بررسی خشونت خانگی در زنان قربانی خشونت؛

پیش بینی ابعاد خشونت خانگی بر اساس متغیرهای جمعیت شناختی در زنان قربانی خشونت

پیش بینی ابعاد خشونت خانگی بر اساس متغیرهای جمعیت شناختی در زنان قربانی خشونت
هدف پژوهش حاضر پیش بینی ابعاد خشونت خانگی براساس متغیرهای جمعیت شناختی در زنان قربانی خشونت بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از «تیتریک»؛ «سمیرا صبوری» دانش آموخته کارشناسی ارشد روان شناسی بالینی در مورد پیش­بینی ابعاد خشونت خانگی بر اساس متغیرهای جمعیت شناختی در زنان قربانی خشونت می نویسد:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, تیتریک,
 
,

هدف پژوهش حاضر پیش­بینی ابعاد خشونت ­خانگی براساس متغیرهای جمعیت­ شناختی در زنان قربانی خشونت بود. پژوهش از نوع همبستگی و جامعه آماری پژوهش شامل زنان متأهل قربانی خشونت بود که در سال 1393 به مراکز مشاوره، روان­شناختی، مددکاری و پزشکی قانونی استان البرز مراجعه کرده بودند. با استفاده از روش نمونه­گیری تصادفی چندمرحله­ای از مراکز مذکور، 114 زن قربانی خشونت به عنوان نمونه انتخاب شدند. شرکت­کنندگان فرم مشخصات فردی را تکمیل کردند. جهت تحلیل داده­ها از تحلیل رگرسیون چندگانه استفاده شد. نتایج پژوهش نشان داد که متغیرهای سن، تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت جسمانی همبستگی منفی و معنادار داشتند. همبستگی تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی مثبت و معنادار بود. همچنین نتایج پژوهش نشان داد با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت غیرجسمانی افزایش می­یابد. از نتایج پژوهش می­توان نتیجه گرفت با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران، نمره خشونت جسمانی افزایش می­یابد. همچنین نمره خشونت غیرجسمانی قربانیان با کاهش سن و تحصیلاتشان و بیکار بودن همسرانشان افزایش می­یابد.

مقدمه

,

هدف پژوهش حاضر پیش­بینی ابعاد خشونت ­خانگی براساس متغیرهای جمعیت­ شناختی در زنان قربانی خشونت بود. پژوهش از نوع همبستگی و جامعه آماری پژوهش شامل زنان متأهل قربانی خشونت بود که در سال 1393 به مراکز مشاوره، روان­شناختی، مددکاری و پزشکی قانونی استان البرز مراجعه کرده بودند. با استفاده از روش نمونه­گیری تصادفی چندمرحله­ای از مراکز مذکور، 114 زن قربانی خشونت به عنوان نمونه انتخاب شدند. شرکت­کنندگان فرم مشخصات فردی را تکمیل کردند. جهت تحلیل داده­ها از تحلیل رگرسیون چندگانه استفاده شد. نتایج پژوهش نشان داد که متغیرهای سن، تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت جسمانی همبستگی منفی و معنادار داشتند. همبستگی تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی مثبت و معنادار بود. همچنین نتایج پژوهش نشان داد با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت غیرجسمانی افزایش می­یابد. از نتایج پژوهش می­توان نتیجه گرفت با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران، نمره خشونت جسمانی افزایش می­یابد. همچنین نمره خشونت غیرجسمانی قربانیان با کاهش سن و تحصیلاتشان و بیکار بودن همسرانشان افزایش می­یابد.

,

مقدمه

,

ترقی و پویایی و اعتلای هر جامعه­ای جز داشتن عناصر و اعضایی سالم و کارآمد در آن اجتماع میسر نمی­باشد. سازمان جهانی بهداشت، سلامت را حالت سلامتی کامل جسمی، روانی، معنوی و اجتماعی می­داند که با مفهوم نبود بیماری یا ناتوانی متفاوت است(اویسی، آفاقی، سفیدی، و میرحسینی، 1391). اکثر افراد رفتار خشونت­آمیز را نسبت به اعضاء خانواده خود مرتکب می­شوند. گروه­هایی که درون خانواده بیشتر در معرض خشونت قرار دارند، زنان، کودکان و سالمندان هستند(فروغان، 1380، به نقل از ساسانی، 1387).

,

اطلاعات حاصل از پژوهش­ها، رابطه ­ای بین سلامت روانی و خشونت در بین قربانیان و نجات یافتگان را مشخص کرده است. مروری بر مطالعات، عوارض روان­شناختی خشونت نظیر اضطراب، رفتارهای خودکشی، سوءمصرف موادمخدر، افسردگی، اختلال تنش پس از سانحه، اختلال وسواسی جبری و اختلال اضطراب منتشر را گزارش کرده است(آگنبورا و همکاران، 2001؛ می و کاتز، 2003). پژوهش در مورد زنان تحت آزار، تأثیر خشونت را بر سلامت جسمی قربانی نشان داده است. این زنان شیوع بالاتری از علائم جسمی شامل سردردها، درد مزمن، مشکلات خواب و استفاده بیشتری از خدمات بهداشتی درمانی دارند (می و کاتز، 2003). زنانی که مورد خشونت همسران واقع می­شوند، واکنش­های بلندمدتی بروز می­دهند که شامل ترس، اضطراب اختگی، خواب و اشتهای نامرتب و دردهای جسمانی می­باشد. این زنان ممکن است عدم استقلال و اعتماد به نفس داشته و تصمیم­گیری به تنهایی برایشان مشکل باشد (مرادی، 1377، به نقل از محتشمی، یغمایی، جعفری، علوی مجد، احمدی، 1393). یافته­های مطالعه لیبوکو و ویلکینسون(2008) بر روی زنان تحت خشونت­خانگی نشان داد که 60درصد نمونه ­ها عقیده داشتند باید خشونت را تحمل کرد. از جمله دلایل آن­ها، وجود فرزندان و مسئولیت خانواده (5/82درصد)، مسائل مالی(80درصد)، مصرف الکل توسط همسر و مقصر ندانستن آن­ها برای سوءرفتار و هنجارهای مذهبی و فرهنگی بود. همچنین 70درصد (129 نفر) از نمونه­ها اعتقاد داشتند هنگام مواحه با خشونت­خانگی به اقوام پناه می­برند و 60 درصد(110نفر) اظهار کردند که به یکی از کارکنان بهداشتی و درمانی مراجعه می­کنند(لیبوکو و ویلکینسون، 2008).

,

گود معتقد است خانواده مانند هر نظام اجتماعی دیگری دارای سلسله مراتبی از اقتدار است و هرکسی که به منابع مهم خانواده بیشتر از دیگران دسترسی داشته باشد، می­تواند دیگر اعضا را به فعالیت در جهت اهداف خود مجبور کند. براساس این نظریه هرچه منابع دردسترس افراد بیشتر باشد کمتر از دیگران به اعمال قدرت به روش خشونت فیزیکی دست می­زنند. زیرا منابع متعدد دیگری دارند که از طریق آن­ها قادر به اعمال قدرت هستند. اما افرادی که دارای رتبه پایین اجتماعی – اقتصادی هستند از زور بدنی استفاده می­کنند چون سایر منابع در اختیارشان برای رسیدن به اهدافشان ناکافی است.

پژوهش سالاری­فر(1388) در تبیین علل و زمینه­های خشونت خانگی روشن ساخت در میان عوامل فردی مؤثر بر خشونت علیه همسر دو دسته عوامل روان­شناختی و اخلاقی دارای اهمیت اساسی هستند و می­توان عناصر شناختی و اخلاقی را هسته اصلی در تبیین خشونت محسوب کرد. همچنین عناصر زیستی و متغیرهای سنی، هوش و تحصیلات بر خشونت تأثیر گذارند. مطالعات نشان داده­اند که بین برخی متغیرهای جمعیت­شناختی و همسرآزاری رابطه وجود دارد . در این راستا پژوهش­ها نشان داده­اند که زنان باردار بیشتر مورد بدرفتاری همسر قرار می­گیرند(لیت، موریس و ریچنر 2000)، بررسی­های دیگر حاکی از آن است که بین سن و طول مدت ازدواج و بدرفتاری نسبت به زن، رابطه وجود دارد، به طوری که میزان بدرفتاری مردان نسبت به زنان با افزایش سن و طول مدت ازدواج کاهش می یابد. به علاوه، مطالعات نشان داده ­اند مردانی که به خشونت علیه همسر اقدام می­کنند، تحصیلات کمتری دارند. و زنان غیرشاغل بیش از زنان شاغل مورد خشونت همسر قرار می­گیرند. همچنین سوء مصرف مواد و الکل نیز به خشونت مردان علیه زنان دامن می­زند.

گرچه در مرور کلی بر پژوهش های جمعیت شناسی انجام شده در ایران، به نتایج متناقضی برمی­خوریم؛ برای مثال افزایش سن در مواردی به افزایش خشونت و در موارد دیگر به کاهش خشونت و حتی در برخی موارد بی ارتباط با خشونت گزارش شده است؛ از طرفی تحصیلات بالای زنان، هم به افزایش و هم به کاهش خشونت انجامیده است؛ همین امر درباره اشتغال به کار زنان نیز صدق می­کند؛ یعنی زنان شاغل در مقایسه با سایر گروه­ها تحت خشونت کمتری قرار دارند. در بررسی­های مختلف، برخی از مشاغل مردان به عنوان عامل مؤثر بر ایجاد خشونت علیه زنان، بیان شده و در خصوص سایر متغیرهای جمعیتی نیز تفاوت­هایی دیده می­شود. پژوهش نوح جاه و همکاران(1390) تحت عنوان شیوع خشونت خانگی علیه زنان و برخی عوامل مرتبط با آن در استان خوزستان نشان داد سن، سواد، شغل زن، قومیت، شهر محل سکونت و بیماری روحی همسر با تجربه هر نوع خشونت ارتباط معنادار دارد.

 

عارفی(1381) مطالعه­ای بر روی زنان قربانی خشونت­ خانگی که به کلانتری­ های 11 و 17 شهر ارومیه مراجعه کردند را، انجام داد. یافته­ها نشان داد که زنان بین سنین 17 تا 32 سال بیشترین خشونت را تجربه می­کنند(56درصد) و 60درصد زنانی که مورد خشونت مردان قرار می­گیرند، دارای تحصیلات ابتدایی و 25درصد بی­سواد هستند. نتایج حاکی از آن بود که بیشترین میزان خشونت از نوع جسمی و فیزیکی بود(50درصد) و سپس خشونت غیرجسمانی و مالی(به ترتیب 7/25 و 2/23درصد) می­باشد.

عاطف وحید و همکاران(1389) نقش ویژگی­های جمعیت­شناختی و روان­شناختی درپیش بینی خشونت در قربانیان همسرآزاری شهر تهران مطالعه کردند. نتایج پژوهش نشان داد که متغیر­های جمعیت­شناختی بارداری، سن و تحصیلات پایین، تعداد بالای فرزندان، اعتیاد، بیکاری همسر و ابتلا به مشکلات روانپزشکی به عنوان متغیر پیش­بین در تجربه انواع بدرفتاری­ها(جسمی، جنسی و عاطفی) مطرح هستند. به علاوه بارداری، تحصیلات و سن پایین و بیکاری زن و نیز تعداد بالای فرزندان پیش­بینی­کننده این هستند که فرد انواع بدرفتاری­ها را در حد شدید تجربه کند. طاهر­خانی، میرمحمدعلی، کاظم نژاد، اربابی و عامل ولی­زاده(1388) میزان خشونت خانگی علیه زنان و ارتباط آن با مشخصات زوجین را بررسی کردند و دریافتند بین خشونت و سن زمان ازدواج، تحصیلات همسر، بیماری روانی زن و همسر، مصرف دارو در زن و همسر و سابقه سقط رابطه وجود دارد.

با توجه به تأثیر متغیرهای جمعیت­ شناختی در مسأله همسر آزاری پژوهش حاضر به دنبال یافتن پاسخ­هایی برای پرسش­های اساسی زیر است:

- آیا ابعاد خشونت خانگی در زنان قربانی بر اساس ویژگی­های دموگرافیک قابل پیش­بینی است؟

 

-بحث و نتیجه­ گیری

پژوهش حاضر با هدف پیش­بینی ابعاد خشونت­خانگی براساس متغیرهای جمعیت­شناختی در زنان قربانی خشونت­خانگی انجام شد.

فرضیه اول پژوهش مطرح می­کرد که براساس متغیرهای جمعیت­شناختی(8متغیر) می­توان خشونت جسمانی زنان قربانی خشونت جسمانی را پیش­بینی کرد. نتایج نشان داد که متغیرهای سن و تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت جسمانی همبستگی منفی و معنادار دارند. به عبارت دیگر، با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت جسمانی افزایش می یابد. حال آن که، همبستگی تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی مثبت و معنادار است.یافته­های حاصل از پژوهش با نتایج تحقیقات رزاقی و همکاران(1389)، درتاج و همکاران(1389)، همسو است. نتایج پژوهش سالاری­فر(1388) مبنی بر این که متغیرهای سنی و تحصیلات بر خشونت تأثیرگذارند با یافته­های پژوهش حاضر در یک راستا هستند.

همچنین نتایج فوق با نتایج تحقیقات طاهرخانی و همکاران(1388) که دریافتند خشونت با تحصیلات همسر رابطه دارد و یافته­های صالحی و مهرعلیان(1385) که نشان دادند خشونت با بیکاری همسر ارتباط دارد، هماهنگ است.

از منظر کارکردگرایان خانواده گروهی است که در آن افراد با جنسیت­ها و گروه­های سنی متفاوت در ارتباط نزدیک با یکدیگر قرار می­گیرند. در این گروه سلسله مراتب براساس یا صلاحیت و لیاقت تعیین نمی­گردد بلکه بر پایه جنسیت، سن و قدرت اقتصادی اوست.

پژوهش­های متعدد نشانگر آن است که افزایش سن، رابطه منفی با درجات خشونت زناشویی دارد. پژوهش استرواس و گلز(1990) در مورد 6 هزار زوج این امر را تأیید می­کند. تحقیق هامپتون(2000، به نقل از وزارت کشور، 1383) نشان می­دهد که خشونت زوج­های زیر 30 سال، سه برابر بیشتر از زوج­های بالای 40 سال است. تحقیق لوپری(1994) در کانادا نیز همین نتیجه را تأیید می­کند. کافمن(1989) در بررسی 200 زوج به این نتیجه رسید که سن حتی پس از کنترل متغیرهای دیگر(درآمد، موقعیت شغلی و قومیت)، به طور معنی­داری جزء عوامل مؤثر بر خشونت شوهر است و هر چه سن افزایش یابد، احتمال بروز خشونت کاهش می­یابد.

زنگنه(1380) در پژوهش خود روی 530 زوج که یک سال از ازدواج آن­ها گذشته بود، به این نتایج در مورد سن رسید:

1. بین سن زن و انواع خشونت(خصوصاً خشونت شوهر) رابطه معکوس و معنادار وجود دارد.

2. بین سن شوهر و خشونت او نسبت به همسر رابطه معکوس و معناداروجود دارد.

3.تلاف سنی زوجین با انواع خشونت شوهران علیه زنان در خانواده رابطه مستقیم و معنادار دارد.

شاید نتایج پژوهش حاضر را توان چنین تبیین نمود:

در مرتبه نخست، سن پایین­تر مرد و زن معمولاً با عدم رشد یافتگی و ناپختگی همراه است و این متغیر، زمینه­ی خشونت را از طرف زن و مرد بیشتر فراهم می­کند. چنان که هادیان(1374) در تحقیق خود به این نتیجه رسید که ازدواج در سنین پایین از زمینه­های طلاق است.

دوم این که، همچنین قدرت سازگاری زن و مرد در سنین پایین­تر کمتر است.

سوم این که، در دوره اول ازدواج زن و شوهر هنوز شناخت کافی از هم ندارند سازگاری آن­ها کمتر است و احتمال بروز خشونت بیشتر می­شود.

نتایج پژوهش نشان داد با کاهش تحصیلات قربانیان خشونت جسمانی افزایش می­یابد. بی­تردید تحصیلات بیشتر در افزایش مهار عاطف، خصوصاً خشم در ارتقای مهارت­های اجتماعی مانند راه­های کسب توافق و سازگاری در خانواده مؤثر است(صدق­آمیز، 1376). پژوهش نریمانی(1384) نشان داد که با بالا رفتن تحصیلات زنان میزان خشونت علیه آن­ها کاهش می­یابد.

خانواده­های تحصیل­کرده با آگاهی یافتن بر راه­های کنار آمدن با تعارض­ها در روابط نزدیک، خشونت در خانواده را کمتر کرده و از شیوه­های معقولی برای حل مسأله کمک می­گیرند. از طرفی نتایج پژوهش نشان داد افزایش تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی رابطه مثبت دارد.

این یافته را می­توان با استفاده از نظریه مبادله تبیین نمود. بر طبق نظریه گود(1971)، به هر میزانی که فرد از منابع بیشتری بهره­مند بادشد، بیشتر می­تواند به طریقی از جبر و تحکم و زور استفاده کند. از طرفی اگر شوهر بخواهد فرد مسلطی در خانواده باشد اما از تحصیلات و درآمد اقتصادی کافی برخوردار نباشدو پرستیژ(اعتبار و شهرت) شغلی کمتری داشته یا مهارت­های میان­فردی کافی نداشته باشد ممکن است برای حفظ و اثبات تسلط خود در خانواده، متوسل به خشونت گردد. از نظر «گود» تمام سیستم­های اجتماعی تا اندازه­ای به زور و قدرت متکی­اند. خشونت و تهدید برای سیستم­های اجتماعی که خانواده نیز جزئی از آن است جلوگیری از کارهای ناخواسته یا انجام رفتارهای موردنظر به کار رود. هرچه منابع بیشتر در دسترس فرد باشد توانایی برای استفاده از قدرت نیز بیشتر است. خشونت زمانی استفاده می­شود که سایر منابع در رسیدن به هدف ناکافی باشد(اویسی و همکاران، 1391).

نظریه مردسالاری معتقد است فرایندهای اقتصادی و اجتماعی در طول تاریخ به قسمی بوده که سبب مردسااری یا پدرسالاری می­گشته است. تأکید تئوری مردسالاری بیشتر بر منابع اجتماعی است تا ساختار خانوادگی. سیستم اجتماعی پدرسالانه منجر به خشونت نسبت به زنان می­شود.

در خرده فرهنگ­های مختلف مشاهده می­ شود اصولاً زنان به عنوان جنس دوم و یا جنس ضعیف مطرح می­شوند و این مسأله در باور زنان نهادینه و مردان را همواره برتر یا فراتر از خود می­دانند که این مسأله به تنهایی می­تواند مردان را در هر شرایطی ذی­نفع جلوه داده و زمینه خشونت علیه را فراهم سازد.

به طور خلاصه، براساس نظریه­ی فرهنگی خشونت، هر فرهنگی و به تبع آن هر خرده فرهنگی دارای عناصر خاص خودش می­باشد که این عناصر فرهنگی(ارزش­ها، هنجارها، نگرش­ها و اعتقادات) ممکن است خشونت شوهران علیه زنان در خانواده را تأیید و تقویت نماید یا از آن ممانعت نماید، درنتیجه تعهد به این عناصر فرهنگی است که خشونت شوهران علیه زنان در خانواده را افزایش یا کاهش می­دهد. بنابراین چنانچه فرادست انگاری مرد جزو ارزش­ها و باورهای پذیرفته شده توسط زن باشد، زمینه تقویت خشونت عیله زن ایجاد می­گردد.

چنانچه از رویکرد نظریه یادگیری اجتماعی به این مسأله بنگریم، می­بینیم که خشونت مانند بسیاری از رفتارهای دیگر در خانواده یاد گرفته می­ شود. نظریه­ی انتقال بین نسل­ها هم که بر پایه­ی نظریه­ی یادگیری اجتماعی استوار است معتقد است افرادی که در کودکی در خانه خشونت را تجربه می­کنند یا شاهد آن هستند، در بزرگسالی به احتمال زیاد در خانه خود از خشونت استفاده خواهند کرد.

نتایج پژوهش نشان داد بین بیکار بودن همسران قربانیان با افزایش خشونت جسمانی رابطه مثبت وجود دارد. زمینه­های اقتصادی و مشکلات اقتصادی همرا آن، عامل مهمی در بروز تنش­های خانوادگی(فرجاد، 1372: 21) و خشونت­های ناشی از آن است. مسأله اشتغال به عنوان یکی از شاخص­های پایگاه اقتصادی-اجتماعی تأثیر شدیدی بر ساخت شخصیت فردی و اجتماعی افراد دارد. افرادی که شغل مناسبی دارند، با توجه به تأثیر این متغیر بر اعتماد به نفس فرد، از نظر آسیب­شناسی اجتماعی در سطح ایمنی بهتری قرار دارند. افرادی که از نظر پایگاه اجتماعی – اقتصادی در سطح پایینی قرار دارند، اعتماد به نفس کمتری دارند و احساس مفید بودن را از دست می­دهند. به ناچار به سمت جهت­گیری­های غیرمنطقی و راه­هایی مثل خشونت برای به دست آوردن این روحیه و امتیاز از دست رفته حرکت می­کنند.

فرضیه دوم پژوهش مطرح می­کرد که براساس متغیرهای جمعیت­شناختی(8متغیر) می­توان خشونت غیرجسمانی زنان قربانی خشونت غیرجسمانی را پیش­بینی کرد.

یافته­های پژوهش نشان داد که متغیرهای سن و تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت غیرجسمانی همبستگی منفی و معنادار دارند. به عبارت دیگر، با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت غیرجسمانی افزایش می­یابد.

یافته­های پژوهش با نتایج تحقیقات رهبر طارمسری و همکاران(1391)، پناغی و همکاران(1390)، نوح­جاه و همکاران(1389) که نشان دادند متغیرهای جمعیت­شناختی سن، تحصیلات پایین، بیکاری همسر به عنوان متغیر پیش­بین در تجربه انواع بدرفتاری(جسمی و روانی) مطرح هستند، همسو است.

یافته­های حاصل از پژوهش شمس اسفندآباد و همکاران(1383) مبنی بر این که همسرآزاری با سطح تحصیلات زن رابطه معکوس دارد(یعنی هر چه تحصیلات زنان بیشتر باشد کمتر مورد آزار جسمی و روانی قرار می­گیرند) با نتایج پژوهش حاضر در یک راستا هستند.

طبق نظریه «تعاملی» خشونت زناشویی محصول همه قسمت­های رابطه است و به عنوان یک محصول از تعاملات اشتباه درنظر گرفته می­شوند که در آن هر دو همسر در شدت گرفتن تنش سهیم هستند. لذا چنانچه از تحصیلات بالاتری برخوردار باشند به دلیل به دست آوردن مهارت­های ارتباطی سالم­تر، در ارتباط با همسر خود موفق­تر خواهند بود. زنان تحصیل کرده از توانایی صحبت کردن و گوش­کردن بهره­مند هستند و در نتیجه از میزان آزارهای روحی و روانی اعمال شده از سوی همسران آن­ها کاسته می­شود. از طرفی داشتن تحصیلات برای زنان امتیاز محسوب می­شود تا بتوانند به عنوان مانعی در برابر خشونت­های اعمال شده نسبت به آن­ها قرار گیرد.

در تبیین رابطه معکوس بین سن قربانی و افزایش خشونت جسمانی می­توان گفت هر چه سن زن بالا می­رود ناپختگی­های او کاسته می­شود ودرصد فهم و درک انسان بالاتر می­رود.

در رابطه با بیکاری همسران براساس نظریه منابع «گود» شوهرانی که فاقد منابع دیگر قدرت از قبیل درآمد، و اشتغال هستند از خشونت علیه زنان به عنوان ابزاری جهت کسب قدرت در روابط خانوادگی استفاده می­نمایند.

به منظور جلوگیری از بروز خشونت خانگی علیه زنان پیشنهاد می ­شود وزارت بهداشت و درمان و سازمان بهزیستی اقدام به برگزاری سمینارها و آموزش­های لازم جهت حل مسأله و روش­های مقابله به خشونت به زوجین نماید. همچنین با ترغیب زنان به مشارکت در امور اقتصادی و اشتغال میتوان ریشه وابستگی را باریک­تر کرد.

,

گود معتقد است خانواده مانند هر نظام اجتماعی دیگری دارای سلسله مراتبی از اقتدار است و هرکسی که به منابع مهم خانواده بیشتر از دیگران دسترسی داشته باشد، می­تواند دیگر اعضا را به فعالیت در جهت اهداف خود مجبور کند. براساس این نظریه هرچه منابع دردسترس افراد بیشتر باشد کمتر از دیگران به اعمال قدرت به روش خشونت فیزیکی دست می­زنند. زیرا منابع متعدد دیگری دارند که از طریق آن­ها قادر به اعمال قدرت هستند. اما افرادی که دارای رتبه پایین اجتماعی – اقتصادی هستند از زور بدنی استفاده می­کنند چون سایر منابع در اختیارشان برای رسیدن به اهدافشان ناکافی است.

,

پژوهش سالاری­فر(1388) در تبیین علل و زمینه­های خشونت خانگی روشن ساخت در میان عوامل فردی مؤثر بر خشونت علیه همسر دو دسته عوامل روان­شناختی و اخلاقی دارای اهمیت اساسی هستند و می­توان عناصر شناختی و اخلاقی را هسته اصلی در تبیین خشونت محسوب کرد. همچنین عناصر زیستی و متغیرهای سنی، هوش و تحصیلات بر خشونت تأثیر گذارند. مطالعات نشان داده­اند که بین برخی متغیرهای جمعیت­شناختی و همسرآزاری رابطه وجود دارد . در این راستا پژوهش­ها نشان داده­اند که زنان باردار بیشتر مورد بدرفتاری همسر قرار می­گیرند(لیت، موریس و ریچنر 2000)، بررسی­های دیگر حاکی از آن است که بین سن و طول مدت ازدواج و بدرفتاری نسبت به زن، رابطه وجود دارد، به طوری که میزان بدرفتاری مردان نسبت به زنان با افزایش سن و طول مدت ازدواج کاهش می یابد. به علاوه، مطالعات نشان داده ­اند مردانی که به خشونت علیه همسر اقدام می­کنند، تحصیلات کمتری دارند. و زنان غیرشاغل بیش از زنان شاغل مورد خشونت همسر قرار می­گیرند. همچنین سوء مصرف مواد و الکل نیز به خشونت مردان علیه زنان دامن می­زند.

گرچه در مرور کلی بر پژوهش های جمعیت شناسی انجام شده در ایران، به نتایج متناقضی برمی­خوریم؛ برای مثال افزایش سن در مواردی به افزایش خشونت و در موارد دیگر به کاهش خشونت و حتی در برخی موارد بی ارتباط با خشونت گزارش شده است؛ از طرفی تحصیلات بالای زنان، هم به افزایش و هم به کاهش خشونت انجامیده است؛ همین امر درباره اشتغال به کار زنان نیز صدق می­کند؛ یعنی زنان شاغل در مقایسه با سایر گروه­ها تحت خشونت کمتری قرار دارند. در بررسی­های مختلف، برخی از مشاغل مردان به عنوان عامل مؤثر بر ایجاد خشونت علیه زنان، بیان شده و در خصوص سایر متغیرهای جمعیتی نیز تفاوت­هایی دیده می­شود. پژوهش نوح جاه و همکاران(1390) تحت عنوان شیوع خشونت خانگی علیه زنان و برخی عوامل مرتبط با آن در استان خوزستان نشان داد سن، سواد، شغل زن، قومیت، شهر محل سکونت و بیماری روحی همسر با تجربه هر نوع خشونت ارتباط معنادار دارد.

 

عارفی(1381) مطالعه­ای بر روی زنان قربانی خشونت­ خانگی که به کلانتری­ های 11 و 17 شهر ارومیه مراجعه کردند را، انجام داد. یافته­ها نشان داد که زنان بین سنین 17 تا 32 سال بیشترین خشونت را تجربه می­کنند(56درصد) و 60درصد زنانی که مورد خشونت مردان قرار می­گیرند، دارای تحصیلات ابتدایی و 25درصد بی­سواد هستند. نتایج حاکی از آن بود که بیشترین میزان خشونت از نوع جسمی و فیزیکی بود(50درصد) و سپس خشونت غیرجسمانی و مالی(به ترتیب 7/25 و 2/23درصد) می­باشد.

عاطف وحید و همکاران(1389) نقش ویژگی­های جمعیت­شناختی و روان­شناختی درپیش بینی خشونت در قربانیان همسرآزاری شهر تهران مطالعه کردند. نتایج پژوهش نشان داد که متغیر­های جمعیت­شناختی بارداری، سن و تحصیلات پایین، تعداد بالای فرزندان، اعتیاد، بیکاری همسر و ابتلا به مشکلات روانپزشکی به عنوان متغیر پیش­بین در تجربه انواع بدرفتاری­ها(جسمی، جنسی و عاطفی) مطرح هستند. به علاوه بارداری، تحصیلات و سن پایین و بیکاری زن و نیز تعداد بالای فرزندان پیش­بینی­کننده این هستند که فرد انواع بدرفتاری­ها را در حد شدید تجربه کند. طاهر­خانی، میرمحمدعلی، کاظم نژاد، اربابی و عامل ولی­زاده(1388) میزان خشونت خانگی علیه زنان و ارتباط آن با مشخصات زوجین را بررسی کردند و دریافتند بین خشونت و سن زمان ازدواج، تحصیلات همسر، بیماری روانی زن و همسر، مصرف دارو در زن و همسر و سابقه سقط رابطه وجود دارد.

با توجه به تأثیر متغیرهای جمعیت­ شناختی در مسأله همسر آزاری پژوهش حاضر به دنبال یافتن پاسخ­هایی برای پرسش­های اساسی زیر است:

- آیا ابعاد خشونت خانگی در زنان قربانی بر اساس ویژگی­های دموگرافیک قابل پیش­بینی است؟

 

-بحث و نتیجه­ گیری

پژوهش حاضر با هدف پیش­بینی ابعاد خشونت­خانگی براساس متغیرهای جمعیت­شناختی در زنان قربانی خشونت­خانگی انجام شد.

فرضیه اول پژوهش مطرح می­کرد که براساس متغیرهای جمعیت­شناختی(8متغیر) می­توان خشونت جسمانی زنان قربانی خشونت جسمانی را پیش­بینی کرد. نتایج نشان داد که متغیرهای سن و تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت جسمانی همبستگی منفی و معنادار دارند. به عبارت دیگر، با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت جسمانی افزایش می یابد. حال آن که، همبستگی تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی مثبت و معنادار است.یافته­های حاصل از پژوهش با نتایج تحقیقات رزاقی و همکاران(1389)، درتاج و همکاران(1389)، همسو است. نتایج پژوهش سالاری­فر(1388) مبنی بر این که متغیرهای سنی و تحصیلات بر خشونت تأثیرگذارند با یافته­های پژوهش حاضر در یک راستا هستند.

همچنین نتایج فوق با نتایج تحقیقات طاهرخانی و همکاران(1388) که دریافتند خشونت با تحصیلات همسر رابطه دارد و یافته­های صالحی و مهرعلیان(1385) که نشان دادند خشونت با بیکاری همسر ارتباط دارد، هماهنگ است.

از منظر کارکردگرایان خانواده گروهی است که در آن افراد با جنسیت­ها و گروه­های سنی متفاوت در ارتباط نزدیک با یکدیگر قرار می­گیرند. در این گروه سلسله مراتب براساس یا صلاحیت و لیاقت تعیین نمی­گردد بلکه بر پایه جنسیت، سن و قدرت اقتصادی اوست.

پژوهش­های متعدد نشانگر آن است که افزایش سن، رابطه منفی با درجات خشونت زناشویی دارد. پژوهش استرواس و گلز(1990) در مورد 6 هزار زوج این امر را تأیید می­کند. تحقیق هامپتون(2000، به نقل از وزارت کشور، 1383) نشان می­دهد که خشونت زوج­های زیر 30 سال، سه برابر بیشتر از زوج­های بالای 40 سال است. تحقیق لوپری(1994) در کانادا نیز همین نتیجه را تأیید می­کند. کافمن(1989) در بررسی 200 زوج به این نتیجه رسید که سن حتی پس از کنترل متغیرهای دیگر(درآمد، موقعیت شغلی و قومیت)، به طور معنی­داری جزء عوامل مؤثر بر خشونت شوهر است و هر چه سن افزایش یابد، احتمال بروز خشونت کاهش می­یابد.

زنگنه(1380) در پژوهش خود روی 530 زوج که یک سال از ازدواج آن­ها گذشته بود، به این نتایج در مورد سن رسید:

1. بین سن زن و انواع خشونت(خصوصاً خشونت شوهر) رابطه معکوس و معنادار وجود دارد.

2. بین سن شوهر و خشونت او نسبت به همسر رابطه معکوس و معناداروجود دارد.

3.تلاف سنی زوجین با انواع خشونت شوهران علیه زنان در خانواده رابطه مستقیم و معنادار دارد.

شاید نتایج پژوهش حاضر را توان چنین تبیین نمود:

در مرتبه نخست، سن پایین­تر مرد و زن معمولاً با عدم رشد یافتگی و ناپختگی همراه است و این متغیر، زمینه­ی خشونت را از طرف زن و مرد بیشتر فراهم می­کند. چنان که هادیان(1374) در تحقیق خود به این نتیجه رسید که ازدواج در سنین پایین از زمینه­های طلاق است.

دوم این که، همچنین قدرت سازگاری زن و مرد در سنین پایین­تر کمتر است.

سوم این که، در دوره اول ازدواج زن و شوهر هنوز شناخت کافی از هم ندارند سازگاری آن­ها کمتر است و احتمال بروز خشونت بیشتر می­شود.

نتایج پژوهش نشان داد با کاهش تحصیلات قربانیان خشونت جسمانی افزایش می­یابد. بی­تردید تحصیلات بیشتر در افزایش مهار عاطف، خصوصاً خشم در ارتقای مهارت­های اجتماعی مانند راه­های کسب توافق و سازگاری در خانواده مؤثر است(صدق­آمیز، 1376). پژوهش نریمانی(1384) نشان داد که با بالا رفتن تحصیلات زنان میزان خشونت علیه آن­ها کاهش می­یابد.

خانواده­های تحصیل­کرده با آگاهی یافتن بر راه­های کنار آمدن با تعارض­ها در روابط نزدیک، خشونت در خانواده را کمتر کرده و از شیوه­های معقولی برای حل مسأله کمک می­گیرند. از طرفی نتایج پژوهش نشان داد افزایش تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی رابطه مثبت دارد.

این یافته را می­توان با استفاده از نظریه مبادله تبیین نمود. بر طبق نظریه گود(1971)، به هر میزانی که فرد از منابع بیشتری بهره­مند بادشد، بیشتر می­تواند به طریقی از جبر و تحکم و زور استفاده کند. از طرفی اگر شوهر بخواهد فرد مسلطی در خانواده باشد اما از تحصیلات و درآمد اقتصادی کافی برخوردار نباشدو پرستیژ(اعتبار و شهرت) شغلی کمتری داشته یا مهارت­های میان­فردی کافی نداشته باشد ممکن است برای حفظ و اثبات تسلط خود در خانواده، متوسل به خشونت گردد. از نظر «گود» تمام سیستم­های اجتماعی تا اندازه­ای به زور و قدرت متکی­اند. خشونت و تهدید برای سیستم­های اجتماعی که خانواده نیز جزئی از آن است جلوگیری از کارهای ناخواسته یا انجام رفتارهای موردنظر به کار رود. هرچه منابع بیشتر در دسترس فرد باشد توانایی برای استفاده از قدرت نیز بیشتر است. خشونت زمانی استفاده می­شود که سایر منابع در رسیدن به هدف ناکافی باشد(اویسی و همکاران، 1391).

نظریه مردسالاری معتقد است فرایندهای اقتصادی و اجتماعی در طول تاریخ به قسمی بوده که سبب مردسااری یا پدرسالاری می­گشته است. تأکید تئوری مردسالاری بیشتر بر منابع اجتماعی است تا ساختار خانوادگی. سیستم اجتماعی پدرسالانه منجر به خشونت نسبت به زنان می­شود.

در خرده فرهنگ­های مختلف مشاهده می­ شود اصولاً زنان به عنوان جنس دوم و یا جنس ضعیف مطرح می­شوند و این مسأله در باور زنان نهادینه و مردان را همواره برتر یا فراتر از خود می­دانند که این مسأله به تنهایی می­تواند مردان را در هر شرایطی ذی­نفع جلوه داده و زمینه خشونت علیه را فراهم سازد.

به طور خلاصه، براساس نظریه­ی فرهنگی خشونت، هر فرهنگی و به تبع آن هر خرده فرهنگی دارای عناصر خاص خودش می­باشد که این عناصر فرهنگی(ارزش­ها، هنجارها، نگرش­ها و اعتقادات) ممکن است خشونت شوهران علیه زنان در خانواده را تأیید و تقویت نماید یا از آن ممانعت نماید، درنتیجه تعهد به این عناصر فرهنگی است که خشونت شوهران علیه زنان در خانواده را افزایش یا کاهش می­دهد. بنابراین چنانچه فرادست انگاری مرد جزو ارزش­ها و باورهای پذیرفته شده توسط زن باشد، زمینه تقویت خشونت عیله زن ایجاد می­گردد.

چنانچه از رویکرد نظریه یادگیری اجتماعی به این مسأله بنگریم، می­بینیم که خشونت مانند بسیاری از رفتارهای دیگر در خانواده یاد گرفته می­ شود. نظریه­ی انتقال بین نسل­ها هم که بر پایه­ی نظریه­ی یادگیری اجتماعی استوار است معتقد است افرادی که در کودکی در خانه خشونت را تجربه می­کنند یا شاهد آن هستند، در بزرگسالی به احتمال زیاد در خانه خود از خشونت استفاده خواهند کرد.

نتایج پژوهش نشان داد بین بیکار بودن همسران قربانیان با افزایش خشونت جسمانی رابطه مثبت وجود دارد. زمینه­های اقتصادی و مشکلات اقتصادی همرا آن، عامل مهمی در بروز تنش­های خانوادگی(فرجاد، 1372: 21) و خشونت­های ناشی از آن است. مسأله اشتغال به عنوان یکی از شاخص­های پایگاه اقتصادی-اجتماعی تأثیر شدیدی بر ساخت شخصیت فردی و اجتماعی افراد دارد. افرادی که شغل مناسبی دارند، با توجه به تأثیر این متغیر بر اعتماد به نفس فرد، از نظر آسیب­شناسی اجتماعی در سطح ایمنی بهتری قرار دارند. افرادی که از نظر پایگاه اجتماعی – اقتصادی در سطح پایینی قرار دارند، اعتماد به نفس کمتری دارند و احساس مفید بودن را از دست می­دهند. به ناچار به سمت جهت­گیری­های غیرمنطقی و راه­هایی مثل خشونت برای به دست آوردن این روحیه و امتیاز از دست رفته حرکت می­کنند.

فرضیه دوم پژوهش مطرح می­کرد که براساس متغیرهای جمعیت­شناختی(8متغیر) می­توان خشونت غیرجسمانی زنان قربانی خشونت غیرجسمانی را پیش­بینی کرد.

یافته­های پژوهش نشان داد که متغیرهای سن و تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت غیرجسمانی همبستگی منفی و معنادار دارند. به عبارت دیگر، با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت غیرجسمانی افزایش می­یابد.

یافته­های پژوهش با نتایج تحقیقات رهبر طارمسری و همکاران(1391)، پناغی و همکاران(1390)، نوح­جاه و همکاران(1389) که نشان دادند متغیرهای جمعیت­شناختی سن، تحصیلات پایین، بیکاری همسر به عنوان متغیر پیش­بین در تجربه انواع بدرفتاری(جسمی و روانی) مطرح هستند، همسو است.

یافته­های حاصل از پژوهش شمس اسفندآباد و همکاران(1383) مبنی بر این که همسرآزاری با سطح تحصیلات زن رابطه معکوس دارد(یعنی هر چه تحصیلات زنان بیشتر باشد کمتر مورد آزار جسمی و روانی قرار می­گیرند) با نتایج پژوهش حاضر در یک راستا هستند.

طبق نظریه «تعاملی» خشونت زناشویی محصول همه قسمت­های رابطه است و به عنوان یک محصول از تعاملات اشتباه درنظر گرفته می­شوند که در آن هر دو همسر در شدت گرفتن تنش سهیم هستند. لذا چنانچه از تحصیلات بالاتری برخوردار باشند به دلیل به دست آوردن مهارت­های ارتباطی سالم­تر، در ارتباط با همسر خود موفق­تر خواهند بود. زنان تحصیل کرده از توانایی صحبت کردن و گوش­کردن بهره­مند هستند و در نتیجه از میزان آزارهای روحی و روانی اعمال شده از سوی همسران آن­ها کاسته می­شود. از طرفی داشتن تحصیلات برای زنان امتیاز محسوب می­شود تا بتوانند به عنوان مانعی در برابر خشونت­های اعمال شده نسبت به آن­ها قرار گیرد.

در تبیین رابطه معکوس بین سن قربانی و افزایش خشونت جسمانی می­توان گفت هر چه سن زن بالا می­رود ناپختگی­های او کاسته می­شود ودرصد فهم و درک انسان بالاتر می­رود.

در رابطه با بیکاری همسران براساس نظریه منابع «گود» شوهرانی که فاقد منابع دیگر قدرت از قبیل درآمد، و اشتغال هستند از خشونت علیه زنان به عنوان ابزاری جهت کسب قدرت در روابط خانوادگی استفاده می­نمایند.

به منظور جلوگیری از بروز خشونت خانگی علیه زنان پیشنهاد می ­شود وزارت بهداشت و درمان و سازمان بهزیستی اقدام به برگزاری سمینارها و آموزش­های لازم جهت حل مسأله و روش­های مقابله به خشونت به زوجین نماید. همچنین با ترغیب زنان به مشارکت در امور اقتصادی و اشتغال میتوان ریشه وابستگی را باریک­تر کرد.

,

پژوهش سالاری­فر(1388) در تبیین علل و زمینه­های خشونت خانگی روشن ساخت در میان عوامل فردی مؤثر بر خشونت علیه همسر دو دسته عوامل روان­شناختی و اخلاقی دارای اهمیت اساسی هستند و می­توان عناصر شناختی و اخلاقی را هسته اصلی در تبیین خشونت محسوب کرد. همچنین عناصر زیستی و متغیرهای سنی، هوش و تحصیلات بر خشونت تأثیر گذارند. مطالعات نشان داده­اند که بین برخی متغیرهای جمعیت­شناختی و همسرآزاری رابطه وجود دارد . در این راستا پژوهش­ها نشان داده­اند که زنان باردار بیشتر مورد بدرفتاری همسر قرار می­گیرند(لیت، موریس و ریچنر 2000)، بررسی­های دیگر حاکی از آن است که بین سن و طول مدت ازدواج و بدرفتاری نسبت به زن، رابطه وجود دارد، به طوری که میزان بدرفتاری مردان نسبت به زنان با افزایش سن و طول مدت ازدواج کاهش می یابد. به علاوه، مطالعات نشان داده ­اند مردانی که به خشونت علیه همسر اقدام می­کنند، تحصیلات کمتری دارند. و زنان غیرشاغل بیش از زنان شاغل مورد خشونت همسر قرار می­گیرند. همچنین سوء مصرف مواد و الکل نیز به خشونت مردان علیه زنان دامن می­زند.

,

گرچه در مرور کلی بر پژوهش های جمعیت شناسی انجام شده در ایران، به نتایج متناقضی برمی­خوریم؛ برای مثال افزایش سن در مواردی به افزایش خشونت و در موارد دیگر به کاهش خشونت و حتی در برخی موارد بی ارتباط با خشونت گزارش شده است؛ از طرفی تحصیلات بالای زنان، هم به افزایش و هم به کاهش خشونت انجامیده است؛ همین امر درباره اشتغال به کار زنان نیز صدق می­کند؛ یعنی زنان شاغل در مقایسه با سایر گروه­ها تحت خشونت کمتری قرار دارند. در بررسی­های مختلف، برخی از مشاغل مردان به عنوان عامل مؤثر بر ایجاد خشونت علیه زنان، بیان شده و در خصوص سایر متغیرهای جمعیتی نیز تفاوت­هایی دیده می­شود. پژوهش نوح جاه و همکاران(1390) تحت عنوان شیوع خشونت خانگی علیه زنان و برخی عوامل مرتبط با آن در استان خوزستان نشان داد سن، سواد، شغل زن، قومیت، شهر محل سکونت و بیماری روحی همسر با تجربه هر نوع خشونت ارتباط معنادار دارد.

,

 

,

عارفی(1381) مطالعه­ای بر روی زنان قربانی خشونت­ خانگی که به کلانتری­ های 11 و 17 شهر ارومیه مراجعه کردند را، انجام داد. یافته­ها نشان داد که زنان بین سنین 17 تا 32 سال بیشترین خشونت را تجربه می­کنند(56درصد) و 60درصد زنانی که مورد خشونت مردان قرار می­گیرند، دارای تحصیلات ابتدایی و 25درصد بی­سواد هستند. نتایج حاکی از آن بود که بیشترین میزان خشونت از نوع جسمی و فیزیکی بود(50درصد) و سپس خشونت غیرجسمانی و مالی(به ترتیب 7/25 و 2/23درصد) می­باشد.

,

عاطف وحید و همکاران(1389) نقش ویژگی­های جمعیت­شناختی و روان­شناختی درپیش بینی خشونت در قربانیان همسرآزاری شهر تهران مطالعه کردند. نتایج پژوهش نشان داد که متغیر­های جمعیت­شناختی بارداری، سن و تحصیلات پایین، تعداد بالای فرزندان، اعتیاد، بیکاری همسر و ابتلا به مشکلات روانپزشکی به عنوان متغیر پیش­بین در تجربه انواع بدرفتاری­ها(جسمی، جنسی و عاطفی) مطرح هستند. به علاوه بارداری، تحصیلات و سن پایین و بیکاری زن و نیز تعداد بالای فرزندان پیش­بینی­کننده این هستند که فرد انواع بدرفتاری­ها را در حد شدید تجربه کند. طاهر­خانی، میرمحمدعلی، کاظم نژاد، اربابی و عامل ولی­زاده(1388) میزان خشونت خانگی علیه زنان و ارتباط آن با مشخصات زوجین را بررسی کردند و دریافتند بین خشونت و سن زمان ازدواج، تحصیلات همسر، بیماری روانی زن و همسر، مصرف دارو در زن و همسر و سابقه سقط رابطه وجود دارد.

,

با توجه به تأثیر متغیرهای جمعیت­ شناختی در مسأله همسر آزاری پژوهش حاضر به دنبال یافتن پاسخ­هایی برای پرسش­های اساسی زیر است:

,

- آیا ابعاد خشونت خانگی در زنان قربانی بر اساس ویژگی­های دموگرافیک قابل پیش­بینی است؟

,

 

,

-بحث و نتیجه­ گیری

,

پژوهش حاضر با هدف پیش­بینی ابعاد خشونت­خانگی براساس متغیرهای جمعیت­شناختی در زنان قربانی خشونت­خانگی انجام شد.

,

فرضیه اول پژوهش مطرح می­کرد که براساس متغیرهای جمعیت­شناختی(8متغیر) می­توان خشونت جسمانی زنان قربانی خشونت جسمانی را پیش­بینی کرد. نتایج نشان داد که متغیرهای سن و تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت جسمانی همبستگی منفی و معنادار دارند. به عبارت دیگر، با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت جسمانی افزایش می یابد. حال آن که، همبستگی تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی مثبت و معنادار است.یافته­های حاصل از پژوهش با نتایج تحقیقات رزاقی و همکاران(1389)، درتاج و همکاران(1389)، همسو است. نتایج پژوهش سالاری­فر(1388) مبنی بر این که متغیرهای سنی و تحصیلات بر خشونت تأثیرگذارند با یافته­های پژوهش حاضر در یک راستا هستند.

,

همچنین نتایج فوق با نتایج تحقیقات طاهرخانی و همکاران(1388) که دریافتند خشونت با تحصیلات همسر رابطه دارد و یافته­های صالحی و مهرعلیان(1385) که نشان دادند خشونت با بیکاری همسر ارتباط دارد، هماهنگ است.

,

از منظر کارکردگرایان خانواده گروهی است که در آن افراد با جنسیت­ها و گروه­های سنی متفاوت در ارتباط نزدیک با یکدیگر قرار می­گیرند. در این گروه سلسله مراتب براساس یا صلاحیت و لیاقت تعیین نمی­گردد بلکه بر پایه جنسیت، سن و قدرت اقتصادی اوست.

,

پژوهش­های متعدد نشانگر آن است که افزایش سن، رابطه منفی با درجات خشونت زناشویی دارد. پژوهش استرواس و گلز(1990) در مورد 6 هزار زوج این امر را تأیید می­کند. تحقیق هامپتون(2000، به نقل از وزارت کشور، 1383) نشان می­دهد که خشونت زوج­های زیر 30 سال، سه برابر بیشتر از زوج­های بالای 40 سال است. تحقیق لوپری(1994) در کانادا نیز همین نتیجه را تأیید می­کند. کافمن(1989) در بررسی 200 زوج به این نتیجه رسید که سن حتی پس از کنترل متغیرهای دیگر(درآمد، موقعیت شغلی و قومیت)، به طور معنی­داری جزء عوامل مؤثر بر خشونت شوهر است و هر چه سن افزایش یابد، احتمال بروز خشونت کاهش می­یابد.

,

زنگنه(1380) در پژوهش خود روی 530 زوج که یک سال از ازدواج آن­ها گذشته بود، به این نتایج در مورد سن رسید:

,

1. بین سن زن و انواع خشونت(خصوصاً خشونت شوهر) رابطه معکوس و معنادار وجود دارد.

,

2. بین سن شوهر و خشونت او نسبت به همسر رابطه معکوس و معناداروجود دارد.

,

3.تلاف سنی زوجین با انواع خشونت شوهران علیه زنان در خانواده رابطه مستقیم و معنادار دارد.

,

شاید نتایج پژوهش حاضر را توان چنین تبیین نمود:

,

در مرتبه نخست، سن پایین­تر مرد و زن معمولاً با عدم رشد یافتگی و ناپختگی همراه است و این متغیر، زمینه­ی خشونت را از طرف زن و مرد بیشتر فراهم می­کند. چنان که هادیان(1374) در تحقیق خود به این نتیجه رسید که ازدواج در سنین پایین از زمینه­های طلاق است.

,

دوم این که، همچنین قدرت سازگاری زن و مرد در سنین پایین­تر کمتر است.

,

سوم این که، در دوره اول ازدواج زن و شوهر هنوز شناخت کافی از هم ندارند سازگاری آن­ها کمتر است و احتمال بروز خشونت بیشتر می­شود.

,

نتایج پژوهش نشان داد با کاهش تحصیلات قربانیان خشونت جسمانی افزایش می­یابد. بی­تردید تحصیلات بیشتر در افزایش مهار عاطف، خصوصاً خشم در ارتقای مهارت­های اجتماعی مانند راه­های کسب توافق و سازگاری در خانواده مؤثر است(صدق­آمیز، 1376). پژوهش نریمانی(1384) نشان داد که با بالا رفتن تحصیلات زنان میزان خشونت علیه آن­ها کاهش می­یابد.

,

خانواده­های تحصیل­کرده با آگاهی یافتن بر راه­های کنار آمدن با تعارض­ها در روابط نزدیک، خشونت در خانواده را کمتر کرده و از شیوه­های معقولی برای حل مسأله کمک می­گیرند. از طرفی نتایج پژوهش نشان داد افزایش تحصیلات همسران قربانیان با خشونت جسمانی رابطه مثبت دارد.

,

این یافته را می­توان با استفاده از نظریه مبادله تبیین نمود. بر طبق نظریه گود(1971)، به هر میزانی که فرد از منابع بیشتری بهره­مند بادشد، بیشتر می­تواند به طریقی از جبر و تحکم و زور استفاده کند. از طرفی اگر شوهر بخواهد فرد مسلطی در خانواده باشد اما از تحصیلات و درآمد اقتصادی کافی برخوردار نباشدو پرستیژ(اعتبار و شهرت) شغلی کمتری داشته یا مهارت­های میان­فردی کافی نداشته باشد ممکن است برای حفظ و اثبات تسلط خود در خانواده، متوسل به خشونت گردد. از نظر «گود» تمام سیستم­های اجتماعی تا اندازه­ای به زور و قدرت متکی­اند. خشونت و تهدید برای سیستم­های اجتماعی که خانواده نیز جزئی از آن است جلوگیری از کارهای ناخواسته یا انجام رفتارهای موردنظر به کار رود. هرچه منابع بیشتر در دسترس فرد باشد توانایی برای استفاده از قدرت نیز بیشتر است. خشونت زمانی استفاده می­شود که سایر منابع در رسیدن به هدف ناکافی باشد(اویسی و همکاران، 1391).

,

نظریه مردسالاری معتقد است فرایندهای اقتصادی و اجتماعی در طول تاریخ به قسمی بوده که سبب مردسااری یا پدرسالاری می­گشته است. تأکید تئوری مردسالاری بیشتر بر منابع اجتماعی است تا ساختار خانوادگی. سیستم اجتماعی پدرسالانه منجر به خشونت نسبت به زنان می­شود.

,

در خرده فرهنگ­های مختلف مشاهده می­ شود اصولاً زنان به عنوان جنس دوم و یا جنس ضعیف مطرح می­شوند و این مسأله در باور زنان نهادینه و مردان را همواره برتر یا فراتر از خود می­دانند که این مسأله به تنهایی می­تواند مردان را در هر شرایطی ذی­نفع جلوه داده و زمینه خشونت علیه را فراهم سازد.

,

به طور خلاصه، براساس نظریه­ی فرهنگی خشونت، هر فرهنگی و به تبع آن هر خرده فرهنگی دارای عناصر خاص خودش می­باشد که این عناصر فرهنگی(ارزش­ها، هنجارها، نگرش­ها و اعتقادات) ممکن است خشونت شوهران علیه زنان در خانواده را تأیید و تقویت نماید یا از آن ممانعت نماید، درنتیجه تعهد به این عناصر فرهنگی است که خشونت شوهران علیه زنان در خانواده را افزایش یا کاهش می­دهد. بنابراین چنانچه فرادست انگاری مرد جزو ارزش­ها و باورهای پذیرفته شده توسط زن باشد، زمینه تقویت خشونت عیله زن ایجاد می­گردد.

,

چنانچه از رویکرد نظریه یادگیری اجتماعی به این مسأله بنگریم، می­بینیم که خشونت مانند بسیاری از رفتارهای دیگر در خانواده یاد گرفته می­ شود. نظریه­ی انتقال بین نسل­ها هم که بر پایه­ی نظریه­ی یادگیری اجتماعی استوار است معتقد است افرادی که در کودکی در خانه خشونت را تجربه می­کنند یا شاهد آن هستند، در بزرگسالی به احتمال زیاد در خانه خود از خشونت استفاده خواهند کرد.

,

نتایج پژوهش نشان داد بین بیکار بودن همسران قربانیان با افزایش خشونت جسمانی رابطه مثبت وجود دارد. زمینه­های اقتصادی و مشکلات اقتصادی همرا آن، عامل مهمی در بروز تنش­های خانوادگی(فرجاد، 1372: 21) و خشونت­های ناشی از آن است. مسأله اشتغال به عنوان یکی از شاخص­های پایگاه اقتصادی-اجتماعی تأثیر شدیدی بر ساخت شخصیت فردی و اجتماعی افراد دارد. افرادی که شغل مناسبی دارند، با توجه به تأثیر این متغیر بر اعتماد به نفس فرد، از نظر آسیب­شناسی اجتماعی در سطح ایمنی بهتری قرار دارند. افرادی که از نظر پایگاه اجتماعی – اقتصادی در سطح پایینی قرار دارند، اعتماد به نفس کمتری دارند و احساس مفید بودن را از دست می­دهند. به ناچار به سمت جهت­گیری­های غیرمنطقی و راه­هایی مثل خشونت برای به دست آوردن این روحیه و امتیاز از دست رفته حرکت می­کنند.

,

فرضیه دوم پژوهش مطرح می­کرد که براساس متغیرهای جمعیت­شناختی(8متغیر) می­توان خشونت غیرجسمانی زنان قربانی خشونت غیرجسمانی را پیش­بینی کرد.

,

یافته­های پژوهش نشان داد که متغیرهای سن و تحصیلات قربانیان و اشتغال همسران قربانیان با خشونت غیرجسمانی همبستگی منفی و معنادار دارند. به عبارت دیگر، با کاهش سن، تحصیلات قربانیان و بیکار بودن همسران قربانیان نمره خشونت غیرجسمانی افزایش می­یابد.

,

یافته­های پژوهش با نتایج تحقیقات رهبر طارمسری و همکاران(1391)، پناغی و همکاران(1390)، نوح­جاه و همکاران(1389) که نشان دادند متغیرهای جمعیت­شناختی سن، تحصیلات پایین، بیکاری همسر به عنوان متغیر پیش­بین در تجربه انواع بدرفتاری(جسمی و روانی) مطرح هستند، همسو است.

,

یافته­های حاصل از پژوهش شمس اسفندآباد و همکاران(1383) مبنی بر این که همسرآزاری با سطح تحصیلات زن رابطه معکوس دارد(یعنی هر چه تحصیلات زنان بیشتر باشد کمتر مورد آزار جسمی و روانی قرار می­گیرند) با نتایج پژوهش حاضر در یک راستا هستند.

,

طبق نظریه «تعاملی» خشونت زناشویی محصول همه قسمت­های رابطه است و به عنوان یک محصول از تعاملات اشتباه درنظر گرفته می­شوند که در آن هر دو همسر در شدت گرفتن تنش سهیم هستند. لذا چنانچه از تحصیلات بالاتری برخوردار باشند به دلیل به دست آوردن مهارت­های ارتباطی سالم­تر، در ارتباط با همسر خود موفق­تر خواهند بود. زنان تحصیل کرده از توانایی صحبت کردن و گوش­کردن بهره­مند هستند و در نتیجه از میزان آزارهای روحی و روانی اعمال شده از سوی همسران آن­ها کاسته می­شود. از طرفی داشتن تحصیلات برای زنان امتیاز محسوب می­شود تا بتوانند به عنوان مانعی در برابر خشونت­های اعمال شده نسبت به آن­ها قرار گیرد.

,

در تبیین رابطه معکوس بین سن قربانی و افزایش خشونت جسمانی می­توان گفت هر چه سن زن بالا می­رود ناپختگی­های او کاسته می­شود ودرصد فهم و درک انسان بالاتر می­رود.

,

در رابطه با بیکاری همسران براساس نظریه منابع «گود» شوهرانی که فاقد منابع دیگر قدرت از قبیل درآمد، و اشتغال هستند از خشونت علیه زنان به عنوان ابزاری جهت کسب قدرت در روابط خانوادگی استفاده می­نمایند.

,

به منظور جلوگیری از بروز خشونت خانگی علیه زنان پیشنهاد می ­شود وزارت بهداشت و درمان و سازمان بهزیستی اقدام به برگزاری سمینارها و آموزش­های لازم جهت حل مسأله و روش­های مقابله به خشونت به زوجین نماید. همچنین با ترغیب زنان به مشارکت در امور اقتصادی و اشتغال میتوان ریشه وابستگی را باریک­تر کرد.

,

انتهای پیام/رض

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه