طنز

دلسوختن برای مردگان!

دلسوختن برای مردگان!
در ادامه ماجراجویی های آقای وی و مریدانش نوبت هم که باشد نوبت مردگان است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از سفیرافلاک،روزی آقای وی در خانه بنشته که شخصی خوش قیافه و استاد گونه نزد مریدان بیامدند و از استاد تقاضای پندی کردند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سفیرافلاک،,

دیرین دیرین

, دیرین دیرین,

استاد گفت : بگو...

,

آن مرد زیبا چهره گفت:استاد من قصد خدمت کرده ام و قرار است خود را به تصمیم خانه ملت برسانم.استاد که از این همه احساس تکلیف و خدمت به ذوق آمده بود رو به جوان کرد و گفت: باشد.من شما را همراهی خواهم کرد.

,

آن دلسوخته به سراغ بازار خودرو برفته و یک چهار چرخ مدل آخر بگرفته تا در نزد مردم بهتر باشد و لباسی زیبا که بر تن بپوشاند تا وی را استاد تر بگرداند.

,

شب هنگام آن جعبه کوچک استاد به صدا درآمد و استاد نگاهی کرد و دید دلسوخته میباشد.

,

ای جوان چیزی تو را درگیر بنموده که این زمان بر من صدا کردی؟

,

گفت: بله ای وی.

,

من اکنون در مقابل استراحتگاه شما هستم .میخواهم به دیدارمردمی داغدار بروم.

,

دیرین دیرین

, دیرین دیرین,

استاد بگفتا : براستی تو جوانک جوانمردی هستی.

,

استاد بر خودرو سوار گشته و مریدان دوان دوان در پی استاد.

,

جوان نیکو سرشت از خودرو پیاده شد و "وه وه" کنان بر آن مردم وارد شد.جماعت که مانده بودند که این کیست و بهر چه آمده انگشت در دهان به نظاره نشستند تا  گریه آن دلسوخته تمام گشت.

,

استاد که درمانده مانده بود چوب دستی را بر زمین زد تا  جوانک اندکی استراحت کند.مریدان حمله کنان جوان را از زمین بلند کردند و به داخل بردند.شربتها برای رفع حال آن دلسوخته افاقه بکرد و وی کم کم بر بالای مجلس ورود کرد و سخن از شهر و روستا و چه کنم چه کنم بکرد و هی بگفتا:بگم؟بگم؟

,

پیری در میان مجلس بر وی شد و گفت آیا مرده ما اسباب تبلیغ است یا تبلیغ شما برای مردگان است؟

,

استاد "وی " که به روشهای تبلیغ نوین کم کمک پی برده بود به ناگه بگفتا:هنوز ما در اندر خم یک کوچه ایم .

,

وی لباس استادی بکندی و مرید آن جوان بشدی تا وی نیز دلسوخته گری را برای مردم بیاموزد.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه