی که آنجا بود نشستم سپس روی آن غلت زده و افتادم دیگر چیزی نفهمیدم. با صدای زندانبان از خواب برخواستم. دیدم به اندازه دو وعده غذا پشت در است گویا زندانبان وقتی وعده دوم غذا را میآورد میبیند، که غذای اول دست نخورده باقی مانده و من بیحرکت افتادهام. تصور میکند که من مردهام از این رو با هول وهراس صدایم میکند. با اینکه در فضای جدید قرار داشتم ولی هنوز درهمان حال وهوای اتاق عمل سیر میکردم. صحنههای شکنجه چون تصویری شفاف مقابل ذهنم بود. دقایقی گذشت تا ازآن عالم خواب و خیال بیرون آمده و خود را دریابم سپس به طرف ظرف غذا رفتم، ولی قادر به خوردن غذا نبودم زیرا گلو و رودههایم خشکیده بود. حالت دلزدگی نسبت به غذا داشتم. غذای دوم آش بود، آن را امتحان کردم هنوز گرم بود چند قاشق از آن را به دهان ریختم و با قرقره کردن آب آش، کم کم راه گلویم باز شد. حال نزاری داشتم، واقعا روبه موت بودم با اکراه خود را مجبور به خوردن غذا کردم.
,چند روزی نفس راحتی کشیدم از شکنجه دیگر خبری نبود، تا اینکه از طرف استوار ساقی آمدند و خواستند که همراهشان بروم. ناراحتی و تشویش به وجودم برگشت. گفتم خدایا! خودت رحم کن، بازهم دارند مرا برای بازجویی میبرند. از بند ۲ خارج شده وارد محوطه شدیم. نگاهی به برج و باروها کردم. زندان در حصار دیوارهای به ارتفاع حدود هفت متر بود. سکوی بلندی در محوطه قرار داشت چون من ناتوان، مجروح و بیمار بودم سربازها زیر بغلم را گرفتند و بالای سکو نشاندند و گفتند همین جا بمان…
,خاطرات احمد احمد- به کوشش :محسن کاظمی –ص ۲۳۰-۲۴۱
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه