از بازماندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد:

ترس از ساواک باعث شده بود مردم به اقوام و نزدیکانشان هم اعتماد نکنند

ترس از ساواک باعث شده بود مردم به اقوام و نزدیکانشان هم اعتماد نکنند
مردم به اندازه ای از ساواک وحشت داشتند که هیچ کس جرأت نمی کرد به نزدیکترین دوستش اعتماد کند. مردم حتی از نزدیکترین اقوام و آشنایان خود دوری می کردند که مبادا ساواکی باشد. مردم حتی جرأت عبور و مرور از خیابان هایی که ساواک در آن جا مستقر بود را نداشتند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ پیشمرگ مسلمان کرد عبدالله جعفری از بازماندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله با اشاره با جنایات ساواک گفت: ساواک در چندین نقطه از شهر سنندج اقدام به احداث ساختمان اداری کرده بود. یکی از ساختمان های خیابان امام(ره) که امروزه به پاساژ تبدیل شده است، به عنوان مقر ساواک شناخته می شد. مردم می گفتند: شب ها صدای آه و ناله از آن ساختمان شنیده می شود.

 

مرحوم شاطر محمد، شهیدان صدیق و عبدالله جماران و آقای صدقی از کاسبان سنندجی از جمله افرادی بودند که بارها توسط ساواک دستگیر شده و مورد وحشیانه ترین شکنجه های ساواک قرار گرفته بودند.

 

شخصی به نام کاک عیسی با دایی من رفاقت داشت. عمال رژیم پهلوی برای بدنام کردن کاک عیسی، به ایشان لقب عیسی چته داده بودند. در فرهنگ کردی چته یعنی دزد، ولی کاک عیسی دزد نبود بلکه مخالف رژیم پهلوی بود و ساواکی ها برای اینکه ایشان را در نظر مردم بدنام کنند، این لقب را به او داده بودند.

 

سال 45 من دانش آموز ابتدایی بودم که با نام این شخص آشنا شدم. کاک عیسی به خاطر ساواک مخفیانه زندگی می کرد ولی در طول هفته یکی دو شب به خیابان هفده شهریور می آمد و تک و تنها بر علیه رژیم پهلوی شعار می داد و بعد از خط و نشان کشیدن برای عمال رژیم پهلوی خیلی سریع توسط اسبی که داشت متواری می شد. بالاخره ساواک کاک عیسی را دستگیر و اعدام کرد.

 

ساواک بعد از اعدام کاک عیسی جنازه ایشان را داخل یک گونی گذاشته و در مقابل مسجد شیخ سلیم رها کرده بود. دایی من ـ استاد فایق ـ که از دوستان کاک عیسی بود، جنازه کاک عیسی را در مسجد شیخ سلیم غسل می دهد و در قبرستان دفن می کند.

 

ساواک بعد از اطلاع از این ماجرا همان شب دایی مرا دستگیر و مدت سه ماه در زندان نگاه می دارد. ساواک در طول این سه ماه با سؤال های تکراری با چه کسانی در ارتباط هستی؟ و نام دوستانت را بگو! دایی مرا شکنجه می کند و بعد از سه ماه ایشان را از زندان آزاد می کند.

 

مردم به اندازه ای از ساواک وحشت داشتند که هیچ کس جرأت نمی کرد به نزدیکترین دوستش اعتماد کند و حرف های دلش را برای او بازگو کند. مردم حتی از نزدیکترین اقوام و آشنایان خود دوری می کردند که مبادا ساواکی باشد. حتی مردم جرأت عبور و مرور از خیابان هایی که ساواک در آن جا مستقر بود را نداشتند.

 

بعد از اینکه وارد آموزشگاه بهداری شدم، با پشت سر نهادن دوره های آموزشی، به استخدام بهداری استان درآمدم. من به همراه یکی از دستانم به نام باقر حیدری در درمانگاه روستای صلوات آباد مشغول خدمت بودیم. دو خانم که سپاه بهداشتی بودند نیز در درمانگاه صلوات آباد کار می کردند.

 

یک روز دکتر قاسمی رییس شبکه بهداشت سنندج برای بازرسی به درمانگاه صلوات آباد آمد. دکتر قاسمی از نیروهای غیر بومی بود. چند مدت قبل نیز بخش نامه ای به تمام مراکز درمانی ارسال شده بود، مبنی بر اینکه خانم های شاغل در درمانگاه ها و بیمارستان ها باید از دامن کوتاه ـ بدون شلوار ـ استفاده نمایند.

 

این دو خانم نیز علی رغم میل باطنی مجبور بودند که از این قانون پیروی کنند، ولی دامنی که انتخاب کرده بودند مقداری بلند بود و دکتر قاسمی با دیدن دامن بلند این دو خانم با ناراحتی گفت: این چه وضعی است! چرا دامن شما این قدر بلند است؟

 

من و همکارم ـ باقر حیدری ـ از شنیدن حرف های دکتر قاسمی به خشم آمدیم و به حرف های دکتر قاسمی اعتراض کردیم. دکتر قاسمی که انتظار این حرکت را از ما نداشت، گفت: به شما ربطی ندارد و نیروهای من باید همان گونه که من می خواهم رفتار بکنند.

 

دکتر قاسمی وقتی خشم ما را دید خودش را از درمانگاه بیرون کشید و سوار ماشینش شد و فرار کرد.

 

سرایدار درمانگاه جلو آمد و گفت: خدا به شما رحم کند؛ من شنیده ام که دکتر قاسمی ساواکی است. او حتماً جواب کار شما را خواهد داد.

 

کار از کار گذشته بود و ما هم به غرورمان بر می خورد که برویم و از دکتر قاسمی معذرت خواهی بکنیم.

 

شنبه هفته بعد، به طرف صلوات آباد به راه افتادیم. از درب درمانگاه که وارد شدیم، دیدم آقای سرکاراتی ـ مدیر عامل بهداری استان ـ ، دکتر قاسمی و چند نفر دیگر منتظر ما هستند. همین که وارد بهداری شدیم با توپ و تشر مسئولان بهداری استان مواجه شدیم. چند لحظه بعد یک دستگاه ماشین شورلت مشکی رنگ که متعلق به ساواک بود مقابل درب درمانگاه پارک کرد و مرد بلند قامتی که رییس ساواک استان بود از ماشین پیاده شد.

 

نام رییس ساواک را نمی دانستیم، ولی دکتر قاسمی و سایر دوستانش او را تیمسار صدا می کردند. تیمسار اصلاً جواب سلام احدی را نداد. سرش را رو به بالا گرفته بود چپ چپ من و همکارم را نگاه می کرد. تیمسار به دکتر قاسمی گفت: خیلی سریع این دو نفر را به بدترین نقطه استان تبعید کنید که تمام زمستان را در آنجا بمانند.

 

دکتر قاسمی هم ما را به توریور تبعید کرد. صبح فردا به طرف توریور به راه افتادیم، ولی در گردنه توریور راه بسته شده بود و دوباره به شبکه بهداشت آمدیم و داستان را برای دکتر قاسمی تعریف کردیم. دکتر قاسمی هم این بار مرا به کوخان آخرین نقطه مرزی که درمانگاه داشت تبعید کرد. ولی بعد از یک هفته دوباره نامه ای به کوخان آمد و مرا به دیواندره منتقل کردند.

 

در طول این یک هفته برادر بزرگترم ـ شاطر احمد ـ به اتفاق دوستانش به مطب دکتر قاسمی می روند و دکتر قاسمی را تهدید می کنند که اگر مرا به سنندج منتقل نکند، حتماً تلافی خواهند کرد. دکتر قاسمی هم این بار مرا به دیواندره منتقل می کند. آن زمان دیواندره بیمارستان نداشت و فقط درمانگاه کوچکی توسط یک دکتر پاکستانی اداره می شد.

 

این ها فقط بخشی از جنایات ساواک بود. البته ما آن زمان هیچ گونه فعالیت سیاسی نداشتیم و فقط به یک اقدام رییس شبکه اعتراض کرده بودیم که اینگونه توسط ساواک تنبیه می شدیم؛ حال در نظر بگیرید حال و روز افرادی را که فعالیت سیاسی داشتند و بر علیه رژیم پهلوی فعالیت می کردند چه بوده است!
انتهای پیام/م
 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه