حاشیه نگاری آناج از هشتمین دیدار مردم آذربایجان با رهبر معظم انقلاب؛
بغض تهران هم ترکید/ ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم/ گویون بیرآز دانشیاخ!
دیروز مردم آذربایجان در سالروز قیام تاریخ ساز 29 بهمن ماه 1356 در حالی هشتمین دیدار را با رهبر معظم انقلاب رقم زدند که مثل سالیان قبل این دیدار با حاشیه هایی همراه بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از آناج، هشتمین دیدار متوالی رهبر معظم انقلاب صبح امروز با مردم تبریز و شهرهایی از آذربایجان شرقی به مناسبت سالروز قیام 29 بهمن مردم تبریز در سال 56 در حسینیه امام خمینی (ره) رقم خورد.
شهید محراب آیتالله قاضی طباطبایی خطاب به رژیم طاغوت گفته بود: "تبریز همانند دیگ سنگی است؛ دیر به جوش میآید، اما وقتی جوشید، به این راحتیها سرد نمیشود! کاری نکنید دیگ سنگی تبریز بجوشد ".
29 بهمن پنجاه و شش همان روزی است که دیگ تبریز جوشید.
چند سال متوالی است که در سالروز این قیام مردمی، جمعی از قشرهای مختلف مردم آذربایجان به دیدار رهبر معظم انقلاب اسلامی میآیند. چندین دیدار قبلی، هر یک خودش خاطرهای شده است برای مردم استان ما؛ آذربایجان. خوشآمدگوییهای ترکی آقا، تمجیدهایشان از بیداری مردم آذربایجان در صحنههای مختلف تاریخ و نقطه ثقل دانستن آذربایجان برای ایران، از این خاطرههاست.
از چند روز قبل برای انجام کاری با جمعی از بچه های تبریز در تهران حضور داشتیم. یک شنبه شب، زمزمه های رفتن و یا نرفتن به گوش همه می رسید. این را همه خوب می دانستند: توفیق دیدن و شنیدن و استشمام نفس های ولایت از افضل توفیقات است و قسمت هر کس نشود...
قرار بود از ارگانی کارت های دیدار برای ما نیز آماده شود ولی... گوشه ای از اتاق دوستم را دیدم داشت شعری را با خودش زمزمه می کرد: عاشقی با اگر و شاید و اما نشود... لطف تو شاملم آیا بشود یا نشود! بغض کرده بود، پیشش نشستم، عجیب نگاهم می کرد: بار اولم است، امیدوارم دست خالی به تبریز برنگردم!
نماز صبح؛ ساعت 5:55 دقیقه صبح روز دوشنبه 28 بهمن ماه 1392
نماز را که خواندیم، گفتند آماده شوید می رویم جلوی بیت، کارت نداریم، دعا کنید که توفیق زیارت نصیبمان شود!
رفتیم، زود هم رسیدیم، هنوز خیلی از کاروان ها نرسیده بودند. همانطور که پیش بینی می کردیم مجوز ورود نگرفتیم و فقط امیدها بودند که در بین همه بغض ها و دلشوره ها جولان می دادند تا شاید شوق دیدار یار میسر شود.
همه آن چیزی که دیده می شد شور و شوق آذربایجانی ها بود، هنوز ساعتی مانده بود تا شروع دیدار و آغاز بیانات رهبر انقلاب ولی از چند خیابان قبل تر تا برسند می دویدند. به خصوص جوان ها با سربندهای لبیک یا خامنه ای که بسته بودند و چفیه هایی که خودنمایی می کرد، شوقشان را بیشتر نشان می دادند.
لحظات دیدار نزدیک می شد...
آخرین کاروان ها هم رسیده بودند و کمتر از نیم ساعت دیگر برای آغار مراسم باقی بود. چند کارت دیدار اضافی از سایر کاروان های دیگر پیدا شد، آنان که اولین بارشان بود برای تشرف به محضر رهبر انقلاب در اولویت بودند ولی قبول نمی کردند بروند و افرادی نتوانند بیایند... لحظات باشکوه نزول احساس ها آغاز شده بود... گریه امان بچه ها را بریده بود. شوق ها به سر حد خود رسیده بودند و باید با همین اشک ها سرریز می شدند. از خودگذشتگی بچه ها برای رفتن یکی به جای دیگری فضایی معنوی ایجاد کرده بود و خادمان بیت رهبری نیز مبهوت این صحنه ها شده بودند.
شنیده بودم افرادی هم که کارت ندارند را هم در آخرین لحظاتی که قرار است مراسم شروع شود راه می دهند. این امید برایم تازه بود و از همان اول که به شوق راه افتاده بودم همراهم بود.
اولین بارم بود که محضر نایب امام زمان را قرار بود دریابم... اضطراب سراسر وجود ما اولی ها را گرفته بود. بلاخره ما هم طلبیده شدیم و توفیق یافتیم، گریه ها بیشتر شده بود، آسمان تهران هم به یکباره بغش ترکید و اشکش جاری شد... باران باریدن گرفت.!
در صف بازرسی ها برای ورود کاروانی بود که برگه های شعری در دست داشتند، می دانستم همیشه در دیدارها شعری برای هم خوانی آماده می شود تا تقدیم رهبر انقلاب شود. در بین همهمه صف ها نیز هر کس که برگه شعری در دست داشت، شروع به ملودیسازی برای شعر میکرد و با آهنگی آن را زمزمه زیر لب میخواند. نکته جالب اینکه آهنگی که شعر در حسینیه با آن اجرا شد، شبیه ملودی هیچ کدام از زائران نبود.!
استاندار آذربایجان شرقی و معاون سیاسی همراه با هم به طرف حسینیه می رفتند
صف ورود به حسینیه طولانی بود. از جلوی صف نیز دیدیم که استاندار آذربایجان شرقی و معاون سیاسی امنیتی وی عبور کرد تا در صف های مدیران استانی در حسینیه قرار بگیرند.
وقتی رسیدیم حسینیه تا تهِ ته پر شده بود، ولی من شوق دیدن رخ یار داشتم. بی محابا با خواهش و التماس راه را باز می کردم تا نزدیک تر بروم و اسباب بهتر دیدن حضرت آقا برایم محیا تر شود!
قبل از آغاز مراسم، یک کودک خردسال شعری را به ترکی خواند در مدح حضرت علی (ع) و ولایت فقیه که با همراهی بقیه شور بیشتری به خود گرفته بود، عجیب با احساس می خواند، طوری که مو بر تنم راست می شد و در دلم برایش احسنت و بارک الله کنار می گذاشتم.
شعارهای مردمی عموماً در آمادگی آذربایجانی ها برای فدا کردن جانشان در راه انقلاب اسلامی ایران و رهبر آزاده شان بود؛ "آذربایجان اویاخدی، انقلابا دایاخدی"، "آذربایجان جانباز، خامنه ای دن آیریلماز"و...
ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم...
به یکباره شعاری داده شد که دلم را لرزاند، شعاری که نزدیک به 5 دقیقه با همراهی همه مردم آذربایجان همراه شده بود، همه هم صدا فریاد می زدیم: " ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم... ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم..."
می دیدیم همه آن همه را که فقط سال ها شنیده بودیم، باورم نمی شد من نیز هم صدا با بقیه آقایم را صدا می کردم و از شوقم که لبریز شده بود برایش می گفتم... فقط نزول احساس ها در آنجا دیدن داشت، باید فقط می دیدید همه آنچه را که نادیده می انگاریمشان، شوق مردمی برای رهبرشان و دیدارش که لحظاتی قبل وقوعش حقیقت پیدا می کرد.
ستونی جلوی دید من را برای دیدن جایگاهی که رهبری از آنجا وارد می شدند گرفته بود، فقط به یکباره دیدم همه با سرعت بلند شدند و جمعیت فقط جلو می رفتند، همراه با همان سیل جمعیت من هم به جلو رانده شدم، باورم نمی شد! یار را دیدم...
شعارهای آذربایجانی ها پشت سر هم ردیف شده بود: " ای رهبر آزاده آماده ایم آماده"، "این همه لشگر آمده به عشق رهبر آمده"، "خونی که در رگ ماست، هدیه به رهبر ماست" و....
شعر آماده شده نیز با نوای السلام ای شانلی رهبر لرزه بر اندام حسینیه امام خمینی (ره) انداخته بود، نوایی دلنشین که با لبخند رهبر انقلاب گره خورده بود:
السلام ای شانلی رهبر/ بیزلره مولا و سرور
سن ولی امیریمیزسن/ بیز سنه هر یئرده یاور
آقا آقا آقا/ جانلار سیزه فدا....
رهبری با اشاره دست به همه خوشامد گویی کرده و آنها را به نشستن دعوت کردند.
همه ساکت شدند و قاری مراسم، آیاتی از قرآن مجید را قرائت کرد. بعد از قرآن هم، آیتالله مجتهدشبستری چنددقیقهای درباره این دیدار سخن گفت.
"آذربایجان جانباز / خامنهای دن آیریلماز "
آغاز صحبت آقا و "بسمالله " ایشان را، مردم با شعارشان استقبال کردند: "آذربایجان جانباز /خامنهای دن آیریلماز "؛ آذربایجانِ جانباز از خامنهای جدا نمیشود.
رهبر در بخش اول صحبتهایشان از بیداری مردم تبریز و آذربایجان در صحنههای حساس به هم پیوسته تاریخ 150 سال اخیر ایران از نهضت تنباکو و مشروطیت تا دوره پس از استبداد صغیر و انقلاب اسلامی تمجید کردند. ایشان سپس با اشاره به قیام تاریخی 29 بهمن مردم تبریز، این حادثه را دارای درسها و عبرتهای متعدد دانستند و افزودند: اولین درس قیام 29 بهمن، «نمایش ویژگی ها و خصلت های برجسته مردم تبریز و آذربایجان» بود.
رهبر انقلاب اسلامی ادامه دادند: ایمان عمیق دینی، غیرت دینی، شجاعت، موقع شناسی و اقدام به هنگام، پیشرو و صف شکن بودن، و انجام کارهای نوآورانه در راه اهداف، خصلت های برجسته مردم تبریز و آذربایجان است، که حادثه 29 بهمن، آنها را مجسم کرد.
ایشان در ادامه با یادآوری پیام های راهپیمایی باشکوه مردم ایران در 22 بهمن دریافت پیام های استقامت و وحدت مردم ایران را برای مسوولان دولتی برای تصمیم گیری های کشوری ضروری دانستند.
گویون بیرآز دانیشاخ!
در ادامه بیانات رهبر انقلاب، پس از این که چندین بار متوالی یکی از شعارگویان از وسط جمعیت حاضر دعوت به تکبیر کرد، مقام معظم رهبری با قطع سخنان خود با لبخند و مطایبه به زبان آذری فرمودند: «گویون بیر آز دانیشاخ.»
این صحبت موجب لبخند جمع و قطع تکبیرهای متوالی توسط شعارگویان شهرستان ها شد.
مخالفتی ندارم ولی گفتم خوشبین نیستم
رهبر انقلاب اسلامی با یادآوری سخنان خود در ابتدای امسال در مشهد مقدس گفتند: تصور برخی دولتمردان دولت قبلی و همچنین برخی دولتمردان دولت فعلی این است که اگر ما در قضیه هسته ای، با امریکا مذاکره کنیم، موضوع حل می شود. من هم به دلیل اصرار آنها بر مذاکره درخصوص موضوع هسته ای، گفتم مخالفتی ندارم اما همان موقع هم تاکید کردم که خوشبین نیستم.
ایشان افزودند: نشانه های خوشبین نبودن، اکنون در حال آشکار شدن است و دلیل بارز آن هم، اظهارات سخیف و توهین آمیز سناتورها و مقامات امریکایی بر ضد ملت ایران است.
ایشان در بخش پایانی سخنانشان خواستار توجه بیشتر مسوولان کشوری به نیروی داخلی شدند و فرمودند به مردم اعتماد کنند تا این سرچشمه فیاض و تمام نشدنی در داخل، خروشان و فروزان و جوشان شود.
اکثریت حاضران در دیدار با رَهبَر، جوان بودند. ایشان هم حسابی با استفاده از تعبیرهایی همچون فرزندان و عزیزان من باعث ذوق بیشتر این قشر از دیدار کنندگان شده بودند.
وقتی تمام می شود
و آخرین جملات رهبر در دیدار مردم آذربایجان هم از زبان ایشان جاری بود و نهیب تمام شدن دیدار را می داد! آقا بلند شدند و با شور و شوق مردم آذربایجان و ولایتمداری همیشگی شان خداحافظی کردند، زلال اشک های زائران کوی یار بدرقه راه امیدشان می شد برای تلاش بیشتر برای دست پر برگشتن پیش ولی امرشان، برای ...
انتهای خیابان فلسطین کمکم پر میشد از مهمانانی که بایستی به شهرشان برمیگشتند. مهمانان هم پر بودند از امید برای آینده، رسالتی یافته بودند برای برگشتن و گفتن از عشق از شور از ولایت مداری از آن همه محبت هایی که نصیب مولایشان کرده بودند...
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه