بگو بچه ها به خامنه ای مثل خمینی عشق می ورزند

بگو بچه ها به خامنه ای مثل خمینی عشق می ورزند
رزمنده اندیمشکی پس از تحمل سالها رنج و تحمل اثرات شیمایی به همرزمان شهیدش پیوست.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از اندیمشک جوان ، در ادامه دلنوشته ای از همرزم شهید مصطفی فخاری می بینید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اندیمشک جوان,

بعد از عملیات خیبر برای مدت کوتاهی به سپاه اندیمشک برگشتم.

,

محمد قاسم زاده رئیس واحد عملیات مفقود شده بود و من تنها می بایست واحد را اداره می کردم.

,

تنها همراهم در آن روزهای تلخ و ملال اور دوست خوبم گودرز مرادی بود. هر روز صبح از کله صبح در اتاق کارمان را شروع می کردیمو عصر راهی بهشت زهرا می شدیم.

,

هیچ خبری از آن همه مفقود و شهدا مان در عملیات خیبر نداشتیم.

,

معاون پرسنلی تلفنی بمن اطلاع داد نیروی جدیدی برایتان می فرستم او را به کار بگیرید، با تعجب پرسیدم نیروی جدید؟

,

بله نیروی جدید

,

حالا چه کسی؟

,
  • ولی اله افتخاری
  • در خدمتیم
,
  • ولی اله افتخاری
  • ,
  • در خدمتیم
  • ,

    فردا صبح ولی اله وارد اتاقم شد با حجب و حیا گفت: من را به واحد شما معرفی کرده اند.

    ,

    -گودرز از من پیش دستی کرد و گفت: خوش امدی، کجا بودی تا حالا

    ,

    واحد ما در پاساژ ارشاد یا همان توتونچی سابق بود.

    ,

    هر روز ولی اله تا از راه می رسید می گفت کار امروزم را بگوئید.

    ,

    آن روز آموزش غیر نظامی پاسداران وظیفه ما بود، و این کلی وقت و کار از ما می برد.

    ,

    تهیه پرونده ها ، آزمون، ارسال متون آموزشی.

    ,

    اصلا اهل حرف زدن زیادی نبود، قبل اذان اجازه می گرفت و راهی نمازخانه می شد.

    ,

    شب ها اتاق مملو از بچه های خوب خدا بود، حمید طوبی، حمید عتیقی، علی کریم زاده ، سعید یزدانی ، محمد یوسفی.

    ,

    گودرز به هیچکدام رحم نمی کرد همه را دست می انداخت.

    ,

    تقریبا 2 ماه قبل از عملیات بدر به ساختمانی در محله کوی شهدا بنام منزل مرحوم شهید هرمزی منتقل شدیم.

    ,

    حکومت مستقلی بودیم و به کسی کاری نداشتیم.

    ,

    هرچه می کردم ولی را به خنده بکشانیم کاری از دستمان بر نمی آمد.

    ,

    عملیات بدر از راه رسید حمید طوبی شهید شد و غریبانه او را تشییع و دفن کردیم.

    ,

    ولی که می دید من و گودرز برای شهادت حمید گریه می کردیم گفت: من یادم به روزهایی می افتد که در پاساژ ارشاد شبها دور هم جمع می شدیم و می خندیدیم من حس شما را درک می کنم.

    ,

    بعد از عملیات بدر واحد ما تعطیل شد، گودرز سرگرم شهرداری شد و من راهی قرارگاه کربلا شد وولی هم نمی دانم کجا رفت.

    ,

    بعد از جنگ شبها در یکی از مقر های سپاه قم جلسه ای داشتم، که کسی گفت: دو نفر از خوزستان پیاده تا حرم امام راه می روند و امشب میهمان سپاه هستند.

    ,

    تعجب کردم، هنوز راهپیمایی این شکلی راه نیافتناده بود.

    ,

    ساعت 8 شب بود که در حیاط سپاه دو جوان را دیدم که با پرچمی و سربندهای یا حسین وارد شدند.

    ,

    به نگاه اول آشنا به نظرم آمدند، خوب دقت کردم دیدم فخاری و محمود ایزدپور هستند.

    ,

    چقدر از دیدنشان خوشحال شدم به فرمانده سپاه گفتم این دو نفر را می شناسم.

    ,

    از کجا؟

    ,

    همشهری من هستند.

    ,

    عجب

    ,

    بله آنها بسیجی های خوب سپاه هستند.

    ,

    منتظر نماندم و به سرعت به حیاط آمدم آنها هم از دیدن من جا خوردند.

    ,

    هردو را بغل کردم و گفتم بنازم به غیرت شما.

    ,

    ولی مثل همان روزهای سال 63 گفت: مدت زیادی است شما را ندیده ام عجب اتفاق مبارکی است.

    ,

    از دیدنم آنها سیر نمی شدم ، با هم به اتاقی رفتیم و آنها لباس هایشان را در آوردند تا استراحت کنند.

    ,

    ولی تا جورابهایش را در آورد دیدم پاهایش تاول زده است، بی معطلی گریه کردم و گفتم انشالله امام اجر شما را بدهد.

    ,

    او برای اینکه بحث را عوض کند گفت: راستی از آقا گودرز چه خبر؟

    ,

    هستش

    ,

    کجا؟

    ,

    شهرداری

    ,

    هنوز رفیق هستید؟

    ,

    مگه میشه جدا بشویم از هم

    ,

    آن شب تا دیروقت با هم حرف زدیم ، هرچه اصرار کردم آنها را ببرم منزلمان نیامدند.

    ,

    با آنها خدا حافضی کردمو با روحیه ای شاد و بشاش راهی خانه شدیم.

    ,

    حدود 10 سال بعد شنیدم ولی بدلیل جراحت های شیمایی راهی بیمارستان شده است.

    ,

    ناراحت شدم و به حرم حضرت معصومه رفتم و برایش دعا کردم

    ,

    .

    ,

    باز سالها گذشت تا دیروز خبر آسمانی شدن اور ا شنیدم.

    ,

    آقا ولی تو واقعا مصطفیس ما بودی خدا رحمتت کند.

    ,

    اگر شهدا را دیدی سلام ما را برسان و بگو جدایی ما خیلی طولانی شد.

    ,

    از شهر، درگیری ها ، بی مهری ها و حرف های بی خود ما برایشان نگو.

    ,

    فقط بگو بچه ها هر لحظه انتظار دیدار شما را می کشند.

    ,

    بگو جبهه جدید ما شده عراق و سوریه

    ,

    بگو هر روز برایمان از مدافعان حرم شهید می آورند

    ,

    بگو بچه ها به خامنه ای مثل خمینی عشق می ورزند

    ,

    بگو برای سید علی دعا کنند

    ,

    بگو ...

    ,

    اصلا هرچه دوست داری بگو هرچه دل تنگت می خواهد بگو

    ,

    یا علی مدد

    ,

    اندیمشک – محمد مهدی بهداروند

    ]

    به اشتراک گذاری این مطلب!

    ارسال دیدگاه