برشی از رمان اسماعیل نوشته مرحوم امیر حسین فردی
مرحوم امیر حسین فردی از جمله نویسندگان خوشنامی است که آثار شاخصی را به ادبیات کشور و خصوصا ادبیات انقلاب تقدیم کرده از این رو برای آشنایی بیشتر خوانندگان صاحبنیوز با آثار ایشان قسمت کوتاهی از رمان اسماعیل را با هم میخوانیم:[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صاحب نیوز، پلهها را چند تا یکی کرد و رفت روی بام. از کنار خرپشته آهسته سرک کشید. کوچه روشن بود دو مرد کنار در بودند که یکی زل زده بود به پشت بام. چند خانه آن طرفتر شبح تیره ماشینی که نور قرمز چراغ خطرهایش روی دیوار و بدنه چند ماشین پارک شده افتاده بود، دیده میشد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا , صاحب نیوز,با خودش گفت: خودشونن! و دوباره، چند پله یکی، پایین دوید، مادر پایین پلهها بیقرار ایستاده بود. بازهم زنگ زده شد، این بار همراه ضربات پا. – برای تو اومدن – نترس، من رفتم! تا مادر بتواند خود را جمع و جور کند، اسماعیل سر او را بوسید. کفشهایش را پوشید و از دیوار کوتاه حیاط خلوت بالا رفت و خودش را به خانه همسایه پشتی انداخت.
,صدای برخورد پاهایش با موزائیکها، در حیاط پیچید. از جا بلند شد و پرید. آجرهای قرنیز دیوار همسایه را گرفت تا خودش را بالا بکشد، ولی چند آجر توی دستش ماند و دوباره به حیاط افتاد. درهمین موقع چراغ بالکن روشن شد و زن همسایه با صدای لرزان جیغ کشید: آی… د… د… دزد… دزد… دزد!
,خواست دوباره روی دیوار بپرد که در راهرو باز شد. به آن طرف دوید. زن پشت در بود؛ وقتی او را دید، بریده بریده جیغ کشید.
, ,
,
, اسماعیل در حالیکه از کنارش میگذشت، گفت: دزد کجا بود عزیز خانم، منم اسماعیل! زن دستش را روی سینهاش گذاشت و از حال رفت. با کفش از روی قالیچهای که روی پلهها انداخته بودند، بالا دوید. در خرپشته را باز کرد و روی پشت بام پرید. چراغ بعضی از خانهها روشن شده بود و صدای همهمه همسایهها به گوش میرسید. همه به دنبال دزد بودند. پشت بامها مثل قوطی کبریت به هم چسبیده بودند. شروع به دویدن کرد. میپرید و بام به بام جلو میرفت احساس کرد، عدهای به دنبالش میدوند. صدای: دزد، آهای دزد، بگیرین! توی گوشش میپیچید.
,زن و مرد به دنبالش بودند. همه میخواستند او را بگیرند. در این میان یکی از مامورانی که با لباس شخصی به در خانهشان آمده بود، هفتتیر به دست، به او نزدیکتر میشد. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. کور سوی نور چراغ هنوز میتابید، اما کسی دیده نمیشد. با این حال وجودشان را احساس میکرد. به آخرین بام که رسید، آن طرفش کوچه بود. ماشین وانتی زیر دیوار پارک شده بود. به پشت برگشت پنجههایش را به قرنیز دیوار بام گیراند و خود را پایین آویزان کرد.
,پاهایش به میلههای اتاقک وانت نمیرسید. به پایین نگاه کرد فاصله زیاد بود چارهای نداشت، باید میپرید، دستهایش را رها کرد و افتاد کف اتاقک وانت. ماشین بالا و پایین شد. صدای بلند و خشکی در کوچه پیچید. یک جفت گربه با هراس از زیر وانت درآمدند و به زیر ماشین دیگری رفتند. توی اتاقک کز کرد سرش را دزدید و به صداها گوش داد.
,هیاهو از دور شنیده میشد، بلند شد و به اطرافش نگاه کرد خبری نبود. آهسته از پشت وانت پایین آمد؛ تازه پایش را روی زمین گذاشته بود که در خانهای که وانت جلوی آن پارک شده بود بازشد و مردی با عرقگیر سفید و زیر شلوار گشاد با چوبدستی کلفتی بیرون آمد موهای آشفته و سفیدش او را شبیه شیرکرده بود.
,دهانش را باز کرد و با صدای خوابآلودی فریاد زد: آی بیهمه چیز، داری چکار میکنی این وقت شب؟ اسماعیل پا به فرارگذاشت – وایسا ببینم. دزد نامرد، کجا فرار میکنی؟ سر برگرداند و به پشت نگاه کرد. مرد چاق، به سنگینی خودش را میکشید و پیش میآمد مثل اردک سفید لنگر میانداخت، فهمید که به او نمیرسد چند کوچه جلوتر خیابان باریکی بود. نرسیده به آنجا ماشینی با چراغهای روشن و نور تند پیچید توی کوچه، خودش را کنار کشید تا از بغل ماشین رد بشود. در آن حال چشمش به سرنشینان ماشین افتاد؛ هم آشنا بود و هم مشکوک. آنها هم نگاهش کردند.
,راننده پیچید جلوی او و راهش را بست. برگشت و این بار رو به عقب دوید. چند نفر دیگر با مرد چاق همراه شده بودند و بهطرف او میآمدند؛ چارهای نداشت، باید به سوی آنها میدوید مرد چاق و همراهانش وقتی دیدند او به طرفشان میدود. یکیشان گفت: مواظب قمهاش باشین! با این حرف آنها هم برگشتند و پا به فرار گذاشتند.
,ماشین سرعت گرفته بود و با چراغ روشن پشت سرش میآمد. پیش از رسیدن به گروه مرد چاق به کوچه باریکی پیچید که ماشین رو نبود. با سرعت دوید؛ بعد از او ماشین هم سر کوچه رسید. موقع توقف لاستیکهایش روی آسفالت کشیده شد و صدایش در محله پیچید. کمی بعد صدای پای چند نفر را پشت سرش شنید. تعقیبش میکردند سرعتش را بیشتر کرد صدای پاها سکوت سنگین شب زمستانی را میشکست. زیر لب گفت: بدو اسماعیل زاغول، بدو نباید دست این نامردا بیفتی! بعد علی خالدار را دید که با نگرانی نگاهش میکرد و با لحنی ملامتگر میگفت: آی دیووانه، کار دست خودت دادی، باید تو را ببرم هندوستان!
,کسی داد زد: ایست! محل نگذاشت. پشت سرش هم نگاه نکرد کوچههای پیچ در پیچ آنجا را خوب میشناخت. زمینهای محله، با زور و توسط مردم تصرف شده بود؛ با بگیر بگیر، بدون نقشه، با کوچههای تنگ، با کوچههای باریک آشتی کنان، خانههای کوچک، حیاطهای قناس پست و فشرده به هم. پهنای این محله بیقواره به امامزاده و راه آهن منتهی میشد. پیچید توی کوچههایی که میشناخت. دیگر صدای پایی پشت سرش نمیآمد. دیگر کسی به او ایست نمیداد. خیالش کمی راحتتر شده بود. با این حال از پیچ کوچهها میترسید..
,از آن سوی دیوارها هراس داشت؛ شاید کسانی آن پشت منتظرش باشند و بخواهند دستگیرش کنند. از پیچهای تیز کوچههای محله زورآباد به سلامت گذشت و رسید پشت دیوار حیاط امامزاده که آن سویش به راهآهن میرسید. کمی پیش رفت جایی از دیوار نشان رفت وآمد بود. چند آجر از بالایش افتاده بود دورخیز کرد. به طرف دیوار دوید، یک قدم مانده به آن پنجه پایش را به شکاف باریکی گیراند و خودش را بالا کشید.
,گورستان امامزاده سوت و کور بود با فشار روی ساعدها، بالای دیوار رفت. به پایین نگاه کرد پای دیوار را آب متروکی بود که گودی آن با خاخاسک و برگ و کلوخ پرشده بود از تیغه دیوار آویزان شد و خودش را توی راه آب انداخت. چمباتمه ماند و به گوشهها چشم دواند. گورستان ساکت بود. بلند شد آهسته در پناه دیوار شروع به راه رفتن کرد باد سردی آهسته وزید و برگهای سوزنی کاجها را لرزاند. هوا ابری شده بود و دانههای برف، ریزریز میبارید. از گودال قبرها میترسید، سردش شده بود. خسته بود و بیخواب حالا برف و باد و سرما هم افتاده بودند به جانش و او را میگزیدند. دلش میخواست جای گرمی میخوابید و همه چیز را فراموش میکرد.
,درهمین موقع صدای اذان از بلندگوی مرقد برخاست. آن سوتر مرد میانسالی به نماز ایستاده بود و رادیوی کهنه کوچکی را پشت میکروفن گذاشته بود تا اذان پخش شود. برگشت و برای وضو دنبال آب گشت. جورابهایش را درآورد و مچاله کرد و گذاشت توی جیبش آستینها را بالا زد و آب را روی دستهایش باز کرد. آب سرد مثل تیغ میبرید.
,تند وضو گرفت و به طرف مرقد رفت. در آستانه در با مرد میانسال رخ به رخ شد. مرد جا خورده بود.- هان؟ از کجا اومدی؟ – اومدم نماز –خب، از کجا؟ – از… اجازه بدین از فضیلت وقت نماز نمونم، بعدا خدمتتون عرض میکنم. مهر لب پریدهای را از جا مهری برداشت و کنار ضریح رو به قبله ایستاد. خادم مرقد با حیرت محو اذان و اقامه او بود و با تشویش و نگرانی نگاهش میکرد. رفت به حیاط سرک کشید و برگشت.
,اسماعیل در حال نماز بود. خادم زیر لب غر زد: این دیگه از کدوم قبر بیرون اومد! میخواست برود بخوابد اما این غریبه مشکوک برنامههایش را بههم زده بود. قدم زد، بالا و پایین رفت، آنقدر این پا و آن پا کرد تا نماز اسماعیل تمام شد. – حالا بفرمایین بیرون! – نگفتین، قبول باشه! – قبول باشه، میخوام در رو ببندم.
,– ببین پدر، خیال کن منم یکی از این کبوترای حرم هستم که توی این برف و بوران به اینجا پناه آوردم، اشکالی داره؟
,- داره، خیلی هم داره، من کار دارم!
,– برای کبوتر اشکال نداره، برای من که مهمون آقا هستم، اشکال داره!؟ به ضریح اشاره کرد.
,– خستهام وبیخوابم. جایی ندارم. یه کم اینجا بمونم، زحمتو کم میکنم!
,– استغفرالله، اول صبح این چه بلایی بود ! آقای عزیز، کاری نکن برم پاسبون خبر کنم، چرا اذیت میکنی؟
,- چه اذیتی؟ اجازه بده پایین پای آقا دودقیقه دراز بکشم، استراحتی بکنم و برم، خیلی خوابم میآد. خستهام بهخدا! چشمهایش را بست. خادم با غیظ نگاهش کرد.
,از حرم بیرون آمد و چفت و بست در را بادقت انداخت و رفت به طرف اتاقی که در گوشه حیاط امامزاده بود. با سر و صدایی که از بیرون شنیده میشد. چشمهایش را باز کرد همچنان پیشانیاش بر ضریح بود و زانوهایش چسبیده به شکم، هوا روشن بود. صدا بیرون حرم بود. چند نفر بلند حرف میزدند. جیرواجیر چفت و بست در که در حال بازشدن بود، شنیده میشد خادم میگفت: من خبر ندارم، نمیدونم. صدایش بلند بود. اسماعیل ترسید. هنوز در باز نشده، خزید آن سوی ضریح ، ضلع جنوبی مرقد، آنجا منبر چوبی بلندی بود. پشت آن دریچه کوچکی قرار داشت نور خورشید کشیده شده بود روی ضریح و فضای مرقد را روشن کرده بود. چند نفر داخل شدند دریچه را باز کرد. راه پله باریک و تابداری بود که میرفت بالا. دریچه را بست، فاصله پلهها از هم زیاد بود و شانههایش به دیوار می سایید. آهسته خود را بالا کشید.
,– پس این کفشها مال کیه؟
,- نمیدونم. زوار جا میذارن. چند لحظه به سکوت گذشت یکی پرسید: اینجا در دیگهای نداره؟
,- در؟ نه خیر! کمی بعد همان فرد پرسید : پس این چیه؟
,- اون هیچی، میخوره به ماذنه، راه نداره.
,ساکت شدند. صدایی نیامد. بیحرکت نشسته بود بالا هنوز راه بود اما باریک و تنگ. شانه خماند و خود را بالا کشید. صدای پایی شنید، یک نفر به دنبالش میآمد. کسی درگوشش زمزمه کرد: مثل گربه گیر افتادی اسماعیل، کارت تمومه! چند پله دیگر بالا رفت ناگهان صدای مهیبی شنید .تعداد زیادی کبوتر در راه پله همزمان شروع به پرواز و سرو صدا کردند.
,درهمین حال صدای گوش خراش دیگری شنیده شد که طنین خوفناک آن پرده گوشهایش را خراش داد. گویی کسی بیخبر با هر دودست، همزمان به گوشهایش ضربه زد، بوی باروت به مشامش رسید و قطرههای خون، همراه با کرک و پر کبوترها به اطراف پاشید و صورتش را سرخ کرد. با آستین پلکهایش را پاک کرد وخود را به مقابل روزنه رساند.
,تصمیم گرفت خودش را به حیاط پرتاب کند. ابتدا پاهایش را از روزنه بیرون برد. بعد میان تنه و سرش را سر برگرداند. شاخه نازک درخت گردویی در دسترسش بود. آن را گرفت و خود را رها کرد. شاخه، مثل کمان خم شد و او را همراه خود پایین کشید. لحظهای بعد با صدای خشکی شکست همراه شاخه سقوط کرد. با پهلو افتاد در حفره گور ویرانهای که پر از گل و برفابه بود. صدای نالهاش را شنید و بعد صدای قار قار چند کلاغ را، سست شد. خواب آلود، کم کم درون مه فرو میرفت. حفره گور نرم و راحت بود؛ مثل گهواره، به آرامش رسیده بود. گاه چشمهایی آشنا و مهربان نگاهش میکردند و کسی میپرسید: تو کی هستی؟ دهانش مزه برف میداد. صدای بوق قطار، زمین میلرزید، گور می لرزید، گور گودتر میشد، گور او را به درون میکشید. صدای قطار میآمد. قطاری که از دور دستها به او نزدیک میشد.
, ,
,
, رمان –اسماعیل- نویسنده،امیر حسین فردی- فصل ۲۱ -ص ۲۷۱-۲۷۸
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه