فاطمه رضایی:
ای کاش همه چیز رنگ پاکی بگیرد
هیچکس صدای شهر را نمی شنود، صدایی که از صمیم قلب آرزو می کند که ای کاش به خاطر نفس انسانها هم که شده کاری کنند تا رنگ خاکستری از شهر پر بکشد و دوباره همه چیز رنگ پاکی بگیرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از زرخبر، شهر در غباری از سم فرو رفته است، دلش می خواهد به یاد آن روزها نفسی عمیق بکشد، چشمها را روی هم می گذارد و نفسی می گیرد با سرفه هایی عمیق تر از نفسش، هوا را بیرون می دهد، چشم باز می کند و به اطراف نگاهی می اندازد فقط ماشین می بیند و خانه هایی که روز به روز قد می کشند و بالاتر می روند دست دراز می کند تا به چیزی بگیرد و خود را بالا بکشد شاید هوای بهتری را استنشاق کند اما فایده ای ندارد انگار محکوم شده است که تا ابد همین پایین بماند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زرخبر,,
دوباره چشم ها را روی هم می گذارد اما این بار نه برای نفس گرفتن به یاد روزهایی که بهتر و راحت تر نفس می کشید. به یاد روزهایی که در تمام شهر، ماشینی نبود، کارخانه ای نبود، اصلا آلاینده ای نبود.
,,
کوچک بود اما دوست داشتنی، پر از درخت و کوه و باغ، خانه ها ارتفاع زیادی نداشتند آسمان آبی بود و باد همه جا می یچید هر جا که دلش می خواست سر میزد و می چرخید، مردم ماسک را نمی شناختند و اصلا نمی دانستند وارونگی هوا یعنی چه؟
,
جمعیت بیشتر می شد و شهر برای آن جمعیتی که هر روز اضافه می شد و کوچ نشین داشت کوچک بود شهر باید بزرگ می شد، وسیع و وسیعتر چون انسانها باید در رفاه بودند، باید سر پناهی می داشتند پس درختها را بریدند و خانه ها را بلندتر و بلندتر ساختند آخر اینگونه به جای یک خانه چندین خانه ساخته می شد. شهر بزرگ می شد و پیش می رفت آنقدر که به کوهها رسید حالا نوبت کوهها بود آنها هم مزاحم رشد شهر بودند پس آنها هم از بین رفتند. شهر بزرگ شده بود و دیگر برای رفت و آمد نیاز به وسیله ای بود که هر زمان و در هر مکان در اختیار آدمی باشد دیگر چه تفاوتی دارد که آلودگی دارد یا نه مهم انسانها بودند که در رفاه باشند.
,
بیچاره شهر چشم باز می کند و غباری از سم می بیند و چیزی دیگری در این غبار پیدا نیست نفسهایش می سوزند دست روی قلبش می گذارد تا طپشش را احساس کند آخر نفسهایش به شماره افتاده اند و این طپش امیدی است برای او، دست روی گوشهایش می گذارد تا صدای بوق ماشینهایی که در ترافیک مانده اند را کمتر بشنود.
,
,
می گویند هیچکس صدای او را نمی شنود، صدایی که از صمیم قلب آرزو می کند که ای کاش به خاطر نفس انسانها هم که شده کاری کنند تا رنگ خاکستری از شهر پر بکشد و دوباره همه چیز رنگ پاکی بگیرد آخر رفاه انسانها از همه چیز مهم تر است.تا دیگر نگویند هوای شهر آلوده است.
,
نویسنده: فاطمه رضایی گلستان
انتهای پیام/
,
,
,
]
ارسال دیدگاه