سال های تدبیر و اعتصاب

سال های تدبیر و اعتصاب
حالا باید تحمل کرد؛ باید خود را برای سخت تر ها آماده کرد. سختی هایی که این تشنگی در مقابل شان پر مگسی است. هنوز اسارت بازی های خود را شروع نکرده بود و ما به قول عراقی ها که می گفتند: کنتم اطفال، کنتم خوب. باید در این اسارت بار می آمدیم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از سایت جامع آزادگان، خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده حسین تریاکچی است:

, شبکه اطلاع رسانی دانا,

نزدیکی های ظهر ما هنوز تشنه و بی رمق با نگاه هایی که کمتر به اطراف دوخته می شد بر پشت یک ایفا حمل می شدیم. در تمام این مدت دو سرباز عراقی از ما مراقبت می کردند. ولی سن و سال اندک ما باعث می شد آن چنان اهمیتی به این مراقبت ندهند.

,

از تشنگی زبانم به سقف دهانم چسبیده بود؛ گمان نمی کنم دیگران وضعیت بهتر از من داشتند! در تمام این مدت یک کلمه مرتب از ذهنم می گذشت و در مقابل چشمانم تار و روشن می شد. بعضی از کلمات در رساندن معنای خود توانا هستند که هیچ کلمه دیگری را نمی توان جانشین شان کرد. بازجویی گرم، بی رحم، خشن. ولی ما اطلاعاتی نداشتیم. ۴۵ کیلومتر در یک جاده پیش رفته بودیم و حوالی صبح در محلی که نمی دانستیم خودی یا دشمن است با نیروهای عراقی برخورد کردیم و شدیداً درگیر شدیم. خشاب ها را یکی پس از دیگری خالی کردیم. چند شهید به جا گذاشتیم. حالا اینجا بودیم، پشت یک ایفا با دست های بسته و اصولاً سن و سال ما در حدی نبود که از اطلاعات پیچیده ی نظامی باخبر باشیم.

,

سایه های محو شهر که زیر انعکاس آفتاب موج بر می داشت به چشم می خورد. هوا بسیار گرم بود. کجا بود اینجا؟!... قبل از اینکه کسی حدس بزند و چیزی بگوید؛ گفتم بصره تا اینجا در مجموع زیاد ناراضی نبودیم. صورت های کم سن و سال و معصوم ما مانع از آزار بیش از حدشان می شد. خب تشنه اسیر شده بودیم. زیر آفتاب مستقیم، پشت یک ایفای رو باز، تشنگی وجودمان را به آتش می کشید. ولی با خود می گفتم باید تحمل کرد! حالا باید تحمل کرد: باید خود را برای سخت تر ها آماده کرد. سختی هایی که این تشنگی در مقابل شان پر مگسی است. هنوز اسارت بازی های خود را شروع نکرده بود و ما به قول عراقی ها که می گفتند: کنتم اطفال، کنتم خوب. باید در این اسارت بار می آمدیم. درس های مهمی یاد می گرفتیم. قسمتی از نمودار عمر را باید از بین این دیوارهایی که در پیش داریم رسم می کردیم و باید یاد می گرفتیم چطور ابتدایی ترین حقوق یک انسان را با زور بگیریم. با درگیری، اعتراض، اعتصاب غذا، گاهی با تدبیر و کوتاه آمدن...

,

اسیر

, اسیر, اسیر,

ما عراق را از بصره نشناختیم که شهری نظامی بود. اگر در بصره کابل خوردیم و بزرگ ترها را لخت کردند و روی آلت مردانگی شان شمع داغ ریختند؛ بصره همین بود. برای اولین علامت هایی که از اسارت به ما داد، هیچکدام دور از انتظار نبود. در خلال ۵ روزی که در بصره بودیم، کوچک تر از آن نبودیم که از این کتک ها و شکنجه ها جا بخوریم. حتی وقتی خون و شهادت را در میان اسیران، در پای دیوارها، زیر برق آفتاب، رها بر روی خاک دیدیم، باز هم خلاف انتظار نبود. نه ما عراق را از بصره نشناختیم از بغداد شناختیم!

,

گرمای هوا بیش از ۴۰ یا ۵۰ درجه بود. ما را سوار بر یک ایفای روباز، به طرف بغداد به راه انداختند. بغداد، شهر بعث، شهر کفر، کینه، نفرت، پایتخت صدام از فرط تشنگی بی حال تر از آن بودیم که به روزهای سیاه تر فکر کنیم. در آن لحظات اگر به قطره آبی می رسیدیم مطمئناً نیاز به نوشیدنش نبود بلکه با تمام وجودمان آن را به درون خود می کشیدیم، جذبش می کردیم. آب و تشنگی، تشنگی و آب، تمام زوایای ذهن مان را پر کرده بود و تقریباً مجالی برای اندیشیدن به چیزهای دیگر نبود. آیا هیچ وقت می توانیم یک آب سیر یا یک آب خنک، یک شربت صلواتی از آن شربت هایی که یخ در آن غوطه ور است. پیرمردهای نورانی که تعارفت می کنند. با یک ملاقه شربت را روی یخ می ریزند. یخ در آب چرخ می دهند.

,

انتهای پیام

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه