اشک هایی در شوق رسیدن به وطن
ما را با هواپیمای باربری به شیراز آوردند که این قضیه، موجب به هم خوردن حال آزادگان در هواپیما شد و من هم در آسمان شیراز حالم بد شد، تا روزهای بعدش که به بیمارستان منتقل شدم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از سایت جامع آزادگان خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده مسلم گلستان زاده است:
, شبکه اطلاع رسانی دانا,دو روز در مرز باختران قرنطینه بودیم. یکی از بچههای اطلاعات به نام شجاعی که همشهری ما بود، مرا دید و شناخت. به سرعت با خانوادهاش، در کازرون تماس گرفت و از خواهرش خواست که خبر سلامتی و آزادی مرا به خانوادهام اطلاع دهد. او هم این کار را کرد.
,بعداً مطلع شدم به دلیل تشابه اسمی من با شخص دیگری به نام گلستانی در شیراز، خانواده من نپذیرفتند که من زنده هستم و اسیر بودهام. پس از آزادی از قرنطینه هم، خیلی محبت کردند ما را با هواپیمای باربری به شیراز آوردند که این قضیه، موجب به هم خوردن حال آزادگان در هواپیما شد و من هم در آسمان شیراز حالم بد شد، تا روزهای بعدش که به بیمارستان منتقل شدم. به شیراز رسیدم و توانستم خانوادهام را ملاقات کنم.
,نمیتوانم شرح بدهم که آن لحظات بر من و خانوادهام چه گذشت. تنها گریه بود و گریه. ماه محرم بود و برخلاف میلم مردم جشن باشکوهی را تدارک دیده بودند و ناراحت بودم که جشن استقبال در ماه محرم است. اما قابل کنترل نبود و همه خوشحال بودند.
,انتهای پیام
]
ارسال دیدگاه