حتی اجازه ندادند استخوانهای پسرم را برای آخرین بار ببینم
مادر شهیدی که بعد از 10 سال چشم انتظاری و دوری فرزندش حتی اجازه دیدن استخوانهای فرزندش را به او ندادند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا،به نقل از مرآت نیوز ،در طول سال های پیروزی انقلاب اسلامی و دوران دفاع مقدس بسیاری از رزمندگان از نقاط مختلف روستاها و شهرهای کشور عازم مناطق عملیاتی شدند، برخی بازگشتند و برخی نیز هنوز مادران منتظری دارند که چشم انتظاری آنها را می کشند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, مرآت نیوز,شهید یدالله جدیدی را شاید بتوان نمونه ای از همین شهدا دانست که داستان 10 سال مفقود الاثر بودنش را بتوان در لابه لای حرف های مادرش حس کرد.
,شهید یدالله جدیدی متولد پنجم شهریور ماه سال 44 در استان سمنان است که در عملیات والفجر4 شرکت و در منطقه پنجوین به شهادت نائل شده است.
,به مناسبت سی و پنجمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی خبرنگار مرآت نیوز با معصومه طحان ناساری ،مادر شهید به گفتگو پرداخت که در ادامه می خوانید:
,یدالله به آقای مطالعه معروف بود
,مادر شهید جدیدی از دوران تحصیلات یدالله برایمان گفت: او خیلی درس خوان بود طوری که وقتی به مدرسه می رفت در راه کتاب می خواند و همه او را به آقای مطالعه می شناختند.
,,
وی در ادامه خاطر نشان کرد: یدالله از بس فعال و درس خوان بود همیشه دوستانش به خانه ما می آمدند تا از او درس های خود را بپرسند من از روی کفشهای دوستانش تشخیص می دادم که چه کسی پیش او هست.
,اعلامیه و نوارهای امام را زیر هیزم ها پنهان می کرد
,این مادر شهید از فعالیت های انقلابی فرزندش برایمان می گوید: یدالله در سال 1357 به دریای خروشان انقلاب پیوست و تا سرنگونی رژیم شاهنشاهی همدل و همراه مردم، با مشتهای گرهکرده و صدای رسای الله اکبر پیروزی انقلاب را فریاد زد.
,وی در ادامه اضافه کرد: او در این مدت اعلامیه و نوارهای امام را به خانه می آورد طوری که ما متوجه نمی شدیم و در داخل آشپزخانه زیر هیزم ها پنهان می کرد.
,یک روز خیلی مشکوک بود همش به داخل آشپزخانه می رفت و می آمد از او پرسیدم یدالله اتفاقی افتاده؟نکنه داخل آشپزخانه چیزی هست؟ گفت نه هیچی نشده.
,
یدالله همراه برادرش شب ها بیرون می رفتند و دیر وقت به خانه می آمدند به ما نمی گفتند که کجا می روند بعد از اینکه انقلاب پیروز شد کارهای خود را لو دادند که شب ها برای شعار نویسی روی دیوار ها بیرون می رفتند.
,این مادر شهید بیان کرد: آن روزها انقلاب پیروز شده بود و یدالله که مرید و شیفتة امام امت بود، بیش از پیش احساس مسئولیت میکرد؛ لذا برای تحکیم پایههای انقلاب و ادامة راهی که شروع کرده بود.
,شهیدیدالله جدیدی: هیچ دانشگاهی بالا تر از دانشگاه جبهه نیست
,
حاج خانم از قبولی یدالله در کنکور برایمان گفت: او دیپلمش را به پایان رساند و کنکور داد که در رشته علوم آزمایشگاهی دانشگاه شیراز قبول شد همان سال می خواست به جبهه برود که من به او گفتم: مادر جان درست را بخوان و به دانشگاه برو.
,
او در جواب من گفت :هیچ دانشگاهی بالا تر از دانشگاه جبهه نیست و او معتقد بود که باید در کنار جنگیدن ،علم خود را نیز افزایش دهد
,با رفتن به جبهه اش مخالفتی نکردیم
,خانم طحان ار نحوه اعزام به جبهه فرزندش برایمان بازگو کرد: در مرداد سال 62 بود که به خانه آمد و گفت: فردا به جبهه اعزام می شوم و من و پدرش مخالفتی نکردیم و او با خوشحالی به جبهه رفت.
,
وی در ادامه گفت: او در عملیات والفجر(4) منطقه پنجوین شرکت داشت که همه عملیاتها 3 ماهه بود ولی در این مدت نه نامه ای فرستاد نه زنگی زد و دیگر از او خبری نشد..
,به ما می گفتند که یدالله اسیر است
,این مادر شهید از بی خبر بودن شهیدش برایمان می گوید: همرزمانش که برمی گشتند از آنها می پرسیدیم که یدالله را دیدید یا نه ؟
,می گفتند : یدالله در عملیات شرکت داشت که او در مرز بین ایران و عراق قرار گرفته بود ولی ما دیگر ندیدیم که شهید شد یا اسیرش کردند.
,از آن روز مامنتظر و گوش به زنگ بودیم و من تا نصف شب رادیو گوش می کردم تا شاید اسمی از یدالله بیاورند بعضی اوقات که حواسم به رادیو نبود همسایه ها می گفتند یدالله صحبت کرد حالش خوب بود.
,نمی دانم راست می گفتند یا نه؟! ولی من اصلا صدایش را نشنیدم.
,همه به ما می گفتند که یدالله اسیر است و اصلا نگفتند که شهید شده است.
,ماچند سالی منتظر بودیم من خیلی بی قراری می کردم یک روز به حاجی گفتم یک قبر بگیریم اگر جنازه اش را آوردند که داخل همین قبر می گذاریم و اگر زنده برگشت قبر را به آنها پس می دهیم.
,,
چشم انتظاری و گوش دادن رادیو 10 سال طول کشید
,مادر شهید از پایان چشم انتظاریش برایمان گفت: شب قبل از اینکه جنازه یدالله را بیاوردند خواب عجیبی دیدم .
,خواب دیدم که به جایی رفتم که اتاق های تودر تویی داشت وهرچه می رفتیم نمی رسیدیم که سرانجام به یک دشت سرسبز رسیدم یک قبری وسط آن دشت بود پرسیدم این قبر کیست؟
,گفتند: امام خمینی (ره) .
,وقتی از خواب بیدار شدم ،گفتم :که امروز یک اتفاقی می افتد ولی چون می خواستیم خانه را رنگ بزنیم خودم را با جمع کردن وسایل سرگرم کردم .
,چند لحظه ای طول نکشید که پسر کوچکم به خانه آمد و گفت: بابا گفته که فرش ها را پهن کن کلی مهمان داریم بعد قضیه را فهمیدم.
,
اجازه ندادند بعد 10 سال حتی استخوانهای پسرم را ببینم
,حاج خانم از ندیدن استخوانهای یدالله می گفت: جنازه یدالله را آورده بودند و در سپاه گذاشته بودند هرکاری کردم بچه ام را به من نشان ندادند و از آن روز به بعد دیگر بدجور مریض شدم می گفتم اینهمه سال بچه ام از من دور بود حداقل استخوانهایش را می دیدم که به من نشان ندادند.
,می گفتند: که اسکلت یدالله سالم سالم بوده است ولی من دوست داشتم استخوانهای پسرم را ببینم تا تشخیص دهم که یدالله من است یانه ؟؟
,خب مادر از حالت استخوانهای می فهمد که بچه اش هست یا نه .
,یدالله را در همان قبری که در گلزار شهدای امامزاده یحیی برایش گرفته بودیم به خاک سپردیم.
,
خانم طحان در ادامه افزود: شاید به 21 سال بشود که پسرم را آورده اند ولی هنوز که هنوز است من این در دلم باقی است که پسرم را برای آخرین بار ندیدم.
,
مادر شهید در پایان فرازی از وصیتنامه شهیدش را گفت : امت اسلامی هیچگاه پیوند خود را با امام امت سست نکنید هرگاه به سخنان امام امت گوش نکنید قطعاً راه انحرافی در پیش گرفته اید.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه